<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>آرش حجازی، نویسنده، ناشر</title>
	<atom:link href="http://arashhejazi.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://arashhejazi.com</link>
	<description>سایت رسمی آرش حجازی، نویسنده، مترجم، روزنامه نگار، پزشک، ناشر</description>
	<lastBuildDate>Wed, 06 Jan 2010 23:14:45 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.6</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>دولت سعی دارد با اعمالِ ممنوعیتِ تماس، ایرانیان را منزوی تر کند</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1388/10/amnest/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1388/10/amnest/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 06 Jan 2010 23:09:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=560</guid>
		<description><![CDATA[ترجمه بیانیه سازمان عفو بین الملل، ۶ ژانویه ۲۰۱۰
به نظر می رسد این ممنوعیت به قصد پنهان کردن بُعد واقعی آن چیزی باشد که در ایران رخ می دهد.
پس از اعلام ممنوعیت برقراری ارتباط با بیش از ۶۰ مؤسسه خارجی از جمله سازمان های حقوق بشر، سازمان عفو بین الملل نگران است که مقامات ایرانی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.amnesty.org/en/news-and-updates/news/iranians-further-isolated-contacts-ban-20100106">ترجمه بیانیه سازمان عفو بین الملل، ۶ ژانویه ۲۰۱۰</a></p>
<p>به نظر می رسد این ممنوعیت به قصد پنهان کردن بُعد واقعی آن چیزی باشد که در ایران رخ می دهد.</p>
<p>پس از اعلام ممنوعیت برقراری ارتباط با بیش از ۶۰ مؤسسه خارجی از جمله سازمان های حقوق بشر، سازمان عفو بین الملل نگران است که مقامات ایرانی در حال استقرار برنامه ای به منظور انزوای مردم ایران از سراسر جهان باشند.</p>
<div>بیانیه ای از سوی مقامات ایرانی در روز سه شنبه تعدادی از رسانه های خارجی را نیز منحرف و ارتباط با آن ها را جرم معرفی کرده است.</div>
<div>این حرکت هر کسی را که چنین تماس هایی برقرار کند، در خطر تعقیب قرار می دهد و همچنین به نظر می رسد قصد دارد وسعت واقعی حوادث داخل ایران را از جهان پنهان کند و ارائه گزارش ها درباره نقض حقوق بشر در ایران را مختل کند.</div>
<div>این اتفاق به دنبال بازداشت های اخیر روزنامه نگاران و مدافعان حقوق بشر رخ می دهد که در انتقال اخبار مربوط به نقض حقوق اساسی در ایران نقش کلیدی داشته اند، از جمله عمادالدین باقی، دریافت کننده جایزه مارتین انالز ۲۰۰۹٫</div>
<p>این حرکات نقض آشکار اصل ۱۹ میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی است که ایران در آن عضو است. به موجب این اصل دولت ها موظفند آزادی جستجو، دریافت و انتقال هر نوع اطلاعات و عقاید را، فارغ از مرز، به صورت شفاهی، کتبی، به شکل هنر و از طریق هر رسانه ای تضمین کنند.</p>
<p>جرم اقدام علیه امنیت ملی در ایران می تواند منجر به محکومیت بین سه ماه تا ده سال زندان شود. در برخی موارد حتی می تواند به اعدام بینجامد.</p>
<p>برخی از رسانه ها و نهادهای ذکر شده در این بیانیه، قبلاً در کیفرخواست اولین جلسات ماه آگوست «دادگاه های نمایشی» بازداشت شدگان پس از انتخابات مورد مناقشه در ماه ژوئن ۲۰۰۹ ذکر شده بودند. مدعی العموم این سازمان ها را متهم به برانگیختن «انقلاب نرم» در ایران کرده بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1388/10/amnest/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آقای صادق لاریجانی، اگر قوه قضاییه مستقل است، نگذارید خون بی گناه پایمال شود</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1388/10/larijani/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1388/10/larijani/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Jan 2010 23:52:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=554</guid>
		<description><![CDATA[جناب آقای صادق لاریجانی،
ریاست محترم قوه قضاییه،
شش ماه قبل، در تاریخ ۳۰ خرداد ماه ۱۳۸۸، دختر غیرمسلح و بی گناهی به نام ندا آقاسلطان که در میان هزاران معترض در خیابان حضور داشت، در فاصله سه قدمی من به ضرب گلوله یک بسیجی کشته شد. به ندای وظیفه انسانی و حرفه ای خود به کمکش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جناب آقای صادق لاریجانی،</p>
<p>ریاست محترم قوه قضاییه،</p>
<p>شش ماه قبل، در تاریخ ۳۰ خرداد ماه ۱۳۸۸، دختر غیرمسلح و بی گناهی به نام ندا آقاسلطان که در میان هزاران معترض در خیابان حضور داشت، در فاصله سه قدمی من به ضرب گلوله یک بسیجی کشته شد. به ندای وظیفه انسانی و حرفه ای خود به کمکش شتافتم تا شاید جانش را نجات بدهم. متأسفانه موفق نشدم و این دختر معصوم در کمتر از یک دقیقه جان سپرد.</p>
<p>چهار روز تمام در تهران خون جگر خوردم و روز ۳ تیر ۱۳۸۸ از ایران خارج شدم تا برای ادامه تحصیل و نوشتن رساله ام به انگلستان برگردم. تصویر لحظه مرگ این دختر جهان را زیر پا گذاشت و دل میلیون ها انسان را به درد آورد. همزمان خبرگزاری فارس اعلام کرد که ندا زنده و در یونان است. آقای ضرغامی، رئیس صدا و سیما گفتند فیلم تقلبی است. کیهان گفت که خبرنگار بی بی سی عده ای را اجیر کرده که او را بکشند تا از او فیلم بگیرند. سفیر ایران در مکزیک اعلام کرد که سازمان سیا مسئول قتل نداست. بعد خبرگزاری فارس اعلام کرد منافقین او را کشته اند.</p>
<p>و در تمام این مدت، فوران خون جوشان از دهان ندا از جلوی چشمان من دور نمی شد.</p>
<p>آنگاه که دیدم حقیقت را مخدوش می کنند، آنگاه که دیدم خون بی گناه دارد پایمال می شود، آنگاه که دیدم دروغ سیطره می یابد، از آنجا که از کودکی به من آموخته بودند که راه در جهان یکی است و آن راستی است، تصمیم گرفتم لب به سخن بگشایم و حقیقت ماجرا را آن گونه که دیده بودم افشا کنم. در مصاحبه ای بر آنچه دیده بودم شهادت دادم. گفتم که ندا چگونه کشته شد، گفتم که لحظاتی بعد از مرگ او، و بعد از اینکه معلم موسیقی او جسد بیجان ندا را در اتومبیل پژو ۲۰۶ رهگذری گذاشت و رهسپار بیمارستان شدند، مردم مردی را دستگیر کردند که فریاد می زد: &#8220;نمی خواستم او را بکشم.&#8221; گفتم که مردم پیراهن او را از تنش بیرون آوردند و کارت های شناسایی اش را که نشان می داد عضو بسیج است، مصادره کردند. اما بعد، از آنجا که نمی خواستند دست به خشونت متقابل بزنند و از سوی دیگر می ترسیدند او را به پلیس تحویل بدهند تا مبادا خود به عنوان معترض دستگیر بشوند، رهایش کردند.</p>
<p>و در تمام این مدت، فوران خون جوشان از دهان ندا از جلوی چشمان جهانیان دور نمی شد.</p>
<p>به فاصله دو روز، مأموران وزارت اطلاعات به دفتر کار سابق من در تهران رفتند تا درباره گفته های من تحقیق کنند، از همکاران سابق من بازجویی کردند، از اهالی محل پرس و جو کردند، ساعت ها با پدرم صحبت کردند، و سرانجام، پس از اینکه متقاعد شدند من جز حقیقت نگفته ام و اهالی آن محل همه بر گفته های من صحه می گذارند، با گفتن اینکه دیگر کسی مزاحم ما نخواهد شد، محل کار ما را ترک کردند.</p>
<p>اما یک روز بعد، صدا و سیما برنامه ای پخش کرد و در آن تمام گفته های مرا زیر سؤال برد. یک روز بعد، آقای احمدی مقدم، رئیس نیروی انتظامی، در یک کنفرانس مطبوعاتی اعلام کردند که حضور من در صحنه مشکوک است و من از سوی وزارت اطلاعات و اینترپل تحت تعقیب هستم.</p>
<p>همان روز به اینترپل تلفن کردم و اعلام کردم که من فراری نیستم که تحت تعقیب باشم، و اگر می خواهند مرا دستگیر کنند، خودم نزد آن ها خواهم رفت.</p>
<p>یک روز بعد، اینترپل اعلام کرد که من تحت تعقیب نیستم و این ادعا دروغ بوده است.</p>
<p>روز بعد، آقای احمدی مقدم آنچه را در روز روشن گفته بودند، انکار کردند و گفتند خبرنگارها از ایشان نقل قول غلط کرده اند. این امیدوارم کرد که پس حتماً اشتباهی رخ داده و نیروی انتظامی عاملان اصلی این قتل را تحت تعقیب قرار خواهد داد.</p>
<p>یک هفته بعد، کارت شناسایی فرد مظنون در اینترنت منتشر شد: عباس کارگر جاوید. من هویت این فرد را تأیید کردم. تقریباً مطمئن بودم که نیروی انتظامی او را دستگیر و از او بازجویی خواهد کرد و از آنجا که نه فقط من، که ده ها نفر در آن روز در محل قتل ندا شاهد دستگیری این مرد بودند، روشن شدن حقیقت دشوار نخواهد بود.</p>
<p>یک هفته بعد، فیلمی از لحظه ای منتشر شد که مردم لباس این فرد مظنون را از تنش بیرون آورده بودند و رهایش می کردند.</p>
<p>و اما بعد، در کمال شگفتی مشاهده کردم که عده ای خانم بسیجی، در برابر سفارت بریتانیا تجمع کرده اند و خواهان استرداد من به عنوان قاتل ندا شده اند.</p>
<p>من هیچ نگفتم و فقط در وبلاگم از خداوند برای این گمراهان طلب بخشایش کردم.</p>
<p>یک هفته بعد، عده ای بسیجی دیگر، در برابر سفارت بریتانیا مضحکه ای به نام نمایش راه انداختند و مرا مأمور انگلیس در برنامه ریزی قتل ندا معرفی کردند.</p>
<p>باز من هیچ نگفتم، چرا که از کودکی آموخته ام که هیچ چیز نمی تواند حقیقت را شکست بدهد.</p>
<p>مدتی بعد فیلمی در اینترنت منتشر شد که در آن ادعا شده بود که ندا خود در قتل خود دست داشته است! و تمام صحنه مرگ او سناریویی ساختگی با شرکت خود ندا بوده، و بعد ندا در راه بیمارستان کشته شده است!</p>
<p>باز هم دندان بر هم ساییدم، اما کظم غیظ کردم و به خدا پناه بردم از شر دروجان. مدتی بعد، پس از قتل آقای علی حبیبی موسوی، خواهرزاده جناب آقای میرحسین موسوی، روزنامه کیهان شخص آقای میرحسین موسوی را برنامه ریز قتل خواهرزاده شان اعلام کرد! مطمئن شدم که قوه قضاییه دست کم در این مورد به وظیفه خود در مورد نشر اکاذیب عمل خواهد کرد.</p>
<p>در این مدت، با اینکه مدت هاست از مدیریت انتشارات کاروان استعفا داده ام، بیشترین فشارها را بر این انتشارات که هیچ دخالتی در شهادت من نداشته وارد کرده اند.</p>
<p>امروز (۱۳ دی ۱۳۸۸) دیدم که روزنامه وطن امروز در صفحه ۳ خود گزارشی از این فیلم بی ارزش تهیه کرده و در آن باز ادعاهای دروغین و شرم آور قبلی را تکرار و به گزارش پزشکی قانونی اشاره کرده است، گزارشی که هرگز منتشر نشده است، چرا که ندا بدون ارجاع به پزشکی قانونی به خاک سپرده شد.</p>
<p>جناب آقای لاریجانی، شما قاضی هستید. اگر مدعی استقلال قوه قضاییه هستید، در برابر این اتهامات اقدام کنید، نگذارید خون بی گناه پایمال شود، نگذارید تهمت و افترا زدن بی اساس مرسوم شود. تا به حال صدها روزنامه به جرم انتشار ساده ترین انتقادها توقیف شده اند، اما روزنامه وطن امروز با وجود نشر اکاذیب، بهتان و اتهام همچنان منتشر می شود. آیا این روزنامه به علت وابستگی اش به شخص آقای احمدی نژاد از هرگونه تعقیبی مصون است؟</p>
<p>مگر نگفتند محسن روح الامینی در اثر مننژیت جان سپرده است و بعد مگر پزشکی قانونی اعلام نکرد که او در اثر ضربات وارده به قتل رسیده است؟ مگر نگفتند دکتر رامین پوراندرجانی سکته قلبی کرده و سرانجام معلوم شد که مسموم شده است؟ مگر با اتومبیل نیروی انتظامی مردم را در ظهر عاشورا زیر نکردند و بعد گفتند فیلم جعلی است؟ فیلمی که با چند دوربین مختلف گرفته و با عکس های گوناگون تأیید شده بود؟ شما می دانید که مردم هرگز هیچ یک از این دروغ ها را باور نکرده اند و باور نخواهند کرد و این دروغ ها نه تنها هیچ تأثیری در فروکش کردن اعتراض ها ندارد، که بر لهیب خشم مظلومان می افزاید.</p>
<p>آرش حجازی</p>
<p>۱۳ دی ماه ۱۳۸۸</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1388/10/larijani/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>استعفا از مدیریت انتشارات کاروان</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1388/10/resignation/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1388/10/resignation/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 13:31:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=551</guid>
		<description><![CDATA[قابل توجه دوستان و عزیزانی که درباره امور مربوط به انتشارات کاروان ایمیل هایی برای من ارسال می کنند.
