مصاحبه سارا دهقان از برنامه شباهنگ صدای امریکا با آرش حجازی، درباره کتاب خاطراتش، نگاه آهو
مصاحبه سارا دهقان از برنامه شباهنگ صدای امریکا با آرش حجازی (قسمت اول): نشر، ترجمه، نویسندگی و سانسور در ایران
اندوه ماه
اندوه ماه بعد از حدود ده سال دوباره منتشر شد. این همان کتابی است که منجر به تأسیس انتشارات کاروان شد و ماجرایش را در همین جا قبلا گفته ام.
اگر خواستید درباره این کتاب بیشتر بخوانید، به اینجا سر بزنید.
سرگذشت انتشارات کاروان – ۴
اول از همه سراغ پدرم رفتم و ۱۰۰ نسخه از اندوه ماه را به او فروختم تا به دوستانش هدیه بدهد و افتخار کند که پسرش نویسنده شده. یکی از دوستان خانوادگی مان هم ۵۰ نسخه از ما خرید. اما هنوز ۱۳۵۰ نسخه دیگر داشتم. با پرس و جو فهمیدم که کتاب ها را باید به مراکز پخش کتاب داد تا به کتابفروشی ها بدهند. این بود که پرسان پرسان راه افتادم و از این مرکز پخش به آن مرکز پخش رفتم و کتابم را برای توزیع به آن ها پیشنهاد دادم. اما محض رضای خدا حتی یک نفر هم کتاب را برای پخش قبول نکرد. دلایلشان هم بعدها فهمیدم که منطقی بود، هرچند آن موقع خیلی عصبانی شده بودم:
۱٫ من نویسنده ناشناسی بودم.
۲٫ طرح جلد کتابم خیلی زشت بود.
اما من دار و ندارم را در گرو چاپ این کتاب گذاشته بودم. برای همین تصمیم گرفتم خودم مستقیم سراغ کتابفروشی ها بروم و کتابم را به آن ها پیشنهاد، یا به اصطلاح ناشران، ویزیت کنم.
یک ساک پر از “اندوه ماه” برداشتم و شروع کردم به ویزیت کتابم از میدان انقلاب تا خیابان ولی عصر. کتابم را امانی پیشنهاد می کردم، با ۲۵ درصد تخفیف. بعضی از کتابفروشی ها آن را می گرفتند و خیلی ها نمی گرفتند. اما همین که کتابم از اتاقم خارج شده بود و چند نسخه ای از آن در کتابفروشی ها قرار می گرفت، خوشحال بودم. درست یادم نیست، اما فکر می کنم در مجموع ۱۰۰ نسخه ای از کتابم پخش شد و حدود ۱۲۰۰ نسخه ماند. ولی راضی بودم.
از آن روز به بعد، کارم این شده بود که حداقل هفته ای دوبار به کتابفروشی های انقلاب سر بزنم و ببینم کتابم فروش رفته یا نه، که نرفته بود. اینجا بود که برای اولین بار، مفهوم مارکتینگ یا بازاریابی کتاب را فهمیدم. می شود کتابی نوشت، می شود پولی جور کرد و کتاب را به چاپ رساند، حتا می شود یک جورهایی دست و پا شکسته کتاب را پخش کرد، اما همین طوری نمی شود مردم را وادار کرد که کتابت را بخوانند.
سرگذشت انتشارات کاروان (۳) _ اندوه ماه
برای چاپ اندوه ماه، به ناشرهای زیادی سر زدم. اغلبشان صاف و ساده می گفتند «کار قبول نمی کنیم» و خلاص. بعضی هایشان می گفتند من نویسنده ناشناسی هستم و کارم فروش نمی رود، که حق هم داشتند. یکی دو ناشر هم کار را بررسی کردند و وقتی گفتند کارم قبول شده، ذوق کردم. اما موقعی که برای صحبت بیشتر پیششان رفتم، صورتحسابی جلوی من گذاشتند که بعد فهمیدم هزینه تولید کتاب است که من باید بپردازم!
