کلیپ رمان الف، اثر پائولو کوئلیو

برای دریافت نسخه فارسی با ترجمه فارسی اینجا را ببینید.

تایمز: کوئیلو مقابله می کند. تکذیب خبر ممنوعیت آثار کوئلیو.

Martin Fletcher
January 15 2011 12:01AM
دیروز رژیم ایران گزارش های عجیب و دیرهنگامی مبنی بر تکذیب خبر ممنوعیت نویسنده مشهور برزیلی، پائولو کوئلیو، منتشر کرد.
این تکذیب پس از انتقادات وارد شده از سوی دولت برزیل انجام شد. برزیل از معدود کشورهایی است که روابط خوبی با ایران دارد. این تکذیب همچنین پس از قرار گرفتن متن کامل ترجمه فارسی ۱۷ کتابش در اینترنت صادر می شود. کوئلیو خوانندگان ایرانی اش را دعوت می کند که: «تکثیر کنید، به دیگران بدهید، چاپ بگیرید و به رایگان توزیع کنید.»
کوئلیو در جمهوری اسلامی ایران محبوب است. کتاب هایش از سال ۱۹۹۸ در ایران منتشر شده و حدود ۶ میلیون نسخه از آثارش به فروش رفته است. صدها نفر از طرفدارانش در سفر او به ایران در سال ۲۰۰۰ در فرودگاه به استقبالش رفتند.
اما نزد رژیم ایران محبوبیت کمتری دارد، چرا که با آرش حجازی دوستی و از او حمایت کرد، پزشکی که مدیر انتشارات ایرانی او، کاروان بود.
دکتر حجازی پس از اینکه تصویرش در هنگام تلاش برای نجات جان ندا آقاسلطان ثبت شد، از ایران به انگلستان رفت. ندا، دختری دانشجویی بود که پس از کشته شدنش در تظاهرات علیه انتخاب مجدد و مناقشه آمیز احمدی نژاد در سال ۲۰۰۹، به نمادی علیه سبعیت رژیم ایران مبدل شد.
رژیم ایران انتشارات کاروان را سال گذشته تعطیل کرد. هفته گذشته رابطی در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به آرش حجازی گفت که «هیچ کتابی که نام پائولو کوئلیو را بر خود داشته باشد، مجاز به انتشار در ایران نخواهد بود.»

دکتر حجازی گفت: «به نظر می رسد پائولو کوئلیو دارد بهای صحبت درباره من را می پردازد.»

کوئلیو نه تنها پس از توزیع ویروسی فیلم قتل ندا توجهات را به مشقات دکتر آرش حجازی جلب کرد، بلکه مقدمه ای هم بر کتاب در شرف انتشار دوستش «نگاه آهو» نوشته است و در آن قتل ندا را «جنایتی وصف ناپذیر» می خواند.

کوئلیو در وبلاگش می نویسد: «معنی ندارد که کتاب هایی را که ۱۲ سال است منتشر می شوند، ممنوع کنند. محتوای کتاب ها که عوض نشده.»

دولت برزیل که از برنامه هسته ای ایران دفاع می کند، مسئله را پیگیری کرد. پرزیدنت روسف و آنتونیو پاتریوتا، وزیر خارجه، از ایران توضیح خواستند. آنا د اولاندا، وزیر فرهنگ، این ممنوعیت را بی حاصل خواند و گفت: «من از هرگونه سانسوری متأسف می شوم.»

دیروز، یک هفته بعد از انتشار خبر ممنوعیت، سفارت ایران در برزیل اعلام کرد که این مناقشه «از سوی دکتر حجازی، با همکاری امریکا و اسرائیل و در ادامه ی یک توطئه بین المللی برای مخدوش کردن تصویر ایران برنامه ریزی و خلق شده است.»

همچنین دکتر حجازی را به قتل ندا آقاسلطان متهم می کند.

دکتر حجازی به تایمز گفت: «وقتی متهم به ممنوع کردن کتاب های پائولو کوئلیو در ایران شدند، هم خبر را تکذیب کردند و هم به دروغ شاهد جنایتی وصف ناپذیر را هم متهم کردند.»

دانلود کتاب های پائولو کوئلیو به زبان فارسی و با ترجمه آرش حجازی، در وبلاگ پائولو کوئلیو

تمام کتاب های پائولو کوئلیو با ترجمه آرش حجازی در وبلاگ پائولو کوئلیو http://paulocoelhoblog.com/2011/01/09/books-banned-in-iran/ قرار گرفت. این اقدام در پاسخ ممنوع شدن آثار این نویسنده در ایران انجام شده است. دانلود کنید، بخوانید و برای دوستانتان هم بفرستید. اگر دوست داشتید، در ازایش وجهی به خیریه مورد علاقه تان کمک کنید.