من از بانیان انتشارات کاروان در سال ۱۳۷۶ بودم و از آن هنگام، تا سال ۱۳۸۸ به مدت ۱۲ سال مدیریت این انتشارات را بر عهده داشتم. در این ۱۲ سال به غیر از انتشار بیش از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>قابل توجه دوستان و عزیزانی که درباره امور مربوط به انتشارات کاروان ایمیل هایی برای من ارسال می کنند.</p>
<p>من از بانیان <a href="http://www.caravan.ir">انتشارات کاروان</a> در سال ۱۳۷۶ بودم و از آن هنگام، تا سال ۱۳۸۸ به مدت ۱۲ سال مدیریت این انتشارات را بر عهده داشتم. در این ۱۲ سال به غیر از انتشار بیش از ۲۵۰ عنوان کتاب در زمینه های ادبیات داستانی، فلسفه، کودکان و نوجوانان، آیین ها و اساطیر، مراجع، شعر و&#8230;، ۲۵ شماره نشریه فرهنگی هنری <em><a href="http://www.bfm.ir">جشن کتاب</a> </em>را منتشر کردیم (توقیف شد)، ۵ شماره نشریه<em> کامیاب</em> را منتشر کردیم (تعطیلش کردند)، پروژه انتشار کتاب های سخنگو را راه اندازی کردیم،<strong> پ<a href="http://www.paulocoelho.ir/Contents.aspx?id=2" target="_blank">ائولو کوئلیو</a></strong><a href="http://www.paulocoelho.ir/Contents.aspx?id=2" target="_blank"> را به ایران دعوت کردیم</a> (به عنوان اولین نویسنده مطرح غیرمسلمانی که بعد از انقلاب ۵۷ به ایران سفر می کرد)، چهار سال متوالی جایزه ادبی یلدا را اهدا کردیم، از معدود و اولین ناشران ایرانی بودیم که به معاهدات بین المللی کپی رایت احترام گذاشتیم، باشگاه کتاب راه انداختیم، و به هر حال سعی کردیم به سهم خودمان، هرکاری از دستمان برمی آمد برای خدمت به توسعه فرهنگی کشورمان انجام دهیم. این دوازده سال از زیباترین سال های زندگی من است و به لحظه لحظه اش افتخار می کنم. مهم ترین دستاورد این سال ها برای من، پیدا کردن بیشتر از یک میلیون دوست فارسی زبان در ایران و سراسر دنیا بود که قدم به قدم، با هم رشد کردیم و بالیدیم.</p>
<p>به هر حال، با توجه به اینکه چند ماه قبل برایم مسجل شد که فعلا بازگشت من به ایران با کرام الکاتبین است و علی رغم میل قلبی ام و عشق عمیقم به فرهنگ کشورمان، ناچارم در سرزمین دیگری زندگی کنم؛ دیگر امکان مدیریت بر انتشارات کاروان را ندارم. حدود چهار ماه قبل رسما از مدیریت انتشارات کاروان استعفا داده ام و دیگر در هیچ یک از امور انتشارات کاروان و تصمیم گیری های آن دخالتی ندارم. البته این استعفا از علاقه قلبی عمیق من به این انتشارات و تک تک دوستانی که در این دوازده سال افتخار همکاری با آن ها را داشته ام، نمی کاهد و امیدوارم کسانی که در این سال ها لطفی به من و انتشارات کاروان داشته اند، همچنان در کنار این انتشارات و زحمتکشانی بمانند که شبانه روز سعی دارند در گسترش فرهنگ مکتوب کشورمان سهمی ایفا کنند.</p>
<p>موفق باشید</p>
<p>آرش حجازی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1388/10/resignation/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ای جهانیان! تردید بس است! زمان عمل فرا رسیده!</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1388/10/timetoact/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1388/10/timetoact/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 19:10:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[احمدی نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[ندا آقاسلطان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=546</guid>
		<description><![CDATA[تکثیر این متن بدون دخل و تصرف در محتوا و واژگان آن آزاد است.
(متن انگلیسی را اینجا بخوانید)
(متن فرانسه را اینجا بخوانید)
صدها روزنامه در ایران توقیف شده؛ خبرنگاران بین المللی اخراج شده اند؛ صدها خبرنگار ایرانی در زندانند؛ اینترنت تقریباً از کار افتاده است؛ سیستم فیلتر پیچیده ارتباط میان مردم ایران و دنیا را قطع [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>تکثیر این متن بدون دخل و تصرف در محتوا و واژگان آن آزاد است.</div>
<div><a href="http://arashhejazi.com/en/2009/12/o-world-enough-hesitation-its-time-to-act/"><strong>(متن انگلیسی را اینجا بخوانید)</strong></a></div>
<div><a href="http://iranlibredemocratique.blogspot.com/2009/12/assez-dhesitation-il-est-temps-dagir.html"><strong>(متن فرانسه را اینجا بخوانید)</strong></a></div>
<div>صدها روزنامه در ایران توقیف شده؛ خبرنگاران بین المللی اخراج شده اند؛ صدها خبرنگار ایرانی در زندانند؛ اینترنت تقریباً از کار افتاده است؛ سیستم فیلتر پیچیده ارتباط میان مردم ایران و دنیا را قطع کرده است؛ پلیس مردم را در روز روشن در خیابان قتل عام می کند و سپس خود مردم را عامل خشونت می داند؛ دولت دروغ پشت دروغ عرضه می کند؛ تمامی گروه های اقلیت قومی و دینی از ظلم رسمی رنج می برند؛ زندانیان شکنجه شده اند، به آن ها تجاوز شده، کشته شده اند؛ شبه نظامیان بسیجی مردم غیرنظامی را در خیابان ها به گلوله می بندند؛ دانشجویان به خاطر اعتراض به استبداد از دانشگاه اخراج شده اند&#8230;</div>
<div>هنگامی که شما، مردم جهان، مشغول جشن گرفتن سال نو هستید و شادمانه عزیزانتان را در آغوش می کشید، هنگامی که با ترانه های کریسمس پایکوبی می کنید، جوانان ایرانی با موسیقی گلوله رقص مرگ می کنند و باتوم ها و گاز اشک آور را در آغوش می کشند. هنگامی که شما یکدیگر را در آغوش می فشرید و سال نو را به هم تبریک می گویید، مادران ایرانی اجازه ندارند بر فرزندانشان که وحشیانه زیر چرخ ماشین های پلیس به قتل رسیده اند، اشک بریزند. مردم ایران تنهایند، در هم شکسته اند، خسته اند، اما مصمم به پیشروی هستند.</div>
<div>
<p>فکر می کنید این موضوع به شما ربطی ندارد؟ فکر می کنید تنها باید به امور محلی خود بپردازید؟ فکر می کنید با گفتن چند کلمه در محکومیت این حوادث، در قبال مسئولیت جهانی خود در برابر حقوق بشر انجام مسئولیت کرده اید؟ آیا این همان شهروندی جهانی است که موعظه می کنید؟</p>
<p>این دولت، خطرناک ترین دولت جهان است. اگر تردید کنید، خواهید دید که این دولتِ ریشه در دروغ، فرزندان خود شما را نابود خواهد کرد. چه انتظاری دارید؟ فکر می کنید دولتی تمامیت خواه که به فرزندان خود هم رحم نمی کند، بر مردم شما ترحم خواهد کرد؟ فکر می کنید این وحش آرام می ماند و نظاره می کند؟ در خطایید! اگر تردید کنید، خواهید دید.</p></div>
<div>مردم ایران با گلوهای دریده و از راه آخرین بارقه حیات در چشمان ندا سخن گفته اند؛ عهد خود را با خون خود بر سنگفرش های خیابان نوشته اند: می خواهد شهروند جهان باشند، از تروریسم، استبداد، دروغ، جنگ، سلاح هسته ای متنفرند&#8230; و به جزای زبان گشودن خود، به وحشیانه ترین مرگ ها جان داده اند. چرا خاموش نظاره می کنید؟ فکر می کنید در امانید؟ فکر می کنید این سرطان به مرزهای ایران محدود خواهد ماند؟ فکر می کنید چنگال متعفن این پیک مرگ به شما نمی رسد؟ در خطایید. اگر تردید کنید، خواهید دید.</div>
<div>زمان عمل است. مردم ایران دارند غرق می شوند. دروغ های دولت ایران را باور نکنید. این دولتی که وحشی گری های خود را انکار می کند، همانی است که هولوکاست را انکار می کند، ادعا می کند در ایران همجنس گرا نیست، که ندا آقاسلطان به دست سیا و سرویس مخفی انگلیس و بی بی سی کشته شد، و در ایران آزادی مطبوعات وجود دارد.</div>
<div>چگونه عمل کنید؟ ما خشونت نمی خواهیم. این دولت در آستانه سقوط است. فقط از آن حمایت نکنید. این دولت ایران را به رسمیت نشناسید. با آن ها مذاکره نکنید &#8212; چگونه مذاکره با کسی که جز دروغ نمی گوید و هر عهدی را می شکند، ثمری خواهد داشت؟ فریب دروغ های آنان را نخورید. سفیران و دیپلمات هایشان را اخراج کنید. با پشتیبانی از آینده ایران هیچ چیز را از دست نمی دهید و همه چیز به دست می آورید. اگر تردید کنید، ماشین اهریمنی این دولت پوسیده شما را هم زیر خواهد گرفت. اگر تردید کنید، بر گور فرزندان خود خواهید گریست.</div>
<p>زمان عمل است. اگر تردید کنید، زمانی که پشیمان شوید، دیگر دیر شده است.</p>
<p>آرش حجازی</p>
<p>۳۰ دسامبر ۲۰۰۹</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1388/10/timetoact/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خواسته های خود را از یاد نبریم. نگذاریم خشم منطق ما را کور کند.</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1388/10/iran-turmoil-01/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1388/10/iran-turmoil-01/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 15:35:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته های مردم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=543</guid>
		<description><![CDATA[آرش حجازی ـ ۸ دی ماه ۱۳۸۸
خطاب این یادداشتم هم سردمداران نظام جمهوری اسلامی ایران است و هم مردمی که هفت ماه است برای احیای حقی قانونی، حق مشارکت در انتخاباتی سالم، دست از جان شسته‌اند.
