<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>آرش حجازی، نویسنده، ناشر</title>
	<atom:link href="http://arashhejazi.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://arashhejazi.com</link>
	<description>سایت رسمی آرش حجازی، نویسنده، مترجم، روزنامه نگار، پزشک، ناشر</description>
	<lastBuildDate>Sun, 19 May 2013 11:39:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.4.2</generator>
		<item>
		<title>شاهدکشى و شاهدآزاری در ایران</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1391/09/killing-witnesses/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1391/09/killing-witnesses/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 Dec 2012 18:05:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[سانسور]]></category>
		<category><![CDATA[ندا آقاسلطان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/1391/09/</guid>
		<description><![CDATA[پارسال در مصاحبه اى گفتم پیش از ماجراى ندا آقاسلطان نقش اجتماعى متفاوتى داشتم؛ نویسنده بودم و ناشر و پزشک. بعد از روز٣٠ خرداد ١٣٨٨ نقش اجتماعى من کاملاً عوض شد: دیگر شاهد بودم، نقشى که هرگز به خوابم هم<span class="ellipsis">&#8230;</span><div class="read-more"><a href="http://arashhejazi.com/1391/09/killing-witnesses/">بیشتر بخوانید &#8250;</a></div><!-- end of .read-more -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پارسال در مصاحبه اى گفتم پیش از ماجراى ندا آقاسلطان نقش اجتماعى متفاوتى داشتم؛ نویسنده بودم و ناشر و پزشک. بعد از روز٣٠ خرداد ١٣٨٨ نقش اجتماعى من کاملاً عوض شد: دیگر شاهد بودم، نقشى که هرگز به خوابم هم نمى دیدم روزى معرف من بشود. پیش از ٣٠ خرداد اگر کسى اسم مرا شنیده بود، یا یاد کتاب هاى پائولو کوئلیو مى افتاد، یا انتشارات کاروان، یا رمان <em>شاهدخت سرزمین ابدیت.</em> بعد از ٣٠ خرداد ٨٨، اگر کسى مرا به یاد بیاورد، به خاطر شهادت من بر قتل بى رحمانه ى نداست.</p>
<p>آن روزها به نظرم نمى رسید کار مهمى کرده باشم — هنوز هم البته همین طور. فکر مى کردم هرکسى جاى من بود همین کار را مى کرد و انتظار داشتم آدم هاى زیادى که به نوعى شاهد یکى از بى شمار جنایت هایى که آن روز و روزهاى پس از آن بودند، یکى یکى جلو بیایند و بر بیدادى که بر بى گناهان مى رفت شهادت بدهند و وقتى دیدم خانواده اى از آشنایانمان که پسرشان در اثر ضربه ى باتوم در همان روزها خونریزى مغزى کرد و چند روز بعد جان سپرد، سکوت کردند که مبادا کسب و کار پدر خانواده بر هم نخورد (و البته رفت و آمدشان از کانادا به ایران و بالعکس مختل نشود)، جا خوردم.</p>
<p>اما آن موقع داغ بودم و هیچ توجهى به پدیده ى مخوف «شاهدکشى» در کشورمان نداشتم. حتى بعد از اینکه زندگى خودم را از هم پاشیدند و دار و مدارم را بر باد دادند و به خودم هزار تهمت زدند و آواره ى غربتم کردند، فکر مى کردم به خاطر اینکه نگذاشتم با دروغ هایشان قتل ندا را لاپوشانى کنند، خونشان بهجوش آمده و انتقام گیرى شخصى مى کنند.</p>
<p>خبر قتل دکتر رامین اندرجانى را که شنیدم، تکان خوردم و دیدم با پدیده اى سازمان یافته طرفیم. اندرجانى جرمى نداشت جز آنکه در بازداشتگاه کهریزک شاهد قتل محسن روح الامینى و جوادى فر و دیگران زیر شکنجه بود، حاضر نشده بود تأیید کند که این بى گناهان زیر شکنجه کشته شده اند، و در چند مورد هم حرف زده بود.</p>
<p>بعد روز عاشورا رسید و مأمورى با ماشین نیروى انتظامى مرد جوانى را زیر گرفت و طبق معمول هم بعد با حرفهاى ضد ونقیض همه چیز را حاشا کردند، تا اینکه خانمى به نام لیلا توسلى بر صحت خبر شهادت داد. بلافاصله او را گرفتند و بعد هم به دو سال زندان محکوم شد.</p>
<p>پس از قتل ستار بهشتى زیر شکنجه، متوجه دو مورد دیگر شاهدآزارى شدیم: ابوالفضل عابدینى که به علت شهادت بر دیدن علایم ضرب و شتم و شکنجه بر بدن ستار و همین طور نقل شکنجه ها از قول ستار تبعید شد، و خواهر ستار که اولین کسى بود که خبر قتل او را بیرون داد، هم بازداشت شد و هم تهدید، تا حدّى که مادر ستار زیر فشار مجبور شد رضایت بدهد.</p>
<p>موازى این ماجرا پدیده ى وکیل آزارى را مى بینیم که در موارد زیادى نقش شاهد را ایفا کرده اند: ناصر زرافشان، محمد مصطفایى، نسرین ستوده و محمدعلى دادخواه، هرکدام در مقطعى به طرح واقعیت ها درباره ى شرایط موکلانشان پرداختند و به دنبالش اسیر تعقیب و آزار و زندان شدند.</p>
<p>نکته ى اصلى این نیست که شاهدها چه بهاى سنگینى براى گفتن حقیقت مى پردازند، نکته این است که شهادت شاهدان جنایت ها چه هولی در دل حاکمیت ایران می اندازد که برای جلوگیری از آن حاضر است خودش را در معرض حملات سازمان های مدافع حقوق بشر در سراسر دنیا و نگاه مغضوب افکار عمومی در داخل کشور قرار بدهد. و در همین حال می بینیم که این شهادت ها در تغییر شرایط تأثیر مثبتی داشته اند. شهادت خواهر ستار بهشتی اگر نبود، مرگ این جوان ایرانی هرگز آشکار نمی شد و حاکمیت ایران هرگز نیازی به این واکنش های ضدونقیض برای لاپوشانی حقیقت پیدا نمی کرد، مردم دنیا خبر را نمی شنیدند و قوه قضاییه ایران این طور رسما به ضرب و شتم و شکنجه زندانی ها در ایران و بازداشت های غیرقانونی اعتراف نمی کرد.</p>
<p>به وجدان هرکس که شاهد ظلمی است بستگی دارد که بخواهد زبان باز کند یا از ترس دم فرو ببندد. شاهدان ضامن استقرار عدالت در یک جامعه استبدادی هستند. نکته ی مهم این است که شهادت با نام مستعار و با هویت پنهان کم تأثیر است، چرا که راه را برای مخدوش کردن و سلب اعتماد از شهادت با آلوده کردن آن به شهادت های دروغین باز می کند.</p>
<p>اگر کسی به خاطر ترس بر حقیقت شهادت ندهد، حق ندارد از ظلم بنالد.</p>
<p>یا حق</p>
<p>آرش حجازی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1391/09/killing-witnesses/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8230;</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1391/08/1195/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1391/08/1195/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Nov 2012 15:10:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وقایع روز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/1391/08/</guid>
		<description><![CDATA[ستار بهشتی زیر شکنجه کشته شد. جمیل سویدی زیر شکنجه کشته شد. نسرین ستوده ناپدید شده است. ابوالفضل عابدینی پس از اعلام شهادت در رابطه با شکنجه ستار بهشتی به زندان اهواز تبعید شد. ندا آقاسلطان به ضرب گلوله نیروهای<span class="ellipsis">&#8230;</span><div class="read-more"><a href="http://arashhejazi.com/1391/08/1195/">بیشتر بخوانید &#8250;</a></div><!-- end of .read-more -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ستار بهشتی زیر شکنجه کشته شد. جمیل سویدی زیر شکنجه کشته شد. نسرین ستوده ناپدید شده است. ابوالفضل عابدینی پس از اعلام شهادت در رابطه با شکنجه ستار بهشتی به زندان اهواز تبعید شد. ندا آقاسلطان به ضرب گلوله نیروهای بسیجی کشته شد. محسن روح الامینی در زندان کهریزک زیر شکنجه کشته شد. امیر جوادی فر زیر شکنجه کشته شد. سهراب اعرابی را دستگیر کردند و جنازه اش را تحویل دادند. موسوی و کروبی دو سال است که بدون محاکمه در حبسند. مردم زلزله زده آذربایجان بی پناه چشم به زمستان سهمگینی که در راه است دوخته اند. مسئولان زندان اوین اعتراف کردند که <a href="http://www.kaleme.com/1391/08/24/klm-119962/">زندانی سیاسی داریم </a>.</p>
<p>مو بر تن آدم سیخ می شود از این اخبار. مسئولان نظام در فکر حفظ نظامند. اما کسی نمی تواند تعریف کند این «نظام» چیست که باید حفظ شود. به هر قیمتی. به قیمت خون بی گناهان، به قیمت اشک یتیمان، به قیمت ناله های بی پناهان، به قیمت فریادهای ناامیدان، به قیمت شکستن کمر محرومان، بیداد، خفقان، عمر پرسشگران&#8230;</p>
<p>سرمایه های ملی را نابود کردید، غرور و عزت مردم را پایمال کردید، آرزوهای مردم را بر باد دادید&#8230; نفرت مردم چون خوره ای ذره ذره شما را خواهد خورد. از درون متعفن شده اید و دیر نباشد که شما را فریادرسی نباشد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1391/08/1195/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ندا، دختری که مرد تا دنیا بداند</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1391/03/neda-who-die/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1391/03/neda-who-die/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 20 Jun 2012 12:29:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ندا آقاسلطان]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/1391/03/</guid>
		<description><![CDATA[سه سال پیش، روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، در اعتراضات بعد از انتخابات دستکاری شده ریاست جمهوری، ندا دختر ایرانی، روی سنگفرش های خیابانی در تهران، به ضرب گلوله یک بسیجی جان سپرد. ندا یکی از صدها نفری بود که به<span class="ellipsis">&#8230;</span><div class="read-more"><a href="http://arashhejazi.com/1391/03/neda-who-die/">بیشتر بخوانید &#8250;</a></div><!-- end of .read-more -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سه سال پیش، روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، در اعتراضات بعد از انتخابات دستکاری شده ریاست جمهوری، ندا دختر ایرانی، روی سنگفرش های خیابانی در تهران، به ضرب گلوله یک بسیجی جان سپرد.</p>
<p>ندا یکی از صدها نفری بود که به دست حاکمیت ایران کشته شدند، فقط به خاطر آنکه آرزوی تغییر داشتند. درست قبل از مرگ، نگاه آخر ندا به وسیله دوربین موبایلی ثبت شد، در اینترنت به گردش در آمد و توجه میلیون ها نفر را در سراسر جهان جلب کرد و شد پربیننده ترین صحنه مرگ تاریخ.</p>
<p>در طی روزهای بعدی، رسانه های جهانی غرق هیجان شدند. رییس جمهورها و نخست وزیرها این جنایت را محکوم کردند، ایرانی ها فریاد عدالت خواهی سر دادند، دولت ایران انکار کرد. اما مرگ این دختر باعث به تحرک در آمدن میلیون ها نفر شده بود. حالا دنیا می دانست. می دانست که در سرزمین اسرارآمیز ایران، نسلی هم زندگی می کند که بسیار به همنسلانش در کشورهای دیگر شبیه است، می خواهد شور زندگی را حس کند، صدایی داشته باشد، و حاضر است در تمنای آزادی همه چیزش را بدهد.<br />
اما سه سال گذشت. جنبش سبز وحشیانه سرکوب شد. صدها نفر در زندانند و صدها نفر در گورهای بی نام و نشان، و آن گورهایی که نام و نشانی دارند، مدام زیر نظر نیروهای امنیتی هستند.<br />
سه سال گذشت و دنیا به راه خودش رفته. تنها نگرانی شان الان جاه طلبی های هسته ای ایران است که برایش سندی ندارند. و در این میان، آنانی که فریاد آزادی خواهی سرداده بودند، اسیر نومیدی شده اند، چرا که حس می کنند دنیا آنان را از یاد برده. در این میان، دنیا دیگر ندا را به خاطر نمی آورد. نگاهش را فراموش کرده که می گفت: «نگاهم کنید. مرا کشتند چون می خواستم صدایی داشته باشم.»<br />
رسانه ها هم راه خود را رفته اند. دیگر دغدغه پربیننده ترین مرگ تاریخ را ندارند، الان وقت جام ملتهای  اروپاست و بعد  المپیک.</p>
<p>و سرکوبگران ایران به تمام این جنایات و بیدادهای سه سال گذشته خود نگاه می کنند و وقتی می بینند دیگر برای کسی مهم نیست، لبخند می زنند و می گویند: «کارم درست بود که همه را کشتم. دفعه بعد هم همین کار را می کنم. هرچه باشد، تا المپیک بعدی دنیا همه چیز را فراموش می کند.»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1391/03/neda-who-die/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سالگرد جنبش سبز، سالگرد انتشار کی خسرو، سالگرد درگذشت ندا آقاسلطان</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1391/03/green-movement-kaykhusr/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1391/03/green-movement-kaykhusr/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Jun 2012 00:33:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ندا آقاسلطان]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[وقایع روز]]></category>
		<category><![CDATA[کی خسرو]]></category>
		<category><![CDATA[آرش حجازی]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات کاروان]]></category>
		<category><![CDATA[کی خسرو، رمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/1391/03/</guid>
		<description><![CDATA[سه سال پیش، در خرداد ۸۸، در یک چنین روزهایی، بعد از اینکه درس های دانشگاهم در اکسفورد تمام شد، به تهران آمدم تا موقع انتشار رمان کی خسرو در تهران باشم. همین سفر ساده، زندگی ام را زیر و<span class="ellipsis">&#8230;</span><div class="read-more"><a href="http://arashhejazi.com/1391/03/green-movement-kaykhusr/">بیشتر بخوانید &#8250;</a></div><!-- end of .read-more -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سه سال پیش، در خرداد ۸۸، در یک چنین روزهایی، بعد از اینکه درس های دانشگاهم در اکسفورد تمام شد، به تهران آمدم تا موقع انتشار رمان کی خسرو در تهران باشم.</p>
