سرگذشت پسرکی که انقلابی حقیقت شد ــ مروری بر کتاب نگاه آهو، اثر آرش حجازی

Ray Hanania

Middle East Book Review

از استبداد شاه بسیار حرف می‌زنیم، و حتی از استبداد مذهبی بعد از استبداد سلطنتی. از سیاست امروز ایران می‌گوییم و از نقشش در تروریسم، گسترش خشونت و بی‌ثباتی خاور میانه. از جنگی حرف می‌زنیم که امریکا با گسیل کردن دوست دیکتاتورش، صدام حسین، با ایران راه انداخت و خیلی زود از یاد می‌بریم که این مداخله چه مشقاتی نصیب مردم ایران و عراق کرد. و از بحران خاور میانه طوری حرف می‌زنیم که انگار اصلاً ربطی به این ماجرا ندارد.

اما درباره‌ی زندگی‌هایی حرف نمی‌زنیم که ویران و برای همیشه زیرورو شد و به شکلی سبعانه تغییر مسیر یافت. از آن‌همه مرگ حرف نمی‌زنیم؛ آن همه کشتگانی که هرگز نام و چهره‌شان را نخواهیم دید و نخواهیم شناخت.

برای ما، ایران فقط در جدلی سیاسی، عرصه‌ای سیاسی بوده است. اما در واقع ملتی اسیر در آن زندگی می‌کنند که اول تحت استبداد تحت حمایت غرب پهلوی، و بعد تحت حکومت آیت‌الله خمینی به اسارت کشیده‌ شد، و حالا به دست دیکتاتور کوتوله‌ای به نام احمدی‌نژاد اسیر است.

آرش حجازی، با بخشیدن چهره‌ای انسانی به این تاریخ، ماجرا را برای جهان غرب تعریف می‌کند، غربی که از حقایق خاور میانه و خلیج فارس و جهان اسلام چنان بی‌خبر است. «نگاه آهو» به شکلی تأثیرگذار و تکان‌دهنده، تاریخی را که ما مباحثه‌ای سیاسی می‌دانستیم، در قالبی بسیار انسانی برای ما بازتعریف می‌کند. داستان آدم‌هایی واقعی که به خاطر سیاست‌های ما و شرارت سیاسی ما و برداشت‌ و نژادپرستی کلیشه‌ای ما در امریکا، ویران شدند.
داستان از زبان پسرکی تعریف می‌شود که شاهد فرو ریختن دنیای اطرافش بعد از سقوط شاه و روی کار آمدن استبداد مذهبی است. بعد جنگی را می‌بیند که صدام حسین، به پشتوانه‌ی امریکا برپا می‌کند، و تعریف می‌کند که این جنگ چه‌گونه همه‌چیز را در کشورش ویران کرد. برایمان می‌گوید که چه‌گونه شاهد انحراف انقلاب از جنبشی مردمی به دیکتاتوری شریر دیگری بود، که این بار پیچیده‌تر هم بود.
راوی شاهد از هم پاشیدن زندگی خانوادگی‌اش و ناپدید شدن دوستانش و دوستان پدرش می‌شود.

هر امریکایی باید تلاش آرش را برای بازگویی داستان واقعی رفتار جنایتکارانه‌ی رهبران ایران بخواند. پول مالیات‌های ما بود که هزینه‌ی گلوله‌هایی را داد که حکومت مذهبی ایران در بدن زنان جوان ایرانی خالی کرد…
دست کم به ایرانیان این‌قدر بدهکار هستیم که سعی کنیم واقعیت را بفهمیم.
«نگاه آهو» دریچه‌ای به تاریخ وحشتناک معاصر ایران تحت استبداد در طول سال‌هاست.
نتوانستم کتاب را زمین بگذارم. خیلی سریع خواندمش، با ادراکی که برایم تکان‌دهنده بود. به همه توصیه می‌کنم خاطرات پسر کوچکی را بخوانند که انقلابی حقیقت شد.

در مورد کتاب نگاه آهو بیشتر بخوانید

مصاحبه آرش حجازی با رادیو فردا: پشیمان نیستم

هرگز در طول این دو سال از این که درباره قتل ندا آقاسلطان شهادت دادید، پشیمان شده اید؟

اصلا پشیمان نشده ام و اگر برگردم به دو سال پیش باز هم همین کار را می کنم و تمام هزینه هایی که در این دو سال پرداختم دوباره با کمال میل می پردازم. خیلی متاسفم که شهود دیگر قدم جلو نگذاشتند در این جنایت و موارد مشابه و بر خونی که بی گناه در برابر چشمانشان ریخته شد شهادت ندادند.