آن هایی که انگلیسی نمی خوانند، برای دیدن فهرست کتاب ها و دانلود آن ها به اینجا مراجعه بفرمایید.

یا حق،

آرش حجازی

مقدمه پائولو کوئلیو بر کتاب نگاه آهو (The Gaze of the Gazelle)، اثر آرش حجازی

نگاه آهو، اثر آرش حجازی

نگاه آهو، اثر آرش حجازی

کتاب خاطرات من، نگاه آهو یا The Gaze of the Gazelle، به زودی به زبان های انگلیسی، ایتالیایی و هندی منتشر می شود. پائولو کوئلیو مقدمه ای بر این کتاب نوشته که ترجمه اش را در اینجا می آورم. خاضعانه حمایت تمام هم وطنانم را برای رساندن پیام این کتاب به مردم دنیا طلب می کنم.

اطلاعات بیشتر در مورد این کتاب را در سایت The Gaze of the Gazelle مطالعه بفرمایید.

مقدمه پائولو کوئلیو بر کتاب نگاه آهو (The Gaze of the Gazelle)، اثر آرش حجازی

روز ۲۰ ژوئن سال ۲۰۰۹، فیلم کوتاهی در سراسر جهان پخش شد. فیلم مرگ دختری جوان و غیرمسلح به نام ندا، که هنگام شرکت در اعتراضات خیابانی تهران، گلوله ای به سینه اش اصابت کرد و بر کف خیابان آن قدر خون از او رفت تا جان سپرد. در تاریخ معاصر جهان معدود تصاویری چنین تأثیر آنی و قدرتمندی داشته اند. این فیلم چنان تأثیر شدیدی داشت که توجه سراسر جهان را به آنچه در ایران رخ می داد جلب، و رهبران جهان را ناچار کرد شیوه برخورد دولت ایران با شهروندانش را محکوم کنند.

برای من اما این فیلم جنبه شخصی داشت. مرد جوانی در آن فیلم بود که سعی می کرد ندا را نجات دهد. این مرد دوست من بود، آرش.

اولین بار که دیدمش فکرش را هم نمی کردم که این مرد جوان لاغراندام، ده سال بعد در چهارراه تاریخ قرار بگیرد. حتا اگر قدرتش را داشتم تا به آینده نگاه کنم و ببینم که قرار است این پزشک – ناشر – نویسنده ی پرشور در یکی از مهم ترین اسناد تاریخ معاصر حضور داشته باشد، باز هم نمی توانستم روش برخورد او را با این ماجرا پیش بینی کنم. فکرش را هم نمی کردم که شجاعتش را داشته باشد تا در برابر جنایتی توصیف ناپذیر، همه چیز را رها کند تا حقیقت را بگوید.

آرش را در سفرم به ایران در سال ۲۰۰۰ در تهران ملاقات کردم. آرش ناشری ایرانی بود که علی رغم آنکه ایران هرگز هیچ یک از معاهده های بین المللی حق نشر را امضا نکرده است، تصمیم گرفته بود کتاب های مرا با اجازه خودم منتشر کند.

اولین بار که دیدمش، کمی گیج بودم. در ایران بودم، و با اینکه مدت ها بود دلم می خواست ایران را ببینم، هیچ تصوری از آنچه در انتظارم بود نداشتم. نمی دانستم عواقب سفرم به ایران چه خواهد بود، یا کریستینا و من در معرض خطر بودیم یا نه. اما تصمیم گرفته بودم به این سفر بروم. می دانستم هزاران خواننده ام در ایران منتظرم هستند و از فکر دیدن سرزمین مولوی، سعدی، حافظ و عمر خیام مست بودم.

برای من که مسافری همیشگی هستم، وقتی قدم به سرزمین تازه ای می گذارم، کمتر چیزی غافلگیرکننده است. اما هر سرزمینی روح خودش را دارد و تا وقتی این روح را درک نکرده باشید، بیگانه خواهید ماند. دوست شدن با این روح، تلاش برای درکش، تلاش برای آنکه مرا درک کند و تلاش برای یافتن پیوندهای ناگزیر میان این روح و روح کیهان، هدف اصلی من از سفر به مکان های تازه بوده است. هرچه فرهنگ کهن تر باشد، این پیوندها نیرومندتر است، و البته آغوش گشودنش به روی مسافری رهگذر دشوارتر. درست همچون سندباد که هفت دریا را پیمود و هربار، تا جزیره روی بگشاید و بر او آشکار کند که این جزیره ی کوچک و ساده در واقع نهنگی با قدرتی توصیف ناپذیر است، مجبور می شد چالش های ناممکنی را بپذیرد. تنها در آن هنگام بود که می توانست به خانه برگردد، با این باور که راز جزیره را دریافته است.