چه چیز منجر به مشارکت عظیم و بی‌سابقه‌ی مردم ایران در انتخابات خرداد ماه ۱۳۸۸ شد؟ شعارهای میرحسین موسوی چه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آرش حجازی ـ ۸ دی ماه ۱۳۸۸</p>
<p>خطاب این یادداشتم هم سردمداران نظام جمهوری اسلامی ایران است و هم مردمی که هفت ماه است برای احیای حقی قانونی، حق مشارکت در انتخاباتی سالم، دست از جان شسته‌اند.</p>
<p>چه چیز منجر به مشارکت عظیم و بی‌سابقه‌ی مردم ایران در انتخابات خرداد ماه ۱۳۸۸ شد؟ شعارهای میرحسین موسوی چه بود که میلیون‌ها نفر را به وجد آورد و حتی کسانی را که سال‌ها بود از مشارکت در انتخابات سر باز می‌زدند، به پای صندوق‌های رأی کشاند؟ پس از انتخابات، چه عاملی میلیون‌ها نفر را در روز ۲۵ خردادماه ۱۳۸۸ به خیابان آزادی کشاند؟</p>
<p>و چرا در برابر تظاهرات مسالمت‌آمیز مردم در تقاضای ابطال و برگزاری مجدد انتخابات، جوانان کشورمان را به خاک و خون کشیدند؟</p>
<p>اگر حاکمیت ایران در برابر راهپیمایی تاریخی ۲۵ خرداد ۱۳۸۸، روشی قانونمند در پیش می‌گرفت، کار به اینجا نمی‌رسید که تهران عزیزمان به میدان جنگ مبدل شود. اما حاکمیت، با حرکات نسنجیده‌ی خود و با دست‌کم گرفتن قدرت عظیم بغض انباشته‌ی یک ملت، فقط خشم ملتی را رها کرد که در پاسخ پرسش ساده و قانونی خود «رأی من کجاست؟» اجساد فرزندانش را تحویل گرفت. آن روز که سینه‌ی ندا آقاسلطان را شکافتند، آن روز که امیر جوادی‌فر و روح‌الامینی و جوانان بی‌گناه دیگر را در زندان کشتند، آن روز که دادگاه‌های نمایشی برگزار کردند و فیلمنامه‌ی نخ‌نمای اعتراف‌گیری را از سر گرفتند، شاید باور نمی‌کردند که نسل تازه‌ای در ایران روییده که به لطف سال‌ها سرکوب، بر این باور است که چیزی برای از دست دادن ندارد.</p>
<p>همه‌چیز از آنجا آغاز شد که رئیس‌جمهور دولت نهم، محمود احمدی‌نژاد، با شعارهای مردم‌پسندانه بر سر کار آمد، اما در پایان چهار سال، از هرآنچه در این سی سال به دست آمده بود، ویرانه‌ای بیش به جا نگذاشت. صنایع داخلی ورشکست شدند، آمار بیکاری به اوج رسید، خفقان و سانسور نفس تمام اهل فرهنگ و هنر را برید، وضعیت معیشتی مردم رو به وخامت گذاشت، تورم اقشار کم‌درامد را فلج کرد، روابط رو به بهبود ایران با کشورهای دیگر جهان به خصومت مبدل شد، و تمام این‌ها در هنگامی که ایران به بالاترین درامدهای نفتی خود در تاریخ دست یافته بود.</p>
<p>مردم ابله نبودند، مردم واقعیت را می‌دیدند، و عزم مردم برای ایجاد تغییر زمانی جزم شد که در برابر تمامی این نابسامانی‌ها و ویرانی‌ها، با دروغ‌های دولتی روبه‌رو شدند که همه‌ی این واقعیت‌های چون روز روشن را انکار می‌کرد و بر این گمان بود که با در دست داشتن رسانه‌ی ملی و سرکوب رسانه‌های مستقل، می‌تواند واقعیت را قلب کند.</p>
<p>شکاف میان مردم و حاکمیت روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شد. سؤال‌ها و درخواست‌های نهادها و تشکل‌های قانونی غیردولتی با بی‌تفاوتی دولت روبه‌رو می‌شد. در پایان دوره‌ی چهارساله‌ی دولت نهم، عملاً تمام ارتباطات میان مردم و نهادهایشان با دولت و حاکمیت قطع شده بود.</p>
<p>در این هنگام بود که در انتخابات دولت دهم، میرحسین موسوی سعی کرد به مردم بگوید که برقراری دوباره‌ی این اعتماد ممکن است. گفت همین قانون اساسی جمهوری اسلامی، ظرفیت‌های تحقق‌نیافته‌ای دارد که می‌تواند در مسیر سعادت و اعتمادسازی میان حاکمیت و ملت و ترمیم رابطه‌های گسسته‌ی ملت و دولت به کار گرفته شود.</p>
<p>مردم به او اعتماد کردند. موسوی شد ملجأ مردم برای نجات از افسردگی و غبار مرگی که بر روحشان نشسته بود.</p>
<p>در انتخابات تقلب شد. دروغی دیگر بر انبوه دروغ‌های دولت نهم افزوده شد. مردم منتظر ماندند تا ببینند حاکمیت در قبال این دروغ عظیم چه واکنشی نشان می‌دهد. احمدی‌نژاد آن‌ها را خس و خاشاک خواند. نیروهای شبه‌نظامی لجام‌گسیخته به خوابگاه دانشجویان ریختند و پنج نفر دانشجو را در خوابگاهشان کشتند. نیروهای پلیس به خانه‌های منتقدان دولت ریختند و بدون توجیه قانونی، صدها نفر را بازداشت کردند.</p>
<p>به اذعان شهرداری تهران، روز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸، سه میلیون نفر فقط در شهر تهران در راهپیمایی عظیمی شرکت کردند تا اعلام کنند که خس و خاشاک نیستند، تا اعلام کنند که نتیجه‌ی انتخابات را دروغ می‌دانند.</p>
<p>نیروهای مسلح در آن روز هشت نفر از مردم را که خواهان ابطال انتخابات بودند، کشتند.</p>
<p>مردم روز ۲۶ خرداد، راهپیمایی سکوتی از میدان هفت تیر تا میدان انقلاب برگزار کردند و در آن تنها دو انگشت خود را به نشانه‌ی امید به پیروزی بالا گرفتند. همه معتقد بودند که حاکمیت با دیدن این حجم مردم، می‌پذیرد که نسبت بالایی از مردم ایران به نتایج انتخابات اعتراض دارند، به عنوان نماینده‌ی ملت، حق قانونی آن‌ها را برای اعتراض به رسمیت می‌شناسد و برای ایجاد دوباره‌ی اعتماد میان مردم و حاکمیت، انتخابات را باطل می‌کند. مردم همه چشم به حاکمیت دوخته بودند، با امیدی پرفروغ به آشتی و احقاق حق خود.</p>
<p>اما حاکمیت اعلام کرد که انتخابات هیچ خدشه‌ای نداشته و روز شنبه ۳۰ خرداد، بیشتر از ۳۰ نفر از جوانان معترض، از جمله ندا آقاسلطان، به خاک و خون کشیده شدند و ۴۰۰۰ نفر بدون حکم قضایی دستگیر و به نقاط نامعلومی منتقل شدند. خانواده‌ها از فرزندانشان بی‌خبر بودند. تصویر مرگ خونین ندا جهان را درنوردید و دل‌های میلیون‌ها نفر را در سراسر جهان به درد آورد.</p>
<p>حاکمیت اعلام کرد که ندا آقاسلطان زنده است و مرگ او سناریویی بیش نیست. دروغی دیگر بر دروغ‌ها افزوده شد.</p>
<p>ثابت شد که ندا آقاسلطان زنده نیست و به راستی به دست نیروهای خودسر شبه‌نظامی کشته شده است.</p>
<p>حاکمیت اعلام کرد حالا که دیگر نمی‌تواند ادعا کند ندا زنده است، پس به دست نیروهای خارجی کشته شده است.</p>
<p>دروغی دیگر بر دروغ‌ها افزوده شد.</p>
<p>جسد سهراب اعرابی به خانواده‌اش تحویل شد.</p>
<p>جسد اشکان سهرابی به خانواده‌اش تحویل شد.</p>
<p>حتی اجازه ندادند خانواده‌های داغدار بر مرگ عزیزانشان بگریند.</p>
<p>بر ملا شدن مرگ محسن روح‌الامینی، شایعه‌های شکنجه و قتل را در زندان کهریزک ثابت کرد. همه چشم به حاکمیت و قوه‌ی قضائیه دوختند تا ببینند آیا هنوز اثری از عدالت بر جای مانده؟</p>
<p>اعلام شد که روح‌الامینی بر اثر مننژیت درگذشته است. دروغی دیگر شکاف پیشاپیش ژرف میان مردم و حاکمیت را گستراند. و به جای محاکمه‌ی آنانی که جوانان بی‌پناه زندانی را کشته بودند، محاکمات نمایشی کسانی برگزار شد که حتی از جنبش‌های خیابانی مردم خبر نداشتند.</p>
<p>آیت‌الله منتظری درگذشت. صدها هزار نفر در خاکسپاری او شرکت کردند. برگزاری مراسم برای این مرجع تقلید شیعه ممنوع شد.</p>
<p>و عاشورا&#8230; روز عاشورا، مردم را دوباره به خاک و خون کشیدند و بار دیگر آن‌ها را اغتشاشگر خواندند. این بار، بعد از هفت ماه جنبش عدم خشونت، مردم اختیار بر خشم خود از دست دادند&#8230; و این دور و تسلسل ادامه خواهد یافت.</p>
<p>آن قانون اساسی که موسوی از آن سخن می‌گفت، هنوز همان قانون اساسی است.</p>
<p>یک دروغ به صدها دروغ انجامیده است، راهی نمانده است جز از میان برداشتن دروغ اولیه و مادر دروغ‌های بعدی. آنچه مردم به دنبالش هستند، همان است که در روز ۲۵ خرداد می‌خواستند؛ هرچند حرکات نسنجیده‌ی حاکمیت باعث شده که خشم مردم زبانه بکشد و خواسته‌های دیگری هم مطرح کنند. برای جلوگیری از خشونت و جنگ خیابانی، خواسته‌های به‌حق نباید فراموش شود. هر تغییر دیگری تنها با حرکت تدریجی میسر است. هر هدف بزرگی دست‌یافتنی است، اگر به هدف‌های کوچک تقسیم شود.</p>
<p>هنوز فرصتی برای ترمیم زخم‌ها وجود دارد، با:</p>
<ol>
<li>ابطال انتخابات و برگزاری مجدد آن.</li>
<li>معرفی و محاکمه‌ی جانیان خودسری که چه در زندان‌ها و چه در خیابان‌ها ده‌ها نفر از معترضان مسالمت‌جو و غیرمسلح را به قتل رساندند.</li>
<li>آزادی تمامی زندانیان و بازداشت‌شدگانی که صرفاً به دلیل اعتراض به نتایج انتخابات، ماه‌هاست بلاتکلیف هستند.</li>
</ol>
<p>این خواسته‌ها تحقق‌یافتنی است. در یادداشت‌های بعدی به روش‌های تحقق این خواسته می‌پردازم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1388/10/iran-turmoil-01/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کارت شناسایی و فیلم ضارب احتمالی ندا آقاسلطان</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1388/09/neda-shooter/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1388/09/neda-shooter/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 22:30:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=535</guid>
		<description><![CDATA[در بخش نظرات چند نفر از دوستان اشاره کرده بودند که کارت شناسایی ضارب احتمالی ندا را هنوز ندیده اند. پستی را که روز ۱۹ ژوییه ۲۰۰۹ در وبلاگ موقتم آورده بودم برای اطلاع این دوستان دوباره در اینجا می آورم. برای دیدن فیلم می توانید به این لینک مراجعه کنید.

امروز تصویر دو کارت در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در بخش نظرات چند نفر از دوستان اشاره کرده بودند که کارت شناسایی ضارب احتمالی ندا را هنوز ندیده اند. پستی را که روز ۱۹ ژوییه ۲۰۰۹ در <a href="http://arashhejazi.blogspot.com/search?updated-max=2009-07-25T00%3A09%3A00%2B01%3A00&amp;max-results=7">وبلاگ موقتم</a> آورده بودم برای اطلاع این دوستان دوباره در اینجا می آورم. برای دیدن فیلم می توانید به <strong><a href="http://arashhejazi.com/1388/07/neda-alleged-shooter/">این لینک</a> </strong>مراجعه کنید.</p>
<blockquote>
<div style="text-align: right;">امروز تصویر دو کارت در اینترنت منتشر شد که به ضارب ندا آقاسلطان نسبت داده شده است.<a href="http://4.bp.blogspot.com/_xh-Kjoe6Jb8/SmNOCU1B5CI/AAAAAAAAAAw/FQb-efq_6SI/s1600-h/Neda%27s+Shooter+ID+Card+-+Abbas+Kargar+Javid+1.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5360213783358858274" style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 320px; height: 247px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_xh-Kjoe6Jb8/SmNOCU1B5CI/AAAAAAAAAAw/FQb-efq_6SI/s320/Neda%27s+Shooter+ID+Card+-+Abbas+Kargar+Javid+1.jpg" border="0" alt="" /></a><br />
<a href="http://4.bp.blogspot.com/_xh-Kjoe6Jb8/SmNOIFwGUVI/AAAAAAAAAA4/sPGcsl4A1dY/s1600-h/Neda%27s+Shooter+ID+Card+-+Abbas+Kargar+Javid+2.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5360213882390860114" style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 320px; height: 206px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_xh-Kjoe6Jb8/SmNOIFwGUVI/AAAAAAAAAA4/sPGcsl4A1dY/s320/Neda%27s+Shooter+ID+Card+-+Abbas+Kargar+Javid+2.jpg" border="0" alt="" /></a></div>
<p>در اینجا تایید می کنم که تصویر فردی که در این کارت قرار دارد، کاملا با مشخصاتی که من از فردی در ذهن دارم که مردم دقایقی بعد از مضروب شدن ندا گرفتند، و فریاد می زد: &#8220;نمی خواستم بکشمش&#8221;، تطبیق می کند. البته در آن روز ریشش را زده بود، ولی سبیلش را داشت.<br />
اما برای اینکه صد در صد مطمئن بشویم و احیانا فرد بی گناهی در مظان اتهام قرار نگیرد، لازم است نشانه دیگری را هم روی این فرد بررسی کنیم.</p>
<div style="text-align: left;">
<div style="text-align: right; font-weight: bold;">از آنجا که مردم بعد از اینکه ضارب را گرفتند، پیراهنش را از تنش بیرون آوردند، بر پشت ضارب چند داغ زخم قدیمی دیدم. این داغ ها شبیه جای زخمی بود که در اثر برش با شیء تیز ایجاد می شود.</div>
</div>
</blockquote>
<blockquote><p>لطفا توجه بفرمایید. من فقط صاحب عکس را شناسایی کرده ام. مشخصات فردی او را نمی توانم تایید کنم. ضمنا احتمال خطاهای فردی را ندیده نگیرید.<br />
امیدوارم این اطلاعات به اجرای قانونی عدالت کمک کند و همین جا هم وطنانم را به پرهیز از هرگونه خشونتی دعوت می کنم. این اطلاعات به قدری هست که به دستگیر کردن این فرد کمک کند. مابقی اش را اجازه بدهید قانون ادامه بدهد. این فرد حق دارد از امتیاز داشتن وکیل برخوردار باشد و از خودش دفاع کند. مردم اگر قانون را در دست خودشان بگیرند، تر و خشک با هم می سوزند.<br />
باز هم تأکید می کنم، مبادا بگذارید خشم، شرافتتان را لکه دار کند.<br />
به امید روزهای بهتر<br />
آرش حجازی</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1388/09/neda-shooter/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خدایا اینان را ببخش، چرا که نمی دانند چه می کنند</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1388/09/forgive/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1388/09/forgive/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 14:37:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=522</guid>
		<description><![CDATA[وَ مـَنْ یـَکـْسـِبْ خـَطـیـئَةً اَوْ اِثـْمـاً ثـُمَّ یـَرْمِ بـِهِ بـِریـئاً فـَقـَدِ احـْتـَمـَلَ بـُهـْتـانـاً وَ اِثـْمـاً مُبیناً (نساء-۱۱۲)
هـر کـس خطا یا گناهى مرتکب شود، سپس آن را به بى گناهى نسبت دهد، بهتان و گناه آشکارى را به گردن گرفته است.
