پایان یک توهم ــ نقد هاله اسفندیاری بر نگاه آهو، خاطرات آرش حجازی ــ نیو رپابلیک

 

منبع: The New Republic

نگاه آهو: سرگذشت یک نسل،

اثر آرش حجازی

انتشارات سیگال، ۱۴٫۵$

این کتاب داستان یک شکست است ــ شکست جمهوری اسلامی، علی رغم سی سال جارزنی تبلیغاتی و شستشوی مغزی، برای کاشتن بذر ایمان به ایدئولوژی این رژیم، در ذهن نسل تازه ی ایرانیان. فرزندان انقلاب ۱۳۵۸ به ارزش های آن پشت کرده اند، و این موضوع به شدت در اعتراضات به انتخابات دستکاری شده ی سال ۱۳۸۸ مشهود شد. جوانان دسته دسته به تظاهرات ملحق می شدند؛ و سرکوب وحشیانه ی این اعتراضات از سوی رژیم و دستگیری های گسترده، شکنجه و قتل در زندان در پی آن، گام های نهایی برای مشروعیت زدایی از جمهوری اسلامی و ایدئولوژی عقیم آن بود.

نسل والدین آرش حجازی انقلاب را با آغوش باز پذیرفتند؛ و فرزندانشان پس از حمله ی عراق به ایران در سال ۱۳۵۹، داوطلبانه از آن دفاع کردند. اما وقتی نوجوانان دو سال قبل به خیابان ها آمدند تا بپرسند: «رای من کو؟» به دست اراذل رژیم و نیروهای امنیتی قلع و قمع شدند. این زنان و مردان جوان از چیزی نمی ترسیدند. با تمام تلاش های رژیم برای منزوی کردن آن ها از غرب مبارزه کردند، و حالا این جوانان از تلفن های همراه و وبلاگ هایشان، ویدئوها و اینترنت استفاده می کردند تا سبعیتی را که در خیابان های تهران جریان داشت، به اطلاع جهانیان برسانند. همان طور که حجازی می نویسد: «ما نسلی بودیم که، چون کار دیگری نداشتیم، وقتمان را به آموختن گذراندیم. ما شاهدان راستین ملتمان بودیم.»

حجازی داستان نسلش را در پس زمینه ی انقلابی می نویسد که زیر و بن ایران را سه دهه پیش لرزاند. امیدی را وصف می کند که انقلاب در دل مردم دمید و یأسی را که در پی آن دچارش شدند؛ نقاط عطف اصلی، و کسانی که آن را شکل دادند. تاریخ جامع تر ایران را هم با این روایت در هم می تند، همین طور  تجربه ی مدرنیته، و تأثیر پهلوانان شاهنامه و قهرمانان مذهب شیعه بر تخیل ایرانی.

خانواده آرش حجازی از طبقه متوسط بودند، ثروتمند نبودند، اما رفاه داشتند و مسیر رشدشان بی شباهت به بسیاری خانواده های رو به رشد در دوران سلطنت نبود. مادربزرگش دختر یک نانوا بود. در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و وقتی شوهرش زن دوم و بعد زن سومی گرفت، او را ترک کرد. به آرش گفته بود: «وقتش بود یک نفر به مردها نشان بدهد که صاحب زن هایشان نیستند. ما هم آدمیم.» اما پدرش غیرمذهبی بود و زندگی متفاوتی برای خانواده اش برگزید. آرش حجازی چهار سال اول عمرش را در انگلستان گذراند تا پدرش دکترایش را در مهندسی بگیرد. پدرش بعد در ایران استاد دانشگاه شد.
حجازی هشت ساله بود که برای اولین بار نام آیت الله خمینی را شنید، که مادربزرگش می گفت «ناجی» و «نایب امام زمان» است و صورتش را در قرص ماه می شود دید. آرش نه ساله بود که انقلاب، شاه را سرنگون کرد و خمینی را به قدرت رساند. پدر و مادرش، مثل خیلی از دوست هایشان، به خاطر انزجار از استبداد شاه، انقلاب را با آغوش باز پذیرفتند. اما بعد پی بردند که استقرار دموکراسی هدف خمینی نیست.