کریستینا و من با آرش و خانواده اش دوست شدیم. در حالی که مقامات ایرانی سعی داشتند کنترل کنند که در ایران چه ببینم و کجا بروم، آرش سخت سعی داشت که روح راستین ایرانی را به من نشان بدهد. گفت و گوهایی طولانی درباره سرشت ایران داشتیم. مرا به مراسم صوفی ها و تعزیه برد و به خوانندگان ایرانی ام اجازه داد به من نزدیک شوند و افکارشان را با من در میان بگذارند. عشقش به سرزمینش و امید بسیارش به اینکه پس از سال ها سرکوب و جنگ، آینده ای بهتر در افق پدیدار شده، مرا متقاعد کرد که تصمیم درستی گرفته ام. روح راستین ایران در عشق به ادبیات، عشق، سهیم شدن و استادی در زبان کیهانی نهفته بود.

از سال ۲۰۰۰ به بعد، آرش برایم دوست بسیار نزدیکی بوده است. دعوتش کردم تا اروپا را همراه من ببیند و این همسفری باعث شد بهتر بشناسمش. در دسامبر سال ۲۰۰۰ در مادرید بودیم که او، با اشک در چشم هایش، داستان آرش کمانگیر را برایم گفت و اینکه چه قدر آرزو دارد سزاوار این نام باشد. آرش کمانگیر، یک قهرمان اسطوره ای ایرانی است که برای پایان دادن به جنگ میان ایران و مهاجمان، جانش را در تنها تیرش گذاشت تا تیر چنان دور پرواز کند که بر مرز پپیشین میان دو کشور فرود بیاید و صلح برقرار شود.

سه سال بعد، در برلین، سر شام به من گفت که به نظرش برلین «شهر امید» است. در دوران جنگ سرد، برلین در چهارراه میان شرق و غرب قرار داشت. هر اتفاقی که می افتاد، برلین که تازه دوباره از خاکسترهای جنگ جهانی دوم سر برآورد بود، اولین شهری می بود که نابود می شد. به همین دلیل بود که روح شهر به این نتیجه رسیده بود که هر روز می تواند آخرین روز این شهر باشد و برای همین، برلینی ها، به جای آنکه در ترس مدام زندگی کنند، ارزش راستین شادی را کشف کردند و هر دم را، مادام که دوام داشت، غنیمت می شمردند. خوشبختانه این شهر آن قدر دوام آورد که شاهد سقوط دیوار و رستاخیز امیدی تازه باشد. دیدن برلین به آرش این امید را داده بود که روزی شادی برای مردم ایران هم ممکن خواهد بود و تا آن روز، باید دم را غنیمت بشمرند.

در زندگی همواره لحظه ای هست که آدم باید تصمیمی بگیرد. من همیشه گفته ام که خدا پروردگار شجاعان است، و شجاعت راستین هنگامی است که بر اساس آنچه باید انجام دهید تصمیم بگیرید، نه بر اساس حزم و احتیاط.

آیا آرش سزاوار نامش شد؟ نمی دانم. اما قطعاً جانش را در تنها تیرش گذاشت، تیری که آرزوهای ایرانیان را در زیر تصویر ندا متحد کرده است.

اما کتاب آرش [نگاه آهو] در آن یک لحظه خلاصه نمی شود: این بار قصه یک نسل را می گوید. برایم تعجب آور نبود که کتاب خاطراتی مهم و ماندگار خلق کرده است. در نگاه آهو، آرش روح راستین ایران را آشکار می کند. بدون هراس در آینه نگاه می کند و بر گذشته خودش و ایران تأمل می کند. این کتاب خاطرات درسنامه ای تاریخی نیست، بلکه حس ملی و غرور ملتی را به نمایش می گذارد که علی رغم تمام مشکلات، مردمش کنار هم می مانند. ملتی که هیچ چیز نمی تواند تلاشش را برای دستیابی به خوشبختی مانع شود، و در طول هزاران سال آموخته است که نه فردایی هست، نه دیروزی: تنها چیزی که می ماند، آن چیزی است که تصمیم می گیرد امروز انجام دهید، اکنون، در همین لحظه.