سه هفته پیش، عده‌ای خانم بسیجی در برابر سفارت بریتانیا در ایران تجمع کردند و خواستار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>وَ مـَنْ یـَکـْسـِبْ خـَطـیـئَةً اَوْ اِثـْمـاً ثـُمَّ یـَرْمِ بـِهِ بـِریـئاً فـَقـَدِ احـْتـَمـَلَ بـُهـْتـانـاً وَ اِثـْمـاً مُبیناً (نساء-۱۱۲)<br />
هـر کـس خطا یا گناهى مرتکب شود، سپس آن را به بى گناهى نسبت دهد، بهتان و گناه آشکارى را به گردن گرفته است.</strong></p>
<p>سه هفته پیش، عده‌ای خانم بسیجی در برابر سفارت بریتانیا در ایران تجمع کردند و خواستار استرداد من به ایران شدند. در بامداد خبرگزاری‌ها اعلام کردند که این خانم‌ها خواستار استرداد من به ایران به عنوان «شاهد قتل ندا» هستند؛ اما بعدازظهر این عنوان به «قاتل ندا» تغییر یافت. از آنجا که من هرگز در ماجرای ندا به دنبال مسائل شخصی نبوده‌ام، ترجیح دادم سکوت کنم. اما ماجرا به اینجا ختم نشد. چند روز پیش، عده‌ای «دانشجو»ی بسیجی بار دیگر در برابر سفارت بریتانیا نمایش مضحک و توهین‌آمیزی را اجرا کردند و در آن نه به جزای گناه بهتانی که به گردن می‌گرفتند فکر کردند و نه به سنت ما در حفظ حرمت درگذشتگان و نه به دل داغدیده‌ی خانواده‌اش. در مورد قضایای مربوط به ندا بارها حرف زده‌ام و مدت‌ها پیش به موضع خودم اشاره کرده‌ام. در آن روز شوم، من تنها شاهد قتل ندا نبودم و ده‌ها نفر دیگر آنجا حضور داشتند. من تنها شاهدی بودم که لب به سخن باز کردم و در زمان موعود، شهود دیگر بر حقیقت گفته‌های من گواه خواهند داد، همان طور که تا به حال با ارسال فیلم های آن روز و عکس های کارت شناسایی ضارب احتمالی، به روشن شدن حقیقت کمک کرده اند. بنابراین در اینجا هم پاسخی برای این فریب‌خوردگان ندارم و کاری از دستم برنمی‌آید جز آنکه دعا کنم: «خدایا اینان را ببخش، چرا که نمی‌دانند چه می‌کنند.»<br />
در مورد این ماجرا حرف تازه‌ای ندارم جز آنچه در بیانیه‌ام در روز ۱۱ تیر ماه ۱۳۸۸ گفته ام، که برای یادآوری دوباره در زیر می‌آورم. شاید وقت آن باشد که قوه‌ی قضاییه سرانجام وارد عمل شود و با مجازات عاملین واقعی قتل این دختر بی‌گناه و قربانیان بی‌گناه دیگرِ وقایع پس از انتخابات، مانع این حرکات شنیع، سخیف و توهین‌آمیز شود. هیچ کس در جهان فریب این دروغ‌ها، افتراها و بهتان‌ها را نمی‌خورد. البته طبیعی است، وقتی من یکی از نیروهای بسیج را مسئول مرگ ندا معرفی می‌کنم، باید انتظار داشته باشم که بسیج برآشوبد و سعی کند با قربانی کردن من، بر جنایات متعددی که در شش ماه گذشته مرتکب شده است، سرپوش بگذارد. بنابراین، با توجه به اینکه بسیاری از شهود جنایت‌های رخ داده در شش ماه گذشته به سرنوشت‌های هولناکی دچار شده‌اند، بد نیست قبل از تکرار بیانیه‌ام، همین جا اعلام کنم که در کمال سلامت جسمانی هستم، امید به زندگی و آینده دارم و تحت هیچ شرایطی قصد ندارم دست به خودکشی بزنم. بنابراین، هر اتفاقی برای من بیفتد، مسئولیت مستقیم آن با دولت جمهوری اسلامی ایران خواهد بود.</p>
<blockquote><p><strong>یادداشتی برای نسل های آینده</strong><br />
هراس من،<br />
باری،<br />
همه از مردن در سرزمینی‌ست<br />
که مزدگور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد<br />
احمد شاملو<br />
بعد از مصاحبه‌ام در روز ۴ تیر ماه ۱۳۸۸ (۲۵ ژوئن ۲۰۰۹) با بی‌بی‌سی درباره‌ی مشاهدات شخصی‌ام در مورد قتل وحشیانه‌ی ندا آقاسلطان، روز دهم تیرماه در اخبار خواندم که حکمی برای دستگیری من از سوی دولت ایران صادر شده است.<br />
همان‌طور که در مصاحبه‌ام گفتم، انتظار چنین حرکت مذبوحانه‌ای برای کتمان حقیقت در برابر این جنایت بی‌رحمانه از طرف دولتی می‌رفت که بنیادش بر دروغ و ظلم است. در این مصاحبه پیش‌بینی کردم که گفته‌های مرا کتمان می کنند. که اتهامات بسیاری را متوجه من خواهند کرد. این دولت، به جای آنکه بکوشد قاتلان اصلی این دختر معصوم و ده‌ها قربانی دیگر را پیدا کند و مسئولیت بی‌کفایتی خود را بپذیرد، سعی دارد هر فرد، کشور یا نهاد دیگری را که هیچ خطایی مرتکب نشده، مقصر بشمارد.<br />
خانواده و دوستان مرا در ایران، که هیچ ارتباطی با این ماجرا ندارند، تحت فشار گذاشته‌اند. پدر ۷۰ ساله‌ام را که استاد دانشگاه و چهره‌ی ماندگار است، احضار کرده‌اند بی‌آنکه هیچ دخالتی در این ماجراها داشته باشد.<br />
من فقط کاری را کردم که هر انسان شریفی در چنین شرایطی انجام می‌داد. سعی کردم یک قربانی را نجات بدهم و آنگاه که حقایق مرگش را رسانه‌های دولتی ایران مخدوش می‌کردند، بر آنچه شاهدش بودم شهادت دادم.<br />
چنان زیسته‌ام که هرگز دچار ندامت نشوم. من از نخستین پزشکانی بودم که در فاجعه‌ی هولناک زلزله‌‌ی بم به آن شهر رفتم، فقط برای آنکه در کنار قربانیان معصومی باشم که در آستانه‌ی از دست دادن امیدشان بودند.<br />
این بار، در کنار قربانی معصوم دیگری بودم، کاملاً برحسب تصادف، بدون آنکه تصوری داشته باشم که وارد چه ماجرایی می‌شوم. اما این بار، این قربانی را بلایای طبیعی نکشت. آز و شهوت قدرت بود که خون او را ریخت.<br />
من نویسنده هم هستم، و اگر داستان‌ها، مقالات و گفته‌های مرا بخوانید، پی می‌برید که همواره از حقوق بشر دفاع کرده‌ام و همواره بهایش را پرداخته‌ام.<br />
همواره کوشیده‌ام زندگی‌ صادقانه و شریفی داشته باشم و هرگز به ارزش‌هایم خیانت نکرده‌ام.<br />
بر این باورم که آنچه برای نجات جان ندا و بعد گفتن ماجرایش انجام دادم، کار درستی بود. اعتقاد دارم که خدا پروردگار شجاعان است. ایمان دارم که حقیقت ما را آزاد خواهد کرد. همه‌کارم را مطابق وجدانم انجام داده‌ام و اگر باید بهایی برایش بپردازم، چنین باد. اما این حق را دارم که از شرافت و صداقتم دفاع کنم.<br />
به پروردگار که شاهد من است و به شرافتم سوگند یاد می‌کنم که فقط و فقط حقیقت را درباره‌ی مشاهداتم گفتم.<br />
انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران بر عهدی بنیان گذارده شد که امروز مردم ایران همچنان به آن پایبندند. ملجاء مردم در هنگام نبرد علیه استبداد رژیم گذشته همین ایمان بود، و نیز هنگامی که خون‌های بسیاری را فدا کردند تا در برابر تهدید خارجی از سوی مستبدی دیگر که با مشت آهنین بر عراق حکومت می‌کرد، از سرزمینشان دفاع کنند.<br />
لیک، این دروغ تمامی ادعاهای این دولت مشخص را زیر سؤال می‌برد؛ این دولت که تاریخ جنگ جهانی دوم را مخدوش کرده، که ادعا می‌کند آزادی بیان در ایران جاری است، ادعا می‌کند که در زندان‌های ایران زندانی سیاسی نیست، مدعی است که هیچ سانسوری بر کتاب‌ها، اطلاعات، رسانه‌ها و مطبوعات ایران اعمال نمی‌شود، و وانمود می‌کند به حقوق شهروندی از جمله حق تجمع، حق اعتراض و حقوق برابر برای شهروندان ایران، فارغ از جنس و نژاد و دین احترام می‌گذارد.<br />
در بیست روز گذشته اما، جهان کذب بودن تمامی این ادعاها را از راه چشم‌های اشکبار ایرانیان دلاور دیده است. مطمئنم جهان هرگز این دروغ تازه را باور نخواهد کرد و درک می‌کند که این پزشک، نویسنده و ناشر، کاری نکرده است جز عمل به حکم وجدانش در شتافتن به یاری کسانی که به یاری نیاز داشتند، و بازگفتن حقیقت.<br />
ندا تنها کسی نبود که در این غوغا به خاک افتاد. آیا تمامی آن کسانی که بی‌گناه به قتل رسیدند، قربانیان توطئه‌ی جهانی بوده‌اند؟ چرا قاتلان قربانیان دیگر تحت تعقیب قرار نمی‌گیرند؟ یا شاید باید بی‌کفایتی و بی‌تفاوتی غیرنظامیان مسلحی را مسئول دانست که نتوانستند خردمندانه اعتراضات قانونی شهروندان ایرانی را نسبت به بی‌عدالتی برتابند.<br />
من فقط یک شاهدم. چرا باید به جای قاتل، شاهد تحت تعقیب قرار گیرد؟ آیا خون کافی ریخته نشده؟ آیا باید از ترس در برابر این جنایت هولناک ساکت می‌ماندم؟ آیا این پیامی است که قصد داریم برای نسل‌های آینده‌مان به جا بگذاریم؟<br />
بر این باورم که هیچ شهروند جهانی از پشتیبانی من و هزاران ایرانی دیگری دست نخواهد کشید که کتک خوردند، زندانی شدند، تحت تعقیب قرار گرفتند و به خاک و خون کشیده شدند، فقط برای اینکه می‌خواستند ملتی آزاد باشند و در مسیر برکت و عدالت به جهان بپیوندند و در این راه دیگران را در فرهنگ غنی و تاریخ لبالب از دلاوری‌شان سهیم کنند.<br />
بر خود می‌بالم که بخشی از این حرکت باشم. کاری را کرده‌ام که هر انسان شریفی انجام می‌داد، و به این دلیل مورد تهدید قرار گرفته‌ام. درست همان‌گونه که تمامی این شهدا کاری را کردند که هر جان آزاده‌ای انجام می‌داد، و به همین خاطر به قتل رسیدند؛ به دست نفرت سیاهی نسبت به هرآنچه این شهدا به پایش ایستاده بودند: آزادی، راستی، و عدالت.<br />
آرش حجازی<br />
۱۱ تیرماه ۱۳۸۸<br />
۲ ژوئیه ۲۰۰۹</p></blockquote>
<p><strong>و چند سؤال دیگر:</strong><br />
۱٫    این گمگشتگانی که به اجرای این نمایش‌های نازل و بی‌بنیان می‌پردازند، چگونه قتل دیگرانی را توجیه می‌کنند که روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، همزمان با ندا آقاسلطان کشته شدند؟ بنا به اطلاعات ارائه شده به مجلس شورای اسلامی، می‌دانیم که تقریباً همزمان با ندا، اشکان سهرابی گلوله خورد، مغز سیدرضا طباطبایی با گلوله‌ای داغ متلاشی شد و مغز ابوالفضل عبداللهی با گلوله‌ی دیگر، تیری پیشانی محسن حدادی را شکافت، تیر دیگری کمر واحد اکبری را درید، تیری قلب مسعود هاشم‌زاده را و تیری بر چشم ایمان هاشمی نشست. نادر ناصری، فرزاد جشنی، کاوه علی‌پور، حامد بشارتی، بابک سپهر، تینا سودی، مریم مهرآذین، داود صدری، پور کاوه علی، میلاد یزدان‌پناه و علی فتحعلیان هم از قربانیان دیگر آن روز بودند.<br />