این مسئولیت سنگینی است که سرنوشت در برابر ما قرار می دهد و هر انسانی در زندگی به جایی می رسد در یک لحظه که باید مسیرش را انتخاب کند و ثابت کند به شعارهایی که داده و ادعاهایی که داشته اعتقاد دارد و به آن متعهد است یا فقط شعار بوده است.

انتخاب در آن لحظه تمام مسیر آینده زندگی را تعیین می کند. من بعد از شهادت در این مورد هزینه های زیادی پرداختم و می توانست بدتر از این هم بشود، ولی حداقل شب که می خوابم با آرامش خاطر می خوابم و می گویم کاری را که می توانستم انجام دادم. من وظیفه خود را انجام دادم و باز هم انجام خواهم داد و آرامش وجدان دارم و فکر می کنم قیمت آرامش وجدان برای انسان از هر چیزی در زندگی بالاتر است.

متن کامل مصاحبه را اینجا بخوانید (و بشنوید)

“شایسته نشر نیستید!” سانسور کتاب در ایران، مقاله ای از آرش حجازی در نشریه علمی پژوهشی لوگوس

برای خواندن این مقاله که در نشریه لوگوس (نشریه تخصصی صنعت نشر) منتشر شده است، به اینجا مراجعه بفرمایید (Hejazi, Arash, ‘You don’t deserve to be published’ Book Censorship in Iran, LOGOS: The Journal of the World Book Community, Volume 22, Number 1, 2011 , pp. 53-62(10). مقاله به انگلیسی نوشته شده است، اما در آینده نزدیک قصد دارم به فارسی هم منتشرش کنم.

یا حق
آرش حجازی

مصاحبه آرش حجازی درباره حق نشر، مالکیت فکری، سانسور و ممیزی کتاب در ایران

مصاحبه سارا دهقان از برنامه شباهنگ صدای امریکا با آرش حجازی، درباره کتاب خاطراتش، نگاه آهو

قسمت اول این مصاحبه را اینجا ببینید.

مصاحبه سارا دهقان از برنامه شباهنگ صدای امریکا با آرش حجازی (قسمت اول): نشر، ترجمه، نویسندگی و سانسور در ایران

قسمت دوم این مصاحبه را اینجا ببینید

تایمز: کوئیلو مقابله می کند. تکذیب خبر ممنوعیت آثار کوئلیو.

Martin Fletcher
January 15 2011 12:01AM
دیروز رژیم ایران گزارش های عجیب و دیرهنگامی مبنی بر تکذیب خبر ممنوعیت نویسنده مشهور برزیلی، پائولو کوئلیو، منتشر کرد.
این تکذیب پس از انتقادات وارد شده از سوی دولت برزیل انجام شد. برزیل از معدود کشورهایی است که روابط خوبی با ایران دارد. این تکذیب همچنین پس از قرار گرفتن متن کامل ترجمه فارسی ۱۷ کتابش در اینترنت صادر می شود. کوئلیو خوانندگان ایرانی اش را دعوت می کند که: «تکثیر کنید، به دیگران بدهید، چاپ بگیرید و به رایگان توزیع کنید.»
کوئلیو در جمهوری اسلامی ایران محبوب است. کتاب هایش از سال ۱۹۹۸ در ایران منتشر شده و حدود ۶ میلیون نسخه از آثارش به فروش رفته است. صدها نفر از طرفدارانش در سفر او به ایران در سال ۲۰۰۰ در فرودگاه به استقبالش رفتند.
اما نزد رژیم ایران محبوبیت کمتری دارد، چرا که با آرش حجازی دوستی و از او حمایت کرد، پزشکی که مدیر انتشارات ایرانی او، کاروان بود.
دکتر حجازی پس از اینکه تصویرش در هنگام تلاش برای نجات جان ندا آقاسلطان ثبت شد، از ایران به انگلستان رفت. ندا، دختری دانشجویی بود که پس از کشته شدنش در تظاهرات علیه انتخاب مجدد و مناقشه آمیز احمدی نژاد در سال ۲۰۰۹، به نمادی علیه سبعیت رژیم ایران مبدل شد.
رژیم ایران انتشارات کاروان را سال گذشته تعطیل کرد. هفته گذشته رابطی در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به آرش حجازی گفت که «هیچ کتابی که نام پائولو کوئلیو را بر خود داشته باشد، مجاز به انتشار در ایران نخواهد بود.»