خوب، من قصد نداشتم به ناشری پول بدهم که کتابم را چاپ کند. فکر می کردم هرمان هسه یا داستایوسکی جدیدی هستم که باید کشف بشوم و قرار نیست پول خرج این کار بکنم و همین استعداد لایتناهی ام بس است. اما ظاهراً این طور نبود. برای همین، لج کردم و تصمیم گرفتم خودم کتابم را چاپ بکنم.
موقعی که دانشجو بودم، باید کمک خرج تحصیلم را خودم در می آوردم. از خانواده متوسطی بودیم و پدرم کمکم می کرد، اما دوست نداشتم از او پول بگیرم. برای همین، کار می کردم. اول با تدریس خصوصی شروع کردم. اما خیلی زود از این کار زده شدم. دوست نداشتم به خانه های مردم — که اغلبشان پولدار بودند — بروم و به بچه های تنبل و بی سوادشان درس بدهم. معلم خیلی خوبی هم نبودم و وقتی چیزی را که می گفتم نمی فهمیدند، عصبانی می شدم. همان موقع ها بود، سال اول یا دوم دانشگاه، که دانشگاه پدرم شروع کرد به فروختن کامپیوتر به اعضای هیئت علمی. یک کامپیوتر ٢٨۶، با ۴٠ مگابایت هارد و یک مگابایت رم. قیمتش در بازار ٢٨٠ هزار تومان بود، اما دانشگاه آن را به قیمت ٢٠ هزار تومان می فروخت. روزی که پدرم با آن کامپیوتر به خانه آمد، انگار که یکدفعه مردم و سر از بهشت درآوردم و حوری ها دورم را گرفتند. شروع کردم به تایپ کردن جزوه هایی که سر کلاس دانشگاه می نوشتم، با نرم افزاری ۶۰ کیلوبایتی به نام editor که فارسی سازی رویش نصب می کردیم، و همین طوری بود که تایپ کردن را یاد گرفتم. بعد به یکی از دانشجوهای سال آخر که می خواست پایان نامه اش را تایپ کند، پیشنهاد کردم به جای آنکه صفحه ای ۱۰۰ تومان به این مراکز تایپ بدهد،(حواستان باشد که آن زمان دلار ۱۵۰ تومان بود)، صفحه ای ۴۰ تومان بدهد به من تا برایش تایپ کنم.
آن موقع، داشتن کامپیوتر تجمل بزرگی بود. البته سیستم عاملمان داس ۳ بود و نه ویندوزی بود، نه اینترنتی، و نه هیچ کدام از این نرم افزارهای جورواجور. برای همین، کارم خیلی زود سکه شد و به خاطر قیمت ارزان تایپ من، همه دانشجوها کارهایشان را می آوردند تا من تایپ کنم. همان موقع ها بود که نرم افزاری سینا هم زرنگار نسخه ۱ را داد که معجزه ای در صفحه بندی بود. همانجا صفحه بندی را هم یاد گرفتم. مجلات و کتاب های خارجی را برمی داشتم و صفحه بندی شان را تقلید می کردم. و همین باعث شد که اولین پیشنهاد جدی ام را بگیرم. قرارداد حروفچینی و صفحه بندی نشریه ای به نام «ریخته گری» که جامعه ریخته گران ایران منتشر می کرد. یادم است قراردادی که بستم، زندگی ام را از این رو به آن رو کرد: برای هر شماره ۴۰ هزار تومان! آن هم موقعی که کل پول توجیبی من در ماه، ۵ هزار تومان بود!
این طوری شد که من شدم حروفچین و صفحه بند و ویراستار این فصلنامه و کم کم مسیر حرفه ای شدن در صنعت نشر را طی کردم. سال دومی که این نشریه را کار کردم، در جشنواره مطبوعات وزارت ارشاد، در صفحه بندی نفر دوم شدم و لوح تقدیر گرفتم.
