مصاحبه آرش حجازی درباره حق نشر، مالکیت فکری، سانسور و ممیزی کتاب در ایران
مصاحبه سارا دهقان از برنامه شباهنگ صدای امریکا با آرش حجازی، درباره کتاب خاطراتش، نگاه آهو
مصاحبه آرش حجازی با روزنامه تایمز (ترجمه): آرش حجازی، پزشک ایرانی که سعی کرد ندا را نجات بدهد، از زخم هایی می گوید که هرگز بهبود نمی یابند
مارتین فلچر

آرش حجازی ۲۰۰۹ Arash Hejazi
همان موقع که آرش حجازی در قهوه خانه ای در آکسفورد نشسته بود، بسیجی های شبه نظامی ایرانی در برابر سفارت بریتانیا در تهران خواستار استرداد او بودند.
روز قبل هم رژیم ایران نامه ای در اعتراض به اهدای بورسیه ای به نام ندا آقاسلطان به یکی از کالج های آکسفورد فرستاده بود. ندا آقاسلطان دانشجویی بود که در تظاهرات بزرگی در اعتراض به تقلب در انتخابات در ایران در ماه ژوئن کشته شد. در این نامه اشاره شده بود که آرش حجازی مسئول قتل نداست.
با این حرکات صبر دکتر حجازی که سعی کرده بود جان خانم آقاسلطان را نجات بدهد، لبریز شد و به این نتیجه رسید که وقت حرف زدن است. بعد از اینکه خانم ندا آقاسلطان به قتل رسید، حجازی به دنیا گفت که ندا چگونه در پاسخ اعتراض صلح جویانه اش به انتخاب دوباره و مشکوک پرزیدنت احمدی نژاد، به ضرب گلوله ی یکی از هواداران دولت به قتل رسید. وقت آن بود که حجازی اعلام کند که این رژیم، چگونه از آن زمان سعی کرده او را بدنام، مجازات و ساکت کند.
دکتر حجازی اکنون در بریتانیا و در تبعید زندگی می کند، بدون شغل و نگران، در حالی که در تهران رژیم سعی می کند او را بدنام و برای دوستانش، خانواده اش و همکارانش مزاحمت ایجاد کند.
حجازی به تایمز گفت: “من حقیقت را گفتم. فقط کاری را کردم که باید می کردم، اما عواقب وخیمی داشت.”
به طور خلاصه، یک بازی سرنوشت — اینکه او در لحظه ای که خانم آقاسلطان تیر خورد کنارش ایستاده بود — زندگی او را زیر و رو و او را به “قربانی دیگری از استبداد” مبدل کرده است.
همزمان با انتخابات ریاست جمهوری ۱۲ ژوئن، دکتر حجازی ۳۸ ساله در حال گذراندن یک دوره ی کارشناسی ارشد یک ساله در رشته ی نشر در دانشگاه آکسفورد بروکس بود و روز بعد در یک سفر کاری به تهران رفت. روز ۲۰ ژوئن در یک تظاهرات خیابانی گرفتار شده بود که صدای گلوله ای را شنید. به اطرافش نگاه کرد و فوران خون را از سینه ی زنی که کنارش ایستاده بود، دید.
زن از پا افتاد. دکتر حجازی که قبل از روی آوردن به نشر پزشک بود، بیهوده سعی کرد جان او را نجات بدهد. در عرض چند ساعت، فیلم ویدئویی آن صحنه دنیا را زیر پا گذاشت و خانم آقاسلطان را به نماد وحشی گری رژیم و مبارزه ی ایرانیان برای آزادی مبدل کرد.
این تصاویر چنان قدرتمند بود که دکتر حجازی، هنگامی که به این نتیجه رسید که رژیم سعی دارد حقیقت را خفه کند، نزد همسر و پسر کوچکش در بریتانیا برگشت. چند روز بعد، در مصاحبه ای با تایمز و بی بی سی اعلام کرد که خانم آقاسلطان چگونه به دست یک بسیجی موتورسوار که بی درنگ به دست تظاهرکنندگان دیگر دستگیر شد، به قتل رسید.
مشکلات دکتر حجازی تقریباً بلافاصله شروع شد. پدرش، یک استاد دانشگاه، ساعت ها مورد بازپرسی قرار گرفت و به او گفتند به پسرش بگوید ساکت شود. مقامات ارشد رژیم اعلام کردند که خانم آقاسلطان در اثر توطئه ی سرویس های اطلاعاتی خارجی به قتل رسیده و دکتر حجازی به توطئه ای بین المللی برای بی اعتبار کردن جمهوری اسلامی تعلق دارد. او را در رسانه های تحت اختیار دولت تقبیح کردند. رئیس نیروی انتظامی ایران اعلام کرد که او تحت تعقیب است.
هرچند دکتر حجازی هزاران ایمیل دریافت کرده که شهامت او را در لب به سخن گشودن ستوده اند، حامیان رژیم او را تهدید به مرگ و نیز قاتل، جاسوس و قواد خانم ندا آقاسلطان خطاب کرده اند. پلیس آکسفورد یک سیستم مراقبت در خانه ی کوچک دوخوابه اجاره ای او در حاشیه آکسفورد نصب کرد، اما او هنوز احساس امنیت نمی کند و در گشودن در احتیاط می کند و از ما خواست که نام همسرش را منتشر نکنیم.
گفت: “نگران امنیتم هستم.”
در تهران رژیم دارد از انتشارات کاروان انتقام می گیرد، مؤسسه انتشاراتی که دکتر حجازی تأسیس کرد و ۲۲ کارمند دارد. رژیم از قوانین سانسور برای ممنوع کردن کتاب های این انتشارات استفاده کرده و به بانک ها اجازه نمی دهد به این موسسه وام بدهند، حتی بعد از اینکه دکتر حجازی از سمت ریاست تحریریه این انتشارات استعفا داده است.
می گوید: “دارند سعی می کنند این انتشارات را تعطیل کنند.”
اعتقاد دارد دلیل اینکه رژیم او را تحت تحقیب قرار داده، فقط این نیست که او به شدت رژیم را سرافکنده کرده است، “بیشتر این فشار به خاطر این است که دیگران را از حرف زدن بترسانند.”