۲٫    در مورد کشته‌شدگان روزهای دیگر و قربانیانی که در وقایع بعد از انتخابات ناپدید شدند و اجسادشان به تدریج به خانواده‌هایشان تحویل شد یا هنوز مفقود هستند، چه اقدامی انجام شده است؟ به جز انکار و بهتان، آیا اقدامی عملی از سوی قوه‌ی قضاییه برای شناسایی قاتلین این بی‌گناهان انجام شده است؟ سرنوشت پیگیری مرگ اینان چه شد؟ کیانوش آسا، سهراب اعرابی، امیرحسین طوفان‌پور، یعقوب بروایه، بهزاد مهاجر، ترانه موسوی، امیر جوادی‌فر، مصطفی غنیان، رامین قهرمانی، محسن روح‌الامینی، علیرضا افتخاری، فاطمه سمسارپور، محمدجواد پرنداخ، محمود رئیسی نجفی، حمید مداح شورجه، مهدی کرمی، میثم عبادی، ناصر امیرنژاد، پریسا کلی، محمد کامرانی، مصطفی کیارستمی، حسین اخترزند، مسعود خسروی، عباس دیسناد، رامین رمضانی، سعید عباسی‌فر گلچینی، علی فتحعلیان، هادی فلاح‌منش، احمد کارگر نجاتی، بهزاد مهاجر، احمد نعیم‌آبادی، مبینا احترامی، ندا اسدی، سعید اسماعیلی، مرادآقاسی، حسین اکبری، محسن انتظامی، محسن ایمانی، فاطمه براتی، محمدحسین برزگر، جعفر بروایه، سرور برومند، بهمن جنابی، شلیر خضری، فاطمه رجب‌پور، فهیمه سلحشور، حسن شاپوری، علی شاهدی، کسری شرفی، کامبیز شعاعی، وحیدرضا طباطبایی، حسین طهماسبی، سالار طهماسبی، میثم عبادی، حمید عراقی، رضا فتاحی، ایمان نمازی، محمد نیکزادی.</p>
<p>یا حق</p>
<p>آرش حجازی</p>
<p>۱۵ آذر ماه ۱۳۸۸</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1388/09/forgive/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>43</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تأملاتی بر هنر داستان نویسی: جلسه ۹ / خلق اجزای جهان داستانی: خلق دنیاها</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1388/08/storywriting00/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1388/08/storywriting00/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 16:13:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرش حجازی]]></category>
		<category><![CDATA[آموزش داستان نویسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=517</guid>
		<description><![CDATA[۱٫ دنیای عادی
شکل دادن دنیای شخصیت ها (دنیاسازی) یا محیطی که قهرمان و حریف در آن  به سر می‌برند، بسیار مهم است. اما هر داستان – به نوعی – سفری است که قهرمان را از یک دنیای عادی به دنیایی غیرعادی می‌برد. بنابراین، دنیاسازی جزئی اساسی و ضروری در تمام داستان‌هاست، فارغ از ژانری که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>۱٫ دنیای عادی</strong></p>
<p>شکل دادن دنیای شخصیت ها (دنیاسازی) یا محیطی که قهرمان و حریف در آن  به سر می‌برند، بسیار مهم است. اما هر داستان – به نوعی – سفری است که قهرمان را از یک دنیای عادی به دنیایی غیرعادی می‌برد. بنابراین، دنیاسازی جزئی اساسی و ضروری در تمام داستان‌هاست، فارغ از ژانری که در آن قرار می‌گیرند.</p>
<p>دنیاسازی را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد.  بخش اول دنیای عادی و معمولی است، و بخش دوم، دنیای غیرعادی و غریب است.</p>
<p>در این مرحله، جزئیات دنیای عادی رمان خود را شکل می‌دهید.</p>
<p><strong>دنیای عادی چیست؟</strong></p>
<p>دنیای عادی، معمولاً همان دنیایی است که من و شما در آن ساکنیم. البته این قاعده استثناهایی هم دارد. گاهی، دنیای عادی می‌تواند برای خواننده کاملاً نامعمول و ناآشنا باشد، مثل داستان‌های علمی تخیلی. در جنگ ستارگان، دنیای عادی قهرمان (لوک)، سیاره ای به نام تاتوئین است که دو خورشید دارد!</p>
<p>هر تصمیمی که بگیرید، دنیای عادی، دنیایی است که شخصیت اصلی داستان، کار خود را از آن جا شروع می‌کند. ممکن است این دنیا، یک دنیای مادی نباشد. ممکن است یک وضعیت آشنا باشد، یا شرایطی معمولی، و یا حتا وضعیت ذهنی عادی. قهرمان موقعی در این دنیاست که در حال انجام فعالیت‌های معمول و روزمره، و تعامل‌های معمول با مردم عادی ساکن این دنیا است. هرچند این دنیا به اندازه‌ی دنیای غیرعادی مورد توجه رمان قرار نمی گیرد، باید کمی وقت صرف توصیف جزئیات آن کنید، حتا اگر شده به خاطر ایجاد تضاد با فضای دنیای غیرعادی.</p>
<p>مثال</p>
<p>در این جا نمونه‌هایی از دنیاهای عادی در آثار کلاسیک می‌آوریم:</p>
<ul>
<li>اتاق کار شرلوک هولمز در خانه‌ی شماره‌یb  ۲۲۱  در خیابان بیکر.</li>
<li>اتاقی که هملت در آن، در میان دوستانش حضور دارد.</li>
<li>خانه‌ی خواهر پیپ در<em> آرزوهای بزرگ</em>.</li>
<li>کانزاس در <em>جادوگر سرزمین اوز</em>.</li>
<li>سیاره‌ی تاتوئین در <em>جنگ ستارگان</em></li>
<li>سیستان و زابل برای رستم.</li>
<li>خانه‌ی آقای <strong>ک </strong>در <em>محاکمه</em>، اثر کافکا</li>
<li>خانه‌ی خاله‌ی هری پاتر</li>
<li>وضعیت ذهنی هری هالر در آغاز داستان <em>گرگ بیابان</em></li>
</ul>
<p>شاید بد نباشد این بخش‌های مربوط به دنیاهای عادی را در این داستان‌ها بخوانید.</p>
<p><strong>زمان‌بندی</strong></p>
<p>هر داستان از سه بخش اصلی تشکیل شده است. محیط قسمت اول داستان، تقریباً همیشه دنیای عادی است. قهرمان دنیای عادی را به مقصد دنیای غیرعادی ترک نمی کند، مگر زمانی که به نقطه‌ای به نام گذر از آستانه برسد. این گذر از آستانه، عموماً بعد از یک چهارم نخست رمان رخ می‌دهد. بعد از آن، قهرمان گاهی به دنیای عادی بر‌می‌گردد، اما این اتفاق معمولاً در آخرین قسمت رمان رخ می‌دهد.</p>
<p>سوال‌هایی که باید هنگام خلق دنیای عادی پاسخ بدهید</p>
<p>می خواهید عنصر جدیدی به نام دنیای عادی خلق کنید. ما خصوصیاتی را پیشنهاد کرده‌ایم که تعریف آن‌ها، به ترسیم دنیای شما کمک خواهد کرد.  می‌توانید به این خصوصیات، خصوصیات دیگری هم اضافه کنید که دنیای شما را عمیق تر و زنده‌تر خواهد کرد:</p>
<p><strong>۱٫ فعالیت‌های عمده‌ی قهرمان در دنیای عادی چیست؟</strong></p>
<p><strong>۲٫ یک روز عادی در زندگی قهرمان چه‌گونه است؟</strong></p>
<p><strong>۳٫ قهرمان بیش‌تر وقت خود را کجا می‌گذراند؟</strong></p>
<p><strong>۴٫ دوستان قهرمان معمولاً چه می‌کنند</strong><strong>؟ کجا جمع می‌شوند؟</strong></p>
<p><strong>۵٫ توصیف مادی آن دنیا</strong></p>
<p><strong>۶٫ آب و هوا</strong></p>
<p><strong>۷٫ صداها</strong></p>
<p><strong>۸٫ بوها</strong></p>
<p><strong>۹٫ حال و هوا</strong></p>
<p><strong>۱۰٫ افراد / موجودات دیگر</strong></p>
<p><strong>۱۱٫ پس زمینه‌ی سیاسی / اجتماعی / اقتصادی دنیای عادی</strong></p>
<p><strong>۱۲٫ معماری</strong></p>
<p><strong>۱۲٫ چشم انداز و مناظر</strong></p>
<p>می‌توانید بیش‌تر از یک دنیای عادی خلق کنید، اما توصیه می‌کنیم برای نوشتن داستان خود، فقط به یک دنیای عادی بسنده کنید.</p>
<p>بعد، از کلمات برای ترسیم جزئیات مرتبط با آن خصوصیت مشخص استفاده کنید. به همین ترتیب، تمام خصوصیات بالا را – و خصوصیاتی را که احتمالاً خودتان مایلید اضافه کنید – تکمیل کنید.</p>
<p>خصوصیات جدید را هم باید به شکل سؤال از خود مطرح کنید.</p>
<p>موقعش که رسید، باید از کلماتی استفاده کنید که برای خوانندگان‌تان تداعی‌گر و با معنا باشد، اما در این مرحله فقط باید تخیل خود را درگیر داستان کنید.</p>
<p>آیا می‌توانید عکس یا تصویری از دنیایی شبیه دنیای عادی مورد نظر خود پیدا کنید؟ اگر می‌توانید، به‌عنوان راهنما از آن استفاده کنید و هر‌چه را می‌بینید، توصیف کنید و بنویسید با نگاه به این عکس، چه احساسی به شما دست می‌دهد. این همان احساسی است که موقع نوشتن داستان، می‌خواهید برای خواننده‌ی خود بازآفرینی کنید.</p>
<p><strong>۲٫ دنیای غیرعادی</strong></p>
<p>دنیای غیرعادی، دنیایی است که <strong>قهرمان </strong>هنگام شروع بخش اصلی ماجرا، وارد آن می‌شود. می‌تواند یک مکان ناآشنا، یک وضعیت ناآشنا، و یا حتا یک وضعیت ذهنی مختل باشد. در واقع این دنیا، دنیای <strong>حریف </strong>داستان شماست. قهرمان می‌تواند در نتیجه‌ی یک تجربه‌ی غیرعادی یا تغییر بیرونی تکان‌دهنده، وارد این دنیا شده باشد (مانند از دست دادن یک عزیز، به دست آوردن ثروت زیاد، ازدواج و&#8230; در زندگی قهرمان، یا رفتن به سفر).</p>
<p>زمان بندی</p>
<p>هرچند احتمالاً در بخش اول داستان شما، اشاره‌هایی به دنیای غیرعادی شده است، اما قهرمان پیش از پایان ربع اول رمان، دنیای عادی را به مقصد دنیای غیرعادی پشت سر نمی‌گذارد.</p>
<p>مثال</p>
<p>در این جا نمونه‌هایی از دنیاهای غیرعادی عادی در آثار کلاسیک می‌آوریم:</p>
<ul>
<li>جاهایی که شرلوک هولمز برای تحقیق درباره‌ی جنایت می‌رود.</li>
<li>السینور که از وسواس هملت خشمگین می‌شود.</li>
<li><em>· </em>خانه‌ی خانم هاویشام و لندن در اواخر قرن نوزدهم در <em>آرزوهای بزرگ</em><em> </em></li>
<li>اتاقی که هملت در آن، در میان دوستانش حضور دارد.</li>
<li>سرزمین اوز.</li>
</ul>
<p>شاید بد نباشد این بخش‌های مربوط به دنیاهای عادی را در <em>داستان‌های شرلوک هولمز، هملت، آرزوهای بزرگ، جادوگر سرزمین</em>، و چند داستان کلاسیک دیگر بخوانید.</p>
<p>سوال‌هایی که باید هنگام خلق دنیای غیرعادی پاسخ بدهید</p>
<p>می‌خواهید عنصر جدیدی به نام دنیای غیرعادی خلق کنید. خصوصیات پیشنهادی ما، به ترسیم دنیای شما کمک می‌کند. می‌توانید به این خصوصیات، خصوصیات دیگری هم اضافه کنید که دنیای شما را عمیق‌تر و زنده‌تر می‌کند:</p>
<p>فعالیت‌های عمده‌ی حریف در دنیای غیرعادی چیست؟</p>
<p><strong>۱٫ یک روز عادی در زندگی حریف چه گونه است؟</strong></p>
<p><strong>۲٫ حریف بیش تر وقت خود را کجا می‌گذراند؟</strong></p>
<p><strong>۳٫ دوستان حریف معمولاً چه می‌کنند</strong><strong>؟ کجا جمع می‌شوند؟</strong></p>
<p><strong>۴٫ توصیف مادی آن دنیا</strong></p>
<p><strong>۵٫ آب و هوا</strong></p>
<p><strong>۶٫ صداها</strong></p>
<p><strong>۷٫ بوها</strong></p>
<p><strong>۸٫ حال و هوا</strong></p>