سرانجام، فرصتی دست داد تا رمان خودم را هم حروفچینی و صفحه بندی کردم، و تصمیم گرفتم چاپش کنم. پولی جمع کرده بودم و فکر کردم می توانم با این پول کتاب را چاپ کنم. ناشری به من گفته بود تولید کتابم ۲۷۰ هزار تومان خرج برمی دارد. اما من فقط ۱۱۰ هزار تومان داشتم. برای همین، سراغ مدیر انتشارات دانشگاه علم و صنعت رفتم تا کمکم کند که کتاب را چاپ کنم. هیچ چیز از تولید کتاب نمی دانستم. فقط می دانستم کاغذها را زینک می کنند. آن دوست راهنمایی ام کرد و بالاخره با ۱۲۰ هزار تومان، رمان اندوه ماه را در تیراژ ۱۵۰۰ نسخه چاپ کردم. در واقع تمام پس انداز و دار و ندارم را خرج عقده ی نویسنده شدنم کردم.
روزی که آن ۱۵۰۰ تا کتاب را به خانه آوردم و در اتاقم روی هم چیدم، عرش را سیر می کردم. نویسنده شده بودم.
و بعد که خوب عرش را سیر کردم، با واقعیت هولناکی مواجه شدم. حالا این ۱۵۰۰ تا کتاب را چه کار کنم؟!
سرگذشت انتشارات کاروان (۲) ـ اندوه ماه
در یادداشت قبلی، دربارهی فضایی صحبت کردم که رمان اندوه ماه در آن متولد شد، در سال ۱۳۷۰٫ به شدت خسته بودم، نه فقط از فشار کار، از همهچیز. در یک طرف مرگ بود که کمکم به این نتیجه میرسیدم که در دنیای پزشکی، عملاً هیچکاری برایش به عقب انداختنش از ما برنمیآید، پشت سرم سالهای نوجوانی و دبیرستان بود که در فضایی مختنق و پرفشار، سپری شده بود ــ دورهای که عملاً هر کار جوانانهای ممنوع بود. خواهر و برادرها موقعی که با هم به خیابان میرفتند، شناسنامهشان را با خود میبردند که اگر گشت کمیته پرسید چه نسبتی دارند، بگویند خواهر و برادرند، حداقل سه تا از همکلاسیهایم در جبهه کشته شده بودند، به فاصلهی یک ماه بعد از خداحافظی با ما و رفتن به جبهه… اگر چند نوجوان با هم در خیابان بودند، بسیار محتمل بود که کسی از راه برسد و جلویشان را بگیرد و حداقل تمام بدنشان را بازرسی کند که مبادا عکس یک هنرپیشهی هالیوودی یا یک خوانندهی پاپ یا گوگوش و داریوش در جیبشان باشد. مهمانیهای مخفیانهی شبانهی جوانها هر لحظه در معرض حملهی نیروهای انتظامی بود، سالهای پایانی جنگ بود و رُعب موشکهایی که یکی بعد از دیگری در خانهای در تهران فرود میآمد و چراغهای زندگیهای زیادی را خاموش میکرد، بر فراز هر فردای ما وحشتی آویخته بود، و تنها کار مجاز برای جوانها، درس خواندن بود، که در واقع یک جور پناه بردن به زندگی بود، برای اینکه اگر در کنکور قبول نمیشدیم و به دانشگاه نمیرفتیم، باید به جبهه میرفتیم و از هر سه نفری که به جبهه میرفتند، دو نفر زنده برمیگشتند.
وقتی اندوه ماه را مینوشتم، قصد چاپش را نداشتم، بیشتر هدفم این بود که ذهنم را از افکار آشفتهام تخلیه کنم و راهی برای ادامه دادن برای خودم باز کنم. شروع کردم به نوشتن داستان پزشک جوانی که از همهچیز قطع امید میکند، و دو راه پیش پایش میماند، یا خودکشی، یا رفتن به سفر درازی برای پیدا کردن رقیب شایستهای برای مرگ.
موقعی که نوشتن اندوه ماه را تمام کردم، اتفاقاً راه جلویم باز شد. فهمیدم که مسیری که باید بروم، با مسیری که فکر میکردم، متفاوت است. حالا دلم میخواست که کتابم را دیگران هم بخوانند. و برای همین بود که شروع کردم به زدنِ درِ مؤسسات انتشاراتی.
سرگذشت انتشارات کاروان (۱) – سال های خون و تعفن
خوب، چون یکی از دوستان اعتراض کردند که از گفتن ماجرای انتشارات کاروان شانه خالی می کنم، شروع می کنم. اما قبل از آن — به این می گویند مرض! — به دوستان خبر بدهم که وب سایت جدید فصلنامه جشن کتاب راه اندازی شد. بیزحمت اگر حوصلهاش را دارید، سری به آن بزنید و در مرحله آزمایشی اش، نظراتتان را به ما بفرمایید.