دکتر حجازی گفت: «به نظر می رسد پائولو کوئلیو دارد بهای صحبت درباره من را می پردازد.»

کوئلیو نه تنها پس از توزیع ویروسی فیلم قتل ندا توجهات را به مشقات دکتر آرش حجازی جلب کرد، بلکه مقدمه ای هم بر کتاب در شرف انتشار دوستش «نگاه آهو» نوشته است و در آن قتل ندا را «جنایتی وصف ناپذیر» می خواند.

کوئلیو در وبلاگش می نویسد: «معنی ندارد که کتاب هایی را که ۱۲ سال است منتشر می شوند، ممنوع کنند. محتوای کتاب ها که عوض نشده.»

دولت برزیل که از برنامه هسته ای ایران دفاع می کند، مسئله را پیگیری کرد. پرزیدنت روسف و آنتونیو پاتریوتا، وزیر خارجه، از ایران توضیح خواستند. آنا د اولاندا، وزیر فرهنگ، این ممنوعیت را بی حاصل خواند و گفت: «من از هرگونه سانسوری متأسف می شوم.»

دیروز، یک هفته بعد از انتشار خبر ممنوعیت، سفارت ایران در برزیل اعلام کرد که این مناقشه «از سوی دکتر حجازی، با همکاری امریکا و اسرائیل و در ادامه ی یک توطئه بین المللی برای مخدوش کردن تصویر ایران برنامه ریزی و خلق شده است.»

همچنین دکتر حجازی را به قتل ندا آقاسلطان متهم می کند.

دکتر حجازی به تایمز گفت: «وقتی متهم به ممنوع کردن کتاب های پائولو کوئلیو در ایران شدند، هم خبر را تکذیب کردند و هم به دروغ شاهد جنایتی وصف ناپذیر را هم متهم کردند.»

مقدمه پائولو کوئلیو بر کتاب نگاه آهو (The Gaze of the Gazelle)، اثر آرش حجازی

نگاه آهو، اثر آرش حجازی

نگاه آهو، اثر آرش حجازی

کتاب خاطرات من، نگاه آهو یا The Gaze of the Gazelle، به زودی به زبان های انگلیسی، ایتالیایی و هندی منتشر می شود. پائولو کوئلیو مقدمه ای بر این کتاب نوشته که ترجمه اش را در اینجا می آورم. خاضعانه حمایت تمام هم وطنانم را برای رساندن پیام این کتاب به مردم دنیا طلب می کنم.

اطلاعات بیشتر در مورد این کتاب را در سایت The Gaze of the Gazelle مطالعه بفرمایید.

مقدمه پائولو کوئلیو بر کتاب نگاه آهو (The Gaze of the Gazelle)، اثر آرش حجازی

روز ۲۰ ژوئن سال ۲۰۰۹، فیلم کوتاهی در سراسر جهان پخش شد. فیلم مرگ دختری جوان و غیرمسلح به نام ندا، که هنگام شرکت در اعتراضات خیابانی تهران، گلوله ای به سینه اش اصابت کرد و بر کف خیابان آن قدر خون از او رفت تا جان سپرد. در تاریخ معاصر جهان معدود تصاویری چنین تأثیر آنی و قدرتمندی داشته اند. این فیلم چنان تأثیر شدیدی داشت که توجه سراسر جهان را به آنچه در ایران رخ می داد جلب، و رهبران جهان را ناچار کرد شیوه برخورد دولت ایران با شهروندانش را محکوم کنند.

برای من اما این فیلم جنبه شخصی داشت. مرد جوانی در آن فیلم بود که سعی می کرد ندا را نجات دهد. این مرد دوست من بود، آرش.

اولین بار که دیدمش فکرش را هم نمی کردم که این مرد جوان لاغراندام، ده سال بعد در چهارراه تاریخ قرار بگیرد. حتا اگر قدرتش را داشتم تا به آینده نگاه کنم و ببینم که قرار است این پزشک – ناشر – نویسنده ی پرشور در یکی از مهم ترین اسناد تاریخ معاصر حضور داشته باشد، باز هم نمی توانستم روش برخورد او را با این ماجرا پیش بینی کنم. فکرش را هم نمی کردم که شجاعتش را داشته باشد تا در برابر جنایتی توصیف ناپذیر، همه چیز را رها کند تا حقیقت را بگوید.