اما برای آرش جوان، دنیای اسپایدرمن و سوپرمن ناپدید شد، همین طور دختران کلاس درسش. مدارس دخترانه و پسرانه از هم جدا شدند، عکس شاه از کتاب های درسی تازه ای که به بچه ها دادند حذف و عکس خمینی اخمو به آن ها اضافه شده بود. آرش و همکلاسی هایش مذهبی شدند. می گوید اگر نماز نمی خواندی و قرآن تلاوتنمی کردی، ضدانقلاب محسوب می شدی و به دردسر می افتادی.

حجازی دو بار با آیت الله خمینی ملاقات کرد: یک بار در نه سالگی، و یک بار در دوازده سالگی. در اولین ملاقاتش سعی کرد دست امام را ببوسد، اما خمینی نگذاشت و خم شد و پیشانی پسر کوچک را بوسید. بار دوم، آرش قدم جلو گذاشت تا با رهبر ایران حرف بزند، اما خمینی دستش را دراز کرد تا آرش ببوسد. این پدر ساده و مهربان ملت، به حاکمی مستبد مبدل شده بود.

کودکی آرش داغ زخم های زیادی را دارد: بازداشت ها، اعدام ها و پاکسازی های سال های اول انقلاب. حجازی ماجرای مهاجرت دوستان خانوادگی را می گوید. کمیته ها زندگی مردم را تحت نظر داشتند و رفتار پیش بینی نشده ای داشتند؛ حساب های قدیمی را تسویه می می کردند. مردم احساس امنیت نداشتند، نه در خیابان نه در خانه. رعایت «شئونات اسلامی» از همه انتظار می رفت، اما هیچ کس درست نمی دانست این شئونات چیست.
«انقلاب فرهنگی» زندگی استادان دانشگاه و دانشجوها را به هم ریخت. هشت سال جنگ با عراق مصائب اقتصادی زیادی را نصیب خانواده های طبقه متوسط از جمله خانواده حجازی کرد. حجازی تعریف می کند که پسران هم سن و سالش سرشان را با گوش دادن به موسیقی ممنوع غربی، رقص ممنوع، و خواندن و کشف زندگی هم سن و سالانشان در کشورهای دیگر می گذراندند، و در همان حال منتظر نوبتشان بودند تا به جبهه فراخوانده شوند. برای آرش جوان و بسیاری هم نسلانش، فضا با پایان جنگ در سال ۱۳۶۷، مرگ خمینی در سال بعدش، و دو دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی به دنبال آن باز شد. در دوره خاتمی (روحانی خندان)، به نظر می رسید ایران بار دیگر آماده پیوستن به بقیه دنیا شده است.

حجازی به آرزوی همیشگی اش رسید و پزشک شد. اما بعد از پزشکی مأیوس شد و یک موسسه انتشاراتی راه انداخت. آن موقع رمان کیمیاگر پائولو کوئلیو در ایران بسیار موفق شده بود. حجازی رمان کوئلیو ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد را ترجمه و در ایران منتشر کرد. حجازی و نویسنده برزیلی دوستان نزدیکی شدند و حجازی مقدمات سفر او و همسرش را به ایران فراهم کرد. این برنامه ها در زمان خاتمی میسر بود.

همان طور که حجازی می نویسد، دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی با عقبگردی محافظه کارانه و ارتجاعی همراه بود که با انتخاب محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۴ به اوج رسید. تندروهای ایران که از بروز انقلاب مخملی مشابه با آنچه در اوکراین، گرجستان و غیره باعث سرنگونی  استبداد شده بود می ترسیدند، دچار جنون شدند. روزنامه ها را بستند، روشنفکران را بازداشت کردند، دانشگاه ها را «پاکسازی» کردند و فعالیت های مدنی را تحت نظر گرفتند. من خودم شخصا و به عینه این سرکوب را در سال ۱۳۸۶ که بازداشت و زندانی و به تلاش برای براندازی متهم شدم، تجربه کردم.

وقتی احمدی نژاد در سال ۱۳۸۸ برای بار دوم انتخاب شد — در انتخاباتی که بسیاری معتقد بودند به نفع او دستکاری شده — صدها هزار ایرانی به خیابان ها ریختند تا اعتراض کنند. «بهار ایرانی» متقدم بر بهار عربی بود. از همین اعتراض ها جنبش اعتراضی سبز متولد شد، اما به شدت سرکوب شد. حجازی به شکلی تصویری این وقایع را شرح می دهد، وقایعی که خودش ناخواسته در آن ها بازیگری کانونی شد. در میان معترضان دانشجوی فلسفه جوانی به نام ندا آقاسلطان حضور داشت. ندا گلوله خورد و در حال خونریزی بر کف خیابانی بر تهران افتاد و جان داد. تصویر ندا که به وسیله تلفن همراهی ثبت شده بود، بر روی یوتیوب و سایر رسانه های اجتماعی منتشر و در سراسر دنیا پخش شد. ندا نماد جنبش چالش برانگیز سبز ایران شده بود.