<p><strong>۹٫ افراد / موجودات دیگر</strong></p>
<p><strong>۱۰٫ پس زمینه‌ی سیاسی / اجتماعی / اقتصادی دنیای عادی</strong></p>
<p><strong>۱۱٫ معماری</strong></p>
<p><strong>۱۲٫ چشم انداز و مناظر</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p>می توانید خصوصیات جدیدی به این دنیا اضافه کنید و آن‌ها را به شکل سؤال از خود بپرسید.</p>
<p>بر خلاف دنیای عادی، احتمالاً در داستان خود مجبور می‌شوید بیش از یک دنیای غیرعادی خلق کنید.</p>
<p>بعد، از کلمات برای ترسیم جزئیات مرتبط با آن خصوصیت مشخص استفاده کنید. به همین  ترتیب، تمام خصوصیات بالا را – و خصوصیاتی را که احتمالاً خودتان مایلید اضافه کنید – تکمیل کنید.</p>
<p>موقعش که رسید، باید از کلماتی استفاده کنید که برای خوانندگان‌تان تداعی‌گر و با معنا باشد، اما در این مرحله فقط باید تخیل خود را درگیر داستان کنید.</p>
<p>آیا می‌توانید عکس یا تصویری از دنیایی شبیه دنیای عادی مورد نظر خود پیدا کنید؟ اگر می‌توانید، به عنوان راهنما از آن استفاده کنید و هر‌چه را که می‌بینید، توصیف کنید، و بنویسید با نگاه به این عکس، چه احساسی به شما دست می‌دهد. این همان احساسی است که موقع نوشتن داستان، می‌خواهید برای خواننده‌ی خود بازآفرینی کنید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1388/08/storywriting00/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کاسپین ماکان پس از فرار از ایران، از حقیقت مرگ ندا و عواقب آن بر خانواده ندا می گوید</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1388/08/caspian-neda/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1388/08/caspian-neda/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 15:15:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=503</guid>
		<description><![CDATA[
کاسپین ماکان: «هنوز باورم نمی شود. هنوز فکر می کنم ندا را دوباره می بینم.»
روزنامه اُبزروِر Observer، پانزدهم نوامبر ۲۰۰۹
(ترجمه: آرش حجازی)
ندا آقاسلطان که به گلوله تک تیراندازی کشته شد، در این تابستان نماد معترضان رئیس جمهور احمدی نژاد شد. دوست پسر او کاسپین ماکان که به تازگی از ایران گریخته است، درباره عشقشان، زندانی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="main-article-info">
<h1>کاسپین ماکان: «هنوز باورم نمی شود. هنوز فکر می کنم ندا را دوباره می بینم.»</h1>
<p><a href="http://www.guardian.co.uk/world/2009/nov/15/iran-neda-caspian-makan-interview">روزنامه اُبزروِر Observer، پانزدهم نوامبر </a>۲۰۰۹</p>
<p>(ترجمه: آرش حجازی)</p>
<p>ندا آقاسلطان که به گلوله تک تیراندازی کشته شد، در این تابستان نماد معترضان رئیس جمهور احمدی نژاد شد. دوست پسر او کاسپین ماکان که به تازگی از ایران گریخته است، درباره عشقشان، زندانی شدن خودش پس از مرگ ندا و فرار هول آورش با آرش سهامی و انگوس مک کویین گفتگو کرده است.</p>
<p>کاسپین ماکان را بهمن کور و سهمگین تاریخ با خود برده است. همین پنج ماه پیش، دوست دخترش در خیابان های تهران کشته شد؛ یکی از ۸۰ قتل موثق گزارش شده در طول تظاهرات پرآشوب پس از انتخابات مورد مناقشه. بیشتر خویشاوندان و دوستان قربانیان در سکوت سوگواری کردند، اما ندا آقاسلطان، دوست دختر کاسپین، دربرابر دوربین موبایل جان سپرد، در فیلم تحمل ناپذیری که او را به یک نماد مبدل کرد. با ارسال فیلم بر اینترنت، چهره ندا در مدت ۵ ساعت به چهره اعتراض دگردیسی یافت.</p>
<p>اما نمادها زندگی های زیادی را ویران می کنند. در طول روزها و هفته های بعدی، کاسپین هم زنی را که قصد ازدواج با او را داشت از دست داد و هم سرزمینش، خانواده اش، دوستانش و شغلش را. هرکسی که کوچکترین ارتباطی با مرگ ندا داشت، اکنون برای حکومت ایران زهرآگین است. اعضای خانواده ندا تحت فشار قرار گرفته اند، تهدید و حتی زندانی شده اند. پزشکی که در برابر دوربین سعی دارد جان او را نجات بدهد اکنون در بریتانیا در تبعید است. معلم موسیقی ای که در هنگام مرگ با او بود، در برابر تلویزیون ظاهر شده و از او خواسته اند آنچه را دیده انکار کند: که ندا به دست شبه نظامیان مذهبی (بسیج) کشته شد.</p>
<p>و کاسپین ناپدید شد. چند روز بعد از کشته شدن ندا، او با ایستگاه های ماهواره ای خارجی مصاحبه کرد و بعد غیبش زد. سرانجام روشن شد که او در زندان مخوف اوین تهران است: نماد هولناک رژیم سرکوبگر شاه، که خیلی آرام در اختیار پلیس مخفی جمهوری اسلامی قرار گرفت. او را بیشتر از دو ماه آنجا نگه داشتند که بخشی از آن در حبس انفرادی بود. در سپتامبر با قرار وثیقه قبل از دادگاه آزاد شد. احتمالاً او را هم برای یکی از دادگاه های نمایشی خارق العاده ای آماده می کردند که در ماه های گذشته از تلویزیون ایران پخش شده است که در آن ها، حامیان عمده معترضان به زور مجبور شده اند اعمال خود را تقبیح کنند. به اصرار خانواده و دوستان، کاسپین به این نتیجه رسید که باید فرار کند.</p>
<p>ما چند روز پس از فرارش با او ملاقات کردیم. در خفا به سر می برد و فعلا مایل نیست مردم محل اقامتش را بدانند. ترس توجیه پذیری از دست یافتن پلیس مخفی ایران به مجامع ایرانیان در تبعید وجود دارد. خانه موقت او آپارتمانی خالی در محله ای گمنام در حومه شهری در خاور میانه است که او نمی شناسد. فعلا با دو قربانی دیگر اعتراض های تابستان زندگی می کند. کاسپین اصلاً در خطر از دست دادن امید به آینده اش نیست.</p>
<p>اصلاً به کسی شبیه نیست که برای فرار از سرزمین مادری اش، پنج روز هولناک را پشت سر گذاشته است. ۵ ساعت از این مدت را در قله های کوه های دور افتاده گذرانده است. تر وتمیز و برازنده، با لبخند نرمی پذیرای ما می شود. چای تعارف می کنند، هرچند صندلی ای در آن آپارتمان در کار نیست. تلاش هایش برای لطافت طبع دیری نمی پاید، حلقه های سیاه دور چشمانش واقعیت را آشکار می کند.</p>
<p>گردباد همه چیزش را برده، به جز چند چیز که توانسته از کشور خارج کند: شاید مهمترینش یک هارد دیسک کامپیوتر باشد. روشنش می کند و عکس هایی را که از ندا گرفته نشان می دهد. لبخند زیبایی که ناگهان کره خاکی را پیمود، بار دیگر به تصویری خصوصی از عشق او مبدل می شود. او همان مردی است که ندا به رویش لبخند می زد. صورتش را بر روی صفحه مونیتور لمس می کند.</p>
<p>قصه آن ها مانند یک داستان عشقی کلاسیک در تعطیلات شروع می شود: همین امسال، ماه آوریل، در تور ترکیه با هم آشنا شدند. ندا را زنی باهوش توصیف می کند که از زندگی اش سرخورده شده بود. ترکیه برای جوانان ایرانی کشش خاصی دارد. یکی از معدود کشورهای دنیاست که ایرانیان می توانند بدون ویزا به آن سفر کنند. کشوری مسلمان است که دولتی سکولار دارد. در عکس هایی که کاسپین در این تعطیلات از ندا گرفته، ندا روسری به سر ندارد.</p>
<p>هنگامی که به یاد اولین حرف هایشان در این تعطیلات می افتد، صدایش به پچ و پچ می گراید. ندا مذهبی بود و در دانشگاه تهران الهیات و فلسفه اسلامی خوانده بود. هنوز سه ترم از شروع دانشگاهش نگذشته بود که به این نتیجه رسید که خدایی را که به او معرفی می کنند، نمی شناسد. یک بار در اوان جوانی ازدواج کرده و طلاق گرفته بود و همین باعث شده بود که حالا نتواند به راحتی کار پیدا کند. عاشق سفر بود و سعی داشت کاری در نقش راهنمای تور در ترکیه پیدا کند.</p>
<p>کاسپین از زندگی خودش به عنوان خبرنگار حرفه ای برای ندا گفت، و اینکه او هم از همسرش جدا شده. اما تصمیم گرفتند درباره زندگی قبلی شان حرف نزنند. می خواستند دوباره از نو شروع کنند. ندا نمی خواست یک رابطه بی جهت داشته باشد و کاسپین، در ۳۸ سالگی، ۱۲ سال بزرگ تر از او، مطمئن بود که خیلی جدی به این رابطه فکر می کند. اما هر دو نگران بودند، به هر حال عشقی که در تعطیلات شروع بشود معلوم نیست چه عاقبتی دارد.</p>
<p>&#8220;در طول ده دوازده روز بعدی همدیگر را ندیدیم و هیچ ارتباطی با هم نداشتیم، برای اینکه می خواستیم از احساسمان به هم مطمئن بشویم. روزی را با هم قرار گذاشتیم و قرار شد که در آن روز تصمیم بگیریم واقعاً می خواهیم با هم باشیم یا نه. من می دانستم که او را می خواهم و آن روز وقتی آمد، می دانستم که او هم همین احساس را دارد. خیلی خوشحال بودم.&#8221;</p>
<p>رسماً با هم نامزد نکردند، اما قرارشان این بود. حتی بلیت گرفتند که در آخرین هفته ژوئن دوباره با هم به استانبول بروند. برنامه ی مخفیانه زوجی مخفی. اما بعد ندا مرد و کاسپین به زندان رفت.</p>
<p>آنچه مانع تحقق برنامه آن ها شد، انتخابات ریاست جمهوری ماه ژوئن بود. نه کاسپین سیاسی بود و نه ندا. در تمام دوران نوجوانی آن ها، انتخابات فقط در میان معدود کاندیداهایی برگزار می شد که به دقت تأیید شده بودند. رویاهای قبلی شان برای اصلاحات با واقعیت نظامی سیاسی که به دست برگزیدگان مذهبی اداره می شد، منجمد شده بود. حالا جنگ تن به تنی میان رئیس جمهور احمدی نژاد و نخست وزیر پیشین اصول گرا، میرحسین موسوی در کار بود. نه کاسپین قصد داشت رای بدهد و نه ندا.</p>
<p>بعد &#8212; حدود دو هفته قبل از انتخابات &#8212; چیزی عوض شد. شاید به خاطر مناظره های تلویزیونی بین نامزدهای انتخاباتی بود که در طول ده روز پیش از انتخابات برگزار می شد. احمدی نژاد که در میان عوام سخنران جذاب تری بود، با حالتی پرخاشگو و همزمان تدافعی بر صفحه تلویزیون ظاهر شد. بر خلاف ماجراهای کسل کننده انتخابات ریاست جمهوری امریکا، در این مناظره ها مسائل شخصی در میان بود. احمدی نژاد به موسوی حمله کرد که چرا اجازه می دهد همسرش در کنار او در میان مردم ظاهر شود. بخش هایی از مناظره ها در یوتیوب پخش شده است. ایرانیان با خوشحالی جواب موسوی را پخش کردند: &#8220;این مرد راست راست در دوربین نگاه می کند و دروغ می گوید.&#8221; دلیل هرچه بود، موسوی که اصلا لیبرال نبود، ناگهان مقبولیت وسیعی یافت. یکی از دوستان کاسپین که او هم از ایران گریخته، به ما گفت: &#8220;فکر می کردم رای ندادن یعنی «نه» گفتن به نظام. اما این بار حس کردم قضیه فرق دارد. به همه توصیه می کردم رای بدهند. فقط نباید می گذاشتیم دولت احمدی نژاد با سرکوب هایش برگردد. این رای برای انتخاب یک کاندیدا نبود، رایی در اعتراض بود.&#8221;</p>
