مصاحبه سارا دهقان از برنامه شباهنگ صدای امریکا با آرش حجازی (قسمت اول): نشر، ترجمه، نویسندگی و سانسور در ایران
دو رمان آرش حجازی در سایت آمازون، برای کسانی که مایلند از خارج از ایران سفارش بدهند
رمان کی خسرو – آرش حجازی – ۴
[برای خواندن قسمت سوم به اینجا مراجعه کنید]
[برای خواندن قسمت دوم به اینجا مراجعه کنید]
[برای خواندن قسمت اول به اینجا مراجعه کنید]
صدای پا در راهرو، حرفهای نامفهوم، به هم خوردن درها، صداهای گنگ، او را از خواب میپراند. تکمهی زنگ را میزند. بهیار سفیدپوشی به اتاقش میآید.
«چه خبر است در راهرو؟»
«وقت ملاقات است.»
چشمهایش را دوباره میبندد و میگوید: «من ملاقاتی ندارم. بیزحمت در را ببندید و هرکس هم خواست بیاید تو راهش ندهید. نمیخواهم کسی را ببینم.»
اصلاً دلش نمیخواهد با گیرندهی کلیه آشنا بشود. تلویزیون را روشن میکند. میزگرد شاهنامهشناسی است و سر اصالت یا الحاقی بودن بیت «زن و اژدها هردو در خاک به/جهان پاک از این هر دو ناپاک به» بحث میکنند. با پوزخند کانال را عوض میکند، اخبار میگوید امروز صبح انفجار بمبی درکاظمین شصت نفر از زائرهای شیعه را به کشتن داده.
باز چشمهایش را میبندد. دوست ندارد فکر کند که وقتی مرخص شد چهکار میکند، کجا میخوابد، چه میخورد، یا چی شد که به این وضع افتاد. سالها سعی کرده تمام آثار گذشتهاش را پاک کند و سرگذشتش را از یاد ببرد، و حالا چارهای ندارد جز فکر کردن به آیندهی مهآلودی که میداند فرقی با آن گذشتهای که از یاد برده ندارد. شاید اگر به خودش بپیچد و آه و ناله کند، دل خانم ملکی برایش بسوزد و به دکتر بگوید و به او مرفین بزنند. مرفین برایش خوابِ بیرؤیا میآورد. وگرنه تمام گذشتهای که سعی کرده نابود کند، در خواب به او هجوم میآورد.
چشمش را که باز میکند، پنج دقیقه از چهار گذشته. یک ساعتی خوابیده. کنترل از راه دور را برمیدارد تا دوباره تلویزیون را روشن کند که خانم ملکی میآید تو. دستهگل را که در دست پرستار میبیند، نیمخیز میشود.
کی برای او گل میفرستد؟ شاید خانوادهی گیرندهی کلیه. شاید هم آن خونآشامی که کلیهاش را به او باخته بود. کنجکاویاش را میکُشد و بیحرف به پرستار اشاره میکند گل را بگذارد روی میز بغل تخت. پرستار از همان شب اول به بعد، نه چیزی میپرسد و نه سر صحبت را باز میکند و نه نگاهش به نگاه او میافتد. اما این بار کارت روی گل را جدا میکند و میدهد دستش:
«کسی که محبت دیگران را پس بزند، لایق زندگی نیست.»
حرکت دست پرستار، نسیم ملایمی ایجاد میکند و بوی گلهای رز سفید را به طرفش میراند. بیاختیار هوا را از بینیاش به داخل میدهد. بعد از چند روز ماندن در آن هوای بوی ناگرفته، از این بوی تازه، ناخواسته، خوشش میآید.
نقش روی کارت را نگاه میکند، طرح یک لوتوس است. برش میگرداند و پشتش را میبیند. سفید است، فقط دستی زنانه، عجولانه، اسم و شمارهی تلفنی را رویش نوشته که نمیشناسد. احتمالاً او را با کس دیگری اشتباه گرفتهاند. کارت را روی میز کنارِ تخت میاندازد.
خانم ملکی که هنوز کنار تخت ایستاده، میگوید: «گل را خانمی آورد، خیلی دلش میخواست ببیندت، اما انگار به بهیار گفته بودی نمیخواهی کسی را ببینی.»
سرش را تکان میدهد.
«خانم محترمی بود. خیلی تر و تمیز و شیک. میگفت همکارت است.»
همکار؟ او همکار ندارد. در تمام عمرش نداشته. شانههایش را بالا میاندازد. خانم ملکی موقع بیرون رفتن یک لحظه سرش را برمیگرداند:
«خیلی خوشگل بود.»