این تصویر تاریخی مرد جوانی را هم نشان می دهد، یک پزشک، که روی او خم شده و سعی دارد جانش را نجات بدهد. این پزشک جوان آرش حجازی بود که به اتفاق کنار ندا ایستاده بود. حجازی بود که مرگ او را اعلام کرد، و درباره لحظه مرگ او می نویسد: «قبل از جان دادن نگاهش را دیدم، نگاه آهویی که از دست شکارگرش گریخته و حالا با پیکانی در پهلویش بر زمین  افتاده.»

حجازی ایران را ترک کرد، در انگلستان اقامت گزید و تصمیم گرفت داستانش را بگوید. وقتی همسرش به او توصیه کرد ساکت بماند، جواب داد: «خسته شده ام از تماشا کردن و هیچ نگفتن. اگر پدر و مادر ما موقعی که دوستانشان را اعدام می کردند چیزی می گفتند، شاید دیگر لازم نمی شد ندا بمیرد. اگر الان من حرف نزنم، این دور باطل متوقف نمی شود. روزی پسرمان بهای بزدلی امروز ما را خواهد پرداخت.»

کتاب صمیمی و خوش نوشته ی آرش حجازی زبان حال نسلی از ایرانیان است. بسیاری از آن ها، مثل حجازی، به خاطر سبعیت و استبداد رژیم به تبعید رانده شدند. بسیاری، مثل ندا، جانشان را فدای ایرانی تحت حکومت قانون و نه هوس های یک مستبد کردند.

(هاله اسفندیاری مدیر برنامه خاورمیانه مرکز بین المللی وودرو ویلسون برای پژوهشگران، و نویسنده کتاب «زندان من، خانه من: داستان اسارت زنی در ایران» است)

 

سرگذشت پسرکی که انقلابی حقیقت شد ــ مروری بر کتاب نگاه آهو، اثر آرش حجازی

Ray Hanania

Middle East Book Review

از استبداد شاه بسیار حرف می‌زنیم، و حتی از استبداد مذهبی بعد از استبداد سلطنتی. از سیاست امروز ایران می‌گوییم و از نقشش در تروریسم، گسترش خشونت و بی‌ثباتی خاور میانه. از جنگی حرف می‌زنیم که امریکا با گسیل کردن دوست دیکتاتورش، صدام حسین، با ایران راه انداخت و خیلی زود از یاد می‌بریم که این مداخله چه مشقاتی نصیب مردم ایران و عراق کرد. و از بحران خاور میانه طوری حرف می‌زنیم که انگار اصلاً ربطی به این ماجرا ندارد.

اما درباره‌ی زندگی‌هایی حرف نمی‌زنیم که ویران و برای همیشه زیرورو شد و به شکلی سبعانه تغییر مسیر یافت. از آن‌همه مرگ حرف نمی‌زنیم؛ آن همه کشتگانی که هرگز نام و چهره‌شان را نخواهیم دید و نخواهیم شناخت.

برای ما، ایران فقط در جدلی سیاسی، عرصه‌ای سیاسی بوده است. اما در واقع ملتی اسیر در آن زندگی می‌کنند که اول تحت استبداد تحت حمایت غرب پهلوی، و بعد تحت حکومت آیت‌الله خمینی به اسارت کشیده‌ شد، و حالا به دست دیکتاتور کوتوله‌ای به نام احمدی‌نژاد اسیر است.