<p>همین سفر ساده، زندگی ام را زیر و رو کرد. پیش از آن ناشر بودم، نویسنده، بودم، پزشک بودم و سرم به زندگی خودم. بعد شاهد قتل زن جوانی شدم و سعی کردم کمکش کنم و وقتی دیدم دولت ایران قتل او را کتمان می کند و بعد درباره اش دروغ می گوید و عدالتی در کار نیست، به زبان درآمدم و ماجرا را گفتم.</p>
<p>دیگر نه ناشر بودم، نه نویسنده، و نه پزشک. سرنوشت نقش تازه ای برایم رقم زده بود. از آن روز به بعد «شاهد» بودم. تمام آن چیزهایی که تا چند روز قبلش مرا تعریف می کرد، در کمتر از چند روز از من گرفته شد. ضربه مهلکی بود، اما سعی کردم سزاوار نقش تازه ام باشم. نمی دانم این نقش چه تأثیری در تاریخ یا در عدالت داشت، اما باعث شد به ریشه های خودم برگردم، از حبابی که در آن حبس شده بودم بیرون بیایم و در اعماق وجودم نقب بزنم تا خود راستینم را پیدا کنم. هنوز هم در سفرم.</p>
<p>هرچه بود و هرچه شد، هرگز نتوانستم آن طور که دلم می خواست، موقع انتشار کی خسرو در میان خواننده های عزیز کتابم باشم و آن حس بی بدیل سهیم شدن را تجربه کنم.</p>
<p>اما الان، سه سال بعد از آن حوادث، تصمیم گرفتم به بزرگداشت خون هایی که ریخته شد، از جمله ندا آقاسلطان، و آرزوهایی که بر باد رفت و امیدهایی که هنوز زنده است، رمان <em>کی خسرو</em> را با خواننده هایی که به علت سانسور شدن من به آن دسترسی نیافتند، سهیم شوم.</p>
<p>رمان <em>کی خسرو</em> را از<a title="دانلود رایگان رمان کی خسرو اثر آرش حجازی" href="http://arashhejazi.com/download/kaykhusro-farsi-free/"><strong> اینجا دریافت کنید</strong></a>. حقوق مادی و معنوی همچنان برقرار است.</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1391/03/green-movement-kaykhusr/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سال نو، فرصتی برای بخشش طلبیدن</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1391/01/new-year/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1391/01/new-year/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Mar 2012 14:08:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/1391/01/</guid>
		<description><![CDATA[سال نو بهانه‌ای شد تا به سه سال گذشته نگاه کنم. خواستم مثل همه پیام تبریکی بفرستم، اما همه‌ی حرف‌های قشنگ را درباره‌ی سال نو دیگران گفته‌اند و نوشته‌اند. شعر رمانتیکی هم به ذهنم نرسید. اما سال نوست و رستاخیز<span class="ellipsis">&#8230;</span><div class="read-more"><a href="http://arashhejazi.com/1391/01/new-year/">بیشتر بخوانید &#8250;</a></div><!-- end of .read-more -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">سال نو بهانه‌ای شد تا به سه سال گذشته نگاه کنم. خواستم مثل همه پیام تبریکی بفرستم، اما همه‌ی حرف‌های قشنگ را درباره‌ی سال نو دیگران گفته‌اند و نوشته‌اند. شعر رمانتیکی هم به ذهنم نرسید.</p>
<p dir="RTL">اما سال نوست و رستاخیز طبیعت و یادآوری برای ما که دل و جان هم گاهی نیاز به نوزایی دارد، هرچند نوزایی در این شرایط دشوار است، اما روزی خواهد رسید تا غبار از دل‌هایمان پاک کنیم، و در آن روز به یاد خواهیم آورد سال‌هایی را که در آن، در لحظه‌ی حلول سال نو، آرزو کردیم که امسال سال رستاخیز جان‌ها و وجدان‌ها باشد.</p>
<p dir="RTL">و اما برای من، این چهارمین بهاری است که دور از سرزمینم جشن می‌گیرم، در میان مردمی که نمی‌فهمند چرا باید روز ۲۰ مارس را مرخصی می‌گرفتم. در این چهارمین بهار غربت، دلم می‌خواست می‌توانستم تلخ باشم و روزگار را نفرین کنم که چنین سرنوشتی برای من رقم زد. اما تلخ نیستم. همه‌چیز در چرخشی ابدی است، هر دور باید کامل شود تا دور بعد آغاز شود. این رسم جهان است و اگر نتوانم نظم حاکم بر کیهان را درک کنم، گناه از کیهان نیست.</p>
<p dir="RTL">در سنت ما، سال نو فرصتی برای دید و بازدید است و حلالیت طلبیدن، و من هم می‌خواهم اینجا حلالیت بطلبم.</p>
<p dir="RTL">از همسرم عذر می‌خواهم که تصمیم من برای ایستادگی بر ارزش‌هایم سبب شد که چهار سال تمام از خانواده‌اش دور بماند، کارش را که سال‌ها برای رشد در آن زحمت کشیده بود، از دست بدهد، و در تنهایی غربت با جهانی ناشناخته دست و پنجه نرم کند. اما من همانی هستم که بیست و سه سال پیش دیدی، با همان ارزش‌ها و آرمان‌ها. اگر کاری را که کردم نمی‌کردم، در واقع به عشق تو خیانت کرده بودم. و شاید برای همین بود که تو، علی‌رغم تمام هراس‌ها و نگرانی‌ها و ناامنی‌ها، کنارم ماندی و به من انگیزه‌ی ادامه‌ی راه دادی.</p>
<p dir="RTL">پوزش می‌خواهم از همکاران سابقم در انتشارات کاروان، که تصمیم من برای بازگفتن حقیقت و ایستادگی بر اصولم، برای آن‌ها هم گران تمام شد. در کاروان یک گروه بودیم، یک خانواده، یک تیم، و همه برای هدف مشترکی همکاری می‌کردیم. با گروه ۲۲ نفره‌ی کاروان، با سرمایه‌ی اندک، کارهای بزرگی کردیم، صدها کتاب منتشر کردیم، سنت رعایت کپی‌رایت را شروع کردیم، جایزه‌ی ادبی یلدا را راه انداختیم، نشریه‌ی فرهنگی و ادبی جشن کتاب را منتشر کردیم که این اواخر تیراژش به ۲۵ هزار نسخه رسیده بود، برای اولین بار یک نویسنده‌ی مطرح جهانی را به ایران آوردیم تا با خواننده‌هایش دیدار کند، سنت انتشار کتاب‌های سخنگو را زنده کردیم، سهم خودمان را در انتشار نشریه‌ی صنعت نشر اتحادیه‌ی ناشران و کتابفروشان تهران ایفا کردیم، میلیون‌ها نفر را در کشورمان با کتاب و کتابخوانی آشتی دادیم، به تبلیغات کتاب در ایران بعد تازه‌ای دادیم. نامتان را اینجا نمی برم تا امنیت تان را به مخاطره نیندازم، اما بدانید که همیشه در دلم به یادتان هستم.</p>
<p dir="RTL">متأسفانه روی اغلب دستاوردهای بالا اسم من درج شد، هرچند من فقط یک نفر از تیمی ۲۲ نفره بودم. آن ۲۱ نفر دیگر، بدون چشمداشت، شب و روز کار کردند و با چالش‌های عجیب‌وغریب خاص ایران دست و پنجه نرم کردند تا حاصل کار میسر شد.</p>
<p dir="RTL">اینجا در برابر تمام همکاران سابقم در انتشارات کاروان برمی‌خیزم و اگر قصوری بوده، فروتنانه عذر می‌خواهم. دوستان من، کاروان از بین نرفته. کاروان یک انتشارات نبود، یک ایده بود و هرچند دژخیمان می‌توانند یک مؤسسه را بکشند، از پس ایده برنمی‌آیند. هرکدام از شما سفیر کاروان در محیط‌های کاری تازه‌تان هستید، شاید بتوانید آن روح همکاری و همدلی و عزم برای دستیابی به هدفی مشترک را در محیطی جدید زنده کنید.</p>
<p dir="RTL">دوستان من، اگر من حقیقت را نمی‌گفتم، اگر احتیاط می‌کردم، اگر عافیت می‌طلبیدم، به تمام آرمان‌های انتشارات کاروان خیانت کرده بودم. ما در کاروان عهد کرده بودیم دروغ نگوییم، برای دیناری بیشتر روحمان را نفروشیم.</p>
<p dir="RTL">اما می‌دانم زندگی‌های بسیاری را ویران کردم. حلالم کنید.</p>
<p dir="RTL">همچنین عذر می‌خواهم از پدر و مادرم، که درست موقعی که بیشتر از همیشه به حضور من نیاز داشتند، تنهایشان گذاشتم. اما همینان بودند که به من یاد دادند حق را بگویم، هرچند به بهای جانم باشد. همینان بودند که به من گفتند هرگز نه مرعوب کسی یا ایده‌ای شوم و نه مجذوبش، که همیشه فردیت خودم را حفظ کنم، اما آدمیان پیرامونم را از یاد نبرم. که جان یک انسان از هر ایده و عقیده و سیاست و هدفی ارزشمندتر است و برای نجات یک جان، هرگز عافیت‌ نطلبم.</p>
<p dir="RTL">از همه‌ی آنانی عذر می‌خواهم که مرا دوست داشتند، اما هرگز فرصتی دست نداد تا محبت‌شان را برگردانم. اما عشق شما سبب شد تا قلب من عشقی به بزرگی هستی در خود جای دهد و بیاموزم که من مرکز کیهان نیستم.</p>
<p dir="RTL">از ندا پوزش می‌خواهم که نتوانستم جانش را نجات بدهم. اما تلاشم را کردم تا خونش بیهوده نریخته باشد، تا نامش یادآور مظلومیت ملتی باشد که به هر خواسته‌ی برحقی به خاک و خون کشیده می‌شود.</p>
<p dir="RTL">از تمام خوانندگان کتاب‌هایم و طرفداران انتشارات کاروان عذر می‌خواهم که تنهایشان گذاشتم. اما مطمئن باشید کاروان روزی بازخواهد گشت، با کوله‌باری از تجربه، و عزمی تازه برای احیای فرهنگ مکتوب در جامعه‌مان.</p>
<p dir="RTL">از پسر کوچکم کی‌خسرو عذر می‌خواهم که باعث شدم دور از خانواده و محبت دایی و عمه و پدربزرگ و مادربزرگ بزرگ بشود، با زبانی که زبان مادری‌اش نیست، بر خاکی که سرزمین پدری‌اش نیست، در میان مردمی که هم‌وطنش نیستند&#8230; پسرکم، شاید روزی مرا ببخشی، وقتی ببینی که آنچه من کردم، شاید روزی زندگی را برای پسران و دختران هم‌نسل تو در سرزمین زیبای پدری‌ات که روزی خواهی دید، حتی اندکی، بهتر کند.</p>
<p dir="RTL">سال نو بر همه‌ی شما گرامی باد</p>
<p dir="RTL">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1391/01/new-year/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه ای که دلم می خواست می توانستم برای آقای خامنه ای بنویسم</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1390/10/khamene-2/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1390/10/khamene-2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Dec 2011 14:18:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[وقایع روز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/1390/10/</guid>
		<description><![CDATA[دلم می خواست می توانستم برای آقای خامنه ای بنویسم. اگر قصد داشتم نامه ای برایش بنویسم، یک چنین چیزی می شد: جناب آقای خامنه ای، آقای نوری‌زاد از من نخواسته‌اند برای شما نامه بنویسم، اما از روزی که نامه‌ی<span class="ellipsis">&#8230;</span><div class="read-more"><a href="http://arashhejazi.com/1390/10/khamene-2/">بیشتر بخوانید &#8250;</a></div><!-- end of .read-more -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">دلم می خواست می توانستم برای آقای خامنه ای بنویسم. اگر قصد داشتم نامه ای برایش بنویسم، یک چنین چیزی می شد:</p>
<blockquote>
<p dir="RTL">جناب آقای خامنه ای،</p>
<p dir="RTL">آقای نوری‌زاد از من نخواسته‌اند برای شما نامه بنویسم، اما از روزی که نامه‌ی ایشان را خواندم، احساس کردم دلم می خواهد بنویسم. بر خلاف آقای نوری زاد، من از یاران نزدیک شما نبوده ام. یار نزدیک هیچ کدام از گروه های اپوزیسیون هم نیستم. یار هیچ کس نیستم جز انسان های ساده‌ای  از جنس خودم، که چشمشان به کورسوی دوردستی روشن است که نوید می دهد روزی آفتاب بر ما خواهد تابید، که انفجار ستاره‌ای را خواهیم دید، که فرشته‌ی آزادی به ما هم فرصت خواهد داد تا استعدادهای بالقوه‌مان را محقق کنیم.</p>
<p dir="RTL">اما دلم از نامه‌ی آقای نوری‌زاد به درد آمد. نه به‌خاطر مشقاتی که متحمل شده‌اند ــ که هرچند حق هیچ انسانی نیست، اما بر سر هزاران هزار ایرانی دیگر نیز باریده و آقای نوری‌زاد دست‌کم در کهریزک شما تکه‌تکه نشدند و پزشک معالجشان ــ فقط به خاطر آنکه زیاد می‌دانست و شریف بود ــ معصومانه به قتل نرسید.</p>
<p dir="RTL">رمانم «کی‌خسرو» که شما نخوانده‌اید، اما هزاران هزار هم‌وطنم خواندند، پیش از آنکه دستگاه سانسور وزارت ارشاد بردن نام مرا ممنوع کند، با این جمله شروع می‌شود: «جنگیدن با دشمنی که از او نفرت داری آسان است، سخت، جنگ با آنانی است که دوستشان داری. اینجاست که شجاعت معنا می‌یابد.»</p>
<p dir="RTL">هنگامی که نامه‌ی آقای نوری‌زاد را خواندم، دلم به درد آمد، چرا که به یاد این جمله‌ افتادم و مصداقش را به عینه دیدم. رنج نوری‌زاد کمتر از رنج کی‌خسرو نبود، هنگامی که پدربزرگش افراسیاب را محاکمه می‌کرد. رؤیاها و آرزوهای ما سال‌ها قبل نابود شد، وقتی که هزاران هزار ایرانی را بیدادگرانه اعدام کردند و شما دم برنیاوردید، هنگامی که سانسور لجام‌گسیخته‌ حق آگاهی را از ما گرفت، هنگامی که حق شادی را از ما گرفتند، هنگامی که جوانان چنان زیر فشار رفتند تا یاد بگیرند جز «بله قربان» چیزی نگویند. هنگامی که آرمان‌ها و آرزوهای زاده از انقلاب، جایش را به یأس عمیقی داد، زاده از فساد عمیق اقتصادی و سیاسی. هنگامی که امید ما را به آینده از ما گرفتند.</p>
<p dir="RTL">اما نوری‌زاد باورش نمی‌شد که حکومتی که چنان تا پای جان برایش ایستاده، ناگهان نقاب از چهره برگیرد و در پس آن برقع نورانی، هیولایی تشنه‌ی خون ببیند. دلم برایش سوخت.</p>
<p dir="RTL">اکنون هم که می‌نویسم، از زبان انسانی می‌نویسم که با انسانی دیگر سخن می‌گوید، چرا که هرگز باور نخواهم کرد که شر به تمامی بر روح انسانی مستولی شود. به قول ریموند ویلیامز: «رادیکال واقعی کسی است که به جای اعتقاد به اجتناب‌ناپذیری شر، به ممکن بودن خیر باور دارد.»</p>
<p dir="RTL">خیر آنجاست، جایی در زیر لایه‌های مخلوق دیوهای آز و خشم. کافی است شما هم به وجودش، مدفون در زیر آواری از شهوت قدرت و فضولات دیو غرور باور داشته باشید، تا خودش راهش را بار دیگر به سطح بیابد.</p>