<p>جنبش سبز چند روز قبل از انتخابات متولد شد و خیابان ها حال و هوایی کارنوالی به خود گرفتند. این هیجان به ندا هم سرایت کرد، اما نه به کاسپین.</p>
<p>&#8220;مرتب بهش می گفتم تو که طرفدار موسوی نیستی. می گفت: «آره، نیستم، اما طرفدارهایش را دوست دارم. دنبال حقشان هستند. موضع یک نفر در میان نیست.»&#8221;</p>
<p>گفتن اینکه نتیجه انتخابات واقعاً چه بود، غیرممکن است. اما قطعی این است که پیروزی احمدی نژاد با شتاب غیرمعمولی اعلام شد. این هم قطعی است که صدهاهزار نفر از ایرانیان احساس کردند که سرشان کلاه رفته است. و وقتی به خیابان ها ریختند، با نیرویی متشکل از سرویس های امنیتی مختلف ایران مواجه شدند: &#8220;روبوکاپ&#8221;های یونیفرم پوش باتوم به دست، پلیس ضد شورش، پاسدارها، و از همه خطرناک تر، شبه نظامیان مذهبی بسیج که گاهی لباس شخصی به تن داشتند. نتیجه اش برای چند روز جنگ خیابانی بود؛ البته جنگی یک طرفه.</p>
<p>متعرضان غیرمسلح بودند، مگر به سنگ هایی که از کف خیابان بر می داشتند، و تلفن های موبایل دوربین دارشان. در مدتی که سعی داشتیم اتفاقات آن روزها را برای فیلم مستندمان کنار هم بگذاریم، به موزائیکی خیره کننده از تصاویر رسیده ایم: اتفاقات مناقشه برانگیز را فقط نه یک دوربین، که ده دوربین گرفته است. پلیس های لباس شخصی در حال شلیک از بام خانه ها از زوایای مختلف ثبت شده اند و اغلب با گزارشی آمیخته با حیرت و خشم همراه است. این همان خبرنگاری شهروندی است که بعد در اینترنت منتشر می شود تا همگان ببینند. تعیین منبع این تصاویر غیرممکن است، اما به عنوان مستندات خام، کار سرکوب بی سر و صدا را تقریبا غیرممکن کرده اند. دیگر هرگز اتفاقاتی شبیه میدان تین آن من نمی تواند رخ بدهد، بدون اینکه ضبط ویدئویی بشود. مرگ ندا فقط یکی از این فیلم هاست.</p>
<p>صدای کاسپین، وقتی از انتخابات و سیاست می گوید، محکم است، اما حالا به زمزمه افول می یابد: &#8220;از همان اول به معترض ها پیوست. خیلی شجاع و قوی بود. راستش را بخواهید این نگرانم می کرد. نمی خواستم صدمه ببیند. ازش خواستم به تظاهرات نرود. فکر می کردم شاید بازداشت بشود یا بلایی سرش بیاید. اما فقط به هدفش فکر می کرد: دموکراسی و آزادی برای ایرانی ها.&#8221;</p>
<p>ندا تقریباً در تمام تظاهرات شرکت کرد، بعضی ها را با مادرش، و بعضی ها را حتی با کاسپین.</p>
<p>وقتی به یادش می آید که ندا چقدر زیبا دلیل لزوم حضور همه را در تظاهرات توضیح می داد، در خودش فرو می رود. با هم جر و بحث داشتند.</p>
<p>&#8220;ندا گفت: تو توی هر کاری می کنم از من حمایت می کنی، چرا این بار نه؟</p>
<p>&#8220;گفتم: تو این جماعت را نمی شناسی. اگر بگیرندت چی؟</p>
<p>&#8220;گفت: مهم نیست کاسپین. وظیفه ام است. بگذار راستش را بهت بگویم، اگر بچه داشتم، بچه هم را هم کولم می گذاشتم و توی این تظاهرات شرکت می کردم.</p>
<p>&#8220;اینجا بود که فهمیدم دیگر نمی توانم جلویش را بگیرم.&#8221;</p>
<p><span> </span>روز مرگ ندا، کاسپین با دوربینش در جای دیگری از شهر بود.</p>
<p>&#8220;داشتم از تظاهرات و تظاهرکننده ها عکس می گرفتم. عکس گرفتن سخت بود، چون نیروهای امنیتی داشتند تظاهرکننده ها را کتک می زدند. وقتی نمی توانستم از دوربین بزرگم استفاده کنم، دوربین موبایلم را به کار می انداختم. ساعت شش و هفت عصر بود وقتی دیدم مردم دارند گلوله می خورند و زخمی می شوند. خیلی به فکر ندا افتادم. نگرانش بودم. می خواستم بهش زنگ بزنم، اما موبایل ها کار نمی کرد و نتوانستم بگیرمش. آن شب خوابم نبرد. آن صحنه های وحشتناک جلوی چشم هایم بود. جلوی کامپیوترم نشسته بودم و به عکس هایی نگاه می کردم که گرفته بودم. نزدیک ساعت شش موبایلم زنگ خورد. شماره ندا افتاده بود. اما ندا نبود. خواهرش بود. گفت: «کاسپین، ندا رفت!» اول منظورش را نفهمیدم. باورم نمی شد&#8221;</p>
<p>اما همان موقع، دنیا داشت تصاویر سقوط ندا را بر روی زمین، فواره زدن خون را از سینه اش می دید در حالی که دو مرد داشتند کمکش می کردند. در آخرین صحنه که خیلی ها تحمل دیدنش را ندارند، صورت زیبا و رنگ پریده ی او را نشان می دهد، درست قبل از این که خون صورتش را بپوشاند و صداهای نومیدانه ای که کنارش التماس می کنند: &#8220;بچه ام! ندا! بمون!&#8221;</p>
<p>جای دیگری در اینترنت شواهد دیگری پیدا کردیم: بعد از تیراندازی، جمعیت در برابر قاتل احتمالی جلوی دوربین ظاهر شدند &#8211; عضو بسیج بود. این بازدداشت شهروندی نتیجه ای نداشت، اما کارت های شناسایی اش را به عنوان مدرک گرفتند و در اینترنت گذاشتند.</p>
<p>مذهب شیعه لبالب از اسطوره شهادت است: هویت اسلامی ایران همواره با قربانی دادن تعریف شده است. مقامات ایران این را می دانند. وقتی تصاویر ندا تمام اخبار سراسر جهان را تسخیر کرد، خیلی سریع سعی کردند داستان را از بین ببرند.</p>
<p>با توجه به تماس هایمان با مادر و خواهر ندا و گفته های کاسپین، ماجراهای بعدی را ترسیم کرده ایم. به خانواده اش اجازه دادند ندا را به خاک بسپرند، اما فقط در بخشی از گورستان که برای اجساد معترضان در نظر گرفته شده بود. اجازه ندادند هیچ مراسمی برگزار کنند و هیچ کدام از رستوران ها، سالن ها یا مساجد محلی اجازه نداشتند آن ها را بپذیرند. همزمان، در تلویزیون، افسران ارشد پلیس این خشونت را به عناصر تروریستی نسبت دادند و گفتند نیروهای دولتی به سلاح گرم مسلح نبوده اند. کاسپین، پریشان و خشمگین از اخباری که می شنید و در تسخیر کابوس، احساس کرد نمی تواند ساکت بماند. تلفنی با بی بی سی فارسی، الجزیره و شبکه های فارسی زبان مستقر در خارج مصاحبه کرد و به طور خلاصه توضیح داد چه اتفاقی افتاده است.</p>
<div id="main-article-info">دوستانش به او التماس کردند کشور را ترک کند، اما کاسپین امتناع کرد.</div>
<div>&#8220;نمی خواستم این کار را بکنم. نمی توانستم. نمی توانستم خانه ندا را ترک کنم. نمی توانستم از این جنبش دور بمانم. دیگر برایم مهم نبود.&#8221;</div>
<div>روز ۲۶ ژوئن، ۶ روز بعد از مرگ ندا، پلیس و تک تیراندازهای روی بام های همسایه خانه اش را محاصره کردند.</div>
<div>&#8220;وقتی زنگ خانه را زدند، خانه بودم. تمام آرشیو کارهایم و لوازم ادیت، مدارکم و تمام ده هزار عکسی را که گرفته بودم تا روزی منتشر کنم، جمع کردند و بردند. بیشترش درباره اماکن تاریخی ایران و طبیعت بود. به من گفتند دارند مرا به اوین می برند. مرا در یک سلول گذاشتند. شماره قبر ندا ۳۲ است، شماره قبر بغلی ۳۴ بود، شماره سلول من. وقتی مرا گرفتند، دلم نمی خواست برگردم. دلم می خواست مرا هم بکشند.&#8221;</div>
<div>دو ماه را در سلول انفرادی گذراند. هروقت او را جابه جا می کردند به او چشم بند می زدند. اما می شنید.</div>
<div>&#8220;صدای کتک زدن، فریاد. بعضی وقت ها ناله ها و جیغ های آن بچه ها را می شنیدم. به نظرم خیلی جوان بودند. گاهی از در سلولم یک لحظه می دیدمشان.&#8221;</div>
<p>&#8220;شبیه اتاق معاینه بود. جوان ها را روی این صندلی ها می نشاندند و ازشاان می خواستند هرکاری در طول تظاهرات کرده اند بنویسند. درست نمی دانم، اما فکر می کنم روزی ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر را به زندان می آورند. آن قدر جمعیت زیاد بود که حتی در حمام ها هم آدم می نشاندند.&#8221;</p>
<p>او را برای بازجویی به سلول دیگری بردند.</p>
<p>&#8220;مرا رو به دیوار روی زمین نشاندند. دو سه نفر بودند. هیچ وقت ندیدمشان. فقط یک بار کفش یکی شان را دیدم. کفش نوک تیز و براقی بود. مدام می گفتند ندا عضو یک گروه معاند جمهوری اسلامی بوده. اصرار داشتند که ندا و من عضو گروهی بوده ایم که مسئول راه انداختن این حوادث بوده است.&#8221;</p>
<p>روز بعد اصرار داشتند که ندا عملیات انتحاری کرده، که آگاهانه کشته شده تا حکومت را تضعیف کند. کاسپین فهمیده بود که تمامش بازی است.</p>
<p>&#8220;جدی نبودند. کاملا مشخص بود که خودشان هم به این اتهامات اعتقاد ندارند.&#8221;</p>
<p>معلوم بود که به شدت از مرگ ندا آسیب دیده اند و کاسپین با حرف زدن درباره اش کار را خیلی بدتر کرده است.</p>
<p>بعد تاکتیکشان را عوض کردند.</p>
<p>&#8220;گفتند دولت ایران به تو افتخار می کند. برایم بستنی و بیسکویت آوردند. ازم خواستند به سلولم برگردم. موقع برگشتن کمی خیالم راحت شده بود. فکر کردم، بسیار خوب، بگذار چراغم را خاموش کنم. شبیه فانوسی بود که راست به صورتم می تابید. بعد فهمیدم که هیچ کلیدی برای خاموش کردنش ندارم.&#8221;</p>
<p>و همین طور ادامه یافت.</p>
<p>&#8220;مرا کنار دیوار روی صندلی نشاندند. کتکم زدند. گفتند قرار است اعدام بشوم.&#8221; در طول هفته های بعدی پیشنهادهای مختلفی از روایت های مختلف ماجرا به او ارائه کردند، اما او همه را پس زد.</p>
<p>بعد از چندین بازجویی، یک هفته همه چیز ساکت بود. برای چهل روز او را به سلول دیگری بردند، اما بازجویی اش نکردند. در یک جلسه نهایی، بازجوها تایید کردند که نه او به گروه سیاسی تعلق داشته و نه ندا. &#8220;اما گفتند که من با حرف زدنم قانون شکنی کرده ام.&#8221;</p>
<p>فشار که بالا گرفت (خانواده ندا، سازمان عفو بین الملل و سازمان های بین المللی دیگر خواستار آزادی او بودند) سرانجام با قرار وثیقه آزادش کردند. هنوز متهم به &#8220;توطئه برای براندازی&#8221; بود. خانواده اش باید معادل صد هزار دلار و سند خانه پدرش را وثیقه می گذاشتند.</p>