آرش حجازی، با بخشیدن چهره‌ای انسانی به این تاریخ، ماجرا را برای جهان غرب تعریف می‌کند، غربی که از حقایق خاور میانه و خلیج فارس و جهان اسلام چنان بی‌خبر است. «نگاه آهو» به شکلی تأثیرگذار و تکان‌دهنده، تاریخی را که ما مباحثه‌ای سیاسی می‌دانستیم، در قالبی بسیار انسانی برای ما بازتعریف می‌کند. داستان آدم‌هایی واقعی که به خاطر سیاست‌های ما و شرارت سیاسی ما و برداشت‌ و نژادپرستی کلیشه‌ای ما در امریکا، ویران شدند.
داستان از زبان پسرکی تعریف می‌شود که شاهد فرو ریختن دنیای اطرافش بعد از سقوط شاه و روی کار آمدن استبداد مذهبی است. بعد جنگی را می‌بیند که صدام حسین، به پشتوانه‌ی امریکا برپا می‌کند، و تعریف می‌کند که این جنگ چه‌گونه همه‌چیز را در کشورش ویران کرد. برایمان می‌گوید که چه‌گونه شاهد انحراف انقلاب از جنبشی مردمی به دیکتاتوری شریر دیگری بود، که این بار پیچیده‌تر هم بود.
راوی شاهد از هم پاشیدن زندگی خانوادگی‌اش و ناپدید شدن دوستانش و دوستان پدرش می‌شود.

هر امریکایی باید تلاش آرش را برای بازگویی داستان واقعی رفتار جنایتکارانه‌ی رهبران ایران بخواند. پول مالیات‌های ما بود که هزینه‌ی گلوله‌هایی را داد که حکومت مذهبی ایران در بدن زنان جوان ایرانی خالی کرد…
دست کم به ایرانیان این‌قدر بدهکار هستیم که سعی کنیم واقعیت را بفهمیم.
«نگاه آهو» دریچه‌ای به تاریخ وحشتناک معاصر ایران تحت استبداد در طول سال‌هاست.
نتوانستم کتاب را زمین بگذارم. خیلی سریع خواندمش، با ادراکی که برایم تکان‌دهنده بود. به همه توصیه می‌کنم خاطرات پسر کوچکی را بخوانند که انقلابی حقیقت شد.

در مورد کتاب نگاه آهو بیشتر بخوانید

مصاحبه سارا دهقان از برنامه شباهنگ صدای امریکا با آرش حجازی، درباره کتاب خاطراتش، نگاه آهو

قسمت اول این مصاحبه را اینجا ببینید.

مصاحبه سارا دهقان از برنامه شباهنگ صدای امریکا با آرش حجازی (قسمت اول): نشر، ترجمه، نویسندگی و سانسور در ایران

قسمت دوم این مصاحبه را اینجا ببینید

مقدمه پائولو کوئلیو بر کتاب نگاه آهو (The Gaze of the Gazelle)، اثر آرش حجازی

نگاه آهو، اثر آرش حجازی

نگاه آهو، اثر آرش حجازی

کتاب خاطرات من، نگاه آهو یا The Gaze of the Gazelle، به زودی به زبان های انگلیسی، ایتالیایی و هندی منتشر می شود. پائولو کوئلیو مقدمه ای بر این کتاب نوشته که ترجمه اش را در اینجا می آورم. خاضعانه حمایت تمام هم وطنانم را برای رساندن پیام این کتاب به مردم دنیا طلب می کنم.

اطلاعات بیشتر در مورد این کتاب را در سایت The Gaze of the Gazelle مطالعه بفرمایید.

مقدمه پائولو کوئلیو بر کتاب نگاه آهو (The Gaze of the Gazelle)، اثر آرش حجازی

روز ۲۰ ژوئن سال ۲۰۰۹، فیلم کوتاهی در سراسر جهان پخش شد. فیلم مرگ دختری جوان و غیرمسلح به نام ندا، که هنگام شرکت در اعتراضات خیابانی تهران، گلوله ای به سینه اش اصابت کرد و بر کف خیابان آن قدر خون از او رفت تا جان سپرد. در تاریخ معاصر جهان معدود تصاویری چنین تأثیر آنی و قدرتمندی داشته اند. این فیلم چنان تأثیر شدیدی داشت که توجه سراسر جهان را به آنچه در ایران رخ می داد جلب، و رهبران جهان را ناچار کرد شیوه برخورد دولت ایران با شهروندانش را محکوم کنند.

برای من اما این فیلم جنبه شخصی داشت. مرد جوانی در آن فیلم بود که سعی می کرد ندا را نجات دهد. این مرد دوست من بود، آرش.