<p dir="RTL">مرا می‌شناسید؟ من فرزند راستین انقلابم. نسلی که در زمان انقلاب جسد عموهایش را تشییع کرد، پس از انقلاب جسد والدینش را به خاک سپرد، در دوران جنگ جست دوستانش را، و پس از جنگ آرزوهایش را. نسلی که یادش داده بودند از سایه‌ی خودش هم بترسد.</p>
<p dir="RTL">جناب آقای خامنه‌ای، بر خلاف آقای نوری‌زاد، من باور ندارم که شما از جنایاتی که در دو سال گذشته بر این ملت رفت بی‌خبرید. باور ندارم که نمی‌دانید روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، پس از آنکه در نماز جمعه‌ی ۲۹ خرداد مجوز گشودن آتش بر معترضان صلح‌جو را صادر فرمودید، صدها دختر و پسر جوان هم‌وطنتان را نیروی‌های تحت فرمانتان به ضرب گلوله کشتند. باور ندارم که نمی‌دانید نیروهای انتظامی تحت فرمانتان در بازداشتگاه کهریزک و بازداشتگاه‌های دیگر چه جنایاتی کردند و هرگز مجازات نشدند. باور ندارم که نمی‌دانید در یکی از ثروتمندترین سرزمین‌های جهان، بر مردمی غمگین، سرخورده، خسته، شکسته‌پشت و فقیر حکومت می‌کنید. باور ندارم که نمی‌دانید میلیون‌ها نفر ایرانی از ترس جلادان بیدادگر شما در اقصا نقاط جهان پراکنده‌اند و حسرت نگاهی دیگر به خیابان‌ها و کویرها و کوه‌ها و دریاها و رودهای ایران را دارند. باور ندارم که نمی‌دانید زندان‌های شما پر است از مردان و زنانی که تنها به خاطر بر زبان راندن سخنی به دادخواهی، سال‌های عمرشان را بر باد داده‌اند. باور ندارم که نمی‌دانید چه مصائبی به نام شما بر این مردم شریف فروباریده‌اند. باور ندارم که نمی‌دانید آرای پرشور مردمی سرزنده را دزدیدند و آنگاه که مردم سراغ رأی خود را گرفتند، به خاک و خون کشیده شدند.</p>
<p dir="RTL">اما این را هم باور ندارم که نور نیکی به تمامی از روح شما رخت بربسته باشد. وقتی دیدم که دستور دادید اردوگاه کهریزک را ببندند، مطمئن شدم که آن نور، هرچند مدفون، هنوز وجود دارد و به آن نور است که تأسی می‌جویم.</p>
<p dir="RTL">شما، به حق یا ناحق، هنوز قدرتمندترین شخص ایرانید. هنوز، اگر کسی باشد که بتواند ورق را برگرداند و مانع هبوط ملت به مغاک نابودی شود و شادی را به ما برگرداند، شمایید. باور بفرمایید که هنوز دیر نشده. هنوز می‌توانید مانند کی‌خسرو، در اوج قدرت نامی نیک از خود به جای بگذارید و به زمره‌ی جاویدانان بپیوندید.</p>
<p dir="RTL">چه می‌شود اگر نفرت را به مهر مبدل کنید؟</p>
<p dir="RTL">چه می‌شود اگر زندانیان سیاسی و عقیدتی را بی‌قید و شرط آزاد کنید، از خانواده‌های جوانان به خون غلتیده دلجویی کنید، با انتخاباتی به راستی آزاد بگذارید مردم رهبرانشان را آزادانه و بی‌قید و شرط انتخاب کنند، حق حاکمیت بر سرنوشت را به مردم برگردانید، آنانی را که به امانت مردم خیانت کردند، از قدرت برانید، هرکه را تملق شما را گفت پس بزنید و آنکه را که از سر خیرخواهی به نقد شما برخاست عزیز بدارید، از نابودی ثروت‌های ملی جلوگیری کنید، بگذارید مردم آنگونه که می‌خواهند روزگارشان را به سر کنند، پنجره‌ها را باز کنید تا آفتاب به درون بتابد، درها را باز کنید تا در خانه مان نسیم بوزد؟</p>
<p dir="RTL">هیچ نمی‌شود جز آنکه دشمنان شما و آنانی که دلشان را شکسته‌اید، پشتیبان شما خواهند شد. هیچ نمی‌شود جز آنکه صدها سال دیگر خواهند گفت، «برای اندک زمانی گذاشت اهریمن شانه‌هایش را ببوسد، اما پیش از آنکه فریدونی او را در هم بکوبد، خود فریدون شد.»</p>
<p dir="RTL">و اما اگر نکنید، اگر آن نور را ژرف‌تر دفن کنید، صد سال دیگر، ما همه رفته‌ایم، اما شما همچون ضحاک عمر ابدی خواهید یافت. خود شما اسیر غاری در قعر دماوند به خود می‌پیچید و نام شما اسیر آن مارهای اهریمنی خواهد ماند، تا روزی که همگان به درگاه قضا رویم.</p>
<p dir="RTL">بگذارید آن زمان که فرشته‌ی مرگ شما را فرا می‌خواند، به جای  معدود متملقانی که اشک می‌ریزند چون منافع خود را در خطر می‌بینند، ملتی اشک بریزند که به چشم خود دیدند چه‌گونه می‌توان فرو افتاد و دوباره برخاست و رستگار شد.</p>
</blockquote>
<p dir="RTL">اما متأسفانه هرکاری می کنم، نمی توانم خودم را متقاعد کنم که این نامه را بنویسم.</p>
<p dir="RTL">یا حق،</p>
<p dir="RTL">آرش حجازی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1390/10/khamene-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پایان یک توهم ــ نقد هاله اسفندیاری بر نگاه آهو، خاطرات آرش حجازی ــ نیو رپابلیک</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1390/09/haleh-esfandiari/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1390/09/haleh-esfandiari/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Dec 2011 10:44:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نقد آثار]]></category>
		<category><![CDATA[نگاه آهو]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/1390/09/</guid>
		<description><![CDATA[&#160; منبع: The New Republic نگاه آهو: سرگذشت یک نسل، اثر آرش حجازی انتشارات سیگال، ۱۴٫۵$ این کتاب داستان یک شکست است ــ شکست جمهوری اسلامی، علی رغم سی سال جارزنی تبلیغاتی و شستشوی مغزی، برای کاشتن بذر ایمان به<span class="ellipsis">&#8230;</span><div class="read-more"><a href="http://arashhejazi.com/1390/09/haleh-esfandiari/">بیشتر بخوانید &#8250;</a></div><!-- end of .read-more -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p><a href="http://www.tnr.com/book/review/gaze-gazelle-arash-hejazi">منبع: The New Republic </a></p>
<p><a href="http://www.gazeofthegazelle.com">نگاه آهو: سرگذشت یک نسل،</a></p>
<p>اثر آرش حجازی</p>
<p>انتشارات سیگال، ۱۴٫۵$</p>
<p>این کتاب داستان یک شکست است ــ شکست جمهوری اسلامی، علی رغم سی سال جارزنی تبلیغاتی و شستشوی مغزی، برای کاشتن بذر ایمان به ایدئولوژی این رژیم، در ذهن نسل تازه ی ایرانیان. فرزندان انقلاب ۱۳۵۸ به ارزش های آن پشت کرده اند، و این موضوع به شدت در اعتراضات به انتخابات دستکاری شده ی سال ۱۳۸۸ مشهود شد. جوانان دسته دسته به تظاهرات ملحق می شدند؛ و سرکوب وحشیانه ی این اعتراضات از سوی رژیم و دستگیری های گسترده، شکنجه و قتل در زندان در پی آن، گام های نهایی برای مشروعیت زدایی از جمهوری اسلامی و ایدئولوژی عقیم آن بود.</p>
<p>نسل والدین آرش حجازی انقلاب را با آغوش باز پذیرفتند؛ و فرزندانشان پس از حمله ی عراق به ایران در سال ۱۳۵۹، داوطلبانه از آن دفاع کردند. اما وقتی نوجوانان دو سال قبل به خیابان ها آمدند تا بپرسند: «رای من کو؟» به دست اراذل رژیم و نیروهای امنیتی قلع و قمع شدند. این زنان و مردان جوان از چیزی نمی ترسیدند. با تمام تلاش های رژیم برای منزوی کردن آن ها از غرب مبارزه کردند، و حالا این جوانان از تلفن های همراه و وبلاگ هایشان، ویدئوها و اینترنت استفاده می کردند تا سبعیتی را که در خیابان های تهران جریان داشت، به اطلاع جهانیان برسانند. همان طور که حجازی می نویسد: «ما نسلی بودیم که، چون کار دیگری نداشتیم، وقتمان را به آموختن گذراندیم. ما شاهدان راستین ملتمان بودیم.»</p>
<p>حجازی داستان نسلش را در پس زمینه ی انقلابی می نویسد که زیر و بن ایران را سه دهه پیش لرزاند. امیدی را وصف می کند که انقلاب در دل مردم دمید و یأسی را که در پی آن دچارش شدند؛ نقاط عطف اصلی، و کسانی که آن را شکل دادند. تاریخ جامع تر ایران را هم با این روایت در هم می تند، همین طور  تجربه ی مدرنیته، و تأثیر پهلوانان شاهنامه و قهرمانان مذهب شیعه بر تخیل ایرانی.</p>
<p>خانواده آرش حجازی از طبقه متوسط بودند، ثروتمند نبودند، اما رفاه داشتند و مسیر رشدشان بی شباهت به بسیاری خانواده های رو به رشد در دوران سلطنت نبود. مادربزرگش دختر یک نانوا بود. در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و وقتی شوهرش زن دوم و بعد زن سومی گرفت، او را ترک کرد. به آرش گفته بود: «وقتش بود یک نفر به مردها نشان بدهد که صاحب زن هایشان نیستند. ما هم آدمیم.» اما پدرش غیرمذهبی بود و زندگی متفاوتی برای خانواده اش برگزید. آرش حجازی چهار سال اول عمرش را در انگلستان گذراند تا پدرش دکترایش را در مهندسی بگیرد. پدرش بعد در ایران استاد دانشگاه شد.<br />
حجازی هشت ساله بود که برای اولین بار نام آیت الله خمینی را شنید، که مادربزرگش می گفت «ناجی» و «نایب امام زمان» است و صورتش را در قرص ماه می شود دید. آرش نه ساله بود که انقلاب، شاه را سرنگون کرد و خمینی را به قدرت رساند. پدر و مادرش، مثل خیلی از دوست هایشان، به خاطر انزجار از استبداد شاه، انقلاب را با آغوش باز پذیرفتند. اما بعد پی بردند که استقرار دموکراسی هدف خمینی نیست.</p>
<p>اما برای آرش جوان، دنیای اسپایدرمن و سوپرمن ناپدید شد، همین طور دختران کلاس درسش. مدارس دخترانه و پسرانه از هم جدا شدند، عکس شاه از کتاب های درسی تازه ای که به بچه ها دادند حذف و عکس خمینی اخمو به آن ها اضافه شده بود. آرش و همکلاسی هایش مذهبی شدند. می گوید اگر نماز نمی خواندی و قرآن تلاوتنمی کردی، ضدانقلاب محسوب می شدی و به دردسر می افتادی.</p>
<p>حجازی دو بار با آیت الله خمینی ملاقات کرد: یک بار در نه سالگی، و یک بار در دوازده سالگی. در اولین ملاقاتش سعی کرد دست امام را ببوسد، اما خمینی نگذاشت و خم شد و پیشانی پسر کوچک را بوسید. بار دوم، آرش قدم جلو گذاشت تا با رهبر ایران حرف بزند، اما خمینی دستش را دراز کرد تا آرش ببوسد. این پدر ساده و مهربان ملت، به حاکمی مستبد مبدل شده بود.</p>
<p>کودکی آرش داغ زخم های زیادی را دارد: بازداشت ها، اعدام ها و پاکسازی های سال های اول انقلاب. حجازی ماجرای مهاجرت دوستان خانوادگی را می گوید. کمیته ها زندگی مردم را تحت نظر داشتند و رفتار پیش بینی نشده ای داشتند؛ حساب های قدیمی را تسویه می می کردند. مردم احساس امنیت نداشتند، نه در خیابان نه در خانه. رعایت «شئونات اسلامی» از همه انتظار می رفت، اما هیچ کس درست نمی دانست این شئونات چیست.<br />
«انقلاب فرهنگی» زندگی استادان دانشگاه و دانشجوها را به هم ریخت. هشت سال جنگ با عراق مصائب اقتصادی زیادی را نصیب خانواده های طبقه متوسط از جمله خانواده حجازی کرد. حجازی تعریف می کند که پسران هم سن و سالش سرشان را با گوش دادن به موسیقی ممنوع غربی، رقص ممنوع، و خواندن و کشف زندگی هم سن و سالانشان در کشورهای دیگر می گذراندند، و در همان حال منتظر نوبتشان بودند تا به جبهه فراخوانده شوند. برای آرش جوان و بسیاری هم نسلانش، فضا با پایان جنگ در سال ۱۳۶۷، مرگ خمینی در سال بعدش، و دو دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی به دنبال آن باز شد. در دوره خاتمی (روحانی خندان)، به نظر می رسید ایران بار دیگر آماده پیوستن به بقیه دنیا شده است.</p>
<p>حجازی به آرزوی همیشگی اش رسید و پزشک شد. اما بعد از پزشکی مأیوس شد و یک موسسه انتشاراتی راه انداخت. آن موقع رمان کیمیاگر پائولو کوئلیو در ایران بسیار موفق شده بود. حجازی رمان کوئلیو ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد را ترجمه و در ایران منتشر کرد. حجازی و نویسنده برزیلی دوستان نزدیکی شدند و حجازی مقدمات سفر او و همسرش را به ایران فراهم کرد. این برنامه ها در زمان خاتمی میسر بود.</p>
<p>همان طور که حجازی می نویسد، دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی با عقبگردی محافظه کارانه و ارتجاعی همراه بود که با انتخاب محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۴ به اوج رسید. تندروهای ایران که از بروز انقلاب مخملی مشابه با آنچه در اوکراین، گرجستان و غیره باعث سرنگونی  استبداد شده بود می ترسیدند، دچار جنون شدند. روزنامه ها را بستند، روشنفکران را بازداشت کردند، دانشگاه ها را «پاکسازی» کردند و فعالیت های مدنی را تحت نظر گرفتند. من خودم شخصا و به عینه این سرکوب را در سال ۱۳۸۶ که بازداشت و زندانی و به تلاش برای براندازی متهم شدم، تجربه کردم.</p>
<p>وقتی احمدی نژاد در سال ۱۳۸۸ برای بار دوم انتخاب شد &#8212; در انتخاباتی که بسیاری معتقد بودند به نفع او دستکاری شده &#8212; صدها هزار ایرانی به خیابان ها ریختند تا اعتراض کنند. «بهار ایرانی» متقدم بر بهار عربی بود. از همین اعتراض ها جنبش اعتراضی سبز متولد شد، اما به شدت سرکوب شد. حجازی به شکلی تصویری این وقایع را شرح می دهد، وقایعی که خودش ناخواسته در آن ها بازیگری کانونی شد. در میان معترضان دانشجوی فلسفه جوانی به نام ندا آقاسلطان حضور داشت. ندا گلوله خورد و در حال خونریزی بر کف خیابانی بر تهران افتاد و جان داد. تصویر ندا که به وسیله تلفن همراهی ثبت شده بود، بر روی یوتیوب و سایر رسانه های اجتماعی منتشر و در سراسر دنیا پخش شد. ندا نماد جنبش چالش برانگیز سبز ایران شده بود.</p>
<p>این تصویر تاریخی مرد جوانی را هم نشان می دهد، یک پزشک، که روی او خم شده و سعی دارد جانش را نجات بدهد. این پزشک جوان آرش حجازی بود که به اتفاق کنار ندا ایستاده بود. حجازی بود که مرگ او را اعلام کرد، و درباره لحظه مرگ او می نویسد: «قبل از جان دادن نگاهش را دیدم، نگاه آهویی که از دست شکارگرش گریخته و حالا با پیکانی در پهلویش بر زمین  افتاده.»</p>