آرش را در سفرم به ایران در سال ۲۰۰۰ در تهران ملاقات کردم. آرش ناشری ایرانی بود که علی رغم آنکه ایران هرگز هیچ یک از معاهده های بین المللی حق نشر را امضا نکرده است، تصمیم گرفته بود کتاب های مرا با اجازه خودم منتشر کند.

اولین بار که دیدمش، کمی گیج بودم. در ایران بودم، و با اینکه مدت ها بود دلم می خواست ایران را ببینم، هیچ تصوری از آنچه در انتظارم بود نداشتم. نمی دانستم عواقب سفرم به ایران چه خواهد بود، یا کریستینا و من در معرض خطر بودیم یا نه. اما تصمیم گرفته بودم به این سفر بروم. می دانستم هزاران خواننده ام در ایران منتظرم هستند و از فکر دیدن سرزمین مولوی، سعدی، حافظ و عمر خیام مست بودم.

برای من که مسافری همیشگی هستم، وقتی قدم به سرزمین تازه ای می گذارم، کمتر چیزی غافلگیرکننده است. اما هر سرزمینی روح خودش را دارد و تا وقتی این روح را درک نکرده باشید، بیگانه خواهید ماند. دوست شدن با این روح، تلاش برای درکش، تلاش برای آنکه مرا درک کند و تلاش برای یافتن پیوندهای ناگزیر میان این روح و روح کیهان، هدف اصلی من از سفر به مکان های تازه بوده است. هرچه فرهنگ کهن تر باشد، این پیوندها نیرومندتر است، و البته آغوش گشودنش به روی مسافری رهگذر دشوارتر. درست همچون سندباد که هفت دریا را پیمود و هربار، تا جزیره روی بگشاید و بر او آشکار کند که این جزیره ی کوچک و ساده در واقع نهنگی با قدرتی توصیف ناپذیر است، مجبور می شد چالش های ناممکنی را بپذیرد. تنها در آن هنگام بود که می توانست به خانه برگردد، با این باور که راز جزیره را دریافته است.

کریستینا و من با آرش و خانواده اش دوست شدیم. در حالی که مقامات ایرانی سعی داشتند کنترل کنند که در ایران چه ببینم و کجا بروم، آرش سخت سعی داشت که روح راستین ایرانی را به من نشان بدهد. گفت و گوهایی طولانی درباره سرشت ایران داشتیم. مرا به مراسم صوفی ها و تعزیه برد و به خوانندگان ایرانی ام اجازه داد به من نزدیک شوند و افکارشان را با من در میان بگذارند. عشقش به سرزمینش و امید بسیارش به اینکه پس از سال ها سرکوب و جنگ، آینده ای بهتر در افق پدیدار شده، مرا متقاعد کرد که تصمیم درستی گرفته ام. روح راستین ایران در عشق به ادبیات، عشق، سهیم شدن و استادی در زبان کیهانی نهفته بود.

از سال ۲۰۰۰ به بعد، آرش برایم دوست بسیار نزدیکی بوده است. دعوتش کردم تا اروپا را همراه من ببیند و این همسفری باعث شد بهتر بشناسمش. در دسامبر سال ۲۰۰۰ در مادرید بودیم که او، با اشک در چشم هایش، داستان آرش کمانگیر را برایم گفت و اینکه چه قدر آرزو دارد سزاوار این نام باشد. آرش کمانگیر، یک قهرمان اسطوره ای ایرانی است که برای پایان دادن به جنگ میان ایران و مهاجمان، جانش را در تنها تیرش گذاشت تا تیر چنان دور پرواز کند که بر مرز پپیشین میان دو کشور فرود بیاید و صلح برقرار شود.