تحصیل دکتر حجازی در سپتامبر به پایان رسید، اما روشن است که بازگشت به ایران اکنون ممکن نیست. گفت: “در فرودگاه دستگیر می شوم.” او را هم به صدها زندانی سیاسی دیگری ملحق می کنند که در پنج ماه گذشته کتک خورده اند، مورد تجاوز قرار گرفته اند و شکنجه شده اند.
“می شود گفت که تبعیدی هستم.”
او به دنبال یافتن کار در صنعت نشر بریتانیا بوده است، حتی کارهای پیش پا افتاده، اما نتیجه ای نداشته است. همسرش شغلش را به عنوان مدیر مالی یک شرکت بزرگ ایرانی از دست داده و هم اکنون با پولی که از دوستانشان قرض گرفته اند زندگی می کنند.
“نمی توانم خانواده ام را ببینم. شغل و زندگی حرفه ای ام را از دست داده ام. نمی دانم چگونه امرار معاش کنم.”
این حرف را در حالی زد که می خندید به این اتهام رژیم ایران که او را مأمور سرویس های اطلاعاتی خارجی می دانست. می گفت اگر این اتهام حقیقت داشت، الان وضع زندگی اش این نبود.
در حالی که رژیم ایران دکتر حجازی و خانواده اش را زجر می دهد، هیچ کاری برای مجازات آن بسیجی که خانم ندا آقاسلطان را به قتل رساند نکرده است، با اینکه او بی درنگ از سوی تظاهرکنندگان شناسایی شد.
دکتر حجازی از کاری که کرده پشیمان نیست و اصرار دارد که اگر لازم باشد دوباره همین کار را می کند. اعتقاد دارد که به روشن شدن سرشت پلید این دولت کمک کرده است.
می گوید: “رژیم های توتالیتر همیشه سعی می کنند خشونت و رعبی را که خلق کرده اند بپوشانند، اما همیشه اسنادی رو می شود که به دنیا واقعیت ماجرا را نشان می دهد.”
به خودش افتخار می کند که به این چالش پاسخ مثبت داده است: “در زندگی هرکس لحظات تعیین کننده ای پیش می آید که هویت آدم را رو می کند و باورها و ارزش های او را می آزماید. فکر می کنم این امتحان را گذراندم.”
اما چهره ی آن زن جوان هنگامی که همزمان با تحلیل رفتن جانش بر کف خیابان سعی می کرد بپرسد “چرا؟” دکتر حجازی را تا پایان عمرش تسخیر خواهد کرد.
هنوز هم از یادآوری آن خاطره رنج می برد. می گوید: “در مقام پزشک بارها مرگ را دیده ام. اما معصومیت ندا، مرگ ظالمانه اش و نگاهش قبل از مرگ، هرگز نمی گذارد زخم من بهبود یابد.”
تا انتخابات چهار روز فاصله است. فریب نخورید، قهر نکنید.
«دو بالِ سلامت و شکوفایی یک سرزمین، عدالت و آزادی است. عدالت محصول آزادی است.»
رمان کیخسرو، آرش حجازی
در چهار سال گذشته، دوران دشواری بر اهل فرهنگ گذشت. جناب آقای احمدینژاد در مناظرهی تلویزیونیشان با جناب آقای موسوی مدعی شدند که میزان کنترلها بر کتاب در دورهی دولت نهم کمتر شده است. متأسفانه به عنوان ناشر، و نویسنده و مترجم، آنچه دیدهام بسیار متفاوت است. این تفاوت از دو جهت رنجآور است؛ اول آنکه ارائهی اطلاعات کذب از سوی رئیس جمهور کشورم آزارم میدهد، چرا که کاری را که میکنند اگر درست میدانند، پس نیازی به کتمان آن نیست و اگر نادرست میدانند، پس چرا انجامش میدهند؟
رنج دوم از آن است که جفایی که بر فرهنگ رفت، کمرِ نشر را شکست. فقط مواردی را میگویم که در این چهار سال بر سرِ انتشارات کاروان آمد. خوشحالیم که تاب آوردیم و صبر پیشه کردیم تا فرصتی دست بدهد تا با تک رای خودمان در تغییر اوضاع موثر باشیم.
نشریهی جشن کتاب، نشریهای صرفاً فرهنگی و ادبی بود که به انتشار داستان کوتاه و نقد و معرفی کتاب میپرداخت. نه کاری به سیاست داشت و نه امور مذهبی. اما بدون هیچ دلیل موجهی، صرفاً به دلیل انتشار داستانی از پریمو لِوی، نویسندهی برجستهی ایتالیایی و یک داستان فانتزی، بدون دادن فرصت اعتراض، به دستور هیئت نظارت بر مطبوعات وزارت ارشاد لغو مجوز شد. این لغو مجوز میلیونها تومان فشار مالی برای نشریه به همراه آورد و چندین نفر تصویرگر و مترجم و نویسنده را از درآمد ناچیز نشریه محروم کرد. هیچکس پاسخگو نبود. آقای دکتر احمدینژاد فرمودند که در دوران دولت نهم فقط یک نشریه بسته شده است. جشن کتاب یکی از معدود نشریاتی بود که به دستور وزارت ارشاد لغو امتیاز شد.
در عرصه کتاب، دهها کتاب انتشارات کاروان که مجوز دائم انتشار داشتند، در دوران دولت نهم لغو مجوز شدند. این فقط مشتی از هزاران عنوان کتابی بود که در این دوره سانسور شدند. نکتهی مهم فرایند این لغو مجوزها بود. کتاب را طبق مجوز دائم تجدید چاپ میکردیم و برای دریافت اعلام وصول (که صرفاً یک تشریفات اداری است، اما در دولت نهم به اجازهی توزیع کتاب مبدل شد)، به وزارت ارشاد میفرستادیم. کارمندان وزارت ارشاد به ما ــ بهطور شفاهی و بدون حتی نامهی مکتوب ــ دستور میدادند که باید مجوز انتشار کتاب را تحویل بدهیم تا اعلام وصول دریافت کنیم. تمام اعتراضهای ما بر اینکه حداقل لغو مجوز باید طبق دستور اداری مکتوب انجام شود، بیپاسخ ماند، فقط ارعاب شفاهی. امیدوارم آقای دکتر احمدینژاد این مورد را تکذیب نکنند.
چندین کتاب انتشارات کاروان که برای دریافت مجوز پیش از چاپ (که معادل تعریف سانسور) است، به وزارت ارشاد ارسال شده بود، غیرمجاز اعلام شد، مشمول چنان سانسوری شد که کاروان به علت احترام به حقوق خواننده از انتشار آنها صرف نظر کرد، یا به علت عدم دریافت پاسخی از وزارت ارشاد، ماههاست بلاتکلیف ماندهاند.