<p>حجازی ایران را ترک کرد، در انگلستان اقامت گزید و تصمیم گرفت داستانش را بگوید. وقتی همسرش به او توصیه کرد ساکت بماند، جواب داد: «خسته شده ام از تماشا کردن و هیچ نگفتن. اگر پدر و مادر ما موقعی که دوستانشان را اعدام می کردند چیزی می گفتند، شاید دیگر لازم نمی شد ندا بمیرد. اگر الان من حرف نزنم، این دور باطل متوقف نمی شود. روزی پسرمان بهای بزدلی امروز ما را خواهد پرداخت.»</p>
<p>کتاب صمیمی و خوش نوشته ی آرش حجازی زبان حال نسلی از ایرانیان است. بسیاری از آن ها، مثل حجازی، به خاطر سبعیت و استبداد رژیم به تبعید رانده شدند. بسیاری، مثل ندا، جانشان را فدای ایرانی تحت حکومت قانون و نه هوس های یک مستبد کردند.</p>
<p>(هاله اسفندیاری مدیر برنامه خاورمیانه مرکز بین المللی وودرو ویلسون برای پژوهشگران، و نویسنده کتاب «زندان من، خانه من: داستان اسارت زنی در ایران» است)</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1390/09/haleh-esfandiari/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سرگذشت پسرکی که انقلابی حقیقت شد ــ مروری بر کتاب نگاه آهو، اثر آرش حجازی</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1390/09/gaze-review1/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1390/09/gaze-review1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Nov 2011 16:21:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نقد آثار]]></category>
		<category><![CDATA[نگاه آهو]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرش حجازی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ سانسور]]></category>
		<category><![CDATA[ندا آقاسلطان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=882</guid>
		<description><![CDATA[Ray Hanania Middle East Book Review از استبداد شاه بسیار حرف می‌زنیم، و حتی از استبداد مذهبی بعد از استبداد سلطنتی. از سیاست امروز ایران می‌گوییم و از نقشش در تروریسم، گسترش خشونت و بی‌ثباتی خاور میانه. از جنگی حرف<span class="ellipsis">&#8230;</span><div class="read-more"><a href="http://arashhejazi.com/1390/09/gaze-review1/">بیشتر بخوانید &#8250;</a></div><!-- end of .read-more -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>Ray Hanania</p>
<p><a href="http://gazeofthegazelle.com/2011/10/20/the-memoir-of-a-little-boy-who-became-a-revolutionary-for-truth/">Middle East Book Review</a></p>
<p>از استبداد شاه بسیار حرف می‌زنیم، و حتی از استبداد مذهبی بعد از استبداد سلطنتی. از سیاست امروز ایران می‌گوییم و از نقشش در تروریسم، گسترش خشونت و بی‌ثباتی خاور میانه. از جنگی حرف می‌زنیم که امریکا با گسیل کردن دوست دیکتاتورش، صدام حسین، با ایران راه انداخت و خیلی زود از یاد می‌بریم که این مداخله چه مشقاتی نصیب مردم ایران و عراق کرد. و از بحران خاور میانه طوری حرف می‌زنیم که انگار اصلاً ربطی به این ماجرا ندارد.</p>
<p>اما درباره‌ی زندگی‌هایی حرف نمی‌زنیم که ویران و برای همیشه زیرورو شد و به شکلی سبعانه تغییر مسیر یافت. از آن‌همه مرگ حرف نمی‌زنیم؛ آن همه کشتگانی که هرگز نام و چهره‌شان را نخواهیم دید و نخواهیم شناخت.</p>
<p>برای ما، ایران فقط در جدلی سیاسی، عرصه‌ای سیاسی بوده است. اما در واقع ملتی اسیر در آن زندگی می‌کنند که اول تحت استبداد تحت حمایت غرب پهلوی، و بعد تحت حکومت آیت‌الله خمینی به اسارت کشیده‌ شد، و حالا به دست دیکتاتور کوتوله‌ای به نام احمدی‌نژاد اسیر است.</p>
<p>آرش حجازی، با بخشیدن چهره‌ای انسانی به این تاریخ، ماجرا را برای جهان غرب تعریف می‌کند، غربی که از حقایق خاور میانه و خلیج فارس و جهان اسلام چنان بی‌خبر است. «نگاه آهو» به شکلی تأثیرگذار و تکان‌دهنده، تاریخی را که ما مباحثه‌ای سیاسی می‌دانستیم، در قالبی بسیار انسانی برای ما بازتعریف می‌کند. داستان آدم‌هایی واقعی که به خاطر سیاست‌های ما و شرارت سیاسی ما و برداشت‌ و نژادپرستی کلیشه‌ای ما در امریکا، ویران شدند.<br />
داستان از زبان پسرکی تعریف می‌شود که شاهد فرو ریختن دنیای اطرافش بعد از سقوط شاه و روی کار آمدن استبداد مذهبی است. بعد جنگی را می‌بیند که صدام حسین، به پشتوانه‌ی امریکا برپا می‌کند، و تعریف می‌کند که این جنگ چه‌گونه همه‌چیز را در کشورش ویران کرد. برایمان می‌گوید که چه‌گونه شاهد انحراف انقلاب از جنبشی مردمی به دیکتاتوری شریر دیگری بود، که این بار پیچیده‌تر هم بود.<br />
راوی شاهد از هم پاشیدن زندگی خانوادگی‌اش و ناپدید شدن دوستانش و دوستان پدرش می‌شود.</p>
<p>هر امریکایی باید تلاش آرش را برای بازگویی داستان واقعی رفتار جنایتکارانه‌ی رهبران ایران بخواند. پول مالیات‌های ما بود که هزینه‌ی گلوله‌هایی را داد که حکومت مذهبی ایران در بدن زنان جوان ایرانی خالی کرد&#8230;<br />
دست کم به ایرانیان این‌قدر بدهکار هستیم که سعی کنیم واقعیت را بفهمیم.<br />
«نگاه آهو» دریچه‌ای به تاریخ وحشتناک معاصر ایران تحت استبداد در طول سال‌هاست.<br />
نتوانستم کتاب را زمین بگذارم. خیلی سریع خواندمش، با ادراکی که برایم تکان‌دهنده بود. به همه توصیه می‌کنم خاطرات پسر کوچکی را بخوانند که انقلابی حقیقت شد.</p>
<p><a href="http://gazeofthegazelle.com/"><strong>در مورد کتاب نگاه آهو بیشتر بخوانید</strong></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1390/09/gaze-review1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شایسته‌ی نشر نیستید: سانسور کتاب در ایران ــ در جواب آقای احمدی نژاد که می گویند در ایران سانسور وجود ندارد</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1390/08/censorship-iran/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1390/08/censorship-iran/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Nov 2011 22:28:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سانسور]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[احمدی نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ سانسور]]></category>
		<category><![CDATA[حق مؤلف]]></category>
		<category><![CDATA[فیلتر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=857</guid>
		<description><![CDATA[[یادداشت. دیروز آقای محمود احمدی نژاد در مصاحبه ای (اینجا) اعلام فرمودند که «در ایران هیچ در ایران هیچ کنترل و سانسوری وجود ندارد». همین باعث شد مقاله ای را که چند وقت پیش (در واقع آوریل ۲۰۱۱) در نشریه<span class="ellipsis">&#8230;</span><div class="read-more"><a href="http://arashhejazi.com/1390/08/censorship-iran/">بیشتر بخوانید &#8250;</a></div><!-- end of .read-more -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>[یادداشت. دیروز آقای محمود احمدی نژاد در <a href="http://www.kaleme.com/1390/08/25/klm-80440/">مصاحبه ای (اینجا) </a>اعلام فرمودند که «در ایران هیچ در ایران هیچ کنترل و سانسوری وجود ندارد». همین باعث شد مقاله ای را که چند وقت پیش (در واقع آوریل ۲۰۱۱) در نشریه تخصصی صنعت نشر، لوگوس منتشر شد، به فارسی برگردانم تا ایشان هم بخوانند و باخبر شوند که در ایران هم سانسور وجود دارد، هم کنترل، هم خفقان!]</p>
<p><a href="http://arashhejazi.com/en/wp-content/uploads/2011/05/LOGOS_Censorship-in-Iran-Arash-Hejazi.pdf"><strong>اصل مقاله را به انگلیسی اینجا بخوانید</strong></a></p>
<p><strong>شایسته‌ی نشر نیستید</strong><br />
<strong>سانسور کتاب در ایران </strong></p>
<p>آرش حجازی</p>
<p><strong>نشریه تخصصی لوگوس</strong></p>
<p><a href="../en/wp-content/uploads/2011/05/LOGOS_Censorship-in-Iran-Arash-Hejazi.pdf" target="_blank">Hejazi, Arash, ‘You don’t deserve to be published’ Book Censorship in Iran,<em> LOGOS: The Journal of the World Book Community</em>, Volume 22, Number 1, 2011 , pp. 53-62(10), </a>DOI: 10.1163/095796511X562644</p>
<p><strong>مقدمه </strong></p>
<p style="text-align: right;">سانسور هم‌قدمت <del datetime="2011-11-16T18:30" cite="mailto:Arash"></del>اندیشمندی بشر است و در مقاطع مختلف، کمابیش در تمام کشورها اعمال شده است: از سال ۳۹۹ قبل از میلاد که سقراط را وادار به نوشیدن شوکران کردند، تا دوران تفتیش عقاید کلیسا در قرون وسطی و رسمیت یافتن مفهوم سانسور با انتشار <em>فهرست کتب ممنوعه</em> از سوی کلیسای کاتولیک؛ از التزام ثبت کتاب‌ها دردفتر نوشت‌افزاری لندن در قرن شانزدهم تا ماجرای کتاب <em>معشوق بانو چترلی</em> اثر دی اچ لارنس و همچنین جریان کتاب‌سوزان نازی‌ها و کنترل مطلق و رسمی دولت‌های شوروی، چین و کشورهای اروپای شرقی بر انتشار مطالب. سانسور همواره موضوع بسیار بحث‌برانگیزی بوده است، به‌ویژه از هنگامی که ماده‌ی ۱۹ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر خواستار  تحقق آزادی بیان درکشورهای عضو سازمان ملل متحد شد.</p>
<p style="text-align: right;">نویسندگان و سازمان‌های گوناگونی سانسور را تعریف کرده‌اند، اما تا کنون تعریفی جامع و همه‌پذیر از این مفهوم ارائه نشده است؛ بنابراین، این واژه بخش وسیعی از فعالیت‌هایی را در برمی‌گیرد که گاهی با مفاهیم دیگری همچون تعدیل، تنظیم، حساسیت و مداخله خلط می‌یابد. در این مقاله، مقصود از واژه‌ی «سانسور» محدودیتی است که از جانب مقامات یا مراجع قدرت بر اثر تألیفی یا تدوینی اعمال و مانع دسترسی خوانندگان بالقوه‌ی آن اثر به نسخه‌ی اصلی آن، پیش یا پس از انتشار می‌شود؛ یا خالق اثر، در نتیجه‌ی اعمال زور یا تهدید و بر خلاف میل خود، وادار به تغییر یا حذف پاره‌ای از اثر یا کل آن می‌شود. تنها مورد استثنا «خود سانسوری» است،  که ذیل «سانسوربه واسطه‌ی ترس» رده‌بندی می‌شود. سانسور به واسطه‌ی ترس از پرقدرت‌ترین ابزارهای محدودکننده است که می‌تواند هم‌اقتدار مرجع قدرتی باشد که بر مؤلف تحمیل می‌شود و خارج از حیطه‌ی اختیار اوست.</p>
<p style="text-align: right;">اهمیت برخورد با موضوع سانسور هنگامی آشکار می‌شود که ابزارهای سنتی و تاریخی محدودکننده‌ی آزادی بیان، علیرغم افول در اثر ظهور فناوری اطلاعات و انقلاب اینترنتی، همچنان به کار می‌روند و دامنه‌ی گسترده‌ای از روش‌های بیان، از جمله کتاب، را تحت کنترل دارند. بنابراین به نظر می‌رسد بالا بردن سطح آگاهی نسبت به عواقب سانسور، در هیچ زمانی از عصر روشنگری تا کنون چنین اهمیتی نداشته، و عواقب سانسور رایج در ایران امروز نمونه‌ی بارز آن است.</p>
<p style="text-align: right;">تاریخچه‌ی سانسور کتاب در ایران به بسیار پیش از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ و در حقیقت به قرن نوزدهم باز می‌گردد، هنگامی که ناصرالدین شأه وزارت سانسور را تأسیس کرد (۱۸۳۱–۹۶) (کوهن  ۱۹۸۱، ص ۳۶–۳۷). پس از کودتای محمدرضا شاه پهلوی در سال ۱۳۳۲ و تشکیل ساواک، سانسور پیش از چاپ نهادینه شد. در سال‌های ۵۷-۱۳۵۶، بلافاصله پیش از انقلاب اسلامی، فضا آزادتر و سانسور پیش از چاپ تقریباً به‌کلی حذف شد، هرچند ساواک همچنان و در ابعاد گسترده به سانسور پس از انتشار، توقیف، مصادره و امحای کتابهایی می‌پرداخت که «مضر» می‌دانست (خسروی ۱۹۹۹، صفحه ۱۶۴–۱۶۷، ۱۵۰–۱۶۹). در این دوره سانسور غالباً متوجه مسائل سیاسی بود (IPA ۲۰۰۹).</p>
<p style="text-align: right;">در سال ۱۳۵۷، انقلاب اسلامی به رهبری آیت‌الله خمینی رژیم سلطنتی را در ایران برانداخت و جمهوری اسلامی ایران را جایگزین آن کرد که مدعی بود حکومت جمهوری دموکراتیک با رعایت قوانین و احکام اسلامی خواهد بود. طی دو سال اول پس از انقلاب، مطبوعات و صنعت نشر در ایران از آزادی بیان مطلق بهره‌مند شد (معتضد ۲۰۰۸). اما جنگ بین ایران و عراق (۶۷-۱۳۶۰) و مبارزه برای سرکوب تمام نیروهای مخالف در جمهوری اسلامی، مقدمات سانسورها و محدودیت‌های شدید در آزادی بیان را از جانب دولت فراهم کرد. پس از پایان جنگ در سال ۱۳۶۷، پدیده‌ی سانسور «توسط سنت گرایان افراطی تک‌قطبی شد و شورای عالی انقلاب فرهنگی در بهار ۱۳۶۷ آیین‌نامه‌ای برای محدودیت انتشار صادر کرد» (نیوت ۲۰۰۱).</p>
<p style="text-align: right;"><span id="more-857"></span>جالب اینکه علی‌رغم این کنترل‌های شدید بر رسانه‌های چاپی یا اینترنتی، جمهوری اسلامی همواره منکر هر گونه سانسور از جانب خود، به‌ویژه سانسور پیش از انتشار، بوده است. اجرای این روند پیچیده‌ که هدف آن اطمینان از عدم راهیابی اندیشه‌های «نا‌مساعد» به اذهان عمومی است، و در عین حال سعی دارد آثارعینی تحقق این هدف را پنهان کند، کار را برای سازمان‌های مدافع آزادی بیان دشوار کرده و نمی‌توانند به آسانی شکایت مشخصی علیه این ممنوعیت‌ها تدوین کنند. این عملکردها اما در تناقض با تعهدات بین‌المللی ایران به عنوان یک کشور عضو سازمان ملل متعهد و از امضا کنندگان و توابع «معاهده‌ی بین‌المللی حقوق شهروندی و سیاسی» است، که کشورهای تابعه را ملزم به اجرای آزادی بیانِ اظهارشده در ماده‌ی ۱۹ اعلامیه جهانی حقوق بشر می‌کند.</p>