اولین بار که دیدمش فکرش را هم نمی کردم که این مرد جوان لاغراندام، ده سال بعد در چهارراه تاریخ قرار بگیرد. حتا اگر قدرتش را داشتم تا به آینده نگاه کنم و ببینم که قرار است این پزشک – ناشر – نویسنده ی پرشور در یکی از مهم ترین اسناد تاریخ معاصر حضور داشته باشد، باز هم نمی توانستم روش برخورد او را با این ماجرا پیش بینی کنم. فکرش را هم نمی کردم که شجاعتش را داشته باشد تا در برابر جنایتی توصیف ناپذیر، همه چیز را رها کند تا حقیقت را بگوید.

آرش را در سفرم به ایران در سال ۲۰۰۰ در تهران ملاقات کردم. آرش ناشری ایرانی بود که علی رغم آنکه ایران هرگز هیچ یک از معاهده های بین المللی حق نشر را امضا نکرده است، تصمیم گرفته بود کتاب های مرا با اجازه خودم منتشر کند.

اولین بار که دیدمش، کمی گیج بودم. در ایران بودم، و با اینکه مدت ها بود دلم می خواست ایران را ببینم، هیچ تصوری از آنچه در انتظارم بود نداشتم. نمی دانستم عواقب سفرم به ایران چه خواهد بود، یا کریستینا و من در معرض خطر بودیم یا نه. اما تصمیم گرفته بودم به این سفر بروم. می دانستم هزاران خواننده ام در ایران منتظرم هستند و از فکر دیدن سرزمین مولوی، سعدی، حافظ و عمر خیام مست بودم.

برای من که مسافری همیشگی هستم، وقتی قدم به سرزمین تازه ای می گذارم، کمتر چیزی غافلگیرکننده است. اما هر سرزمینی روح خودش را دارد و تا وقتی این روح را درک نکرده باشید، بیگانه خواهید ماند. دوست شدن با این روح، تلاش برای درکش، تلاش برای آنکه مرا درک کند و تلاش برای یافتن پیوندهای ناگزیر میان این روح و روح کیهان، هدف اصلی من از سفر به مکان های تازه بوده است. هرچه فرهنگ کهن تر باشد، این پیوندها نیرومندتر است، و البته آغوش گشودنش به روی مسافری رهگذر دشوارتر. درست همچون سندباد که هفت دریا را پیمود و هربار، تا جزیره روی بگشاید و بر او آشکار کند که این جزیره ی کوچک و ساده در واقع نهنگی با قدرتی توصیف ناپذیر است، مجبور می شد چالش های ناممکنی را بپذیرد. تنها در آن هنگام بود که می توانست به خانه برگردد، با این باور که راز جزیره را دریافته است.

کریستینا و من با آرش و خانواده اش دوست شدیم. در حالی که مقامات ایرانی سعی داشتند کنترل کنند که در ایران چه ببینم و کجا بروم، آرش سخت سعی داشت که روح راستین ایرانی را به من نشان بدهد. گفت و گوهایی طولانی درباره سرشت ایران داشتیم. مرا به مراسم صوفی ها و تعزیه برد و به خوانندگان ایرانی ام اجازه داد به من نزدیک شوند و افکارشان را با من در میان بگذارند. عشقش به سرزمینش و امید بسیارش به اینکه پس از سال ها سرکوب و جنگ، آینده ای بهتر در افق پدیدار شده، مرا متقاعد کرد که تصمیم درستی گرفته ام. روح راستین ایران در عشق به ادبیات، عشق، سهیم شدن و استادی در زبان کیهانی نهفته بود.

از سال ۲۰۰۰ به بعد، آرش برایم دوست بسیار نزدیکی بوده است. دعوتش کردم تا اروپا را همراه من ببیند و این همسفری باعث شد بهتر بشناسمش. در دسامبر سال ۲۰۰۰ در مادرید بودیم که او، با اشک در چشم هایش، داستان آرش کمانگیر را برایم گفت و اینکه چه قدر آرزو دارد سزاوار این نام باشد. آرش کمانگیر، یک قهرمان اسطوره ای ایرانی است که برای پایان دادن به جنگ میان ایران و مهاجمان، جانش را در تنها تیرش گذاشت تا تیر چنان دور پرواز کند که بر مرز پپیشین میان دو کشور فرود بیاید و صلح برقرار شود.