طبق آمار منتشر شدهی وزارت ارشاد که تحلیل آن در شمارهی سوم «صنعت نشر» (بولتن اتحادیهی ناشران و کتابفروشان تهران) آمده است، وزارت ارشاد از انتشار آییننامهی خرید کتاب برای کتابخانههای عمومی کشور خودداری کرد و بودجهی کلان خرید کتاب در سالهای ۸۴، ۸۵ و ۸۶ را به خرید کتاب از معدودی ناشر اختصاص داد. فقط در سه جلسه، ۱۳۷ هزار نسخه کتاب از یک ناشر خریداری شد و از ناشری دیگر ۱۰۰ نسخه، و از هزاران ناشر دیگر صفر نسخه. وزارت ارشاد هیچ پاسخی به پیگیریهای اتحادیه نداد.
انتشارات کاروان در دورهی دولت نهم بیش از ۲۰ نامهی در اعتراض به سانسورهای اعمال شده به وزارت ارشاد ارسال کرد که حتی یک نامه هم پاسخ داده نشد.
کتابی که در دولت نهم به آن مجوز داده شده بود، پس از انتشار اعلام وصول دریافت نکرد و اجازهی توزیع نیافت. این کتاب هنوز هم در انبار انتشارات خاک میخورد و وزارت ارشاد هیچ اهمیتی به زیان هنگفت وارد شده به ناشر نداد. پاسخی هم به پیگیریهای ناشر نداد.
این ها فقط بخشی از آسیب هایی است که به کاروان وارد آمد. صدها ناشر و هزاران کتاب و نشریه دیگر بدتر از این آسیب ها را دیدند. آسیبی که در این چهارسال بر ناشران و اهل قلم وارد شد تا سالها قابل جبران نیست. حالا رئیس جمهور محترم می فرمایند که اوضاع نشر در دولت کنونی بهتر از دولت های قبل بوده است.
از تمام کسانی که به هر شکلی کمترین اعتمادی به من دارند، عاجزانه خواهش می کنم در این انتخابات شرکت کنند. مأیوس نشوید. با رای دادن به شخصی غیر از آقای احمدی نژاد، به فشار طاقت فرسای روی دوش اهل فرهنگ، به کتمان حقیقت، به زیر پا گذاشتن قانون، به هدر رفتن سرمایه های ملی و به استقرار آزادی و عدالت کمک کنید.
یا حق
آرش حجازی
رمان کی خسرو – آرش حجازی – ۴
[برای خواندن قسمت سوم به اینجا مراجعه کنید]
[برای خواندن قسمت دوم به اینجا مراجعه کنید]
[برای خواندن قسمت اول به اینجا مراجعه کنید]
صدای پا در راهرو، حرفهای نامفهوم، به هم خوردن درها، صداهای گنگ، او را از خواب میپراند. تکمهی زنگ را میزند. بهیار سفیدپوشی به اتاقش میآید.
«چه خبر است در راهرو؟»
«وقت ملاقات است.»
چشمهایش را دوباره میبندد و میگوید: «من ملاقاتی ندارم. بیزحمت در را ببندید و هرکس هم خواست بیاید تو راهش ندهید. نمیخواهم کسی را ببینم.»
اصلاً دلش نمیخواهد با گیرندهی کلیه آشنا بشود. تلویزیون را روشن میکند. میزگرد شاهنامهشناسی است و سر اصالت یا الحاقی بودن بیت «زن و اژدها هردو در خاک به/جهان پاک از این هر دو ناپاک به» بحث میکنند. با پوزخند کانال را عوض میکند، اخبار میگوید امروز صبح انفجار بمبی درکاظمین شصت نفر از زائرهای شیعه را به کشتن داده.
باز چشمهایش را میبندد. دوست ندارد فکر کند که وقتی مرخص شد چهکار میکند، کجا میخوابد، چه میخورد، یا چی شد که به این وضع افتاد. سالها سعی کرده تمام آثار گذشتهاش را پاک کند و سرگذشتش را از یاد ببرد، و حالا چارهای ندارد جز فکر کردن به آیندهی مهآلودی که میداند فرقی با آن گذشتهای که از یاد برده ندارد. شاید اگر به خودش بپیچد و آه و ناله کند، دل خانم ملکی برایش بسوزد و به دکتر بگوید و به او مرفین بزنند. مرفین برایش خوابِ بیرؤیا میآورد. وگرنه تمام گذشتهای که سعی کرده نابود کند، در خواب به او هجوم میآورد.
چشمش را که باز میکند، پنج دقیقه از چهار گذشته. یک ساعتی خوابیده. کنترل از راه دور را برمیدارد تا دوباره تلویزیون را روشن کند که خانم ملکی میآید تو. دستهگل را که در دست پرستار میبیند، نیمخیز میشود.
کی برای او گل میفرستد؟ شاید خانوادهی گیرندهی کلیه. شاید هم آن خونآشامی که کلیهاش را به او باخته بود. کنجکاویاش را میکُشد و بیحرف به پرستار اشاره میکند گل را بگذارد روی میز بغل تخت. پرستار از همان شب اول به بعد، نه چیزی میپرسد و نه سر صحبت را باز میکند و نه نگاهش به نگاه او میافتد. اما این بار کارت روی گل را جدا میکند و میدهد دستش:
«کسی که محبت دیگران را پس بزند، لایق زندگی نیست.»
حرکت دست پرستار، نسیم ملایمی ایجاد میکند و بوی گلهای رز سفید را به طرفش میراند. بیاختیار هوا را از بینیاش به داخل میدهد. بعد از چند روز ماندن در آن هوای بوی ناگرفته، از این بوی تازه، ناخواسته، خوشش میآید.
نقش روی کارت را نگاه میکند، طرح یک لوتوس است. برش میگرداند و پشتش را میبیند. سفید است، فقط دستی زنانه، عجولانه، اسم و شمارهی تلفنی را رویش نوشته که نمیشناسد. احتمالاً او را با کس دیگری اشتباه گرفتهاند. کارت را روی میز کنارِ تخت میاندازد.
خانم ملکی که هنوز کنار تخت ایستاده، میگوید: «گل را خانمی آورد، خیلی دلش میخواست ببیندت، اما انگار به بهیار گفته بودی نمیخواهی کسی را ببینی.»