***
آدورا گریههایش را کرده بود. آن زن ترشیده که آن تزریقها عضلات صورتش را عملاً فلج کرده بود، با پنج دقیقه ورق زدن، زحمت چند ماهش را به باد داده بود. همان کاری که موقع داوری رسالهی فوق لیسانسش کرده بود:
«خانم جان، بدون هیچ مستندات و صرفاً براساس تحلیل شخصی، ریشهی دو اسطورهی غیر همنژاد جمشید شاه و اوزیریس را به هم وصل کردهاید. انتظار دارید بپذیریم؟»
اما وقتی فقط با یک رأی منفی و چهار رأی مثبت، بالاترین نمره را به رسالهی آدورا دادند، ساکت شد و دیگر چیزی نگفت. بعد هم شروع کرد به تعریف و تحسین. اما حالا او استاد راهنمایش بود و اگر نظرش جلب نمیشد، باید یک ترم دیگر صبر میکرد.
چند دقیقهی پیش، اسفندیار که همیشه برای کمک به آدورا بهموقع از راه میرسید، به اتاقش آمده بود تا سری به او بزند. اشکهای آدورا دوباره سرازیر شد و ماجرا را برایش تعریف کرد. اسفندیار ساکت گوش داد و آخرش فقط گفت: «دو تا کار میشود کرد، یا رسالهات را طبق نظر استادت بنویس و نمرهات را بگیر، یا برویم این زئیر را پیدا کنیم و از خودش بپرسیم مرجع و منبع حرفهایش چی است.»
پیگیری کردند که آن کتابچه را کی روی میز آدورا گذاشته. منشی گفت بسته را پست آورده و به نظرش رسیده که به آدورا مربوط میشود و آن را گذاشته روی میز او. پاکت را هم دور انداخته بود. نامهای هم همراهش نبود.
آدورا باز هم کتابچه را به امید پیدا کردن سرنخی ورق زد. هربار کتابچه را باز میکرد، بیشتر گرفتار طلسمش میشد. دچار وسواس شد. رسالهاش را کنار گذاشت، هرروز صبح به دو سه تا از کارهایش در انتشارات میرسید و بعد شروع میکرد به خواندن، و هربار انگار لایهی دیگری از روی نوشتهها برداشته میشد، و در تمام این مدت، با وجود بیتوجهی ظاهری اسفندیار، میدانست که او در سکوت منتظر است. منتظر ده کتاب مجموعهی او، و منتظر یک جواب یا واکنش.
دلش میخواست اسفندیار شجاعتر بود. سالها بود میدانست اسفندیار از او خوشش میآید و اگر سالها قبل اسفندیار قدمی برداشته بود، شاید استقبال هم میکرد. مرد خوشقیافه و محترمی بود و به اندازهی موهای سرشان همدیگر را میشناختند. هم بهمن او را دوست داشت و هم ایلیا. اما حالا احساسات ضد و نقیضی داشت. برای زنی در آستانهی چهلسالگی که فقط یک سال شوهرداری کرده بود و بعد، هجده سال یک بچه را مثل گربه به دندان گرفته بود و در مسیر سخت زندگی بزرگ کرده بود، مردی بهتر از اسفندیار پیدا نمیشد. اما هرچه هم خیال میکرد او را خوب میشناسد، هالهی اسراری که در تمام این سالها دور اسفندیار را گرفته بود، نمیگذاشت بیشتر به او نزدیک شود. آدورا میدانست اسفندیار موضوع مهمی را پنهان میکند، و تا زمانی که این راز بینشان حایل بود، نمیتوانست او را چیزی جز یک دوست یا حامی ببیند.
شاید هم غیبت ایلیا و فشارِ ندیدنش بود که اینطور وابستهی آن کتابچهاش کرد. شاید تحمل دوری پسرش را راحتتر کرده بود. اوایل شبی نیمساعت با هم تلفنی حرف میزدند، بعد یک شب در میان، و حالا هم ده روزی میشد که از او بیخبر بود. میدانست جا افتاده و یکی دو بار هم که پیشنهاد کرد به زاهدان برود و او و همخانههایش را سروسامان بدهد، ایلیا استقبال نکرد. حالا یعنی این کتابچه جای پسرش را گرفته بود؟ معنای زندگی برای بیشترِ زنها در این سن و سال عوض میشود. اغلب حس میکنند کاش جور دیگری زندگی میکردند. هرجور هم که زندگی کرده باشند، تمنای سرگذشتی دیگر را دارند. همیشه هم تردید دارند که آیا درست انتخاب کردهاند؟
اما آدورا خیلی زودتر از اینها مجبور شده بود تصمیم بگیرد. کارت سبز اقامت امریکای پدر و مادرش درست یک ماه قبل از خبر مرگ بهمن به دستشان رسید. او هم قرار بود کارت سبزش را بگیرد، که ماجرای بهمن پیش آمد. پس از مراسم بهمن، مادر و پدرش که از اول هم با ازدواج آنها موافق نبودند، خواستند او را با خودشان ببرند به امریکا. هنوز خبر نداشتند که او حامله است. اگر میگفت، با زور هم که شده بود، میبردندش. اما آدورا نمیخواست. میخواست پسرش در همان سرزمینی بزرگ بشود که پدرش به خاطرش کشته شده بود. میدانست بهمن هم همین را میخواهد.