سه سال بعد، در برلین، سر شام به من گفت که به نظرش برلین «شهر امید» است. در دوران جنگ سرد، برلین در چهارراه میان شرق و غرب قرار داشت. هر اتفاقی که می افتاد، برلین که تازه دوباره از خاکسترهای جنگ جهانی دوم سر برآورد بود، اولین شهری می بود که نابود می شد. به همین دلیل بود که روح شهر به این نتیجه رسیده بود که هر روز می تواند آخرین روز این شهر باشد و برای همین، برلینی ها، به جای آنکه در ترس مدام زندگی کنند، ارزش راستین شادی را کشف کردند و هر دم را، مادام که دوام داشت، غنیمت می شمردند. خوشبختانه این شهر آن قدر دوام آورد که شاهد سقوط دیوار و رستاخیز امیدی تازه باشد. دیدن برلین به آرش این امید را داده بود که روزی شادی برای مردم ایران هم ممکن خواهد بود و تا آن روز، باید دم را غنیمت بشمرند.

در زندگی همواره لحظه ای هست که آدم باید تصمیمی بگیرد. من همیشه گفته ام که خدا پروردگار شجاعان است، و شجاعت راستین هنگامی است که بر اساس آنچه باید انجام دهید تصمیم بگیرید، نه بر اساس حزم و احتیاط.

آیا آرش سزاوار نامش شد؟ نمی دانم. اما قطعاً جانش را در تنها تیرش گذاشت، تیری که آرزوهای ایرانیان را در زیر تصویر ندا متحد کرده است.

اما کتاب آرش [نگاه آهو] در آن یک لحظه خلاصه نمی شود: این بار قصه یک نسل را می گوید. برایم تعجب آور نبود که کتاب خاطراتی مهم و ماندگار خلق کرده است. در نگاه آهو، آرش روح راستین ایران را آشکار می کند. بدون هراس در آینه نگاه می کند و بر گذشته خودش و ایران تأمل می کند. این کتاب خاطرات درسنامه ای تاریخی نیست، بلکه حس ملی و غرور ملتی را به نمایش می گذارد که علی رغم تمام مشکلات، مردمش کنار هم می مانند. ملتی که هیچ چیز نمی تواند تلاشش را برای دستیابی به خوشبختی مانع شود، و در طول هزاران سال آموخته است که نه فردایی هست، نه دیروزی: تنها چیزی که می ماند، آن چیزی است که تصمیم می گیرد امروز انجام دهید، اکنون، در همین لحظه.