سرش را تکان میدهد.
«خانم محترمی بود. خیلی تر و تمیز و شیک. میگفت همکارت است.»
همکار؟ او همکار ندارد. در تمام عمرش نداشته. شانههایش را بالا میاندازد. خانم ملکی موقع بیرون رفتن یک لحظه سرش را برمیگرداند:
«خیلی خوشگل بود.»
***
آدورا گریههایش را کرده بود. آن زن ترشیده که آن تزریقها عضلات صورتش را عملاً فلج کرده بود، با پنج دقیقه ورق زدن، زحمت چند ماهش را به باد داده بود. همان کاری که موقع داوری رسالهی فوق لیسانسش کرده بود:
«خانم جان، بدون هیچ مستندات و صرفاً براساس تحلیل شخصی، ریشهی دو اسطورهی غیر همنژاد جمشید شاه و اوزیریس را به هم وصل کردهاید. انتظار دارید بپذیریم؟»
اما وقتی فقط با یک رأی منفی و چهار رأی مثبت، بالاترین نمره را به رسالهی آدورا دادند، ساکت شد و دیگر چیزی نگفت. بعد هم شروع کرد به تعریف و تحسین. اما حالا او استاد راهنمایش بود و اگر نظرش جلب نمیشد، باید یک ترم دیگر صبر میکرد.
چند دقیقهی پیش، اسفندیار که همیشه برای کمک به آدورا بهموقع از راه میرسید، به اتاقش آمده بود تا سری به او بزند. اشکهای آدورا دوباره سرازیر شد و ماجرا را برایش تعریف کرد. اسفندیار ساکت گوش داد و آخرش فقط گفت: «دو تا کار میشود کرد، یا رسالهات را طبق نظر استادت بنویس و نمرهات را بگیر، یا برویم این زئیر را پیدا کنیم و از خودش بپرسیم مرجع و منبع حرفهایش چی است.»
پیگیری کردند که آن کتابچه را کی روی میز آدورا گذاشته. منشی گفت بسته را پست آورده و به نظرش رسیده که به آدورا مربوط میشود و آن را گذاشته روی میز او. پاکت را هم دور انداخته بود. نامهای هم همراهش نبود.
آدورا باز هم کتابچه را به امید پیدا کردن سرنخی ورق زد. هربار کتابچه را باز میکرد، بیشتر گرفتار طلسمش میشد. دچار وسواس شد. رسالهاش را کنار گذاشت، هرروز صبح به دو سه تا از کارهایش در انتشارات میرسید و بعد شروع میکرد به خواندن، و هربار انگار لایهی دیگری از روی نوشتهها برداشته میشد، و در تمام این مدت، با وجود بیتوجهی ظاهری اسفندیار، میدانست که او در سکوت منتظر است. منتظر ده کتاب مجموعهی او، و منتظر یک جواب یا واکنش.
دلش میخواست اسفندیار شجاعتر بود. سالها بود میدانست اسفندیار از او خوشش میآید و اگر سالها قبل اسفندیار قدمی برداشته بود، شاید استقبال هم میکرد. مرد خوشقیافه و محترمی بود و به اندازهی موهای سرشان همدیگر را میشناختند. هم بهمن او را دوست داشت و هم ایلیا. اما حالا احساسات ضد و نقیضی داشت. برای زنی در آستانهی چهلسالگی که فقط یک سال شوهرداری کرده بود و بعد، هجده سال یک بچه را مثل گربه به دندان گرفته بود و در مسیر سخت زندگی بزرگ کرده بود، مردی بهتر از اسفندیار پیدا نمیشد. اما هرچه هم خیال میکرد او را خوب میشناسد، هالهی اسراری که در تمام این سالها دور اسفندیار را گرفته بود، نمیگذاشت بیشتر به او نزدیک شود. آدورا میدانست اسفندیار موضوع مهمی را پنهان میکند، و تا زمانی که این راز بینشان حایل بود، نمیتوانست او را چیزی جز یک دوست یا حامی ببیند.
شاید هم غیبت ایلیا و فشارِ ندیدنش بود که اینطور وابستهی آن کتابچهاش کرد. شاید تحمل دوری پسرش را راحتتر کرده بود. اوایل شبی نیمساعت با هم تلفنی حرف میزدند، بعد یک شب در میان، و حالا هم ده روزی میشد که از او بیخبر بود. میدانست جا افتاده و یکی دو بار هم که پیشنهاد کرد به زاهدان برود و او و همخانههایش را سروسامان بدهد، ایلیا استقبال نکرد. حالا یعنی این کتابچه جای پسرش را گرفته بود؟ معنای زندگی برای بیشترِ زنها در این سن و سال عوض میشود. اغلب حس میکنند کاش جور دیگری زندگی میکردند. هرجور هم که زندگی کرده باشند، تمنای سرگذشتی دیگر را دارند. همیشه هم تردید دارند که آیا درست انتخاب کردهاند؟
اما آدورا خیلی زودتر از اینها مجبور شده بود تصمیم بگیرد. کارت سبز اقامت امریکای پدر و مادرش درست یک ماه قبل از خبر مرگ بهمن به دستشان رسید. او هم قرار بود کارت سبزش را بگیرد، که ماجرای بهمن پیش آمد. پس از مراسم بهمن، مادر و پدرش که از اول هم با ازدواج آنها موافق نبودند، خواستند او را با خودشان ببرند به امریکا. هنوز خبر نداشتند که او حامله است. اگر میگفت، با زور هم که شده بود، میبردندش. اما آدورا نمیخواست. میخواست پسرش در همان سرزمینی بزرگ بشود که پدرش به خاطرش کشته شده بود. میدانست بهمن هم همین را میخواهد.
وقتی آشنا شدند، آدورا هفده ساله بود و بهمن بیستوچهار ساله. معلم بینش اسلامی آدورا تکلیف کرده بود که شاگردها تحقیقی مذهبی انجام بدهند. بعد از مرگ مادربزرگ محبوبش، مرگ برایش مهم شده بود. میخواست بفهمد آدم درست در آخرین نفس چه حالی دارد. همین که معلمش گفت که هرکس میتواند موضوع دلخواهش را انتخاب کند، یاد صحبتش با پدرش افتاد. دو ماه بعد از مرگ مادربزرگ.