پائولو کوئلیو، نویسنده کیمیاگر

Paulo Coelho, author of The Alchemist

تیزر فیلم ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، بر اساس کتاب پائولو کوئلیو

برای اینکه درباره کتاب بیشتر بدانید، به اینجا مراجعه کنید

تبلیغ ناشر لهستانی کتاب برنده تنهاست، اثر پائولو کوئلیو

توضیحات بیشتر در مورد کتاب

۱۴۰ صفحه اول رمان برنده تنهاست، تازه ترین رمان پائولو کوئلیو

برای دوستانی که دوست دارند زودتر در جریان کتاب های پائولو کوئلیو قرار بگیرند، ۱۴۰ صفحه اول رمان برنده تنهاست به زبان فارسی روی وب رفته. برای اطلاع می گویم که یکی از تکان دهنده ترین رمان های پائولو کوئلیو است که خواننده های همیشگی اش را متحیر می کند. کتاب ظاهراً قرار است اوایل خردادماه وارد کتابفروشی ها بشود.

اگر دوست دارید، می توانید اینجا نگاهی به کتاب بیندازید:

کتاب سخنگوی کیمیاگر، با هنرمندی محسن نامجو

خوب، بعد از حدود یک سال کار، سرانجام کتاب سخنگوی کیمیاگر، با هنرمندی، موسیقی و صدای محسن نامجو منتشر شد. یکی از کارهایی است که از انتشارش خیلی خوشحالم. اگر می خواهید درباره این کتاب بیشتر بدانید، به اینجا سر بزنید.

متن زیر، متنی است که در کتابچه همراه این شش سی دی نوشته ام، فکر کردم شاید بد نباشد اینجا هم بگذارمش:


آرش حجازی - محسن نامجو
آرش حجازی – محسن نامجو


نویسنده: پائولو کوئلیو
مترجم: آرش حجازی
صدا و موسیقی: محسن نامجو
کارگردان: ترنگ عابدیان
مدیر تولید: فاطمه محمدی، محمد آخوندزاده یزدی
سه‌تار، پیانو و آواها: محسن نامجو
گیتار باس: نوید اربابیان
باقلاما و سازهای کوبه‌ای: علی جافری
صدابرداری، میکس و مسترینگ: امیر خلج، آرش عادل‌پور، استودیو بِل
بازنویسی متن: آرش حجازی، حسین شهرابی، محسن نامجو
با تشکر از: امید روحانی، سعید محمدی، فاطمه بذله، علی گازران، حمید نامجو

یادداشت آرش حجازی بر کیمیاگر و سایر قضایا

از روزی که در تحریریه نشستیم و خواستیم کتاب سخنگو منتشر کنیم، سال‌ها می‌گذرد و کیمیاگر از همان روز اول در فهرست کتاب‌های انتخابی ما بود. اما روزی که تصمیم به انتشار کتاب سخنگوی کیمیاگر گرفتیم، تردیدهایی جدی بروز کرد. آخر چقدر کیمیاگر، بس است دیگر! یک کمی کارهای دیگر! همه این کتاب را خوانده‌اند، مگر چه کار جدیدی می‌توانیم بکنیم؟

پس باید به دو سؤال مهم جواب می‌دادیم: چرا کیمیاگر؟ و چه کار تازه‌ای می‌کنیم.

از زمانی که اولین ترجمه‌ی کیمیاگر به همت خانم دل‌آرا قهرمان در ایران چاپ شد تا امروز، برآورد می‌شود که از ترجمه‌های مختلف این کتاب بیشتر از یک میلیون و پانصد هزار نسخه به فروش رفته باشد. معمولاً برای محاسبه‌ی تعداد خوانندگان یک کتاب، تعداد نسخه‌های فروش رفته را سه برابر می‌کنند، با این فرض منطقی که به‌طور متوسط هر کتاب را سه نفر می‌خوانند. با این حساب، تعداد خوانندگان کیمیاگر فقط در ایران حدود ۴ میلیون و پانصدهزار نفر است؛ یعنی از هر ۱۳ نفر، یک نفر این کتاب را خوانده و با وجود عدم دسترسی به آمارهای دقیق فروش کتاب‌ در ایران، شاید بتوان گفت کمتر رمانی در ایران به این میزان فروش دست یافته است.