<p style="text-align: right;">اما در عصر تحول ارتباطات، دولت قادر نیست آثار و شواهد چنین فرایندهایی را به کلی محو کند، گرچه برای اشخاصی که با فرهنگ و زیربنای صنعت نشر ایران آشنایی ندارند، هر گونه سعی برای گردآوری و تجزیه و تحلیل این شواهد بی‌ثمر یا چالش‌انگیز خواهد بود. در مقابل، نویسنده‌ی این مقاله، در مقام یک نویسنده، ناشر و روزنامه‌نگار ایرانی که ۲۰ سال تحت این سیستم زیسته و کار کرده است، برای گردآوری اطلاعات و شواهد کافی برای پرده‌برداری از این فرایندها از دیدگاهی آکادمیک، در جایگاهی استثنایی قرار دارد: ماموریتی که هدف اصلی این مقاله است. این تحقیق محدود به سانسور کتاب است؛ گرچه گستره‌ی سانسور جمهوری اسلامی ایران بسیاروسیع‌تر از کتاب صرف است.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>قوانین و مقررات محدود کننده آزادی بیان</strong><br />
هرچند قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران آشکارا آزادی بیان را در ماده ۲۴ خود به رسمیت می‌شناسد، یک استثنا در آن مطرح شده. آزادی بیان لازم‌الاجراست، «جز در مواردی که به اصول بنیادین اسلام و یا به حقوق عموم مردم آسیب وارد کند. جزئیات این استثنا توسط قانون تصریح می‌شود» (قانون اساسی ۱۹۸۹). این استثناست که در موارد لازم، در مقام بهانه‌ای برای محدود کردن آزادی بیان عمل کرده‌ است.</p>
<p style="text-align: right;">با این حال قانون هرگز جزئیات این مستثنیات را تشریح نکرده است، مگر در یک مصوبه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی به نام «اهداف، سیاست‌ها و ضوابط‌ نشر کتاب »، که هفت مورد کتاب را «شایسته نشر» نمی‌داند،</p>
<p style="text-align: right;">چرا که بنا بر باور این شورا «مورد سوءاستفاده‌ و اشاعه‌ لاابالیگری فکری و اخلال‌ در حقوق‌ عمومی» قرار می‌گیرند و «فضای سالم و سازنده چاپ و نشر کتاب» باید با ملاحظه‌ی این محدودیت‌ها «حفظ» و«حراست» شود: کتاب‌هایی که به «تبلیغ‌ و ترویج‌ و الحاد و انکار مبانی دین»؛ «ترویج‌ فحشا و فساد اخلاقی»؛ «برانگیختن‌ جامعه‌ به‌ قیام‌ علیه‌ نظام‌ جمهوری اسلامی ایران‌ و ضدیت‌ با آن»؛ «ترویج‌ و تبلیغ‌ مرام‌های گروه‌های محارب‌ و غیرقانونی و فرق‌ ضاله، همچنین‌ دفاع‌ از نظام‌ سلطنتی و استبدادی و استکباری»؛ «ایجاد آشوب‌ و درگیری در میان‌ طوایف‌ قومی و مذهبی و یا اخلال‌ در وحدت‌ جامعه‌ و تمامیت‌ ارضی کشور»؛ «تمسخر و تضعیف‌ غرور ملی و روح‌ وطن‌پرستی و ایجاد روحیه‌‌ی خودباختگی در برابر فرهنگ‌ و تمدن‌ و نظامات‌ استعماری غربی یا شرقی» یا «تبلیغ‌ وابستگی به‌ یکی از قدرت‌های جهانی و ضدیت‌ با خط‌ مشی و بینش‌ مبتنی بر حفظ‌ استقلال‌ کشور» می‌پردازند (شورای عالی ۱۹۸۸).</p>
<p style="text-align: right;">گروه‌‌های گوناگونی در موارد متعدد این مصوبه را به چالش کشیده‌اند. شیرین عبادی، حقوقدان ایرانی و برنده‌ی جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳ و چندین ناشر و حقوقدان دیگر، مشروعیت این مصوبه را به‌عنوان قانون زیر سؤال برده‌اند، با این ادعا که این مصوبه به تصویب مجلس نرسیده و نمی‌تواند قانون محسوب شود (فارس ۲۰۰۷).</p>
<p style="text-align: right;">مشکل دیگر ماهیت عام و ابهام واژگان تعریف‌کننده‌ی محدودیت‌های نشر کتاب است که میدان را برای تفاسیر به رأی باز می‌گذارد و کمابیش هر چیزی می‌تواند تخطی از یکی از این محدودیت‌ها تفسیر شود، به‌ویژه در مورد عباراتی مانند «انکار مبانی دین»، «فساد اخلاقی»، «قیام»، «محارب»، «ضاله»، «آشوب»، «استهزا»، «غرور ملی»، روح وطن‌پرستی»، که کسی نمی‌تواند تعریف دقیقی از آن‌ها ارائه دهد. این امر منجر به سردرگمی در تفاسیری می‌شود که مأموران سانسور بر ناشران  تحمیل می‌کنند: گاهی پورنوگرافی را اهانت‌آمیز می‌دانند و گاهی مردی که دست همسرش را گرفته، برچسب ترویج فساد اخلاقی می‌خورد.</p>
<p style="text-align: right;">سرانجام، این مصوبه در ناسازگاری کامل با تعهدات بین‌المللی ایران به عنوان عضو سازمان ملل، تابع اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر، و امضاکننده‌ی و متعهد به معاهده‌ی بین‌المللی حقوق شهروندی و سیاسی است. تمامی قوانین تصویب شده در مجلس باید مطابق این تعهدات بین‌المللی باشند، که این مصوبه در تناقض آشکار با آ‌ن‌هاست.</p>
<p style="text-align: right;">وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از این مصوبه برای توجیه سانسور پیش از انتشار استفاده کرده و مسئولان آن را «ممیزی پیش از چاپ» نامیده‌اند (جام جم ۲۰۰۸ ب). صفار هرندی، نخستین وزیر ارشاد دولت احمدی نژاد، به وضوح اظهار کرده که دولت سیاست‌های سفت‌وسختی را برای کنترل نشر کتاب دنبال می‌کند، گرچه هرگز اشاره نکرد منظورش از کتاب‌هایی که «به شعور خواننده اهانت می‌کنند» یا «عقاید خاص» چیست: «ما مصمم هستیم از چاپ کتاب‌هایی که به شعور خواننده اهانت می‌کنند و همچنین کتابهایی که عقاید خاصی را ترویج می‌کنند جلوگیری کنیم، حتی اگر از قبل مجوز چاپ دریافت کرده باشند» (ادوار ۲۰۰۶).</p>
<p style="text-align: right;">معاون فرهنگی او، محسن پرویز، مدعی شد که «ممیزی پیش از چاپ» به معنای «حفاظت از سلامت جامعه است و ربطی به سانسور ندارد» (جام جم ۲۰۰۸ الف). بنا به گفته‌ی وی، ممیزی پیش از چاپ باید یک تدبیر امنیت ملی در نظر گرفته شود و حذف آن منجر به «انتشار کتب مسموم می‌شود&#8230;» (آفرینش ۲۰۰۸). از دیدگاهی متفاوت، مدیر وقت اداره‌ی کتاب، رمضانی فرانی، متذکر شد که ممیزی برای پاسداری از زبان و ادبیات اعمال می‌شود (ایسنا ۲۰۰۸).</p>
<p style="text-align: right;">هرچند مسئولان مدعی باشند که ممیزی پیش از چاپ  سانسور نیست، در این فرایند، کتب پیش از انتشار «ممیزی» می‌شوند و اگر مطابق معیارها و استانداردهای خاص و مورد پذیرش آیین‌نامه‌های ویژه نباشند، از نشر آن‌ها جلوگیری می‌شود و یا در معرض تغییر یا تعدیل قرار می‌گیرند. این روند دقیقاً با تعریف سانسور مطابقت دارد، و لذا در تعارض با قانون اساسی جمهوری اسلامی، مصوبه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی، ماده ۱۹ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر، و معاهده‌ی بین المللی حقوق شهروندی و سیاسی و تعهدات بین‌المللی جمهوری اسلامی برای حمایت و پشتیبانی از آزادی بیان در ایران است: «[سانسور] منع رسمی یا محدود کردن هر گونه ابرازعقیده است که از جانب مقامات حکومتی، گروه‌های مذهبی یا &#8230; یک گروه خاص &#8230; تحمیل شده باشد. این عمل [می‌تواند] جنبه‌ی پیش‌گیرنده یا کیفری داشته باشد، بسته به اینکه قبل از ابراز عقیده‌ی آشکار صورت بگیرد یا پس از آن (دانشنامه‌ی کلمبیا ۲۰۰۷).</p>
<p style="text-align: right;">به نظر می‌رسد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از این تناقض با خبر است و در نتیجه، علی‌رغم تمام تلاش‌هایش برای «ممیزی» – و هرچند مصوبه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی را توجیهی قانونی برای اعمال سانسور بر کتاب می‌داند– نهایت احتیاط را به عمل می‌آورد که هیچ مدرک مستندی مبنی بر چگونگی و ماهیت این رویه‌های ممیزی به جای نگذارد. همین امر منجر به پیدایش سامانه‌ی بسیار پیچیده‌ای برای سانسور شده است که گرچه قابل ردیابی نیست، اما به آن‌ها این فرصت را می‌دهد تا بر محتوای تمام آثار منتشره کنترل و سلطه‌ی مطلق داشته باشند.</p>
<p style="text-align: right;"><strong>سیستم سانسورچند لایه</strong><br />
سانسور پیش از چاپ تنها یکی از چند لایه‌ی سانسور است که از جانب وزارت ارشاد برای کنترل محتوا و نشر و توزیع کتاب در ایران طرح‌ریزی شده است. دولت برای حفظ اطمینان از کنترل خود، روش‌های دیگری را نیز به کار می‌گیرد.</p>
<p style="text-align: right;"><strong>لایه‌ی ۱: دریافت پروانه‌ی‌ نشر</strong><br />
هیچ کس به خودی خود مجاز به تأسیس شرکت انتشاراتی و اقدام به نشر کتاب نیست، همچنین ناشرـ‌مؤلف نیز امکان فعالیت ندارد، چرا که که هر ایرانی که مایل به تأسیس انتشارات باشد، ابتدا نیازمند دریافت پروانه‌ی نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است. هر شخصی برای دریافت این پروانه واجد شرایط نیست. متقاضیان باید گواهی ارائه کنند که: شهروند ایرانی مورد احترامی هستند؛ دست‌کم ۲۷ سال دارند و از علم و آگاهی کافی در زمینه‌ی چاپ و نشر برخوردارند؛ پشتوانه مالی کافی دارند؛ و صاحب حداقل مدرک کارشناسی هستند. باید دوره‌ی خدمت وظیفه‌ی خود را به پایان رسانده باشند و هیچ‌‌گونه سوء پیشینه و یا سابقه‌ی کلاهبرداری و ورشکستگی به تقصیر نداشته باشند (وزارت ارشاد ۲۰۰۹). سپس، اداره‌ی حراست، سابقه‌ی متقاضی را بررسی می‌کند. در صورت عدم کشف سوابق مشکوک سیاسی، دینی و یا «اخلاقی»، تقاضای متقاضی برای بررسی به هیئت بررسی  خاصی در وزارت ارشاد ارسال می‌شود، و در صورت تأیید، پروانه نشر موقت و مشروط به متقاضی تعلق می‌گیرد. این شخص از این پس به عنوان مدیر مسئول آن انتشارات شناخته می‌شود (ICQ ۲۰۰۹). این پروانه معمولاً به مدت یک سال معتبر است.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">پروانه‌ی نشر غیر قابل انتقال است و به هر بهانه‌ای باطل شود، نام انتشارات محو می‌شود. در نتیجه هیچ گروه یا شرکت انتشاراتی بزرگی در بازار کتاب ایران فعالیت ندارد و اکثر ناشران خصوصی مستقل، کوچک یا متوسط، و متعلق به اشخاص حقیقی هستند. شاید این اقدامی احتیاطی از جانب دولت است تا مانع تجمع قدرت در یک شرکت انتشاراتی مشخص شود، چرا که چنین قدرتی می‌تواند اهرم دادوستد قابل توجهی در مقابل وزارت ارشاد و یا بخش‌های دیگر دولت، و همچنین کنترلی قابل توجه بر بازار کتاب در اختیار ناشران بگذارد.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">کنترل مدیران مسئول از جانب دولت و ترس مداوم از عدم تمدید پروانه‌ی موقت از سوی وزارت ارشاد، اولین ابزار کنترل محتوای کتاب‌هاست. از ناشران انتظار می‌رود بر محتوای کتاب‌هایی که دریافت می‌کنند نظارت داشته باشند و پیش ازارائه‌ی آن‌ها به وزارت ارشاد، تغییرات و حذفیات «لازم» را اعمال کنند .در نتیجه، هزاران دست‌نوشته توسط ویراستارها رد می‌شود، تنها به این دلیل که می‌دانند این دست‌نوشته‌ها بخت چندانی برای دریافت مجوز پیش از چاپ ندارند و می‌توانند پروانه‌ی ناشر را نیز به خطر بیندازند.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>لایه‌ی </strong><strong>۲: </strong><strong>مجوز پیش از چاپ<br />
</strong>سانسور پیش از نشر یا پیش از چاپ مفهوم جدیدی نیست، گرچه ایران یکی از معدود کشورهایی است که هنوز آن را اجرا می‌کند. هیچ چاپخانه‌‌ای مجاز نیست کتابی را چاپ کند، مگر آنکه نخست اطمینان حاصل کند که کتاب مجوز پیش از چاپ دارد. پس از اینکه ناشر تصمیم به انتشار کتابی می‌گیرد، باید ترجمه (در صورت لزوم)، نسخه‌ی ویرایش‌شده، حروفچینی شده، با طراحی جلد را تهیه کند و نسخه‌ی نهایی قابل چاپ را به شکل فایل کامپیوتری به اداره‌ی کتاب وزارت ارشاد ارائه دهد (وزارت ارشاد ۲۰۰۹). ناشران بدون اطلاع از اینکه که کتاب مجوز پیش از چاپ خواهد گرفت یا نه، باید تمام این هزینه‌های قبل از چاپ را متقبل شوند.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">در مرحله‌ی بعد، ممیزها کتاب را «ممیزی» می‌کنند. اگر به مشکل خاصی برنخورند، مجوز پیش از چاپ را صادر می‌کنند. اگر مشکل خاصی پیدا کنند، تغیرات لازم را به ناشر اطلاع می‌دهند – بر تکه کاغذی بدون سربرگ یا امضا. ناشر موظف است تغییرات لازم را اعمال و کار را دوباره ارائه کند. اگر تصمیم این باشد که کتاب اصلا «شایسته‌ی نشر» نیست، این تصمیم شفاهی و بدون هیچ مدرک کتبی به ناشر ابلاغ می‌شود.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">تصمیم «ممیزها» یا بررس‌ها همیشه یکسان و سازگار با هم نیست و تا حد زیادی به سلیقه و تعبیر شخصی هر ممیز بستگی دارد. نام ممیزها هرگز فاش نمیشود، «وگرنه هیچ ممیزی برای کار موجود  نخواهد بود» (فردا ۲۰۰۸).</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">هرگونه اشاره به روابط جنسی، فمینیسم، پیروی از ادیانی به جز اسلام شیعه‌ی ملتزم به نظریه‌ی ولایت‌ فقیه، عقاید عرفانی و یا نامتعارف، حتی ادیانی مانند مذهب بودا، انتقاد از دولت جمهوری اسلامی ایران، هرگونه روایت تاریخی نامطابق با تاریخ مورد تأیید رسمی جمهوری اسلامی، داشتن رابطه‌ی خارج از ازدواج،  برهنگی (حتی در کتاب‌های تاریخ هنر)، خوک، سگ، مشروبات الکلی، حمایت از دموکراسی‌های غربی، و مطالعات اسلامی نامتعارف، همگی می‌توانند مورد سانسور قرار گیرند (سعدی ۲۰۰۲). چند نمونه از محتوای سانسور شده در اینجا ارائه شده است.</p>
<p style="text-align: right;">هنگامی که انتشارات کاروان کتاب <em>هنر درمان </em>(<em>نامه‌ای سرگشاده به نسل جدید روان‌درمانگران و بیمارانشان</em>) اثر اروین د. یالوم (شامل مطالعات موردی برای پیشنهاد بهترین راه نتیجه‌گیری از دوره درمان توسط درمانگران و بیماران) را در سال ۲۰۰۷ به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ارسال کرد، ممیز، به دلیل اشاره به همجنس‌گرایی، خواستار حذف دو پاراگراف شد. یکی از این پاراگراف‌ها به لزوم بروز احساسات جنسی سرکوب‌شده در بیماران همجنس‌گرا می‌پرداخت و دیگری به صحبت آزادانه در مورد گرایش‌های جنسی. صرف اشاره به همجنس‌گرایی موجب این شد که مأمور سانسور تصمیم به حذف این دو قسمت بگیرد.</p>