وقتی آشنا شدند، آدورا هفده ساله بود و بهمن بیستوچهار ساله. معلم بینش اسلامی آدورا تکلیف کرده بود که شاگردها تحقیقی مذهبی انجام بدهند. بعد از مرگ مادربزرگ محبوبش، مرگ برایش مهم شده بود. میخواست بفهمد آدم درست در آخرین نفس چه حالی دارد. همین که معلمش گفت که هرکس میتواند موضوع دلخواهش را انتخاب کند، یاد صحبتش با پدرش افتاد. دو ماه بعد از مرگ مادربزرگ.
[ادامه دارد]
کی خسرو – آرش حجازی – ۳
[برای خواندن قسمت اول به اینجا مراجعه کنید]
[برای خواندن قسمت دوم به اینجا مراجعه کنید]
پنج دقیقه به ده مانده بود. آدورا قبل از زدنِ درِ اتاق استادش پنج دقیقه در راهرو دانشکده منتظر ماند. خانم دکتر مهتاش خیلی به دقیق بودن حساس بود. آدورا تا پنج صبح کار کرده بود و بعدش هم که دیگر نمیشد خوابید. ولی خوشحال بود، تایپ رسالهاش را تمام کرده بود، آن هم با نکات جدیدی که میدانست استاد راهنمایش را غافلگیر میکند.
دکتر مهتاش با عینک مطالعهی کوچکش رساله را ورق میزد و گاهی با مداد چیزی روی یادداشت کنار دستش مینوشت. شصت سالی داشت. هرچند خودش خیال میکرد با کمک بوتاکس و کرمهای ضد پیری توانسته سنش را پانزده سالی پایین بیاورد، که نتوانسته بود. پیردختری بداخلاق و بیحوصله که اگر کارش را ازش میگرفتند، چیزی برایش نمیماند. سرانجام از بالای عینکش به آدورا نگاه کرد: «جالب است.»
تهلبخندی به صورت آدورا نشست. اما دکتر مهتاش نگذاشت لبخندش بماند:
«ولی، متأسفانه غیرعلمی، غیرمستند، با ارجاع به متون غیرآکادمیک.»
آدورا میدانست استادش چه خواهد گفت، اما امیدوار بود او را متقاعد کند که قبل از صدور حکم محکومیت او، دستکم یک بار تجزیه و تحلیلهای عمیق رسالهاش را بخواند. دهانش را باز کرد تا از خودش دفاع کند، اما خانم استاد عینکش را برداشت، که نشان میداد دیگر امکان ندارد به آن کاغذها نگاهی بیندازد:
«از تو انتظار نداشتم دخترم. تو که توی رسالهی فوقلیسانست محشر کردی…»
آدورا باز خواست چیزی بگوید، اما حرکتِ تندِ دستِ استاد ساکتش کرد:
«اخلاق مرا میدانی. این آقای زَئیر که اینهمه بهشان ارجاع دادهای کی هست؟ تا حالا اسمش را نشنیدهام.»
«من هم نمیشناسمش.»
«کدام دانشگاه درس میدهد؟»
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، لبخند کنایهداری زد: «غیر از سرکار کی به ایشان رفرانس داده؟»
آدورا جواب داد: «خانم دکتر، میخواهید متنشان را بیاورم بخوانید؟»
«این کیخسرو و جام ورجاوند؟ اگر بنا باشد تخیلات هر نویسندهی آماتوری را بخوانم که به کارهای خودم نمیرسم!»
«اما به ارتباطهای جالب و منحصر به فردی در داستان کیخسرو اشاره کرده. خواندنش ضرر ندارد. مثلاً در شاهنامه آمده که کیان در استخر حکومت میکردند. اما هزار سال قبل از میلاد، شهر استخر وجود نداشت. ایران در قسمتهای مرکزی و جنوبی و غربیاش، فقط محل استقرار قبایل پراکندهی ماد و پارس بود و پادشاهی عیلام. این نویسنده میگوید که مقرّ پادشاهی کیانیان تا زمان کیخسرو، سیستان یا زرنگ بود و بعد از به پادشاهی رسیدن لهراسب، بخدی یا همان باختر. میگوید ایرانی که در داستان کیخسرو آمده، بخش شرقی ایران است تا درهی سند. یافتههای باستانشناسی هم این حرف را تأیید میکند، شهر سوختهی سیستان، ویرانههای جیرفت، تپهی سیلک کاشان، همه بیشتر از سه هزار سال قدمت دارند.»