[ادامه دارد]
کی خسرو – آرش حجازی – ۳
[برای خواندن قسمت اول به اینجا مراجعه کنید]
[برای خواندن قسمت دوم به اینجا مراجعه کنید]
پنج دقیقه به ده مانده بود. آدورا قبل از زدنِ درِ اتاق استادش پنج دقیقه در راهرو دانشکده منتظر ماند. خانم دکتر مهتاش خیلی به دقیق بودن حساس بود. آدورا تا پنج صبح کار کرده بود و بعدش هم که دیگر نمیشد خوابید. ولی خوشحال بود، تایپ رسالهاش را تمام کرده بود، آن هم با نکات جدیدی که میدانست استاد راهنمایش را غافلگیر میکند.
دکتر مهتاش با عینک مطالعهی کوچکش رساله را ورق میزد و گاهی با مداد چیزی روی یادداشت کنار دستش مینوشت. شصت سالی داشت. هرچند خودش خیال میکرد با کمک بوتاکس و کرمهای ضد پیری توانسته سنش را پانزده سالی پایین بیاورد، که نتوانسته بود. پیردختری بداخلاق و بیحوصله که اگر کارش را ازش میگرفتند، چیزی برایش نمیماند. سرانجام از بالای عینکش به آدورا نگاه کرد: «جالب است.»
تهلبخندی به صورت آدورا نشست. اما دکتر مهتاش نگذاشت لبخندش بماند:
«ولی، متأسفانه غیرعلمی، غیرمستند، با ارجاع به متون غیرآکادمیک.»
آدورا میدانست استادش چه خواهد گفت، اما امیدوار بود او را متقاعد کند که قبل از صدور حکم محکومیت او، دستکم یک بار تجزیه و تحلیلهای عمیق رسالهاش را بخواند. دهانش را باز کرد تا از خودش دفاع کند، اما خانم استاد عینکش را برداشت، که نشان میداد دیگر امکان ندارد به آن کاغذها نگاهی بیندازد:
«از تو انتظار نداشتم دخترم. تو که توی رسالهی فوقلیسانست محشر کردی…»
آدورا باز خواست چیزی بگوید، اما حرکتِ تندِ دستِ استاد ساکتش کرد:
«اخلاق مرا میدانی. این آقای زَئیر که اینهمه بهشان ارجاع دادهای کی هست؟ تا حالا اسمش را نشنیدهام.»
«من هم نمیشناسمش.»
«کدام دانشگاه درس میدهد؟»
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، لبخند کنایهداری زد: «غیر از سرکار کی به ایشان رفرانس داده؟»
آدورا جواب داد: «خانم دکتر، میخواهید متنشان را بیاورم بخوانید؟»
«این کیخسرو و جام ورجاوند؟ اگر بنا باشد تخیلات هر نویسندهی آماتوری را بخوانم که به کارهای خودم نمیرسم!»
«اما به ارتباطهای جالب و منحصر به فردی در داستان کیخسرو اشاره کرده. خواندنش ضرر ندارد. مثلاً در شاهنامه آمده که کیان در استخر حکومت میکردند. اما هزار سال قبل از میلاد، شهر استخر وجود نداشت. ایران در قسمتهای مرکزی و جنوبی و غربیاش، فقط محل استقرار قبایل پراکندهی ماد و پارس بود و پادشاهی عیلام. این نویسنده میگوید که مقرّ پادشاهی کیانیان تا زمان کیخسرو، سیستان یا زرنگ بود و بعد از به پادشاهی رسیدن لهراسب، بخدی یا همان باختر. میگوید ایرانی که در داستان کیخسرو آمده، بخش شرقی ایران است تا درهی سند. یافتههای باستانشناسی هم این حرف را تأیید میکند، شهر سوختهی سیستان، ویرانههای جیرفت، تپهی سیلک کاشان، همه بیشتر از سه هزار سال قدمت دارند.»
و با عجله یادداشتهایش را از کیفش بیرون آورد و جلویش گذاشت و ادامه داد:
«ببینید، هخامنشیها هیچوقت نمیگویند ایران، میگویند پارس. بعد از روی کار آمدن ساسانیان است که به این سرزمین دوباره میگویند ایران. زئیر در نوشتههایش میگوید کیخسرو بر اقوام پرثو حکومت میکرد، یا همان پارت … نمیشود به این سادگی این نوشتهها را کنار گذاشت.»
بدون آنکه حواسش باشد، به نقطهی حساس استادش زده بود. برق خشمی در چشمهای پیردختر:
«بعد از چهل سال کار هروقت به این نتیجه رسیدم که به توصیههای یک دانشجوی نوپا احتیاج دارم، حتماً خبرت میکنم.»
اما انگار ناگهان دلش سوخت و صورتش باز شد. آدورا برای یک لحظه امیدوار شد که استادش دچار تردید شده باشد. اما او آرام گفت: «عزیزم، کارشان در حدّ یک آماتور علاقهمند قابل احترام است…» و همانطور که برگههای رساله را جمع میکرد و به طرف آدورا هل میداد، جملهاش را تمام کرد: «اما تو، دانشجوی دکترا، بهتر است به مستندات تکیه کنی و سراغ خیالبافی نروی.»
آدورا کاغذهایش را از روی میز برداشت و موقع برخاستن گفت: «خانم دکتر، ماجرا به سه هزار سال قبل برمیگردد، با تمام یافتههای باستانشناسی، هنوز خیلی شکاف در مستنداتمان داریم و نمیتوانیم تمام ماجرا را بازسازی کنیم. فکر نمیکنم یک کمی تخیل عیبی داشته باشد.»
صورت استاد دوباره جدی شد: «کسی از شما نخواسته فکر کنید. تز گرفتن با من جای این حرفها را ندارد. تا یک ماه دیگر بازنویسیاش کن و این مزخرفات را حذف کن و…» تقویمش را ورق زد و چیزی نوشت: «سیزدهم آبان، یازده صبح، میبینمت.»
اندوه ماه
اندوه ماه بعد از حدود ده سال دوباره منتشر شد. این همان کتابی است که منجر به تأسیس انتشارات کاروان شد و ماجرایش را در همین جا قبلا گفته ام.
اگر خواستید درباره این کتاب بیشتر بخوانید، به اینجا سر بزنید.