<p style="text-align: right;">وزارت ارشاد همچنین  از ناشر خواست فصل‌های ۴۷ و ۶۳ کتاب را کلاً حذف کند. فصل ۴۷ شرح حال بیماری است که علی‌رغم رابطه طولانی‌مدت با دوست دخترش، نسبت به زن دیگری احساسات شدیدی یافته است. فصل ۶۳ به شرایطی می‌پردازد که در آن به درمانگران توصیه می‌شود به بیماران خود دست بزنند. همچنین از ناشر خواسته شد تمام اشارات به «دوست دختر» را به «نامزد» تغییر دهد.</p>
<p style="text-align: right;">در نمونه‌ای دیگر، یازده ماه پس از تحویل ترجمه‌ی رمان <em>کافکا در ساحل</em> اثر هاروکی موراکامی به وزارت ارشاد، از ناشر خواسته شد در کتاب تغییراتی اعمال کند. یکی از پاراگراف‌ها باید حذف می‌شد، با این عذر که تشویق نوجوانان به ترک خانه، بنیاد مقدس خانواده را سست می‌کند. عبارت سانسور شده‌ی دیگر ارتباطی به اخلاقیات نداشت، بلکه متهم به ترویج کفر شد، چرا که اشاره به مفهوم سرنوشت و تناسخ داشت که دین اسلام قبول ندارد و تابو محسوب می‌شود. در بخش بعدی، سانسورگر به بُعد کاملا متفاوتی از سانسور پرداخته و خواستار حذف هرگونه اشاره به قتل عام در زمان هولوکاست سانسور شده است. محمود احمدی‌نژاد در چندین مورد منکر واقعه‌ی هولوکاست شده و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان یکی از رویه‌های خود همواره هرگونه اشاره به این واقعه‌ی تاریخی را در کتاب‌ها سانسور کرده است.</p>
<p style="text-align: right;">در کتاب <em>باهوش بار آوردن کودکان به زبان آدمیزاد</em>، اثر مارلین تارگ بریل، سانسورگر از ناشر خواست اشاره به رقص را درسراسر کتاب حذف کند، چرا که رقص در اسلام حرام است. ناشر ناچار شد «حرکات موزون» را جانشین واژه‌ی «رقص» کند. در مورد کتاب <em>سکوت آینده‌ی من است</em> اثر اریش فرید (شاعر آلمانی) زیر سؤال بردن «مرجعیت‌ها» قربانی سانسور شد: «بیا با لئوناردو خود را از بند مرجعیت‌ها رها کنیم!» (صفحه‌ی ۲۰۶).</p>
<p style="text-align: right;">واکنش محتمل دیگر، عدم هرگونه پاسخ است (ماده ۱۹ ۲۰۰۶). کتاب‌های بسیاری به اداره‌ی کتاب ارائه می‌شوند و تا چند ماه یا حتی چند سال پاسخی دریافت نمی‌کنند و تنها پاسخ به پیگیری ناشران این است که «ممیز هنوز تصمیم خود را اظهار نکرده.»</p>
<p style="text-align: right;">یک بدعت تازه، صدور مجوز موقت پیش از چاپ است که به کتاب اجازه می‌دهد تنها یک بار چاپ شود و برای تجدید چاپ اعتبار مجوز باید تمدید شود. این استراتژی باعث می‌شود شمار عناوین تازه منتشرشده در ایران به حد مطلوبی برسد. بدین‌ترتیب دولت می‌تواند ادعا کند آمار عناوین منتشر شده در ایران از چند کشور دیگر بالاتر است، و همزمان می‌تواند تعداد خوانندگان برخی کتاب‌ها را در کمترین حد ممکن نگه دارد.</p>
<p style="text-align: right;">احتمال دیگر، لغو مجوزهایی است که قبلاً صادر شده است. مجوز پیش از چاپ صدها کتاب (که قبلاً چاپ شده بودند) تحت نظارت دولت احمدی نژاد لغو شد، به این بهانه (به گفته‌ی وزیر وقت ارشاد) که قوانین سفت و سخت‌تری لازم است تا ناشران «غذای مسموم به نسل جوان نخورانند» (تیت ۲۰۰۶الف).</p>
<p style="text-align: right;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>لایه‌ی ۳: اعلام وصول کتاب: مجوز توزیع</strong></p>
<p style="text-align: right;">طبق یک مصوبه‌‌‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی، ناشران ملزم به ارائه‌ی دو تا ده جلد از هر کتاب منتشر شده به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هستند و در برابر آن رسیدی رسمی به نام «اعلام وصول کتاب» دریافت می‌کنند که اظهارنامه‌ی رسمی چاپ کتاب است (شورای عالی انقلاب فرهنگی ۱۹۸۹). اما، از این مدرک به جای مجوز توزیع برای کتاب‌هایی استفاده می‌شود که پس از دریافت مجوز پیش‌ از چاپ منتشر شده‌اند. بدین‌ترتیب، اعلام وصول کتاب که در اصل تشریفاتی اداری است، در حقیقت مرحله‌ای به مراحل سانسور اضافه می‌کند. صدها کتاب چاپ و صحافی می‌شوند بدون آنکه هرگز موفق به دریافت اعلام وصول کتاب شوند، و گاهی از ناشران خواسته شده تا در صورت تمایل به دریافت اعلام وصول کتاب، مجوز پیش از چاپ کتاب را به وزارت ارشاد بازگردانند.</p>
<p style="text-align: right;"><strong>لایه‌ی ۴: واجد شرایط بودن کتاب‌هایی که برای کتابخانه‌ها خریداری میشود</strong></p>
<p style="text-align: right;">وزارت ارشاد معمولاً به منظور حمایت از کتابخوانی، بودجه‌ای سالانه را به خرید عناوین تازه برای کتابخانه‌های عمومی و تخصصی اختصاص می‌دهد. اما با وجود درخواست‌های اتحادیه‌ی ناشران و کتابفروشان تهران از وزارت ارشاد برای اعلام چگونگی صرف این بودجه و انتشار لیست موارد خریداری شده، شامل اسامی ناشران و عناوین کتابها، تعداد نسخ خریداری شده در سالهای ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵، و همچنین ضوابط تصمیم‌گیری و انتخاب کتاب، بدون پاسخ باقی ماند (اتحادیه‌ی ناشران و کتابفروشان تهران ۲۰۰۷، صفحه ۲۵). تحقیقات این اتحادیه در سال ۲۰۰۷ نشان داد که وزارت ارشاد در دوره‌ی ذکر شده تنها از ۱۲ درصد ناشران کتاب خریداری کرده و تعداد ۱۳۷۰۰۰ نسخه به ارزش حدود چهارصد میلیون تومان، تنها از یک ناشر خریداری شده بود (همان). کتاب‌های تأییدشده اکثراً مذهبی، و ناشرانی که این کتاب‌ها از آن‌ها خریداری شده بود، عمدتا ناشران دولتی بودند، به انضمام چند ناشر خصوصی که با وزارت ارشاد رابطه‌ی نزدیک داشتند (اتحادیه‌ی ناشران و کتابفروشان تهران ۲۰۰۷).  این تبعیض هر ناشری را که مورد تأیید دولت قرار نگرفته باشد، از امکان فروش کتاب به کتابخانه‌های بزرگ محروم می‌کند.</p>
<p style="text-align: right;"><strong>لایه‌ی ۵: نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران و نمایشگاه‌های استانی </strong></p>
<p style="text-align: right;">نمایشگاه بین المللی کتاب تهران – که «بزرگترین نمایشگاه کتاب در آسیای میانه و خاور میانه» توصیف شده (IPA ۲۰۰۹) – مهم‌ترین رویداد برای ناشران ایرانی است. در اینجا با خریداران بالقوه مستقیماً دیدار میکنند، کتاب‌های خود را می‌فروشند و نقدینگی خود را بالا می‌برند، و همچنین با ناشران خارجی از کشورهای مختلف دیدار می‌کنند (FBF ۲۰۰۸).</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">از سال ۱۳۸۴ به بعد، روش جدیدی در پیش گرفته شد که طبق آن از ناشران خواسته می‌شود از فروش عناوین خاصی در نمایشگاه کتاب تهران خودداری کنند (بی بی سی ۲۰۰۵). از آن پس هر سال در نمایشگاه کتاب چندین مامور از غرفه‌ای به غرفه‌ی دیگر می‌روند و ناشران را از عناوینی که در طول نمایشگاه مجاز به فروش آن‌ها نیستند مطلع می‌کنند (Iran Daily  ۲۰۰۵). در نمایشگاه‌های استانی حتی کنترل بیشتری اعمال می‌شود، تا جایی که ناشران «نامساعد» حتی مجاز به شرکت در نمایشگاه نیستند.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>لایه‌ی ۶: پیگرد قانونی </strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: right;">حتی پس از کسب تمام این مجوزها نیز امنیت کتاب تأمین نمی‌شود. مدعی‌العموم این حق را دارد که هر کتابی را که به نظرش ناخوشایند بیاید، مورد پیگرد قانونی قرار دهد و در برخی موارد حتی مسئولانی که به کتاب مجوز داده‌اند مورد بازخواست قرار گرفته‌اند. در سال ۱۳۸۳ دو ناشر، یک نویسنده، یک مترجم، یک منتقد کتاب و حتی یک مدیر وزارت ارشاد که مجوز پیش از چاپ را برای دو کتاب خاص امضا کرده بود محاکمه و محکوم به یک سال حبس شدند (ایران ۲۰۰۳الف؛ ایران ۲۰۰۳ب).</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>لایه‌ی ۷: سانسور به‌واسطه‌ی ترس</strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: right;">سانسور به‌واسطه‌ی ترس از نیرومندترین ابزارها در دست مقامات است. ناشرانی که شرکتی برای خود تأسیس کرده و در آن سرمایه‌گذاری کرده‌اند، نمی‌خواهند به علت انتشارمطالب نامطمئن پروانه‌ی خود را از دست بدهند یا به زندان محکوم شوند. نویسندگان می‌ترسند  تخیل خود را آزاد بگذارند، مبادا اثری خلق کنند که برای دولت ناخوشایند باشد. سانسورکنندگان بیم دارند که با تأیید انتشار متون بحث برانگیز، کار خود را از دست بدهند یا مورد پیگرد قانونی قرار گیرند. مدیران وزارت ارشاد می‌ترسند شرایط آزادتری برای محتوای کتاب‌ها فراهم کنند، مبادا بعداً پاسخگو باشند &#8230; و این تسلسل ادامه دارد، تا کار به جایی می‌رسد که هیچ‌کس جرئت جولان و خطر کردن ایده‌های تازه را ندارد.</p>
<p style="text-align: right;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>لایه‌ی ۸: پاکسازی کتابخانه‌ها</strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: right;">یکی دیگر از استراتژی‌های دولت احمدی نژاد، کنترل کتاب‌های موجود در کتابخانه‌های عمومی و محدود کردن دسترسی عموم به کتاب‌هایی است که از نظر دولت نامطلوب است، حتی آن‌هایی که قبلاً مجوز پیش از چاپ دریافت کرده‌اند (اعتماد ۲۰۰۷الف؛ اعتماد ۲۰۰۷ب).</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>لایه‌ی ۹: سانسور اینترنتی </strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: right;">مانع بزرگ اخذ مجوز پیش از چاپ، شدت یافتن سانسور پس از چاپ و توقیف نشریات در ۱۰ سال اخیر (Sabra ۲۰۰۱) سبب آن شده که نویسندگان بسیاری از فرستادن آثار خود به وزارت ارشاد امتناع کنند و در نتیجه به دنبال کشف فرصتی برای انتشار آثارشان به روش‌های اینترنتی و دیجیتال باشند. شماری از نویسندگان و نشریات، وب‌سایت‌های ویژه‌ای برای انتشار کتاب، اخبار و آثار دیگری راه‌ انداختند که یا در ایران مجاز نبودند، یا بعید بود مجوز بگیرند. اما، وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات برای جلوگیری از دسترسی مردم ایران به وب‌سایتهای «نامناسب» سیستم فیلترینگ نصب کرد (Open Net  ۲۰۰۶). بیش از «۱۰ میلیون وب‌سایت» هم‌اکنون در ایران فیلتر می‌شود؛ از جمله وب‌سایت‌های بسیارپر طرفداری چون بی‌‌بی‌‌سی، صدای آمریکا، توییتر و فیس‌بوک (بقراطی ۲۰۰۷). همین منجر به انتشار گزارشی از سوی گزارشگران بدون مرز شد که ایران را در نوامبر ۲۰۰۶ در میان ۱۳ کشور «دشمن اینترنت» قرار داد (RSF ۲۰۰۷؛ تیت ۲۰۰۶ب).</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">هنوز برای تعیین اینکه اینترنت قدرت بیشتری در اختیار شکارچی می‌گذارد یا نخجیر، خیلی زود است. فناوری‌ها همزمان رشد می‌کنند؛ برخی به سانسورگران کمک می‌کنند تا کنترل بیشتری بر کاربران و دستیابی بر محتوای کار آن‌ها داشته باشند و برخی دیگر به کاربران، وبلاگ‌نویسان و دارندگان وب‌سایت انعطاف بیشتری می‌دهند تا از فرصت‌های نامحدود برای بهره‌مندی از آزادی بیان بیشتر استفاده کنند. آینده روشن خواهد کرد که اینترنت آن‌طور که ادعا می‌شود، برقرارکننده‌ی دموکراسی است یا ابزاری نیرومندتر برای کنترل هرچه بیشتر آزادی. هزاران کلیپ ویدئویی، عکس و گزارش‌های خبری که از سوی تظاهرکنندگان علیه نتایج انتخابات در آشوب‌های پس از انتخابات سال ۲۰۰۹ در ایران بر اینترنت ارسال شد، نویدبخش آغاز عصر تازه‌ای در فناوری اطلاعات برای ایجاد فضایی جهانی و بی‌مرز برای مطبوعات است که در آن هیچ روش سانسور قادر به جلوگیری از تبادل اطلاعات نیست.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>لایه‌ی ۱۰: حق نشر </strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: right;">ایران هرگز معاهده‌های جهانی حق نشر (کپی‌رایت) را ــ از قبیل معاهده‌ی برن، معاهده‌ی جهانی کپی‌رایت (UCC) و یا عهدنامه‌ی کپی رایت WIPO (WCT) ــ امضا نکرده است. لذا،هیچ تعهد قانونی برای حفاظت از حقوق مؤلف کتاب‌های منتشر شده در  خارج از ایران  ندارد. دلیل اصلی برای این تصمیم، شاید اطمینان از این است که نویسندگان غیر ایرانی کنترلی بر ترجمه‌ی آثار خود نداشته باشند و در نتیجه از هرگونه سانسور اعمال‌شده بر آثارشان بی‌اطلاع باشند.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>نتیجه‌گیری</strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: right;">در ایران، سانسور تقریباً تمام ابعاد ابراز نظر را تحت کنترل دارد؛ از دین و مذهب تا روابط انسانی، از صدها مورد نهی شده از جانب دین، تا اندیشه‌های سیاسی نامطلوب که به باور دولت به نظام جمهوری اسلامی ضربه و خسارت بالقوه وارد می‌کند و آن را تحلیل می‌برد. این روندها بیشتر مبتنی بر سنت‌های ذکر شده است تا قوانین و توافق‌های پذیرفته‌ی جهانی برای اداره‌ی کشور، از جمله دموکراسی و حقوق بشر.</p>