و با عجله یادداشتهایش را از کیفش بیرون آورد و جلویش گذاشت و ادامه داد:
«ببینید، هخامنشیها هیچوقت نمیگویند ایران، میگویند پارس. بعد از روی کار آمدن ساسانیان است که به این سرزمین دوباره میگویند ایران. زئیر در نوشتههایش میگوید کیخسرو بر اقوام پرثو حکومت میکرد، یا همان پارت … نمیشود به این سادگی این نوشتهها را کنار گذاشت.»
بدون آنکه حواسش باشد، به نقطهی حساس استادش زده بود. برق خشمی در چشمهای پیردختر:
«بعد از چهل سال کار هروقت به این نتیجه رسیدم که به توصیههای یک دانشجوی نوپا احتیاج دارم، حتماً خبرت میکنم.»
اما انگار ناگهان دلش سوخت و صورتش باز شد. آدورا برای یک لحظه امیدوار شد که استادش دچار تردید شده باشد. اما او آرام گفت: «عزیزم، کارشان در حدّ یک آماتور علاقهمند قابل احترام است…» و همانطور که برگههای رساله را جمع میکرد و به طرف آدورا هل میداد، جملهاش را تمام کرد: «اما تو، دانشجوی دکترا، بهتر است به مستندات تکیه کنی و سراغ خیالبافی نروی.»
آدورا کاغذهایش را از روی میز برداشت و موقع برخاستن گفت: «خانم دکتر، ماجرا به سه هزار سال قبل برمیگردد، با تمام یافتههای باستانشناسی، هنوز خیلی شکاف در مستنداتمان داریم و نمیتوانیم تمام ماجرا را بازسازی کنیم. فکر نمیکنم یک کمی تخیل عیبی داشته باشد.»
صورت استاد دوباره جدی شد: «کسی از شما نخواسته فکر کنید. تز گرفتن با من جای این حرفها را ندارد. تا یک ماه دیگر بازنویسیاش کن و این مزخرفات را حذف کن و…» تقویمش را ورق زد و چیزی نوشت: «سیزدهم آبان، یازده صبح، میبینمت.»
کی خسرو – آرش حجازی – ۲
[برای خواندن قسمت اول به اینجا مراجعه کنید]
به هوش که میآید، دمر خوابیده و سوسک درشتی را میبیند که کف اتاق، خونسرد، از این طرف به آن طرف قدم میزند. هنوز منگ است و بوی هوای مانده آزارش میدهد. تنها احساسش درد شدیدی است در پشتش، طرف چپ قفسهی سینهاش. مغزش جواب نمیدهد که این درد از کجا آمده. مدتهاست عادت کرده خیلی چیزها یادش نیاید. میخواهد تکان بخورد که کمرش تیر میکشد و همانطور میماند. صدای قژقژ باز شدن در و صدای پایی که نزدیک میشود، امیدوارش میکند که از وضعش سردربیاورد. این بار دیگر حرکت نمیکند، فقط همانطور که سرش پایین است، مینالد.
صدای زنانهی گرفتهای که پنجاهسالی دارد، بهگوشش میخورد: «الهی بمیرم! میارزید برای شندرغاز خودت را به این روز بیندازی؟»
فقط جواب میدهد: «درد دارم.»
صدا که انگار حرف او را نشنیده، خودش را معرفی میکند:
«من ملکیام، پرستار شیفت امشب.»
تماس ملایم دستِ صاحب آن صدای خسته را بر پشتش حس میکند، و باز صدایش را میشنود: «باید علایم حیاتیات را بگیرم. سرت را برگردان تا درجه بگذارم.»
در صدایش طعنهای است، یا شاید او اینطور حس میکند. طوری که عضلات کمرش کشیده نشود، سرش را تا نیمه برمیگرداند تا آن دست چاق، درجهی سرد را که مزهی آهن میدهد، توی دهانش بگذارد. بعد همان دست، آرام مچش را میگیرد و دو انگشتش را روی نبضش میگذارد. تماس آن پوست پیر و لطیف آرامترش میکند.
وقتی بالاخره زن درجه را از دهانش درمیآورد، صورتش را به روبالشی خشن فشار میدهد و منتظر میماند تا صدایی بیاید. وقتی پرستار چیزی نمیگوید، دهانش را باز میکند: «رفتید؟ تشنهام.»
دوباره صدای زن میآید: «تا بیستوچهار ساعت نمیتوانی چیزی بخوری.»
«میخواهید مرا بکشید؟»
پرستار میخندد: «توی این بیمارستان بیسابقه هم نیستیم. اما خُب، مرگ دست عزرائیل است، ما فقط وسیلهایم! من رفتم، اگر کاری داشتی زنگ را بزن…»
و قبل از اینکه ترکش کند، شیئی مخروطی را در دست او میگذارد.
«صبر کنید!»