همین فروش بی‌سابقه فرصتی برای تاختن به این نویسنده را به منتقدها داده است. بعضی محکومش می‌کنند که چرا داستانی از مثنوی را مایه‌ی کارش قرار داده (که البته بارها گفته که منبع او برای این داستان، ترجمه‌ی بورخس از هزار و یک شب بوده، که احتمالاً همان داستان منبع مولانا هم هست). نفهمیدیم الهام گرفتن از یک اثر کلاسیک جهانی چه اشکالی دارد. مگر نویسندگان و فیلمسازان ما بارها و بارها از نویسندگان بزرگی مثل ایبسن و سلینجر و شکسپیر برای خلق آثارشان الهام نگرفته‌اند؟ و خیلی جالب است که مردم کشوری این حرف را می‌زنند که کمترین اهمیتی به حقوق نشر آثار جهانی نمی‌دهد و حتا مؤلفان و مصنفان ایرانی هم برای احقاق حقوقشان دستشان به جایی نمی‌رسد!

گروه دیگری معتقدند آثار کوئلیو ارزش ادبی ندارد. اما تا حالا یک نقد جدی بر آثار کوئلیو ننوشته‌اند و مشخص نیست منظورشان از ارزش ادبی چیست و داستان چه وظیفه‌ای دارد جز رساندن پیامی در ذهن نویسنده، در قالب قصه‌ای که کشش خواندن و دریافت آن پیام را ایجاد می‌کند، و چرا فکر می‌کنند کیمیاگر در این وظیفه موفق نبوده است. هرچند نظر خرد جمعی مثل اغلب موارد، با این منتقدان متفاوت است و حدود یکصد میلیون نسخه فروش آثار کوئلیو، مؤید این واقعیت است.

آثار زیادی پرفروش می‌شوند و اغلب این آثار پرفروش، مدت کوتاهی جایی در فهرست پرفروش‌ترین‌ها پیدا می‌کنند و بعد تاریخ مصرفشان منقضی می‌‌‌شود و از صحنه محو می‌شوند. نمونه‌های فراوانی از این آثار داریم که نام نمی‌برم. اما هیچ کتابی را نیافتم که مثل کیمیاگر تا بیست سال بعد و بعدتر، در هر کشوری که منتشر شده، به‌طور پیوسته و مداوم، در فهرست کتاب‌های پرفروش قرار داشته باشد. کیمیاگر از زمان انتشارش در سال ۱۹۸۸، همسایه‌ی کتاب‌های زیادی در فهرست ده کتاب پرفروش بوده است، از جمله جان گریشام، استفن کینگ، دنیل ستیل، هری پاتر، دن براون و… و همچنان بعد از اثاث‌کشی این آثار به فهرست کتاب‌های با فروش متوسط و کم، جایش را در فهرست ده کتاب پرفروش برتر حفظ کرده است. این پدیده‌ای است که سزاوار است به جای آنکه چشم‌بسته محکومش کنیم، با سعه‌ی صدر بر آن تحقیق و تأمل کنیم.

سال ۲۰۰۸، بیستمین سال انتشار کیمیاگر است و به نظر می‌رسد این کتاب که نزدیک یک نسل در میان کتابخوان‌ها دوام آورده است، سزاوار این هست که دامنه‌ی خوانندگانش را گسترش بدهد. در همین سال، کیمیاگر رکورد ترجمه‌ی یک کتاب به زبان‌های گوناگون را هم شکست و این خودش انگیزه‌ی مضاعفی ایجاد می‌کند که نگاهی جدی‌تر به شکل انتشار این اثر بشود.

دلایل ما برای انتخاب کیمیاگر این بود. و اما چه کار جدیدی کردیم؟

در تحلیل‌های تحریریه، به این نتیجه رسیدیم که:

۱٫ کیمیاگر اثری است که فرهنگ ملت‌ها را با هم تلفیق می‌کند. پس سزاوار بود که این روح چندملیتی را در اثر حفظ کنیم.

۲٫ کیمیاگر پیوندی نزدیک با عناصر اربعه دارد، دریای آب، صحرای خاکی، باد وزنده و خورشید آتشین. پس باید اثری خلق می‌کردیم که این پیوند نزدیک و این بدویت را بازبتاباند.

۳٫ پیام اصلی کیمیاگر این است که: «همه‌چیز تنها یک چیز است.» پس باید سعی می‌کردیم این وحدت در کثرت را در روایت منعکس کنیم.

به اتفاق آرا، محسن نامجو تنها کسی بود که می‌توانست همزمان از پس هر سه وظیفه بربیاید و در پایان کار هم پی بردیم که در تشخیصمان اشتباه نکرده بودیم.