کتاب سخنگوی کیمیاگر، با هنرمندی محسن نامجو
خوب، بعد از حدود یک سال کار، سرانجام کتاب سخنگوی کیمیاگر، با هنرمندی، موسیقی و صدای محسن نامجو منتشر شد. یکی از کارهایی است که از انتشارش خیلی خوشحالم. اگر می خواهید درباره این کتاب بیشتر بدانید، به اینجا سر بزنید.
متن زیر، متنی است که در کتابچه همراه این شش سی دی نوشته ام، فکر کردم شاید بد نباشد اینجا هم بگذارمش:
نویسنده: پائولو کوئلیو
مترجم: آرش حجازی
صدا و موسیقی: محسن نامجو
کارگردان: ترنگ عابدیان
مدیر تولید: فاطمه محمدی، محمد آخوندزاده یزدی
سهتار، پیانو و آواها: محسن نامجو
گیتار باس: نوید اربابیان
باقلاما و سازهای کوبهای: علی جافری
صدابرداری، میکس و مسترینگ: امیر خلج، آرش عادلپور، استودیو بِل
بازنویسی متن: آرش حجازی، حسین شهرابی، محسن نامجو
با تشکر از: امید روحانی، سعید محمدی، فاطمه بذله، علی گازران، حمید نامجو
یادداشت آرش حجازی بر کیمیاگر و سایر قضایا
از روزی که در تحریریه نشستیم و خواستیم کتاب سخنگو منتشر کنیم، سالها میگذرد و کیمیاگر از همان روز اول در فهرست کتابهای انتخابی ما بود. اما روزی که تصمیم به انتشار کتاب سخنگوی کیمیاگر گرفتیم، تردیدهایی جدی بروز کرد. آخر چقدر کیمیاگر، بس است دیگر! یک کمی کارهای دیگر! همه این کتاب را خواندهاند، مگر چه کار جدیدی میتوانیم بکنیم؟
پس باید به دو سؤال مهم جواب میدادیم: چرا کیمیاگر؟ و چه کار تازهای میکنیم.
از زمانی که اولین ترجمهی کیمیاگر به همت خانم دلآرا قهرمان در ایران چاپ شد تا امروز، برآورد میشود که از ترجمههای مختلف این کتاب بیشتر از یک میلیون و پانصد هزار نسخه به فروش رفته باشد. معمولاً برای محاسبهی تعداد خوانندگان یک کتاب، تعداد نسخههای فروش رفته را سه برابر میکنند، با این فرض منطقی که بهطور متوسط هر کتاب را سه نفر میخوانند. با این حساب، تعداد خوانندگان کیمیاگر فقط در ایران حدود ۴ میلیون و پانصدهزار نفر است؛ یعنی از هر ۱۳ نفر، یک نفر این کتاب را خوانده و با وجود عدم دسترسی به آمارهای دقیق فروش کتاب در ایران، شاید بتوان گفت کمتر رمانی در ایران به این میزان فروش دست یافته است.
همین فروش بیسابقه فرصتی برای تاختن به این نویسنده را به منتقدها داده است. بعضی محکومش میکنند که چرا داستانی از مثنوی را مایهی کارش قرار داده (که البته بارها گفته که منبع او برای این داستان، ترجمهی بورخس از هزار و یک شب بوده، که احتمالاً همان داستان منبع مولانا هم هست). نفهمیدیم الهام گرفتن از یک اثر کلاسیک جهانی چه اشکالی دارد. مگر نویسندگان و فیلمسازان ما بارها و بارها از نویسندگان بزرگی مثل ایبسن و سلینجر و شکسپیر برای خلق آثارشان الهام نگرفتهاند؟ و خیلی جالب است که مردم کشوری این حرف را میزنند که کمترین اهمیتی به حقوق نشر آثار جهانی نمیدهد و حتا مؤلفان و مصنفان ایرانی هم برای احقاق حقوقشان دستشان به جایی نمیرسد!
گروه دیگری معتقدند آثار کوئلیو ارزش ادبی ندارد. اما تا حالا یک نقد جدی بر آثار کوئلیو ننوشتهاند و مشخص نیست منظورشان از ارزش ادبی چیست و داستان چه وظیفهای دارد جز رساندن پیامی در ذهن نویسنده، در قالب قصهای که کشش خواندن و دریافت آن پیام را ایجاد میکند، و چرا فکر میکنند کیمیاگر در این وظیفه موفق نبوده است. هرچند نظر خرد جمعی مثل اغلب موارد، با این منتقدان متفاوت است و حدود یکصد میلیون نسخه فروش آثار کوئلیو، مؤید این واقعیت است.
آثار زیادی پرفروش میشوند و اغلب این آثار پرفروش، مدت کوتاهی جایی در فهرست پرفروشترینها پیدا میکنند و بعد تاریخ مصرفشان منقضی میشود و از صحنه محو میشوند. نمونههای فراوانی از این آثار داریم که نام نمیبرم. اما هیچ کتابی را نیافتم که مثل کیمیاگر تا بیست سال بعد و بعدتر، در هر کشوری که منتشر شده، بهطور پیوسته و مداوم، در فهرست کتابهای پرفروش قرار داشته باشد. کیمیاگر از زمان انتشارش در سال ۱۹۸۸، همسایهی کتابهای زیادی در فهرست ده کتاب پرفروش بوده است، از جمله جان گریشام، استفن کینگ، دنیل ستیل، هری پاتر، دن براون و… و همچنان بعد از اثاثکشی این آثار به فهرست کتابهای با فروش متوسط و کم، جایش را در فهرست ده کتاب پرفروش برتر حفظ کرده است. این پدیدهای است که سزاوار است به جای آنکه چشمبسته محکومش کنیم، با سعهی صدر بر آن تحقیق و تأمل کنیم.
سال ۲۰۰۸، بیستمین سال انتشار کیمیاگر است و به نظر میرسد این کتاب که نزدیک یک نسل در میان کتابخوانها دوام آورده است، سزاوار این هست که دامنهی خوانندگانش را گسترش بدهد. در همین سال، کیمیاگر رکورد ترجمهی یک کتاب به زبانهای گوناگون را هم شکست و این خودش انگیزهی مضاعفی ایجاد میکند که نگاهی جدیتر به شکل انتشار این اثر بشود.
دلایل ما برای انتخاب کیمیاگر این بود. و اما چه کار جدیدی کردیم؟
در تحلیلهای تحریریه، به این نتیجه رسیدیم که:
۱٫ کیمیاگر اثری است که فرهنگ ملتها را با هم تلفیق میکند. پس سزاوار بود که این روح چندملیتی را در اثر حفظ کنیم.