برخلاف تمام سالهای درازی که پشت سر گذاشته، این بار اصلاً دلش نمیخواهد در آن وضع تنها بماند: «تا کی باید اینطور دمر بمانم؟»
«همین که دردت را تحمل کنی. هرچه زودتر بلند بشوی بهتر.»
«کمکم کنید برگردم.»
صدای زنگدار خانم ملکی میآید که: «دیگر نه به این زودی!»
داد میزند، یا خیال میکند داد میزند: «اگر برم نگردانید، زبانم را با دندانم میکنم!»
پرستار با بدخلقی میگوید: «از تو بعید نیست! اما به شرطی که بابتش پولی بهت بدهند، که نمیدهند.»
اما ظاهراً تمایلی ندارد که مرد تهدیدش را عملی کند، چون زیر بازوی چپش را میگیرد و: «یک… دو… سه… با هم!» و با قدرتی فوق انسانی در یک لحظه او را به پهلو میغلتاند. از دردی که در پشتش میپیچد، چشمهایش سیاهی میرود.
چشمهایش را که باز میکند، زن چاقی با روپوش و مقنعهی سورمهای، مثل یک توپ بزرگ روی صندلی کنار تخت نشسته. قیافهاش از صدایش پیرتر است و با چشمهای درشتش به او زُل زده. صورت گرد و لپهای برجسته و کودکانه و قرمز آن پرستار غمگین، تا مدتها بعد، حتا موقعی که او دوباره در مسیـر سرنوشتش قرار میگیرد، یادش میماند.
خانم ملکی بالاخره لبخند میزند: «اگر آنطور هوچیگری نمیکردی، مرفینت را میدادیم و بعدش به پهلو میخواباندمت و صدای کسی هم درنمیآمد.» و همانطور که از جایش بلند میشود تا برود، ادامه میدهد: «نیم ساعت دیگر میآیم تا مرفینت را بزنم.»
باز وحشت برش میدارد: «تو را به خدا نروید، نمیخواهم تنها بمانم.»
پرستار دوباره مینشیند: «عزیز جان، توی اتاق بغلی پسر بیستوپنج سالهای خوابیده. دو تا کلیه ندارد و خونش عفونت کرده و به دارو جواب نمیدهد. میدانی یعنی چی؟»
«میمیرد؟»
«تا صبح شاید نکشد.»
مرد همانطور که سرش را میخاراند، برای اولین بار نگاهش را در اتاق میگرداند. دو تخت خالی دیگر در اتاقش هست. شب است و پنجره پرده ندارد.
«باید هر ده دقیقه یک بار بهش سر بزنم. اینجا پر از آدمهایی است که به کمک من احتیاج دارند و برعکسِ تو تقصیر خودشان نیست.»
چیزی نمیگوید. پرستار این پا و آن پا میکند. ظاهراً خودش هم بدش نمیآید بیشتر بماند. چشمهایش را ریز میکند و به چشمهای او خیره میشود.
«راستی برای چی کلیهت را فروختی؟ چند فروختی؟ میارزید؟»
رو تُرش میکند:
«نمیخواهید بروید و سری به آن بچه بزنید که تا صبح میمیرد؟»
زن نگاهی به ساعتش میاندازد:
«چهار دقیقهی دیگر. راستی میارزید؟»
مرد نگاهش را به سقف میدوزد: «برای شما چه فرقی میکند؟»
«دلم میخواهد بدانم.»
«نمیدانم چهقدر دادهاند. برایم هم مهم نیست. شماها آدمهای عجیبی هستید ها!»
چشمهای پرستار گرد میشود: «چهطور؟!»
«اگر آمده بودم و کلیهام را اهدا کرده بودم، الان اتاقم پر از گل بود و پر از آدمهایی که هی میگفتند من چه انسان شریف و بزرگواریام. شما هم نمیپرسیدید میارزید؟ حالا که بابتش پولی دادهاند، یکجوری نگاهم میکنید که انگار جنایت کردهام. تازه، پولش که گیر من نیامده!»
«چهطور گیرت نیامده؟»
«از کسی که کلیهم را توی قمار برد بپرسید.»
دیگر نه طعنهای در نگاه زن است و نه مهربانی. نیمخیز میشود. مرد ادامه میدهد: «نمیدانم طلبکار بابتش چقدر گرفته. من فقط کاغذی را امضا کردم و به طلبکار وکالت دادم تا کلیهم را بفروشد و پولش را بگیرد. یک روز هم آمدند و مرا انداختند روی تخت اتاق عمل و حالا هم اینجایم. فکر کنم خرج بیمارستان را هم خریدار کلیه داده، خبر ندارم.»
خانم ملکی آرام قد راست میکند. زن کوتاهی است. ایستاده و نشستهاش تقریباً یک ارتفاع دارد. نگاه دیگری هم به او میاندازد و بعد میرود.