<p style="text-align: right;">روند پیچیده‌ی چاپ و نشر، سرنوشت کتاب‌های منتظر انتشار را در اختیار چند تن مأمور دستچین‌شده قرار می‌دهد. این امر سبب ایجاد فضای بلاتکلیفی در میان نویسندگان و ناشران شده و همچنین تعداد قابل توجی از کتاب‌های موجود در میراث ادبی جهان را در مسیر رسیدن به خوانندگان ایرانی قربانی کرده است. برخی از این کتاب‌ها به دستور وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تحریف شده‌اند و برخی هرگز اجازه‌ی انتشار نیافته‌اند.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">این وضعیت باعث شده بسیاری از نویسنگان ایرانی از نوشتن یا دست‌کم تلاش برای انتشار آثار خود دست بکشند، و همین منجر به رکود ادبیات داستانی ایرانی شده است. همانطور که قبلاً شرح داده شد، سانسور به‌واسطه‌ی ترس از نیرومندترین ابزارهای مسئولان  برای کنترل مطالب منتشرشده است. شمار قابل توجه نویسندگان، روزنامه‌نگران، مترجمان، ناشران، وبلاگ‌نویسان و هنرمندان ایرانی که در سی سال اخیر به قتل رسیده‌اند، زندانی، محاکمه، تبعید یا محروم از نشر شده‌اند، برای ایجاد فضای ترس و وحشتی عظیم در میان فعالان صنعت نشر کافی به نظر می‌رسد. این امر منجر به رعایت حداکثر احتیاط از سوی کسانی شده است که مبادرت به فعالیت خلاقه می‌کنند. بدین ترتیب خودسانسوری امری معمول در میان نویسندگان ایرانی شده است، چرا که از ترس سانسور وزارت ارشاد سعی می‌کنند خود، محتویات «مورددار» کتاب‌هایشان را پیش از سلاخی توسط سانسورگران حذف کنند. این خودسانسوری محدودیت‌های خطرناکی بر خلاقیت هنری نویسندگان تحمیل می‌کند و همین امر جاذبه‌ی جهانی ادبیات داستانی ایرانی را محدود کرده است، چرا که آن را از موارد بحث‌انگیزی که غالباً محرک ذهن خلاق نویسندگان است، از جمله جنسیت، هویت، ایدئولوژی و دین، محروم کرده است (IPA ۲۰۰۹).</p>
<p style="text-align: right;">نفوذ و مداخله‌ی قابل توجه وزارت ارشاد آسیبی جدی به ادبیات ترجمه‌ نیز وارد کرده است. در وهله‌ی اول، خوانندگان ایرانی از خواندن بسیاری از آثار داستانی برجسته‌ یا پرطرفدار در سطح جهانی محروم هستند. به خوانندگان ایرانی هرگز این فرصت داده نشده – یا این فرصت پس از مدتی کوتاه از آنها پس گرفته شد – که آثار کلاسیکی از قبیل <em>اولیس</em> جیمز جویس، <em>معشوق بانو چترلی</em> لاورنس، <em>سه‌گانه‌ی نیویورک</em> پل آستر، <em>مدار راس السرطان</em> هنری میلر، <em>آخرین وسوسه‌ی مسیح</em> کازانتزاکیس، یا کتاب‌های پرفروشی مانند <em>رمز داوینچی</em>، <em>یازده دقیقه</em> یا <em>سایه‌ی باد</em> را بخوانند. دوم آنکه شماری از کتاب‌هایی که در نهایت به چاپ می‌رسند، دستخوش تغییر و تحریف می‌شوند که در اغلب موارد به اهداف خلاقه‌ی کتاب ضربه می‌زند. کتاب‌هایی مانند <em>صد سال تنهایی</em> و <em>سبکی تحمل ناپذیر هستی</em> و کتاب‌های شاخص بسیاری پس از حذف و حتی تغییر به چاپ رسیده‌اند. این امر موجب بی‌اعتمادی چشمگیر خوانندگان ایرانی به ادبیات ترجمه شده در بازار کتاب ایران است، که در برخی موارد باعث شده خوانندگان کاملاً از خواندن این کتاب‌ها دست بکشند.</p>
<p style="text-align: right;">علاوه بر خسارت فرهنگی به صنعت نشر، این روند چندمرحله‌‌ای و مراحلی که ناشران برای چاپ یک کتاب باید طی کنند، هزینه‌های اقتصادی و مالی سنگینی برای صنعت نشر ایران به همراه دارد. روند طولانی و فرساینده‌ی اخذ مجوز پیش از چاپ کتاب موانع دشواری برای ناشران خلق می‌کند. عدم موفقیت در دریافت مجوز پیش از چاپ برای کتاب پس از تحمل تمام هزینه‌های اولیه، با توجه به بودجه‌ی اندک ناشران، بار سنگینی بر دوش آن‌ها می‌گذارد که به آسانی قابل جبران نیست. از سوی دیگر، حتا کتاب‌هایی که موفق به اخذ مجوز پیش از چاپ می‌شوند، این مجوز را چندین ماه پس از ارائه‌ی کتاب به وزارت ارشاد دریافت می‌کنند که خود خسارت قابل توجهی به همراه دارد، چراکه بخش بزرگی از سرمایه‌ی ناشر به مدت ۳ تا ۱۲ ماه یا بیشتر راکد می‌ماند. از آن گذشته، سرمایه‌ی ملی قابل توجهی که می‌تواند برای حمایت و رونق صنعت نشر و تشویق کتابخوانی در جامعه به کار رود، صرف حفظ این روش‌های بسیار پرهزینه برای کنترل نشر کتاب می‌شود. صدها سانسورگر، کارمند و نرم‌افزار و سخت‌افزار هوشمند برای کنترل روند چاپ کتاب مورد استفاده قرار می‌گیرند که هزینه‌ی چشمگیری در بودجه‌ی سالانه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی خلق می‌کند.</p>
<p style="text-align: right;">یکی دیگر از پیامدهای این روش‌های کنترلی این است که ناشران به هیچ وجه نمی‌توانند برنامه‌ی اجرایی داشته باشند یا تاریخ انتشار عناوین خود را تعیین کنند. می‌توان گفت علی‌رغم سنت دیرینه‌ی تولید فرهنگ مکتوب در ایران، این رویه‌ها به رشد صنعت نشر آسیب سنگینی وارد کرده است، چه در محتوای کتاب‌های منتشر شده و چه در توسعه‌ی صنعت نشری باکیفیت و نیرومند که قادر به حرکت در راستای رشد صنعت نشر در جهان باشد. این محدودیت‌ها همچنین مانع بزرگی بر سر راه تکامل ادبیات ایران قرار داده است. و در نهایت، سانسور خلاف قانون است، چه طبق قانون اساسی ایران و چه تعهدات بین‌المللی ایران.</p>
<p style="text-align: right;">اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر سال ۱۹۴۸ که کشورهای عضو سازمان ملل اجبار به اجرای آن دارند، شکی به جای نمی‌گذارد که آزادی بیان حق اولیه و لازم انسانی است و هیچ کس مجاز به محدود کردن مستبدانه و خودسرانه‌ی آن نیست. حقایق ارائه شده در اینجا نشانگر آن است که این حق حیاتی طی ۳۰ سال گذشته در ایران زیر پا گذاشته شده است. هرگونه کوشش برای اثبات اینکه این عملکردها نامشروع و متناقض با قوانین جمهوری اسلامی هستند، چه از جانب اعضای دولت، دادخواهی از جانب افراد مستقل، یا بیانیه‌های صادرشده از سوی انجمن‌ها و اتحادیه‌های نویسندگان و ناشران، همگی تا به حال بی‌ثمر بوده است. پیگیری‌های قانونی را دستان نامرئی متوقف می‌کند و اعتراضات برحق بدون پاسخ می‌ماند. این عدم گفتگو بن‌بستی برای ناشران و نویسندگان آفریده و هیچ مجالی برای مذاکره برای رسیدن به راه حلی ندارند.</p>
<p style="text-align: right;">وقایع پس از انتخابات ۲۰۰۹ در ایران نشان داد عصر تازه‌ی فناوری اطلاعات انسان‌ها را به ابزارهایی نیرومند برای غلبه بر هر محدودیتی بر تبادل اطلاعات مجهز کرده است. علی‌رغم فیلترینگ گسترده‌ی اینترنت از سوی مقامات ایرانی، شمار هراس‌انگیز روزنامه‌نگران و نویسندگان ایرانی و بین‌المللی که طی آشوب‌های پس از انتخابات در ایران زندانی یا تبعید شدند، و کنترل‌های شدید دولت برپخش اطلاعات چاپی یا تصویری، از جمله صدها گزارش، فیلم و عکس از رویدادها در ایران، به نظر می‌رسد انقلابی اینترنتی آغاز شده باشد که هیچ یک از این سیستم‌های سانسور، هرچند هوشمند، قادر به کنترل و جلوگیری از آن نیست. دولت ایران خبرنگاران خارجی را از کشور بیرون کرد، چندین روزنامه‌ی مستقل ایرانی را توقیف و تعداد قابل توجهی از خبرنگاران ایرانی را بازداشت کرد تا از انتشار اخبار جنایات سهمگین دولت جلوگیری کند. اما هیچ‌یک از این تلاش‌ها موفق به جلوگیری از انتشار اخبار نشد – مهم‌ترین مورد قتل زنی جوان بود به نام ندا آقاسلطان، که از سوی نیروهای نظامی دولتی مورد اصابت گلوله قرار گرفت. مرگ او با دوربین تلفن همراه ضبط و چند ساعت بعد از سوی رسانه‌های جهانی پخش شد.</p>
<p style="text-align: right;">تأثیرات انقلاب دیجیتال بر صنعت نشر ظرف یکی دو سال آینده نیاز به بررسی دارد، چرا که نشر کتاب در مقایسه با رسانه‌های دیگر از جمله موسیقی و فیلم پیشرفت کندی داشته و روش‌های ایجاد سودبخشی در صنعت ن شر از طریق انتشار اینترنتی هنوز مورد بحث و جدل است. شاید پیشرفت‌های آتی در صنعت نشر اینترنتی بر این مشکلات بحث‌برانگیز فائق آید و راه را برای براندازی این سانسورهای خودسرانه در سراسر جهان باز کند.</p>
<p><strong>مراجع </strong></p>
<ul>
<li>ادوار ۲۰۰۶ ، &#8220;ما از نشر کتابهایی که به شعور خواننده اهانت میکنند جلوگیری می کنیم&#8221;، <em>Advar News</em>, ۱۳</li>
<li>فوریه ۲۰۰۶: http://advarnews.biz/politic/print/1012.aspx (آخرین دسترسی ۱۰ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>آفرینش ۲۰۰۸، &#8220;حذف ممیزی پیش از چاپ کمک به دشمنان است&#8221;، <em>روزنامه آفرینش</em>، ۱۲ ژوییه ۲۰۰۸: http://www.afarineshdaily.ir/afarinesh/Article.aspx?AID=6683 (آخرین دسترسی ۱۲ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>ماده ۱۹ ۲۰۰۶، &#8220;پرده برداری از هنر و سانسور در ایران&#8221; (لندن: ماده ۱۹، برنامه MENA ۲۰۰۶)، صفحه ۳۲ . شماره فهرست: MENA\۲۰۰۶\۰۹.</li>
<li>بی بی سی ۲۰۰۵، &#8220;ممنوعیت رمان کوئیلو در ایران&#8221;، اخبار بی بی سی، ۱۳ مه ۲۰۰۵:  http://news.bbc.co.uk/1/hi/entertainment/4544105.stm (آخرین دسترسی ۱۵ فوریه ۲۰۰۹)</li>
<li>کوهن، گوول ۱۹۸۱، <em>تاریخچه‌ی سانسور در مطبوعات ایران</em> (ترجمه فارسی) (تهران: انتشارات آگاه)</li>
<li>کلمبیا ۲۰۰۷، &#8220;سانسور&#8221;، <em>دایره المعارف کلمبیا</em>، چاپ ششم (انتشارات اینترنتی دانشگاه کلمبیا) (آخرین دسترسی ۱۰ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>قانون اساسی ۱۹۸۹، &#8220;قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران&#8221; (تجدید نظر ۱۹۸۹): http://www.salamiran.org/IranInfo/State/Constitution/ (دسترسی به ترجمه در وبسایت دفتر سفارت جمهوری اسلامی ایران در اتاوا، کانادا)</li>
<li>اعتماد ۲۰۰۷الف، &#8220;جمع آوری کتب از کتابخوانه های اصفهان&#8221;، اعتماد، ۵ ژوییه ۲۰۰۷:                 http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1436657 (آخرین دسترسی ۱۴ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>اعتماد ۲۰۰۷ب، گزارشی بر طرح جمع آوری کتابهای &#8220;نامناسب&#8221; در کتابخوانه ها، اعتماد، ۷ ژوییه ۲۰۰۷: http://www.etemaad.com/Released/86-04-16/271.htm (آخرین دسترسی ۱۴ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>فردا ۲۰۰۸، &#8220;همیشه پای یک ممیز در میان است&#8221;، خبر گذاری فردا، ۹ دسامبر ۲۰۰۸: http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=68103 (آخرین دسترسی ۱۷ فوریه ۲۰۰۹)</li>
<li>فارس ۲۰۰۷، &#8220;نویسنده با خطوط قرمز کشورش آشنا است&#8221;، خبر گذاری فارس، ۱۸ فوریه ۲۰۰۷: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8511290223 (آخرین دسترسی ۱۵ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>نمایشگاه کتاب فرانکفورت ۲۰۰۸، &#8220;شرکت بی سابقه در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران&#8221;، نمایشگاه کتاب فرانکفورت، ۱۵ مارس ۲۰۰۸: https://en.book-fair.com/german_book_trade/press_information/press_releases/detail.aspx?c20f05    ۸۷-۸۵d5-44d3-a9a4-eb75d0c6143b=2a0cda55-5c66-4af1-806e8d83e7292fd6 (آخرین دسترسی ۷ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی قزوین ۲۰۰۹، &#8220;نشر و چاپ&#8221;، ۱۲ آوریل ۲۰۰۹:   http://www.ershadqazvin.ir/?type=static&amp;lang=1&amp;id=16 (آخرین دسترسی ۱۲ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>اتحادیه‌ی جهانی ناشران ۲۰۰۹، &#8220;آزادی نشر تحت محاصره در جمهوری اسلامی ایران: گزارشی تهیه شده توسط IPA&#8221; (PDF) (اتحادیه‌ی جهانی ناشران)</li>
<li>Iran Daily  ۲۰۰۵، &#8220;کتابهای قدغن در نمایشگاه&#8221;، <em>Iran Daily</em>، ۱۸ مه ۲۰۰۵:</li>
<li>http://www.iran-daily.com/1384/2277/pdf/i12.pdf (آخرین دسترسی ۲۱ فوریه ۲۰۰۸)</li>
<li>ایران ۲۰۰۳الف، &#8220;نویسنده، مترجم، منتقد، و مدیر حوزه مراکز فرهنگی در دادگاه&#8221;، روزنامه ایران، ۲۲ آوریل ۲۰۰۳: http://www.irannewspaper.com/1382/820202/html/casual.htm#s210204 (آخرین دسترسی ۲۵ فوریه ۲۰۰۹)</li>
<li>ایران ۲۰۰۳ب، &#8220;متهمان پرونده ۲ کتاب مجرم شناخته شدند&#8221;، روزنامه ایران، ۱۵ مه ۲۰۰۳: http://www.iran-newspaper.com/1382/820225/html/social.htm#s216210 (آخرین دسترسی ۱ مه ۲۰۰۹)</li>
<li>ایسنا ۲۰۰۸، &#8220;اعلام اسامی بررس های کتاب فعلا مقدور نیست&#8221;، ایسنا (خبر گذاری دانشجویان ایران)، ۳ دسامبر ۲۰۰۸: http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1247369 (آخرین دسترسی ۲۲ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>جام جام ۲۰۰۸الف، &#8220;ممیزی کتاب ارتباطی با سانسور ندارد&#8221;، جام جم، ۸ ژوییه ۲۰۰۸: http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100943220363 (آخرین دسترسی ۱۸ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>جام جام ۲۰۰۸ب، &#8220;نقالی بر آخرین پرده از ممیزی کتاب&#8221;، جام جم، ۱۲ اوت ۲۰۰۸: http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100946201826 (آخرین دسترسی ۲۰ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>خسروی، فریبرز ۱۹۹۹، سانسور در آیینه نظرات ممیزان کتاب در دوره پهلوی دوم (چاپ دوم، موسسه چاپ و نشر نظر)</li>
<li>وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ۲۰۰۹، &#8220;چگونگی اخذ انواع مجوزها&#8221;، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران، فوریه ۲۰۰۹: http://www.ershad.ir/ershad.net/home.html (آخرین دسترسی ۸ فوریه ۲۰۰۹)</li>
<li>مهرپور، حسین ۲۰۰۵، &#8220;وظیفه دشوار نظرات بر اجرای قانون اساسی: مجموعه مکاتبات و نظرات حقوقی هیات پیگیری و نظارت بر اجرای قانون اساسی&#8221; (نشر ثالث)</li>