سه سال بعد، در برلین، سر شام به من گفت که به نظرش برلین «شهر امید» است. در دوران جنگ سرد، برلین در چهارراه میان شرق و غرب قرار داشت. هر اتفاقی که می افتاد، برلین که تازه دوباره از خاکسترهای جنگ جهانی دوم سر برآورد بود، اولین شهری می بود که نابود می شد. به همین دلیل بود که روح شهر به این نتیجه رسیده بود که هر روز می تواند آخرین روز این شهر باشد و برای همین، برلینی ها، به جای آنکه در ترس مدام زندگی کنند، ارزش راستین شادی را کشف کردند و هر دم را، مادام که دوام داشت، غنیمت می شمردند. خوشبختانه این شهر آن قدر دوام آورد که شاهد سقوط دیوار و رستاخیز امیدی تازه باشد. دیدن برلین به آرش این امید را داده بود که روزی شادی برای مردم ایران هم ممکن خواهد بود و تا آن روز، باید دم را غنیمت بشمرند.

در زندگی همواره لحظه ای هست که آدم باید تصمیمی بگیرد. من همیشه گفته ام که خدا پروردگار شجاعان است، و شجاعت راستین هنگامی است که بر اساس آنچه باید انجام دهید تصمیم بگیرید، نه بر اساس حزم و احتیاط.

آیا آرش سزاوار نامش شد؟ نمی دانم. اما قطعاً جانش را در تنها تیرش گذاشت، تیری که آرزوهای ایرانیان را در زیر تصویر ندا متحد کرده است.

اما کتاب آرش [نگاه آهو] در آن یک لحظه خلاصه نمی شود: این بار قصه یک نسل را می گوید. برایم تعجب آور نبود که کتاب خاطراتی مهم و ماندگار خلق کرده است. در نگاه آهو، آرش روح راستین ایران را آشکار می کند. بدون هراس در آینه نگاه می کند و بر گذشته خودش و ایران تأمل می کند. این کتاب خاطرات درسنامه ای تاریخی نیست، بلکه حس ملی و غرور ملتی را به نمایش می گذارد که علی رغم تمام مشکلات، مردمش کنار هم می مانند. ملتی که هیچ چیز نمی تواند تلاشش را برای دستیابی به خوشبختی مانع شود، و در طول هزاران سال آموخته است که نه فردایی هست، نه دیروزی: تنها چیزی که می ماند، آن چیزی است که تصمیم می گیرد امروز انجام دهید، اکنون، در همین لحظه.

پائولو کوئلیو، نویسنده کیمیاگر

Paulo Coelho, author of The Alchemist

لیلا اوتادی، ندا آقاسلطان، پایان نامه، و قصه شهر سنگستان

خبر: “فیلم پایان‌نامه با موضوع جنگ نرم و حوادث بعد از انتخابات به تهیه‌کنندگی روح‌الله شمقدری و کارگردانی حامد کلاهداری جلوی دوربین رفت… یلا اوتادی در نقش ندا آقاسلطان در این فیلم نقش‌آفرینی می‌کند. دیگر بازیگران این فیلم عبارتند از: داریوش ارجمند، سارا خوینی‌ها، امیر آقایی،‌ محمدرضا شریفی‌نیا، حامد کمیلی، بهاره افشاری، لیلا اوتادی، جمشید هاشم‌پور و میلاد کیمرام. همچنین هادی کلاهداری برادر کارگردان به همراهی تعدادی از مشاوران، فیلمنامه این فیلم را نوشته است.” منبع: کافه سینما

واکنش: صدها وبلاگ در اینترنت حمله به شخص لیلا اوتادی را شروع کردند. در فیسبوک صفحه مخالفان لیلا اوتادی تشکیل شد. سایت بالاترین پر از لینک های رنگارنگ برای حمله به این خانم جوان شد. حملات به وب سایت شخصی این خانم با درج فحاشی های رکیک شروع شد.

نظر من:

ندا آقاسلطان، این دختر جوان و شجاع، روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ در حین تظاهرات خیابانی به ضرب گلوله ای که از اسلحه ی یک مأمور جمهوری  اسلامی ایران شلیک شد، به قتل رسید.

من به عنوان تنها شاهدی که تا کنون قدم جلو گذاشته و بر شرایط مرگ این دختر جوان شهادت داده است، مورد تعقیب قرار گرفتم، مجبور به هجرت شدم، کسب و کارم را از دست دادم، کتاب هایم ممنوع شد، تهدید به مرگ شدم… فکر می کنم استحقاق داشته باشم در این یک مورد نظر بدهم.