خوشحال است که هماتاقی ندارد. با کنترل از راه دور تلویزیون را روشن میکند. اسرائیل به نوار غزه حمله کرده. چهارصد نفر از غیرنظامیهای فلسطینی، مرد و زن و بچه، کشته شدهاند.
[برای خواندن قسمت سوم به اینجا مراجعه کنید]
کی خسرو، فصل اول
[نظرات متفاوتی در مورد گذاشتن رمان روی اینترنت دریافت کردم. بنابراین برای تجربه، صفحاتی از کتاب را می گذارم. آن هایی که گفته بودند پیشنهاد بدی نیست، اگر نظرشان عوض شد بگویند]
کیخسرو
آرش حجازی
انتشارات کاروان
به کیخسرو کوچولو
که چون همنامش آزاده باشد
کلیهی رخدادها و شخصیتهای این داستان، خیالی و محصول تخیل نویسندهاند. هرگونه شباهت با شخصیتها یا وقایع واقعی، تصادفی است.
بخش اول
جنگیدن با دشمنی که از او نفرت داری آسان است، سخت، جنگ با آنانی است که دوستشان داری. اینجاست که شجاعت معنا مییابد.
آدورا کتابچه را بست و جلدش را دوباره نگاه کرد. اول که آن را از میان دهها کتابی که هرروز روی میزش جمع میشد برداشت، فکرش را هم نمیکرد که این کتابچهی پنجاه شصت صفحهای فتوکپی رنگورورفته زندگیاش را به هم بریزد. از دوازده سال پیش کارش همین بود که کتابهای زیادی را ببیند و برچسب رویشان بچسباند که «در برنامهی کار انتشارات قرار ندارد» و مرخصشان کند، یا بگذاردشان طرف چپ میزش تا دوباره با دقت بیشتری بررسی کند. اما قرار نبود هیچ کتابی اینطور آرامآرام به ماجرایی آلودهاش کند که اصلاً میل نداشت درگیرش بشود تا زندگیاش را برای همیشه عوض کند.
دستش را که دوباره روی جلد سفید مقوایی ارزانقیمت کتابچه کشید، انگشتهایش خاکی شد. اسم کتابچه با رنگ سیاه رویش چاپ شده بود. حتا کاغذش هم بنجل بود.غیر از همان چند سطر اول کتابچه، اسمش هم کنجکاویاش را تحریک کرد، اسمی که باعث میشد ــ حتا اگر نه به خاطر انتشارات ــ به هر حال ورقش بزند: کیخسرو و راز جام ورجاوند.
دنبال اسم نویسنده گشت و بعد از کلی زیر و رو کردنِ کتابچه، بالاخره در آخرین صفحه، زیر آخرین جمله، پیدایش کرد. آن روزها داشت تز دکترایش را مینوشت و موضوع رسالهاش با این کتابچه شباهتی داشت: توازیهای داستانی میان اسطورهی کیخسرو و افسانهی آرتورشاه، و اتفاقاً باید ویرایش آخر رسالهاش را تا سه روز دیگر به استاد راهنمایش میرساند. این کتابچه شاید اطلاعاتی در اختیارش میگذاشت و در تکمیل رسالهاش کمکش میکرد.
سرش را از لای درِ اتاقش بیرون برد و به منشی که تندتند چیزی را تایپ میکرد و همزمان با گوشی تلفن که با سرش نگه داشته بود حرف میزد، اشارهای کرد. منشی، یکی دو دقیقه بعد که بالاخره گوشی را گذاشت، گفت: «بفرمایید.»
آدورا که از معطل ماندن خوشش نمیآمد، با بدخلقی پرسید:
«این کتابچه را تو گذاشتی روی میزم؟»
اما منشی هنوز جواب نداده بود که تلفن زنگ زد و دوباره گوشی را برداشت. آدورا در را بست و دوباره پشت میزش نشست. آنقدر هم مهم نبود. حتماً کار اسفندیار بود. کتابچه را سمت چپ میزش گذاشت تا بعد دوباره برود سروقتش. بعد به فکر افتاد که به ایلیا تلفن بزند و از او خبری بگیرد. یک هفته میشد که رفته بود. موقع خداحافظی، همان موقع که پسر دردانهاش را بغل کرده بود و هقهقکنان میگفت مواظب خودت باش، چیزی ته ذهنش داد میزد: «تمام شد… حالا دیگر فقط آینده را دارم…»، اما در این یک هفته، هیچ نشانی از آیندهای که سالها انتظارش را میکشید، ندیده بود و همین دلتنگیاش را از دوری پسرش شدیدتر میکرد.
ایلیا تنها چیزی بود که از گذشتهاش برایش مانده بود. یعنی آخرین چیز زندهای که مانده بود، وگرنه هنوز لباسهای بهمن را داشت که بیست سال تمام در سه چمدان بالای کمد هر خانهای که بود، پنهانشان میکرد تا روزی آنها را به ایلیا بدهد،که ایلیا ریزنقش از آب درآمد و لباسهای پدرش هیچوقت به او نخورد.