<li>معتضد، خسرو ۲۰۰۸، &#8220;سیر سانسور و ممیزی در ایران&#8221;، خبر گزاری کتاب ایران (IBNA)، ۱۵ ژوئن  ۲۰۰۸: http://www.ibna.ir/vdci3var.t1arv2bcct.html (آخرین دسترسی ۱۴ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>نیوت، م. ۲۰۰۱، &#8220;تاریخچه طولانی سانسور&#8221;، چراغ راه آزادی بیان، ژوییه ۲۰۰۱:</li>
<li>http://www.beaconforfreedom.org/about_project/history.html (آخرین دسترسی ۱۷ فوریه ۲۰۰۹)</li>
<li>OpenNet ۲۰۰۶، &#8220;بررسی فیلترینگ اینترنت در ایران در سالهای ۲۰۰۴ – ۲۰۰۵&#8221;، OpenNet Initiative، ۲۰۰۶: http://opennet.net/studies/iran (آخرین دسترسی ۲۲ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>PEN و IPA ۲۰۰۶، &#8220;راهبردهای رویه ای ایران&#8221;، ماده ۱۹، ۴ دسامبر ۲۰۰۶:</li>
<li>http://www.article19.org/pdfs/letters/iranproceduralguidelines.pdf (آخرین دسترسی ۱۵  آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>گزارشگران بدون مرز ۲۰۰۷، &#8220;لیست سیزده دشمن اینترنت&#8221;، گزارشگران بدون مرز، ۷ نوامبر ۲۰۰۷: http://www.rsf.org/article.php3?id_article=19603 (آخرین دسترسی ۲۵ مارس ۲۰۰۹)</li>
<li>صبرا، هانی ۲۰۰۱، &#8220;ایران: برگه حقایق آزادی مطبوعات&#8221;، انجمن حمایت از روزنامه نگاران، ۱ نوامبر ۲۰۰۱: http://cpj.org/reports/2001/11/ iran-nov01.php (آخرین دسترسی ۲۲ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>سعدی، سینا ۲۰۰۲، &#8220;۱۴۰۰ سند ممیزی کتاب در ایران&#8221;، بی بی سی فارسی، ۱۳ فوریه ۲۰۰۲:</li>
<li>http://www.bbc.co.uk/persian/arts/020213_ms-cy-censorship.shtml (آخرین دسترسی  ۱۴ فوریه ۲۰۰۹)</li>
<li>شورای عالی انقلاب فرهنگی ۱۹۸۸، &#8221; اهداف، سیاست ها و ضوابط نشر کتاب &#8220;، شورای عالی انقلاب فرهنگی، ۱۰ مه ۱۹۸۸: http://pcci.ir/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=132:1&amp;catid=168:1367&amp;Itemid=498            (آخرین دسترسی ۷ فوریه ۲۰۰۹)</li>
<li>CCRS ۱۰۸۹، &#8220;التزام ناشران بر ارائه چند نسخه رایگان از کتابهای منتشر شده به وزارت فرهنگ و ارشاد</li>
<li>اسلامی&#8221; دفتر اداری شورای عالی انقلاب فرهنگی، ۱۲ دسامبر ۱۹۸۹: http://www.iranculture.org/provs/view.php?id=472 (آخرین دسترسی ۶ آوریل ۲۰۰۹)</li>
<li>تیت، رابرت ۲۰۰۶الف، &#8220;قدغن سازی کتابهای پر فروش در پاکسازی تازه ایران&#8221;، گاردین، ۱۷ نوامبر ۲۰۰۶: http://www.guardian.co.uk/world/2006/nov/17/books.iran (آخرین دسترسی ۱۸ فوریه ۲۰۰۹)</li>
<li>تیت، رابرت ۲۰۰۶ب، &#8220;افزایش ترس از سانسور با سد دسترسی به وبسایتهای مهم توسط دولت ایران&#8221;، گاردین،   ۴ دسامبر ۲۰۰۶: http://www.guardian.co.uk/technology/2006/dec/04/news.iran (آخرین دسترسی ۲۲ فوریه ۲۰۰۹)</li>
<li>اتحادیه‌ی ناشران و کتابفروشان تهران ۲۰۰۷الف، «گزارشی برتلاشهای اتحادیه ناشران و کتابفروشان برای شفاف سازی خرید کتاب توسط هیات خرید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی»، (تهران: <em>صنعت نشر</em>، مارس ۲۰۰۷)، صفحه ۱۳–۱۵.</li>
</ul>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1390/08/censorship-iran/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روانشناسی دیکتاتور &#8211; ۲ &#8211; خودشیفتگی</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1390/08/dictators-psychology-2/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1390/08/dictators-psychology-2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Nov 2011 11:58:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی دیکتاتور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=829</guid>
		<description><![CDATA[در یادداشت قبل صحبت از این کردم که اغلب دیکتاتورها نشانه های مشخص بالینی از اختلالات شخصیتی نشان می دهند. حالا درباره انواع این اختلالات صحبت می کنم. به احتمال زیاد این اختلالات را در دیکتاتورهای محلی و ملی خود<span class="ellipsis">&#8230;</span><div class="read-more"><a href="http://arashhejazi.com/1390/08/dictators-psychology-2/">بیشتر بخوانید &#8250;</a></div><!-- end of .read-more -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="http://arashhejazi.com/1390/08/dictators-psychology-1/"><strong>یادداشت قبل</strong></a> صحبت از این کردم که اغلب دیکتاتورها نشانه های مشخص بالینی از اختلالات شخصیتی نشان می دهند. حالا درباره انواع این اختلالات صحبت می کنم. به احتمال زیاد این اختلالات را در دیکتاتورهای محلی و ملی خود شناسایی می کنید:</p>
<p><strong>نارسیس بر تخت!</strong> <strong>اختلال شخصیتی خودشیفتگی یا نارسیسیزم</strong></p>
<p>مفسران سیاسی به سبک خودشان سعی دارند تحلیل هایی ارائه بدهند که چرا مثلا حسنی مبارک بعد از شروع تظاهرات مردم، این قدر طول کشید تا بالاخره زبان باز کرد و با مردم صحبت کرد، یا بن علی چرا به جای عربی کلاسیک، به لهجه محلی سخنرانی کرد. می گویند مبارک داشت وقت می خرید و بن علی می خواست روی شکاف عظیم بین خودش و مردم، با لهجه محلی پلی بزند. هیچ کدام از تاکتیک ها عمل نکرد. اما این مهم نیست. برای درک دلایل رفتار عجیب دیکتاتورها زیر فشار، باید دنیای معمول و کلیشه های روزنامه نگاری را کنار بگذاریم و قدم به قلمرو روانشناسی بالینی و کاربردی بگذاریم. فارغ از اینکه دغدغه های سیاسی این رهبران چه بوده، عوامل عمیق روانی است که رفتار و صحبت های این افراد را توجیه می کند.</p>
<p>بسیاری از رفتارهای دیکتاتورها، به خصوص دیکتاتورهای خاور میانه، با تعریف «شخصیت خودشیفته» (نارسیستیک) توجیه می شود. خودشیفتگی و قدرت ارتباط تنگاتنگی با هم دارند. از یک سو شخصیت خودشیفته سعی دارد به قدرت دست یابد نا نیاز روانی اش برای تحسین و تمجید شدن، محبت و احترام را ارضا کند، و از طرف دیگر، کسی که به قدرت دست می یابد ممکن است صفات نارسیستی در خود بپروراند. جوهر اصلی بیماری خودشیفتگی، «عشق به خود» است، که منشای صفات دیگری است. خودشیفته به طور مشخص خودش و توانایی هایش را زیادی دست بالا می گیرد و خودبزرگ بین است، و اطرافیانش را وادار می کند مدام از او تعریف و تمجید کنند و بر عظمتش صحه بگذارند، و اگر این تصویر مورد چالش قرار گیرد، رفتاری پست و سبعانه از خود بروز می دهد.</p>
<p>دیکتاتورهای خودشیفته، اطراف خود را پر از آدم های «بله قربان گو» و چاپلوس می کنند، که مدام به دیکتاتور اطمینان می دهند که همیشه حق با اوست. مدام باید احساس کنند که دیگران هم دوستشان دارند و هم از آن ها می ترسند، و اصلاً تحمل انتقاد را ندارند. هرکس نظر مستقلی دارد باید سرکوب و خفه شود. هرکس به خودش جرئت انتقاد از رهبر خودشیفته را بدهد یا اقتدار و مرجعیت او را زیر سؤال ببرد، زیر انواع و اقسام فشارهای اجتماعی قرار می گیرد. در دینامیسم روانشناسی گروهی گروهی حامی دوآتشه ی «خودی» رهبر را دوره می کنند و برایش جار می زنند، تا از او در برابر منتقدها یا «غیرخودی ها» حمایت کنند.</p>
<p>این بینش روانشناختی توضیح می دهد که چرا رهبر خودشیفته اصرار دارد کنترل مطلق بر افکار عمومی داشته باشد، به خصوص از راه رسانه های جمعی. سانسور رسانه ها و مطبوعات به وسعت اعمال می شود و روزنامه نگارها، اگر جرئت کنند از رهبر یا سیاست هایش انتقاد کنند، جان خودشان را به خطر انداخته اند. یکی از پیش نیازهای برقراری رژیم دیکتاتوری تحت فرمان چنین رهبر خودشیفته ای، داشتن یک نیروی انتظامی قدرتمند و بی رحم است، در کنار یک دستگاه امنیتی که رفتارهای شهروندان را زیر نظر می گیرد، و زندان هایی مجهز به اتاق های شکنجه.</p>
<p>مردم، افزون بر آنکه باید از رهبر بترسند، باید او را نیایش هم بکنند. در این راستا، رهبر خودشیفته کیش شخصیتی راه می اندازد. نصب عکس او در اماکن عمومی برای القای تفوق او بسیار لازم است. در رژیم های دیکتاتوری، در اغلب خیابان ها عکس های عظیمی از رهبر خودشیفته یا مجسمه های عظیم فرعونی به شکلی بی سلیقه و نئو استالینی برافراشته می شود. هرگاه رهبر قصد رفتن از جایی به جای دیگر داشته باشد (اغلب برای حضور در مراسمی که در آن از رهبر تجلیل می کنند و دستاوردهای او را گرامی می دارند)، خیابان ها را قرق می کنند و کاروان ماشین های محافظ رهبر خودشیفته چند کیلومتر طول دارد.  در این موارد، نیروهای امنیتی و حفاظتی به شکلی خوفناک رهبر را دوره می کنند تا هرگونه تهدید احتمالی را دفع کنند.</p>
<p>رهبر خودشیفته همیشه توقع توجه و مراقبت ویژه دارد و همه کار می کند تا این توجه ویژه نصیبش بشود. کار به جایی می رسد که آن قدر در توانایی ها و جایگاه خودش اغراق می کند که کم کم خودش را خدا یا جانشین خدا بر زمین می داند. ویرث در اشاره به کالیگولا، امپراتور روم می گوید: «دچار توهم الوهیت، حاکم زندگی و مرگ. اما مشکل حاکمی که تمام قدرت دنیا را دارد، این است که نمی تواند محدودیت های قدرتش را ندیده بگیرد؛ یعنی محدودیت، شکنندگی و آسیب پذیری زندگی خودش.» همه می میرند. ویرث می گوید: «هرچه رهبر خودبزرگ بین تر می شود، بیشتر خداگونگی خودش را باور می کند، و همین باز منجر به شدت گرفتن توهمات خودشیفتگی و عظمتش می شود. بدین ترتیب از واقعیت بیشتر و بیشتر فاصله می گیرد و در عوض، در خصومت دائمی، سردی، پیشداوری، و نفرتی عمومی به نوع بشر یا بخشی از آن پناه می گیرد.» (Wirth, Hans-Jürgen, <em>Narcissism and Power: Psychoanalysis of Mental Disorders in Politics,</em> Translation by Ingrid Lansford, <em>Narzissmus und Macht, Zur Psychoanalyse seelischer Störungen in der Politik</em>, Psychosozial-Verlag, Giessen, 2002, 2009, p. 40)</p>
<p>رهبر خودشیفته از دیگران متنفر است و با لحنی غیرمودبانه و الفاظ توهین آمیز درباره آن ها حرف می زند. این خصومت می تواند به «خشم نارسیستی مزمن» بینجامد که منجر به رفتارهای انتقام جویانه از سوی رهبر خودشیفته می شود. در چنین شرایطی، دیکتاتورهای خودشیفته دست به جنایاتی انبوه می زنند، از جمله اینکه به واحدهای امنیتی دستور می دهد به روی معترضان غیرمسلح و مسالمت جو آتش بگشایند.</p>
<p>حتی خارج از فضای عمومی، در روابط بین المللی، رهبر خودشیفتنه همیشه سعی دارد در وسط صحنه قرار بگیرد تا «عظمت» خودش را به رخ بکشد، به امید اینکه ستایش دیگران را برانگیزد. به شدت به دیگران حسادت می کند، همیشه می ترسد مبادا شخصیت دیگر به جای او زیر نورافکن برود. در برخوردهای اجتماعی اش با دیگران، استثمارگر است و با دیگران به مثابه ابزارهای قدرت خودش رفتار می کند و وقتی تاریخ مصرفشان تمام شد، مثل دستمال مستعمل آن ها را به دور می اندازد. هیچ جایی برای عواطف در وجودش نمانده، چه نسبت به یک فرد دیگر، و چه نسبت به تمام مردم.</p>
<p>سؤظن او تمام نشدنی است و همه را «دشمن» و «تهدید» می داند. کرنبرگ سندرم رهبری که خودشیفتگی و سؤظن را با هم دارد، «خودشیفتگی بدخیم» می نامد، که در اغلب دیکتاتورها دیده می شود. این سندرم از ترکیب اختلال شخصیتی خودشیفتگی، رفتار ضداجتماعی، خشونت در راستای ارضای تمنیات شخصی، و سؤظن شدید تشکیل می شود. همین سؤظن است که که باعث می شود رهبر خودشیفته اطراف خودش را از افراد متملق و بله قربان گو پر کند که مدام به او اظهار عشق و ستایش و وفاداری بی حد و حصر می کنند.</p>
<p>خودشیفته همه چیز را سیاه یا سفید می بیند و مردم دنیا را به دو گروه «دوست» و «دشمن» تقسیم می کند و خطی سیاه بین خیر و شر می کشد. اگر به نظرش برسد که «دشمن» زیادی خطرناک است و بقای او را تهدید می کند، تمام قدرت سرکوبگرانه اش را بر «دشمن» نازل می کند که به او لذتی سادیستی از این اعمال غیرانسانی و بربرانه می دهد.</p>
<p>از سبک های رهبری در میان شخصیت های خودشیفته، التزام دیگران به اطاعت مطلق از فرامینش است. این تیپ شخصیتی بر مدیریت خُرد و مداخله در تمام امور جزئی و کلی اعتقاد دارد و به خاطر عدم اعتماد به دیگران، حاضر به سپردن اختیار به کس دیگری نیست؛ و اگر تصمیمی در هر سطحی، بدون تأیید مشخص او گرفته شود، شعله های خشمش همه جا را می سوزاند.</p>
<p>حاکم خودشیفته، به خاطر نیاز دائمی به قدردانی، چاپلوسی، تحسین و تمجید و حمایت اجتماعی و سیاسی، مطلقاً نمی تواند این تصور را در مخیله اش بگنجاند که «مردمش» ممکن است «علیه» او برخیزند. وسواس فکری اش نسبت به خودش، او را نسبت به فرایندهای اجتماعی در جهان واقعی نابینا می کند، و همچنان این تصور را در ذهنش می پروراند که مردمش دوستش دارند. به یاد بیاوریم مصاحبه ی آتشین قذافی را با کریستین امانپور در ۲۸ فوریه ۲۰۱۱، که در آن گفت: «تمام ملتم مرا دوست دارند. حاضرند جانشان را برای دفاع از من بدهند.»</p>
<p>در قسمت سوم، به بحث «هیستری و جامعه ستیزی» در میان دیکتاتورها می پردازم.</p>
<p><a href="http://arashhejazi.com/1390/08/dictators-psychology-1/">بخش قبلی را اینجا بخوانید</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1390/08/dictators-psychology-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