پیدا کردن نامجو سخت بود. بعد از موفقیت بزرگ آلبوم ترنج، می‌دانستیم سیل پیشنهادهای ریز و درشت برای ساخت آلبوم و بازی در فیلم و تئاتر و حتا تیزرهای تبلیغاتی و ساخت موسیقی فیلم و برگزاری کنسرت و حضور افتخاری در مراسم مختلف و غیره، کلافه‌اش کرده و از تمام وسایل ارتباطی فاصله گرفته است. پس امید زیادی نداشتیم که پیشنهاد ما را قبول کند. اما بالاخره دکتر امید روحانی بود که توانست پیشنهاد ما را به محسن برساند. اما باز هم روزها گذشت و خبری از محسن نشد و ما هم کم‌کم داشتیم نومید می‌شدیم و به گزینه‌های بعدی‌مان فکر می‌کردیم، که یک روز به‌طور غیرمنتظره خبردار شدیم که محسن نامجو می‌خواهد درباره‌ی پیشنهادمان با ما مذاکره کند.

و بعد همه‌چیز خیلی زود پیش رفت. چند جلسه درباره‌ی متن گپ زدیم و کارهایی که می‌شد درباره‌ی متن کرد. بعد از یک جلسه‌ی ضبط آزمایشی، به این نتیجه رسیدیم که باید کل کتاب را برای ضبط صوتی بازنویسی کنیم تا غرابت متن در خوانش شفاهی از بین برود. من و دوستم آقای حسین شهرابی، یک هفته‌ای متن را از اول تا آخر دوباره ویرایش کردیم. بعد خانم ترنگ عابدیان فیلمساز هم پا به میدان گذاشت و کارگردانی کار را تقبل کرد، و بعد…

… بعد نزدیک دو ماه تمام، یک تیم هفت هشت نفره از کاروان و نوین‌کتاب و محسن نامجو و ترنگ عابدیان و رفقای استودیو بل، شبانه‌روز در استودیو اقامت کردند. کار بارها از اول ضبط شد. چند بار سبک کار را به‌کلی عوض کردیم. من که یک بار از خستگی از پا افتادم و بیهوش شدم، اواسط کار آن‌قدر به محسن فشار آمد که بیمار و چند روزی خانه‌نشین شد، ترنگ مجبور شد کار تدوین فیلمش را رها کند و در استودیو بماند تا کار تمام شود، وسط نمایشگاه کتاب، چند نفر از همکارانمان مجبور شدند کارشان را رها کنند و به استودیو بیایند. دکتر روحانی بیمارستان و کارهای متعددش را کنار گذاشت و مقیم استودیو شد، اما کار انجام شد. و نتیجه این که:

۱٫ همه می‌دانند که موسیقی محسن نامجو تلفیقی است از موسیقی شرق و غرب، و این تلفیق در ۶۰ دقیقه موسیقی متن اصیل این کتاب سخنگو کاملاً مشهود است.

۲٫ نامجو آن بدویت و پیوند تنگاتنگ فضای داستان را با طبیعت به‌خوبی منتقل کرد.

۳٫ محسن نقش تمام شخصیت‌های داستان را خودش بازی کرد تا به پیام «همه‌چیز یک چیز است» وفادار بماند. شنونده‌ با ده‌ها شخصیت در کتاب طرف می‌شود، اما ملکیصدق، سانتیاگو، تاجر بلورفروش، کیمیاگر، کاروانسالار، فاطمه، رئیس قبیله، سربازان و بقیه، همه فقط یک نفرند!

گمان می‌کنم دسته‌جمعی وظیفه‌مان را به انجام رساندیم. قضاوتش با شماست.

مصاحبه آرش حجازی با بی بی سی درباره زهیر (فارسی)