چیز دیگری هم مانده بود، هرچند هیچوقت مطمئن نبود شیء بیجان است یا موجود زنده… از مادربزرگش به او رسیده بود… جام کوچکی از شیشهی زمردیرنگ که درست یک انگشت پایینتر از لبش، نقشی دورتادورش را گرفته بود و هروقت نگاهش میکرد، حسی به او دست میداد که انگار این نقش یکجور پیام است، یکجور خط، که میخواست چیزی بگوید.
زنگ تلفن دوباره او را به دنیای پشت میزش برگرداند. اسفندیار بود و از آدورا میخواست سری به اتاق او بزند.
آدورا گفت: «الان میآیم.»
و پنج دقیقه بعد، در اتاق بزرگ رئیس، زیر آن تابلو شهر سوختهی سیستان، روی مبل گرم و نرم نشسته بود و قهوه میخورد. بحث مفصل دربارهی کار و برنامههای انتشارات. اسفندیار مثل همیشه با شلوار جین و تیشرتی ساده اما با مارک لاکوست و بوی ادکلن ژیوانشی همیشگی، از بالای عینکِ بدون قابش نگاهی به او انداخت و گفت: «با این وضعی که برای رمان و داستان کوتاه پیش آمده، برای اینکه به برنامهمان برسیم، تنها راهمان این است که تو کتابهای مجموعهات را بالا ببری.»
«چندتا؟ چند وقته؟»
«تا آخر سال باید حداقل ده تا کتاب به واحد تولید بدهی.»
آدورا با چشمهای گشادشده پرسید: «فکر میکنی خُم رنگرزی است که از تویش ده تا کتاب دربیاورم؟»
«یک کاری بکن. کتاب نداریم.»
«به این سادگی نیست. تألیف که وضعش خراب است، تا بروم دنبال مترجمها و شروع به کار کنند شش ماهی طول میکشد. از وقتی این تحریمها شدید شده و ویزاکارتمان دیگر کار نمیکند، سخت میتوانم سفارش کتاب بدهم. تازه، همین پریروز دکتر شریف میگفت باید برایش مراسم بزرگداشت بگیریم، وگرنه دیگر با ما کار نمیکند.»
اسفندیار ابروهایش را بالا انداخت و خندید: «جدی؟ خودش گفت برایش مراسم بزرگداشت بگیریم؟ دنیایمان خیلی کوچک شده. همهشان زده به سرشان. رضایی هم امروز زنگ زده بود و میگفت وقتی تیراژ چاپ اول هری پاتر توی انگلیس یک میلیون تاست، چرا ما فقط دو هزار تا از رمان مزخرف او را چاپ کردهایم. وهم برشان داشته. همین که دو تا نویسنده و منتقد دوست و آشنا از کارشان تعریف میکنند، فکر میکنند تولستوی شدهاند!»
حرفش را نیمهتمام گذاشت. ابروهایش را باز کرد و نگاه مهربانی به آدورا انداخت: «حالا تو لطفاً سعی خودت را بکن.»
آدورا دیگر اعتراض نکرد. نمیخواست او را ناامید کند، فقط گفت: «با اینکه از ترجمه کردن متنفرم، آخرش این است که خودم شروع میکنم به ترجمهی کتابهای کمحجم، تا یکجوری چندتایی کتاب به تولید برسانیم.» و همانطور که از جایش بلند میشد، موضوع را عوض کرد: «راستی، این کتابچه چقدر جالب است.»
«کدام کتابچه؟»
«همان که گذاشته بودی روی میزم، دربارهی کیخسرو…»
تلفن زنگ زد. اسفندیار همانطور که گوشی را برمیداشت، شانههایش را بالا انداخت که یعنی اصلاً خبر ندارد. آدورا خواست برود، اما اسفندیار اشاره کرد که بنشیند. آدورا هم نشست و اسفندیار را تماشا کرد. با آن پیشانی صاف و فک چهارگوش و چشمهای درشت سیاه، مرد جذابی بود و موهای مجعد بلندش که پشت گردنش به شکل نامنظمی پخش بود، جذابترش هم میکرد. هرچند با آن اخم همیشگی و مغزی که به هیچچیز جز کارش فکر نمیکرد، کمتر زنی به خودش جرئت میداد به او نزدیک بشود. شاید هم کمتر زنی حوصلهاش را داشت که وقتش را برای این مردِ از دماغِ فیل افتاده بگذارد. همین که از بعد از کشته شدن بهمن، اسفندیار با تمام قدرتش از او و پسرش مراقبت کرده بود، جای تعجب داشت.