۲٫ کیمیاگر پیوندی نزدیک با عناصر اربعه دارد، دریای آب، صحرای خاکی، باد وزنده و خورشید آتشین. پس باید اثری خلق میکردیم که این پیوند نزدیک و این بدویت را بازبتاباند.
۳٫ پیام اصلی کیمیاگر این است که: «همهچیز تنها یک چیز است.» پس باید سعی میکردیم این وحدت در کثرت را در روایت منعکس کنیم.
به اتفاق آرا، محسن نامجو تنها کسی بود که میتوانست همزمان از پس هر سه وظیفه بربیاید و در پایان کار هم پی بردیم که در تشخیصمان اشتباه نکرده بودیم.
پیدا کردن نامجو سخت بود. بعد از موفقیت بزرگ آلبوم ترنج، میدانستیم سیل پیشنهادهای ریز و درشت برای ساخت آلبوم و بازی در فیلم و تئاتر و حتا تیزرهای تبلیغاتی و ساخت موسیقی فیلم و برگزاری کنسرت و حضور افتخاری در مراسم مختلف و غیره، کلافهاش کرده و از تمام وسایل ارتباطی فاصله گرفته است. پس امید زیادی نداشتیم که پیشنهاد ما را قبول کند. اما بالاخره دکتر امید روحانی بود که توانست پیشنهاد ما را به محسن برساند. اما باز هم روزها گذشت و خبری از محسن نشد و ما هم کمکم داشتیم نومید میشدیم و به گزینههای بعدیمان فکر میکردیم، که یک روز بهطور غیرمنتظره خبردار شدیم که محسن نامجو میخواهد دربارهی پیشنهادمان با ما مذاکره کند.
و بعد همهچیز خیلی زود پیش رفت. چند جلسه دربارهی متن گپ زدیم و کارهایی که میشد دربارهی متن کرد. بعد از یک جلسهی ضبط آزمایشی، به این نتیجه رسیدیم که باید کل کتاب را برای ضبط صوتی بازنویسی کنیم تا غرابت متن در خوانش شفاهی از بین برود. من و دوستم آقای حسین شهرابی، یک هفتهای متن را از اول تا آخر دوباره ویرایش کردیم. بعد خانم ترنگ عابدیان فیلمساز هم پا به میدان گذاشت و کارگردانی کار را تقبل کرد، و بعد…
… بعد نزدیک دو ماه تمام، یک تیم هفت هشت نفره از کاروان و نوینکتاب و محسن نامجو و ترنگ عابدیان و رفقای استودیو بل، شبانهروز در استودیو اقامت کردند. کار بارها از اول ضبط شد. چند بار سبک کار را بهکلی عوض کردیم. من که یک بار از خستگی از پا افتادم و بیهوش شدم، اواسط کار آنقدر به محسن فشار آمد که بیمار و چند روزی خانهنشین شد، ترنگ مجبور شد کار تدوین فیلمش را رها کند و در استودیو بماند تا کار تمام شود، وسط نمایشگاه کتاب، چند نفر از همکارانمان مجبور شدند کارشان را رها کنند و به استودیو بیایند. دکتر روحانی بیمارستان و کارهای متعددش را کنار گذاشت و مقیم استودیو شد، اما کار انجام شد. و نتیجه این که:
۱٫ همه میدانند که موسیقی محسن نامجو تلفیقی است از موسیقی شرق و غرب، و این تلفیق در ۶۰ دقیقه موسیقی متن اصیل این کتاب سخنگو کاملاً مشهود است.
۲٫ نامجو آن بدویت و پیوند تنگاتنگ فضای داستان را با طبیعت بهخوبی منتقل کرد.
۳٫ محسن نقش تمام شخصیتهای داستان را خودش بازی کرد تا به پیام «همهچیز یک چیز است» وفادار بماند. شنونده با دهها شخصیت در کتاب طرف میشود، اما ملکیصدق، سانتیاگو، تاجر بلورفروش، کیمیاگر، کاروانسالار، فاطمه، رئیس قبیله، سربازان و بقیه، همه فقط یک نفرند!
گمان میکنم دستهجمعی وظیفهمان را به انجام رساندیم. قضاوتش با شماست.
سرگذشت انتشارات کاروان – ۴
اول از همه سراغ پدرم رفتم و ۱۰۰ نسخه از اندوه ماه را به او فروختم تا به دوستانش هدیه بدهد و افتخار کند که پسرش نویسنده شده. یکی از دوستان خانوادگی مان هم ۵۰ نسخه از ما خرید. اما هنوز ۱۳۵۰ نسخه دیگر داشتم. با پرس و جو فهمیدم که کتاب ها را باید به مراکز پخش کتاب داد تا به کتابفروشی ها بدهند. این بود که پرسان پرسان راه افتادم و از این مرکز پخش به آن مرکز پخش رفتم و کتابم را برای توزیع به آن ها پیشنهاد دادم. اما محض رضای خدا حتی یک نفر هم کتاب را برای پخش قبول نکرد. دلایلشان هم بعدها فهمیدم که منطقی بود، هرچند آن موقع خیلی عصبانی شده بودم:
۱٫ من نویسنده ناشناسی بودم.
۲٫ طرح جلد کتابم خیلی زشت بود.
اما من دار و ندارم را در گرو چاپ این کتاب گذاشته بودم. برای همین تصمیم گرفتم خودم مستقیم سراغ کتابفروشی ها بروم و کتابم را به آن ها پیشنهاد، یا به اصطلاح ناشران، ویزیت کنم.
یک ساک پر از “اندوه ماه” برداشتم و شروع کردم به ویزیت کتابم از میدان انقلاب تا خیابان ولی عصر. کتابم را امانی پیشنهاد می کردم، با ۲۵ درصد تخفیف. بعضی از کتابفروشی ها آن را می گرفتند و خیلی ها نمی گرفتند. اما همین که کتابم از اتاقم خارج شده بود و چند نسخه ای از آن در کتابفروشی ها قرار می گرفت، خوشحال بودم. درست یادم نیست، اما فکر می کنم در مجموع ۱۰۰ نسخه ای از کتابم پخش شد و حدود ۱۲۰۰ نسخه ماند. ولی راضی بودم.