اولا که اول بگذارید خبر صد در صد تأیید شود تا یک وقت بازی نخورید. دوستان عزیزم، لیلا اوتادی زنی ۲۶ ساله است، تقریبا هم سن و سال ندا آقاسلطان. شغلش هنرپیشگی است. هنرپیشه کسی است که در ازای دستمزدی که می گیرد، نقشی را بازی می کند. همه هنرپیشه ها هم به سطح بازیگران تراز اولی مثل عزت الله انتظامی یا علی نصیریان نمی رسند که بتوانند خودشان فیلمنامه را انتخاب کنند. خانم اوتادی هم مثل میلیون ها نفر در ایران، گرفتار تأمین نان شبش است.

در حوادث بعد از انتخابات سال ۸۸، میلیون ها نفر در تظاهرات سکوت شرکت کردند. هزاران نفر زندانی شدند. هزاران نفر دیگر بی خانمان شدند. صدها نفر کشته شدند. در چند ماه اول، شور و هیجان زیادی فضا را گرفته بود. هزاران نفر عکس ندا و سهراب و اشکان را در سراسر دنیا سر دست گرفتند و به خونخواهی او برخاستند. صدا و سیمای فرمایشی ایران هرچه می کرد، نمی توانست در برابر موج افکار عمومی بایستد: دادگاه های نمایشی، ادعاهای واهی، صحنه سازی، اعترافات تحت شکنجه… هیچ کدام اثری نداشت. خشم در دل مردم آشیان کرده بود و مثل آتشفشان در شرف فوران، دودش آسمان را گرفته بود.

و بعد، مثل هر هیجان دیگری، کم کم فرو نشست و رسوب کرد. آن خشم کم کم به بغض مبدل شد. آتشفشان باز فروخفت. چرا که اژدهای خفقان و رعب همه را فلج کرد. مادرانی که فرزندانشان را از دست داده بودند، دست از اعتراض برداشتند. شاهدی دیگر قدم جلو نگذاشت. مردم، گرفتار تأمین نان شب، به سر کارهایشان برگشتند و شب ها باز تلویزیون هایشان را روشن و دلشان را باز به قهوه ی تلخ خوش کردند. دیگر صدای خروشی برنیامد. اعتراضات مدنی هم فروخفت، دیگر کسی اتویش را به برق نزد. دیگر کسی چراغ های خانه اش را خاموش نکرد. دیگر بانگی از کسی برنیامد. به قول اخوان، نفس هایی که از گرمگاه سینه بر می آمد، ابری تاریک می شد و مثل دیوار جلوی چشم های انسان می ایستاد.

ندا آقاسلطان، اشکان سهرابی، سیدرضا طباطبایی، ابوالفضل عبداللهی، محسن حدادی، واحد اکبری، مسعود هاشم‌زاده، ایمان هاشمی، نادر ناصری، فرزاد جشنی، کاوه علی‌پور، حامد بشارتی، بابک سپهر، تینا سودی، مریم مهرآذین، داود صدری، پور کاوه علی، میلاد یزدان‌پناه، علی فتحعلیان، کیانوش آسا، سهراب اعرابی، امیرحسین طوفان‌پور، یعقوب بروایه، بهزاد مهاجر، ترانه موسوی، امیر جوادی‌فر، مصطفی غنیان، رامین قهرمانی، محسن روح‌الامینی، علیرضا افتخاری، فاطمه سمسارپور، محمدجواد پرنداخ، محمود رئیسی نجفی، حمید مداح شورجه، مهدی کرمی، میثم عبادی، ناصر امیرنژاد، پریسا کلی، محمد کامرانی، مصطفی کیارستمی، حسین اخترزند، مسعود خسروی، عباس دیسناد، رامین رمضانی، سعید عباسی‌فر گلچینی، علی فتحعلیان، هادی فلاح‌منش، احمد کارگر نجاتی، بهزاد مهاجر، احمد نعیم‌آبادی، مبینا احترامی، ندا اسدی، سعید اسماعیلی، مرادآقاسی، حسین اکبری، محسن انتظامی، محسن ایمانی، فاطمه براتی، محمدحسین برزگر، جعفر بروایه، سرور برومند، بهمن جنابی، شلیر خضری، فاطمه رجب‌پور، فهیمه سلحشور، حسن شاپوری، علی شاهدی، کسری شرفی، کامبیز شعاعی، وحیدرضا طباطبایی، حسین طهماسبی، سالار طهماسبی، میثم عبادی، حمید عراقی، رضا فتاحی، ایمان نمازی، محمد نیکزادی…