و اما ماجرای انتشارات کاروان.
ماجرا از پانزده سال پیش شروع شد، یعنی سال ١٣٧٢. من کارورز دانشجوی پزشکی بودم و در دنیای بیماری و شفا و مرگ و زندگی دست و پا میزدم. وقتی میگویم دست و پا میزدم، باور کنید. هفتهای سه شب کشیک در بیمارستان و اورژانس، کمخوابی، کتابهای حجیم و سنگین ١٠٠٠ صفحهای که برای خواندن و یادگرفتن و امتحان دادنشان حداکثر یک ماه وقت داشتیم، امتحان پرهانترنی در پیش رو… سالهایی بود که دانشگاهها را داشتند اسلامی میکردند و فشار روانی زیادی به دانشجوها میآوردند، تازه نامزد کرده بودم و به عنوان کسی از طبقهی متوسط، بودجهی چندانی برای ازدواج نداشتم. دیگر کم کم از خیالبافیهای سالهای اول دانشگاه بیرون آمده بودیم؛ زمانی که فکر میکردیم داشتن کارت دانشجویی پزشکی، یعنی آینده روشن، خوشبختی، نجات مردم، کشف درمان سرطان و هزار بیماری درمانناپذیر دیگر، غلت زدن در پول… یادم میآید همان موقع، یکی از همدورهایهایم، از یکی از خانمهای پرستار خوشش آمده بود و به او پیشنهاد دوستی کرد. وقتی پرستار به او گفت: “نه!”، این دوست ما گفت: «خانم! من اگر کارت دانشجوییام را به هرکس نشان بدهم، دخترش را بدون این ناز و اداها میدهد به من!» بالاخره جوانی است دیگر. آن دوره، اغلب دانشجوهای پزشکی پسر، کت و شلوار میپوشیدند و کیف سامسونایت دستشان میگرفتند و خیلی موقر راه میرفتند و مدام به هم میگفتند “آقای دکتر!”. و دانشجوهای دختر، قیافههای خیلی جدی میگرفتند و احساس میکردند زنان جامعه به آنها مدیونند که استانداردهای زنانه را در جامعه بالا بردهاند.
در این اوضاع، من از وضعیتم راضی نبودم. شبهایی که در بیمارستان کشیک بودم، با صدای هر زنگ تلفن پاویون انترنها که حتماً از اورژانس بود و خبر از ورود بیمار جدیدی میداد، خیسِ عرق از خواب چنددقیقهایام میپریدم و سراسیمه و با نگرانی و همان سر و وضع آشفتهی از خواب بیدار شده، به اورژانس بیمارستان میدویدم. یکی از دوستانم (مهدی ایزدی) که الان متخصص پوست برجستهای شده، مجموعهی داستانی از آن روزگار نوشته به نام «از دفترچهی خاطرات یک دانشجوی پزشکی» که انتشارات کاروان در دست چاپ دارد.
شبهایی هم که کشیک نبودم، تا صبح در اتاق به هم ریختهام بیدار بودم و سعی میکردم از میان خطوط نامفهوم کتاب حجیم طب داخلی هاریسون یا جراحی شوارتز، حداقل تکجملههای مهمش را به خاطر بسپرم. این جوری هر شب را با سینهای پر از دود سیگار و چشمهای خسته و فرسودگی جسمی، به صبح میرساندم. احساس پوچی عمیقی در وجودم ریشه دوانده بود، آینده مبهم، جوانیای که در اتاقهای بیمارستان و بوی زخمهای عفونتکرده و مرگ و زجر گذشته بود، و کم کم این سؤال در ذهنم شکل میگرفت که آیا واقعاً ما پزشکها کاری از دستمان برمیآید؟
در همین دوره بود که برای خالی کردن فشارهای روانیام، همینجوری برای دستگرمی، شروع کردم به نوشتن داستان پزشکی که امیدش را از دست داده… و رمان اندوه ماه متولد شد.