از آن روز به بعد، کارم این شده بود که حداقل هفته ای دوبار به کتابفروشی های انقلاب سر بزنم و ببینم کتابم فروش رفته یا نه، که نرفته بود. اینجا بود که برای اولین بار، مفهوم مارکتینگ یا بازاریابی کتاب را فهمیدم. می شود کتابی نوشت، می شود پولی جور کرد و کتاب را به چاپ رساند، حتا می شود یک جورهایی دست و پا شکسته کتاب را پخش کرد، اما همین طوری نمی شود مردم را وادار کرد که کتابت را بخوانند.
سرگذشت انتشارات کاروان (۳) _ اندوه ماه
برای چاپ اندوه ماه، به ناشرهای زیادی سر زدم. اغلبشان صاف و ساده می گفتند «کار قبول نمی کنیم» و خلاص. بعضی هایشان می گفتند من نویسنده ناشناسی هستم و کارم فروش نمی رود، که حق هم داشتند. یکی دو ناشر هم کار را بررسی کردند و وقتی گفتند کارم قبول شده، ذوق کردم. اما موقعی که برای صحبت بیشتر پیششان رفتم، صورتحسابی جلوی من گذاشتند که بعد فهمیدم هزینه تولید کتاب است که من باید بپردازم!
خوب، من قصد نداشتم به ناشری پول بدهم که کتابم را چاپ کند. فکر می کردم هرمان هسه یا داستایوسکی جدیدی هستم که باید کشف بشوم و قرار نیست پول خرج این کار بکنم و همین استعداد لایتناهی ام بس است. اما ظاهراً این طور نبود. برای همین، لج کردم و تصمیم گرفتم خودم کتابم را چاپ بکنم.
موقعی که دانشجو بودم، باید کمک خرج تحصیلم را خودم در می آوردم. از خانواده متوسطی بودیم و پدرم کمکم می کرد، اما دوست نداشتم از او پول بگیرم. برای همین، کار می کردم. اول با تدریس خصوصی شروع کردم. اما خیلی زود از این کار زده شدم. دوست نداشتم به خانه های مردم — که اغلبشان پولدار بودند — بروم و به بچه های تنبل و بی سوادشان درس بدهم. معلم خیلی خوبی هم نبودم و وقتی چیزی را که می گفتم نمی فهمیدند، عصبانی می شدم. همان موقع ها بود، سال اول یا دوم دانشگاه، که دانشگاه پدرم شروع کرد به فروختن کامپیوتر به اعضای هیئت علمی. یک کامپیوتر ٢٨۶، با ۴٠ مگابایت هارد و یک مگابایت رم. قیمتش در بازار ٢٨٠ هزار تومان بود، اما دانشگاه آن را به قیمت ٢٠ هزار تومان می فروخت. روزی که پدرم با آن کامپیوتر به خانه آمد، انگار که یکدفعه مردم و سر از بهشت درآوردم و حوری ها دورم را گرفتند. شروع کردم به تایپ کردن جزوه هایی که سر کلاس دانشگاه می نوشتم، با نرم افزاری ۶۰ کیلوبایتی به نام editor که فارسی سازی رویش نصب می کردیم، و همین طوری بود که تایپ کردن را یاد گرفتم. بعد به یکی از دانشجوهای سال آخر که می خواست پایان نامه اش را تایپ کند، پیشنهاد کردم به جای آنکه صفحه ای ۱۰۰ تومان به این مراکز تایپ بدهد،(حواستان باشد که آن زمان دلار ۱۵۰ تومان بود)، صفحه ای ۴۰ تومان بدهد به من تا برایش تایپ کنم.
آن موقع، داشتن کامپیوتر تجمل بزرگی بود. البته سیستم عاملمان داس ۳ بود و نه ویندوزی بود، نه اینترنتی، و نه هیچ کدام از این نرم افزارهای جورواجور. برای همین، کارم خیلی زود سکه شد و به خاطر قیمت ارزان تایپ من، همه دانشجوها کارهایشان را می آوردند تا من تایپ کنم. همان موقع ها بود که نرم افزاری سینا هم زرنگار نسخه ۱ را داد که معجزه ای در صفحه بندی بود. همانجا صفحه بندی را هم یاد گرفتم. مجلات و کتاب های خارجی را برمی داشتم و صفحه بندی شان را تقلید می کردم. و همین باعث شد که اولین پیشنهاد جدی ام را بگیرم. قرارداد حروفچینی و صفحه بندی نشریه ای به نام «ریخته گری» که جامعه ریخته گران ایران منتشر می کرد. یادم است قراردادی که بستم، زندگی ام را از این رو به آن رو کرد: برای هر شماره ۴۰ هزار تومان! آن هم موقعی که کل پول توجیبی من در ماه، ۵ هزار تومان بود!
این طوری شد که من شدم حروفچین و صفحه بند و ویراستار این فصلنامه و کم کم مسیر حرفه ای شدن در صنعت نشر را طی کردم. سال دومی که این نشریه را کار کردم، در جشنواره مطبوعات وزارت ارشاد، در صفحه بندی نفر دوم شدم و لوح تقدیر گرفتم.
سرانجام، فرصتی دست داد تا رمان خودم را هم حروفچینی و صفحه بندی کردم، و تصمیم گرفتم چاپش کنم. پولی جمع کرده بودم و فکر کردم می توانم با این پول کتاب را چاپ کنم. ناشری به من گفته بود تولید کتابم ۲۷۰ هزار تومان خرج برمی دارد. اما من فقط ۱۱۰ هزار تومان داشتم. برای همین، سراغ مدیر انتشارات دانشگاه علم و صنعت رفتم تا کمکم کند که کتاب را چاپ کنم. هیچ چیز از تولید کتاب نمی دانستم. فقط می دانستم کاغذها را زینک می کنند. آن دوست راهنمایی ام کرد و بالاخره با ۱۲۰ هزار تومان، رمان اندوه ماه را در تیراژ ۱۵۰۰ نسخه چاپ کردم. در واقع تمام پس انداز و دار و ندارم را خرج عقده ی نویسنده شدنم کردم.
روزی که آن ۱۵۰۰ تا کتاب را به خانه آوردم و در اتاقم روی هم چیدم، عرش را سیر می کردم. نویسنده شده بودم.
و بعد که خوب عرش را سیر کردم، با واقعیت هولناکی مواجه شدم. حالا این ۱۵۰۰ تا کتاب را چه کار کنم؟!