همه فریاد می زدند: مردم ما، از یاد نبرید که ما را چه معصومانه کشتند…

اما حاکم بر قلب مردم، رعب بود، نه عشق…

با حمله به یک زن بازیگر جوان، فحاشی و زیر پا گذاشتن کرامت انسانی خودمان، حقیقت عوض نمی شود. متعجبم که چرا هیچ کس به سازندگان این فیلم حمله نمی کند — هرچند کسی هنوز فیلم را ندیده، شاید هم، خدا را چه دیدید، به بیان حقایق پرداخت…

شجاعت آن است که نه به دیواری به کوتاهی دیوار دختری ۲۶ ساله، که به دیواری به بلندای ابر تاریکی حمله ببریم که چو دیوار ایستاده پیش چشمانمان، برخاسته از گرمگاه سینه ی خودمان. شجاعت آن است که خودمان نشویم اهالی شهر سنگستان.

و شما خانم اوتادی، خواهرکم، هیچ فیلمی از شما ندیده ام. اما امیدوارم در هشتاد سالگی، روزی که جز آنچه کرده اید چیزی برایتان نمی ماند، با به یاد آوردن تصمیمی که برای بازی در این فیلم گرفته اید، آهی تلخ نکشید و آرزوی بازگرداندن زمان را به عقب نکنید. همین آرزو را برای داریوش ارجمند و شریفی نیا و سایر دست اندر کاران این فیلم هم دارم.همین آرزو را برای قاتلان ندا هم دارم، و همین طور برای آمران قتل صدها جوانی که خونشان را برای رؤیای بزرگ یک ملت فدیه کردند. این آرزو را برای ملتی هم دارم که امروز کم کم زیر گرد زمان و روزگار کم کم دارد رؤیایش را از یاد می برد.

خانم اوتادی عزیز، ندا آقاسلطان لحظاتی پیش از مرگش، همان طور که خون از سینه و دهان و بینی اش فوران می کرد، در چشمان من چشم دوخت و بعد به دوربینی که بر صورتش متمرکز شده بود. هزاران سوال در آن یک نگاه نهفته بود و یک خواسته: یادتان نرود که مرا چه معصومانه کشتند! امیدوارم هنگامی که نقش ندای در خون غلتیده را بازی می کنید، این نگاه را به چیز دیگری ترجمه نکنید. چرا که تاریخ هر حرکت شما را زیر نظر دارد.

یا حق،

آرش حجازی

[جمع بندی ماجرا را در پستی دیگر بخوانید]