تلفن اسفندیار که تمام شد، رو کرد به آدورا و با لبخند پرسید: «آقای دکترِ ما
چهکار میکند؟»
«ایلیا؟ خوب است. زاهدان با دو تا دانشجوی دیگر خانه گرفته. تا سه روز دیگر هم کلاسهایش شروع میشود.»
«آخرش هم نخواستی با امتیاز خانوادهی شهید منتقلش کنی تهران؟»
«نه من خواستم و نه خودش. نمیخواست از کشته شدن پدرش منفعت ببرد.»
اسفندیار چند لحظه مکث کرد. آدورا فهمید که میخواهد موضوع صحبت را عوض کند و ته دلش میدانست موضوع جدید چیست. اسفندیار سرانجام پرسید:
«تنهایی اذیتت نمیکند؟»
آدورا خیلی سریع جواب داد: «عادت میکنم.»
اسفندیار با اضطراب کاغذی برداشت و شروع کرد به نوشتنِ چیزی. آدورا دوباره خواست از جایش بلند بشود، که اسفندیار ناگهان پرسید: «توی این سالها قصوری از من دیدهای؟»
آدورا با تعجب گفت: «نه! همیشه به من و ایلیا لطف داشتهای. منظورت چی است؟»
اسفندیار بیآنکه سرش را از روی کاغذ بلند کند، گفت: «موقعی که گلولهباران شدیم، من و بهمن روی زمین افتادیم. شکم من پاره شده بود. فکر کردم همین الان میمیرم و ناله میکردم. اما بهمن آرام بود و چیزی نمیگفت. به هر زحمتی خودم را به طرفش کشاندم…»
آدورا حرفش را قطع کرد. اگر یک کلمهی دیگر میگفت، میزد زیر گریه:
«نگو، صد بار گفتهام که نمیخواهم بدانم بهمن چهطور مرد.»
اسفندیار حرفش را خورد و با صدایی لرزان گفت: «بهمن تو را سپرد به من. تمام این سالها احساس میکردم دینی به او دارم. با هم رفتیم جبهه، با هم گلوله خوردیم، اما او جانش را داد و من فقط طحالم را، که بود و نبودش خیلی هم فرق نمیکند…»
آدورا باز پرید توی حرفش: «به جایش تو ما را نگه داشتی. بهتر از پدر و مادرم، بهتر از هر برادری که نداشتم. ایلیا هم عاشقت است. چرا دوباره این حرفها را
پیش میکشی؟»
بعد از سکوتی سنگین، اسفندیار سیگارش را روشن کرد و بعد از دو سه تا پک عمیق که اتاق را پر از دود کرد، گفت: «فقط دو سه سال اولش به خاطر قولم به بهمن بود.»
آدورا بدون آنکه جوابی بدهد، چشمهای عسلیاش را که از مادربزرگش به ارث برده بود، به او دوخت. زنها، حتا آنهایی که سالها از دنیای مردها دور افتادهاند، خیلی راحت رمز دل مردها را کشف میکنند و آدورا اسفندیار را بیش از اینها میشناخت. از گوشهی چشمش دید که اسفندیار دست چپش را بهسرعت پشتش پنهان کرد تا آدورا لرزشش را نبیند، چون او از معدود افرادی بود که معنای این لرزش را میدانست. اسفندیار مادرزاد چپدست بود، اما زخمی در کودکی که باعث شده بود رباط دست چپش قطع بشود و هرگز دربارهاش حرف نمیزد، مجبورش کرد راستدست بشود. حالا هروقت گرفتار اضطراب یا فشار عصبیای میشد که میخواست به هر قیمتی سرکوب یا پنهانش کند، دست چپش شروع میکرد به لرزیدن.
اما آدورا نمیخواست صحبت ادامه پیدا کند:
«ماندهام این کتابچه را کی گذاشته روی میزم.»
اسفندیار که انگار نمیشنید، پرسید: «میدانی چرا هیچوقت ازدواج نکردم؟»
آدورا از جایش بلند شد و همانطور که به طرف در میرفت، گفت: «بروم از بچهها بپرسم ببینم کی گذاشتهاش روی میزم.»
نظرسنجی سریع، در مورد رمان کی خسرو
تازه ترین رمان من با اسم کی خسرو به زودی منتشر می شود. فکر کردم شاید عده ای دلشان بخواهد قبل از انتشارش با محتوای آن آشنا بشوند. اما گذاشتن خرده خرده این رمان در این وبلاگ زحمت زیادی می برد. باید مطمئن بشوم که به اندازه کافی علاقه مند برای خواندنش در اینترنت وجود دارد. اگر مایلید، یا مایل نیستید این رمان را به تدریج در همین وبلاگ بخوانید، لطفا پیام سریعی زیر همین یادداشت برایم بگذارید. اگر به اندازه کافی مخاطب داشته باشد، متن رمان را اینجا می گذارم.
خوش و خرم باشید.
حجازی