متن کامل را اینجا بخوانید

گفت و گوی آرش حجازی با پائولو کوئلیو ۱۰/۳/۷۹، موزه صاحبقرانیه

برگرفته از سایت رسمی پائولو کوئلیو به زبان فارسی

آرش حجازی: پائولو، می‌دانی که دو سال قبل، طرح گفت و گوی تمدن‌ها توسط آقای خاتمی، رئیس جمهوری ایران مطرح شد. فکر می‌کنی جهان نسبت به این پیشنهاد چگونه عمل خواهد کرد؟
کوئلیو :من بیش‌تر از هر چیز، در این طرح حسن نیت را احساس می‌کنم. و ما به این حسن نیت نیاز داریم تا خود را به نوع بشر بهتری تبدیل کنیم. این گفت و گو بسیار مهم است، چون گفت و گو به معنای تبادل نظر میان دو عقیده متفاوت، دو فرهنگ متفاوت است. وگرنه تک گویی خواهد بود. بنابراین من به تفاوت‌ها اعتقاد دارم. من معتقدم که هر ملت باید پس‌زمینه فکری، فرهنگی، و مذهبی خود را حفظ کند. اما همچنین اعتقاد دارم که فراتر از این پس‌زمینه فرهنگی و مذهبی، عشق قرار دارد. عشق همه‌چیز را به هم می‌پیوندد. پس از لحظه‌ای که بتوانیم با هم صحبت کنیم، از اعماق قلب‌مان، بتوانیم احساساتمان، میلمان به زندگی و حرکت را با هم در میان بگذاریم، گفت و گو آغاز می‌شود. هنگامی که آغاز به شنیدن می‌کنیم، آغاز به درک کردن خواهیم کرد.

حجازی: در کتاب‌های تو، عشق پدیده بسیار مهمی است. تو اعتقاد داری که عشق مهم‌ترین عامل برای پیوند میان انسان‌ها است. اما گاهی عشقی هست که همچون شعله‌ای، وجود را می‌سوزاند. فکر می‌کنی با چنین عشقی، گفت و گو ممکن باشد؟
کوئلیو :من معتقدم جدای از عشق، جدای از شعله مقدسی که در چشم و قلب ما است، ما به نظم و بردباری هم نیاز داریم. عشق، نظم، و بردباری، بزرگ‌ترین فضیلت‌های انسان هستند. پس وقتی شروع به صحبت می‌کنیم، باید نظر خود را بگوییم و بعد باید بردبار باشیم تا نظرات دیگران را هم بشنویم. وگرنه، هر کاری که می‌کنیم، اصرار بر آن چه خود عقیده داریم خواهد بود، و این گفت و گو نخواهد بود. گفت و گو یعنی نشستن و صحبت کردن و گوش دادن.

حجازی: عشق گاهی هم به مرحله عجیبی می‌رسد. آدم نمی‌تواند بشنود، نمی‌تواند بفهمد، نمی‌تواند منطق داشته باشد. فقط عاشق است. این عشق چگونه به گفت و گو کمک خواهد کرد؟
کوئلیو :من فکر می‌کنم خدا ما را روی زمین گذاشت تا احساسات خود را با دیگران شریک شویم. این تنها راه برای آموختن است. بالاتر از شاعرانِ ایران نداریم. شاعران این شعله مقدس عشق را داشتند. اما آن‌ها هم می‌توانستند احساسات خود را با دیگران در میان بگذارند. نه فقط با مردم ایران، که با مردم سراسر جهان. در شعله مقدس با دیگران سهیم شدند. من اعتقاد دارم هر کس خدا را در قلب خود دارد، باید خدا را در وجود انسان‌های دیگر نیز ببیند.

حجازی: آیا گفت و گو پیش از جنگ، و بدون جنگ ممکن است؟
کوئلیو :متأسفانه ما هنوز در جهان کاملی زندگی نمی‌کنیم. نه به خاطر این که خدا نمی‌خواهد، بلکه چون ما بسیار اشتباه می‌کنیم. اما باید این مسؤولیت را بپذیریم که جهانی همراه با گفت و گو، و بدون جنگ داشته باشیم. ما از رودهای بسیاری گذشته‌ایم، لحظه‌های بسیار دردناک و دشواری را در تاریخ گذرانده‌ایم، و نفهمیده‌ایم که جنگ میان انسان‌ها به هیچ کجا نخواهد انجامید. فقط نابود می‌کند. پس، از لحظه‌ای که می‌نشینیم تا با هم صحبت کنیم، ممکن است اختلاف داشته باشیم، اما در پایان می‌توانیم روح خود را ابراز کنیم. و برادر شما می‌تواند روح شما را درک کند. و این ممکن است. من فکر می‌کنم “میز” شیء بسیار مهمی در زندگی است. مهم‌ترین لحظه‌های زندگی پشت میز می‌گذرد. غذا خوردن به همراه پدر و مادر، همسر، صحبت کردن، بحث کردن، همه چیز پشت میز رخ می‌دهد. با کنار گذاشتن میز و جنگیدن، هیچ نتیجه مثبتی حاصل نخواهد شد. پس بگذارید میز را میان خود داشته باشیم.