نگاه آهو، خاطرات آرش حجازی در فروردین ۱۳۹۰ به زبان انگلیسی منتشر می شود

The Gaze of the Gazelle, the story of a generation, by Arash Hejazi

The Gaze of the Gazelle, the story of a generation, by Arash Hejazi

مدتی است چیزی ننوشته ام. یعنی در این وبلاگ چیزی ننوشته ام. اول از همه دلم نمی خواست مثل خیلی از هموطنانمان که به اجبار ایران را ترک می کنند، زندگی ام بشود نک و نال و انتظار بازگشت را کشیدن. از طرف دیگر، کنار تلاش برای امرار معاش، تصمیم گرفته بودم روند وقایع را با دقت مشاهده کنم. برخلاف خیلی ها که مدام در حال طرح و تئوری دادن و بحث های روشنفکرانه هستند بدون اینکه این واقعیت ساده را در نظر بگیرند که تاریخ از همه ما و از همه ی طرح ها و تئوری های رنگارنگ ما بزرگ تر است. بدون اینکه بخواهند شرایط را درک کنند، در کنجی از دنیا می نشینند و سعی دارند با چهار جمله از هابرماس و پوپر شرایط اجتماعی پیچیده سرزمینی پیچیده مثل ایران را تفسیر کنند. به این هم بسنده نمی کنند و مدام در حال خط دادن و راهنمایی جامعه هستند. انگار حضور میلیون ها نفر در خرداد ۸۸ در خیابان های ایران به توصیه این روشنفکران عزیز رخ داد. یا اینکه ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی و صدها نفر دیگر در راه تحقق نظریات این روشنفکران جان باختند.
من اما هیچ وقت خودم را خوشبختانه روشنفکر ندانسته ام. من نویسنده ام، و یکی از مهم ترین کارهای نویسنده، قبل از آنکه قلمش را روی کاغذ — یا این روزها انگشتش را روی صفحه کلید — بگذارد، نگاه کردن و گوش دادن و لمس کردن است. و در نهایت، کارش تصویر کردن و ثبت کردن است، نه توصیه و امریه صادر کردن.
از ماجرای ندا یک سال و نیم می گذرد. یک سال و نیمی که شاید بر مردم ما قرنی گذشت. من هم در کنار مردم فراز و نشیب های زیادی داشتم، که گفتن ندارد، چون هنوز خبرهایش داغ است. اما این یک سال و نیم که بر من قرنی گذشت، قابل قیاس با آن ۴۷ ثانیه نیست. ۴۷ ثانیه ای که مسیر تاریخ کشورمان را برای همیشه عوض کرد. آن ۴۷ ثانیه ای که لحظه به لحظه، دور شدن فروغ زندگی را از نگاه دختری بی گناه ثبت کرد و جهان را لرزاند.
سرنوشت من این بود که در آن لحظه آنجا باشم، در این چهارراه تاریخ. و نگاه آن دختر، قبل از آنکه به طرف دوربین برگردد، لحظات کوتاهی به من دوخته شد، چرا که من تنها کسی بودم که روی او خم شده بود و انگار می دانست فرصت چندانی ندارد. در آن نگاه کوتاه، چیزی می گفت، چیزی می پرسید…
چرخ روزگار گشت و گشت، من ماندم و سرنوشتم و تصمیمی که باید می گرفتم. بار امانت را بگذارم و بگذرم یا بردارم و بایستم. اول وحشت بر من غلبه کرده بود. اما بعد فهمیدم که سرنوشت به دلیلی مرا در آن چهارراه قرار داده است. باید به سرنوشتم نه می گفتم؟ یا به سوی ناشناخته هایی که برایم به همراه داشت آغوش می گشودم؟ تصمیم گرفتم حرف بزنم و هرچند خیلی چیزها از دست دادم، حتی یک لحظه هم از تصمیمم پشیمان نشده ام.

اما در کنار همه ی این هیاهو و اضطراب، هرکار می کردم و هرچه می گفتم، یک جفت چشم سیاه تعقیبم می کرد. در برابر دوربین رسانه های رنگارنگ دنیا که نشسته بودم و ماجرا را می گفتم، به جای دوربین، آن دو چشم را می دیدم که به من دوخته شده بود، منتظر…

و بعد، یادم آمد. این نگاه را قبلاً دیده بودم. نگاه آهوی خودم بود. سال ها قبل از این ماجرا، در رمانم شاهدخت سرزمین ابدیت این آهو را دیده بودم:

«احساس که ریشه ی درخت نیست که در وجودت بدود. احساس که این قطره های عرق جاری از شقیقه ات نیست. اما احساس عجیبی در دلت ریشه دوانده بود، همراه عرق از شقیقه هایت روان بود. چیزی بین نیستی و تمنا. حال آهویی که ساعت ها از دست شکارچی فرار کرده و سرانجام، از پا افتاده و با تیری فرو رفته در پهلویش، روی زمین نشسته و خون، زمین زیر پایش را لزج و گرم کرده. و از همان جا که نشسته، شکارچی کاردبه دست را در چند قدمی اش تماشا می کند. اینجا دیگر امیدوار یا نومید نیست، تمنایی هم ندارد. معنایی از حیات در رگ و ریشه اش می دود، و در ذهنش چیزی ریشه می دواند، که اگر می شد نامی بر آن گذاشت، همنام احساس تو بود…»

شاهدخت سرزمین ابدیت، ۱۳۸۲، صفحه ۳۷

بله، نگاه ندا، نگاه همان آهو بود. و چه می گفت؟ از من چه می خواست؟

«قصه ام را بگو. بگو چه شد که کار به اینجا رسید…»

اما من ندا را نمی شناختم. از گذشته اش هیچ نمی دانستم و تنها چند ثانیه به هم چشم دوخته بودیم. و نگاهش… نگاه ندا نبود. نگاه یک نسل بود…

برای همین قلم روی کاغذ گذاشتم تا قصه یک نسل را بگویم، متجلی در آن نگاه آهو…

باز درباره اش می نویسم.

یا حق

آرش حجازی