پائولو کوئلیو، نویسنده کیمیاگر

Paulo Coelho, author of The Alchemist

نگاه آهو، خاطرات آرش حجازی در فروردین ۱۳۹۰ به زبان انگلیسی منتشر می شود

The Gaze of the Gazelle, the story of a generation, by Arash Hejazi

The Gaze of the Gazelle, the story of a generation, by Arash Hejazi

مدتی است چیزی ننوشته ام. یعنی در این وبلاگ چیزی ننوشته ام. اول از همه دلم نمی خواست مثل خیلی از هموطنانمان که به اجبار ایران را ترک می کنند، زندگی ام بشود نک و نال و انتظار بازگشت را کشیدن. از طرف دیگر، کنار تلاش برای امرار معاش، تصمیم گرفته بودم روند وقایع را با دقت مشاهده کنم. برخلاف خیلی ها که مدام در حال طرح و تئوری دادن و بحث های روشنفکرانه هستند بدون اینکه این واقعیت ساده را در نظر بگیرند که تاریخ از همه ما و از همه ی طرح ها و تئوری های رنگارنگ ما بزرگ تر است. بدون اینکه بخواهند شرایط را درک کنند، در کنجی از دنیا می نشینند و سعی دارند با چهار جمله از هابرماس و پوپر شرایط اجتماعی پیچیده سرزمینی پیچیده مثل ایران را تفسیر کنند. به این هم بسنده نمی کنند و مدام در حال خط دادن و راهنمایی جامعه هستند. انگار حضور میلیون ها نفر در خرداد ۸۸ در خیابان های ایران به توصیه این روشنفکران عزیز رخ داد. یا اینکه ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی و صدها نفر دیگر در راه تحقق نظریات این روشنفکران جان باختند.
من اما هیچ وقت خودم را خوشبختانه روشنفکر ندانسته ام. من نویسنده ام، و یکی از مهم ترین کارهای نویسنده، قبل از آنکه قلمش را روی کاغذ — یا این روزها انگشتش را روی صفحه کلید — بگذارد، نگاه کردن و گوش دادن و لمس کردن است. و در نهایت، کارش تصویر کردن و ثبت کردن است، نه توصیه و امریه صادر کردن.
از ماجرای ندا یک سال و نیم می گذرد. یک سال و نیمی که شاید بر مردم ما قرنی گذشت. من هم در کنار مردم فراز و نشیب های زیادی داشتم، که گفتن ندارد، چون هنوز خبرهایش داغ است. اما این یک سال و نیم که بر من قرنی گذشت، قابل قیاس با آن ۴۷ ثانیه نیست. ۴۷ ثانیه ای که مسیر تاریخ کشورمان را برای همیشه عوض کرد. آن ۴۷ ثانیه ای که لحظه به لحظه، دور شدن فروغ زندگی را از نگاه دختری بی گناه ثبت کرد و جهان را لرزاند.
سرنوشت من این بود که در آن لحظه آنجا باشم، در این چهارراه تاریخ. و نگاه آن دختر، قبل از آنکه به طرف دوربین برگردد، لحظات کوتاهی به من دوخته شد، چرا که من تنها کسی بودم که روی او خم شده بود و انگار می دانست فرصت چندانی ندارد. در آن نگاه کوتاه، چیزی می گفت، چیزی می پرسید…
چرخ روزگار گشت و گشت، من ماندم و سرنوشتم و تصمیمی که باید می گرفتم. بار امانت را بگذارم و بگذرم یا بردارم و بایستم. اول وحشت بر من غلبه کرده بود. اما بعد فهمیدم که سرنوشت به دلیلی مرا در آن چهارراه قرار داده است. باید به سرنوشتم نه می گفتم؟ یا به سوی ناشناخته هایی که برایم به همراه داشت آغوش می گشودم؟ تصمیم گرفتم حرف بزنم و هرچند خیلی چیزها از دست دادم، حتی یک لحظه هم از تصمیمم پشیمان نشده ام.

اما در کنار همه ی این هیاهو و اضطراب، هرکار می کردم و هرچه می گفتم، یک جفت چشم سیاه تعقیبم می کرد. در برابر دوربین رسانه های رنگارنگ دنیا که نشسته بودم و ماجرا را می گفتم، به جای دوربین، آن دو چشم را می دیدم که به من دوخته شده بود، منتظر…

و بعد، یادم آمد. این نگاه را قبلاً دیده بودم. نگاه آهوی خودم بود. سال ها قبل از این ماجرا، در رمانم شاهدخت سرزمین ابدیت این آهو را دیده بودم:

«احساس که ریشه ی درخت نیست که در وجودت بدود. احساس که این قطره های عرق جاری از شقیقه ات نیست. اما احساس عجیبی در دلت ریشه دوانده بود، همراه عرق از شقیقه هایت روان بود. چیزی بین نیستی و تمنا. حال آهویی که ساعت ها از دست شکارچی فرار کرده و سرانجام، از پا افتاده و با تیری فرو رفته در پهلویش، روی زمین نشسته و خون، زمین زیر پایش را لزج و گرم کرده. و از همان جا که نشسته، شکارچی کاردبه دست را در چند قدمی اش تماشا می کند. اینجا دیگر امیدوار یا نومید نیست، تمنایی هم ندارد. معنایی از حیات در رگ و ریشه اش می دود، و در ذهنش چیزی ریشه می دواند، که اگر می شد نامی بر آن گذاشت، همنام احساس تو بود…»

شاهدخت سرزمین ابدیت، ۱۳۸۲، صفحه ۳۷

بله، نگاه ندا، نگاه همان آهو بود. و چه می گفت؟ از من چه می خواست؟

«قصه ام را بگو. بگو چه شد که کار به اینجا رسید…»

اما من ندا را نمی شناختم. از گذشته اش هیچ نمی دانستم و تنها چند ثانیه به هم چشم دوخته بودیم. و نگاهش… نگاه ندا نبود. نگاه یک نسل بود…

برای همین قلم روی کاغذ گذاشتم تا قصه یک نسل را بگویم، متجلی در آن نگاه آهو…

باز درباره اش می نویسم.

یا حق

آرش حجازی