حجازی: تو یک نویسنده پرفروش هستی. میلیون‌ها نفر آثار تو را خوانده‌اند و تحت تأثیرشان قرار گرفته‌اند. آیا فکر می‌کنی کار تو هم روشی برای برقراری گفت و گو میان تمدن‌ها باشد؟
کوئلیو :من فکر می‌کنم هنر، نخستین گام به سمت گفت و گو است. وقتی چیزی را که خلق شده، می‌بینی، خالق اثر بهترین بخش از وجود خود را در آن قرار می‌دهد. پس به آن شخص آفریننده اثر، و به فرهنگی که آن شخص را پدید آورده است، احترام می‌گذاری. و بعد به خود احترام می‌گذاری که می‌توانی زیبایی را ببینی. من در کتاب‌هایم سعی می‌کنم بهترین بخش از وجود خودم را در اختیار دیگران قرار دهم. کتاب‌های من بهتر از خود من هستند. مانند هر اثر هنری دیگری. با آفرینش، بخشی از وجود خود را به دیگران می‌بخشیم، بهترین بخش از وجود خودمان را. با آفریدن اثر، خودم را درک می‌کنم، و با درک کردن خودم، برادرم را درک خواهم کرد. و بعد برادرم خود را به من نشان خواهد داد.

حجازی: نویسندگان بسیار موفقی هستند که به کشورهای گوناگونی سفر می‌کنند. اما تو تنها نویسنده‌ای هستی که هرگز در هیچ سرزمینی احساس غربت نمی‌کنی. چگونه ممکن است؟
کوئلیو :هرگز احساس غربت نمی‌کنم، چون روح من پیش از من به این سرزمین‌ها سفر می‌کند. روح من کتاب‌های من است، کار من است. بنابراین وقتی به این کشورها سفر می‌کنم، به راحتی یکدیگر را درک می‌کنیم. چون مردم کتاب‌های من را می‌خوانند. البته فقط بهترین بخش از روح من را می‌خوانند. برای همین به آن جا می‌روم تا نشان بدهم که من هم مثل هر کس دیگری، یک انسان هستم. که بیش‌تر یا کم‌تر از دیگران نمی‌دانم، چون خدا خرد خود را در اختیار همگان قرار می‌دهد.

حجازی: در کیمیاگر چوپانی به نام سانتیاگو هست. اما فقط دو بار نامش را در این کتاب می‌بری. در آغاز و پایان کتاب. چرا نامش را هرگز نمی‌بری؟
کوئلیو :وقتی کیمیاگر را می‌نوشتم، به شدت تحت تأثیر کتاب “مرد پیر و دریا”ی ارنست همینگوی بودم. داستان نبرد مردی با دریا. او کتاب را با این جمله آغاز می‌کند: “نام پیرمرد، سانتیاگو بود”. و در سراسر کتاب، دیگر نام پیرمرد را نمی‌برد. و تصمیم گرفتم همین کار را، با همین نام انجام دهم. فکر کردم: “عالی است! او دیگر هرگز نام شخصیت اصلی داستان را نبرده است. اما حضور شخصیت اصلی بسیار بارز است.” همینگوی می‌گوید: “نام پیرمرد، سانتیاگو بود”. من می‌گویم: “نام مرد جوان، سانتیاگو بود.”
حجازی: صحنه‌ای که سانتیاگو با صحرا سخن می‌گوید، تأثیری نیرومند بر خواننده دارد. صحرا را چگونه می‌بینی؟
کوئلیو :صحرا نه فقط در کیمیاگر، که در والکیری‌ها هم حاضر است. صحرا سراسر زندگی من است، من عاشق صحرا هستم. صحرا، ساده کردن زندگی است، روح انسان را ساده می‌کند. برای من استعاره بسیار مهمی است. من و همسرم با هم به صحراهای بسیاری سفر کرده‌ایم. در صحرا، انسان باید به هر چیزی توجه کند. یک گل ساده می‌تواند یک معجزه به شمار رود. ناگهان متوجه می‌شوی گلی ساده آن جا هست، و بعد تمام انرژی و قدرت خود را بر آن گل ساده متمرکز می‌کنی. گاهی در یک باغ پر گل، نمی‌توانی بفهمی که یک گل چقدر زیبا است، و روح ما هم همین گونه است. باید افکار خود را ساده کنیم، شیوه اندیشیدن خود را ساده کنیم، تا بتوانیم شکوه ایزدی را درک کنیم.

حجازی: پس صحرا برای تو گونه‌ای معبد است.
کوئلیو :صحرا برای من یک معبد است. بله.