<p>بعد از آزادی، هر روز صبح را بر سر گور ندا می گذراند. صبح زود می رفت تا با پلیس امنیتی روبه رو نشود که همیشه آنجا بودند.</p>
<p>&#8220;ندا عاشق طلوع بود، برای همین صبح زود می رفتم تا موقع طلوع تنها نباشد. وقتی آفتاب بالا می آمد، مردم هم کم کم از راه می رسیدند. زیارتگاه شده بود.&#8221;</p>
<p>همه به کاسپین می گفتند تا دوباره گرفتار نشده، از کشور برود. اما سخت بود.</p>
<p>&#8220;نمی خواستم بروم. اعتقاد دارم که این جنبش تمام نشده، هیچ وقت تمام نمی شود. اما وقتی محدودیت هایم را دیدم، و اینکه مدام تحت نظرم، و اینکه باید خفقان بگیرم، دیگر نتوانستم تحمل کنم.&#8221;</p>
<p>سفر سختی بود. قاچاقچی های حرفه ای ترتیبش را دادند. مریض و تنها بود. در مقطعی مجبور شد تنهایی کوهی را پشت سر بگذارد. هشت ساعت کوه نوردی کرد.</p>
<div id="main-article-info">کاسپین به بالا نگاه می کند. از این که به آخر سفر رسیده احساس آرامش می کند.</div>
<div>&#8220;وقتی تهران را ترک می کردم، به مردم خوب ایران نگاه می کردم که چه مهربان و صبورند. خیلی خسته اند. من ۳۸ ساله ام. همیشه عاشق ایران می مانم. خیلی سخت بود&#8230; داشتم آرامگاه ندا را ترک می کردم. هنوز باورم نمی شود. فکر می کنم دوباره می بینمش.&#8221;</div>
<p>اما او رسالتی هم دارد. می خواهد نمایشگاهی به یادبود او برگزار کند. این مرد شریف و آرام کار را رها نخواهد کرد.</p>
<p>&#8220;حالا که ایران را ترک کرده ام. می توانم فریاد بزنم. می توانم سکوت را بشکنم.&#8221;</p>
<p id="stand-first">
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1388/08/caspian-neda/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>46</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مصاحبه آرش حجازی با روزنامه تایمز (ترجمه): آرش حجازی، پزشک ایرانی که سعی کرد ندا را نجات بدهد، از زخم هایی می گوید که هرگز بهبود نمی یابند</title>
		<link>http://arashhejazi.com/1388/08/arash-hejazi-time/</link>
		<comments>http://arashhejazi.com/1388/08/arash-hejazi-time/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 21:00:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرش حجازی]]></category>
		<category><![CDATA[احمدی نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات کاروان]]></category>
		<category><![CDATA[ندا آقاسلطان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arashhejazi.com/?p=493</guid>
		<description><![CDATA[مارتین فلچر
تایمز، ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹
همان موقع که آرش حجازی در قهوه خانه ای در آکسفورد نشسته بود، بسیجی های شبه نظامی ایرانی در برابر سفارت بریتانیا در تهران  خواستار استرداد او بودند.
روز قبل هم رژیم ایران نامه ای در اعتراض به اهدای بورسیه ای به نام ندا آقاسلطان به یکی از کالج های آکسفورد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مارتین فلچر</p>
<p><a href="http://www.timesonline.co.uk/tol/news/uk/article6913273.ece" target="_blank">تایمز، ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹</a></p>
<div class="wp-caption alignleft" style="width: 195px"><img class="   " style="margin-left: 20px; margin-right: 20px;" title="آرش حجازی Arash Hejazi" src="http://www.timesonline.co.uk/multimedia/archive/00644/Hejazi-360_644670a.jpg" alt="آرش حجازی 2009 Arash Hejazi" width="185" height="360" /><p class="wp-caption-text">      آرش حجازی ۲۰۰۹ Arash Hejazi</p></div>
<p>همان موقع که آرش حجازی در قهوه خانه ای در آکسفورد نشسته بود، بسیجی های شبه نظامی ایرانی در برابر سفارت بریتانیا در تهران  خواستار استرداد او بودند.</p>
<p>روز قبل هم رژیم ایران نامه ای در اعتراض به اهدای بورسیه ای به نام ندا آقاسلطان به یکی از کالج های آکسفورد فرستاده بود. ندا آقاسلطان دانشجویی بود که در تظاهرات بزرگی در اعتراض به تقلب در انتخابات در ایران در ماه ژوئن کشته شد. در این نامه اشاره شده بود که آرش حجازی مسئول قتل نداست.</p>
<p>با این حرکات صبر دکتر حجازی که سعی کرده بود جان خانم آقاسلطان را نجات بدهد، لبریز شد و به این نتیجه رسید که وقت حرف زدن است. بعد از اینکه خانم ندا آقاسلطان به قتل رسید، حجازی به دنیا گفت که ندا چگونه در پاسخ اعتراض صلح جویانه اش به انتخاب دوباره و مشکوک پرزیدنت احمدی نژاد، به ضرب گلوله ی یکی از هواداران دولت به قتل رسید. وقت آن بود که حجازی اعلام کند که این رژیم، چگونه از آن زمان سعی کرده او را بدنام، مجازات و ساکت کند.</p>
<p>دکتر حجازی اکنون در بریتانیا و در تبعید زندگی می کند، بدون شغل و نگران، در حالی که در تهران رژیم سعی می کند او را بدنام و برای دوستانش، خانواده اش و همکارانش مزاحمت ایجاد کند.</p>
<p>حجازی به تایمز گفت: &#8220;من حقیقت را گفتم. فقط کاری را کردم که باید می کردم، اما عواقب وخیمی داشت.&#8221;</p>
<p>به طور خلاصه، یک بازی سرنوشت  &#8212; اینکه او در لحظه ای که خانم آقاسلطان تیر خورد کنارش ایستاده بود &#8212; زندگی او را زیر و رو و او را به &#8220;قربانی دیگری از استبداد&#8221; مبدل کرده است.</p>
<p>همزمان با انتخابات ریاست جمهوری ۱۲ ژوئن، دکتر حجازی ۳۸ ساله در حال گذراندن یک دوره ی کارشناسی ارشد یک ساله در رشته ی نشر در دانشگاه آکسفورد بروکس بود و روز بعد در یک سفر کاری به تهران رفت. روز ۲۰ ژوئن در یک تظاهرات خیابانی گرفتار شده بود که صدای گلوله ای را شنید. به اطرافش نگاه کرد و فوران خون را از سینه ی زنی که کنارش ایستاده بود، دید.</p>
<p>زن از پا افتاد. دکتر حجازی که قبل از روی آوردن به نشر پزشک بود، بیهوده سعی کرد جان او را نجات بدهد. در عرض چند ساعت، فیلم ویدئویی آن صحنه دنیا را زیر پا گذاشت و خانم آقاسلطان را به نماد وحشی گری رژیم و مبارزه ی ایرانیان برای آزادی مبدل کرد.</p>
<p>این تصاویر چنان قدرتمند بود که دکتر حجازی، هنگامی که به این نتیجه رسید که رژیم سعی دارد حقیقت را خفه کند، نزد همسر و پسر کوچکش در بریتانیا برگشت. چند روز بعد، در مصاحبه ای با تایمز و بی بی سی اعلام کرد که خانم آقاسلطان چگونه به دست یک بسیجی موتورسوار که بی درنگ به دست تظاهرکنندگان دیگر دستگیر شد، به قتل رسید.</p>
<p>مشکلات دکتر حجازی تقریباً بلافاصله شروع شد. پدرش، یک استاد دانشگاه، ساعت ها مورد بازپرسی قرار گرفت و به او گفتند به پسرش بگوید ساکت شود. مقامات ارشد رژیم اعلام کردند که خانم آقاسلطان در اثر توطئه ی سرویس های اطلاعاتی خارجی به قتل رسیده و دکتر حجازی به توطئه ای بین المللی برای بی اعتبار کردن جمهوری اسلامی تعلق دارد. او را در رسانه های تحت اختیار دولت تقبیح کردند. رئیس نیروی انتظامی ایران اعلام کرد که او تحت تعقیب است.</p>
<p>هرچند دکتر حجازی هزاران ایمیل دریافت کرده که شهامت او را در لب به سخن گشودن ستوده اند، حامیان رژیم او را تهدید به مرگ و نیز قاتل، جاسوس و قواد خانم ندا آقاسلطان خطاب کرده اند. پلیس آکسفورد یک سیستم مراقبت در خانه ی کوچک دوخوابه اجاره ای او در حاشیه آکسفورد نصب کرد، اما او هنوز احساس امنیت نمی کند و در گشودن در احتیاط می کند و از ما خواست که نام همسرش را منتشر نکنیم.</p>
<p>گفت: &#8220;نگران امنیتم هستم.&#8221;</p>
<p>در تهران رژیم دارد از <a href="http://www.caravan.ir" target="_blank">انتشارات کاروان </a>انتقام می گیرد، مؤسسه انتشاراتی که دکتر حجازی تأسیس کرد و ۲۲ کارمند دارد. رژیم از قوانین سانسور برای ممنوع کردن کتاب های این انتشارات استفاده کرده و به بانک ها اجازه نمی دهد به این موسسه وام بدهند، حتی بعد از اینکه دکتر حجازی از سمت ریاست تحریریه این انتشارات استعفا داده است.</p>
<p>می گوید: &#8220;دارند سعی می کنند این انتشارات را تعطیل کنند.&#8221;</p>
<p>اعتقاد دارد دلیل اینکه رژیم او را تحت تحقیب قرار داده، فقط این نیست که او به شدت رژیم را سرافکنده کرده است، &#8220;بیشتر این فشار به خاطر این است که دیگران را از حرف زدن بترسانند.&#8221;</p>
<p>تحصیل دکتر حجازی در سپتامبر به پایان رسید، اما روشن است که بازگشت به ایران اکنون ممکن نیست. گفت: &#8220;در فرودگاه دستگیر می شوم.&#8221; او را هم به صدها زندانی سیاسی دیگری ملحق می کنند که در پنج ماه گذشته کتک خورده اند، مورد تجاوز قرار گرفته اند و شکنجه شده اند.</p>
<p>&#8220;می شود گفت که تبعیدی هستم.&#8221;</p>
<p>او به دنبال یافتن کار در صنعت نشر بریتانیا بوده است، حتی کارهای پیش پا افتاده، اما نتیجه ای نداشته است. همسرش شغلش را به عنوان مدیر مالی یک شرکت بزرگ ایرانی از دست داده و هم اکنون با پولی که از دوستانشان قرض گرفته اند زندگی می کنند.</p>
<p>&#8220;نمی توانم خانواده ام را ببینم. شغل و زندگی حرفه ای ام را از دست داده ام. نمی دانم چگونه امرار معاش کنم.&#8221;</p>
<p>این حرف را در حالی زد که می خندید به این اتهام رژیم ایران که او را مأمور سرویس های اطلاعاتی خارجی می دانست. می گفت اگر این اتهام حقیقت داشت، الان وضع زندگی اش این نبود.</p>
<p>در حالی که رژیم ایران دکتر حجازی  و خانواده اش را زجر می دهد، هیچ کاری برای مجازات آن بسیجی که خانم ندا آقاسلطان را به قتل رساند نکرده است، با اینکه او بی درنگ از سوی تظاهرکنندگان شناسایی شد.</p>
<p>دکتر حجازی از کاری که کرده پشیمان نیست و اصرار دارد که اگر لازم باشد دوباره همین کار را می کند. اعتقاد دارد که به روشن شدن سرشت پلید این دولت کمک کرده است.</p>
<p>می گوید: &#8220;رژیم های توتالیتر همیشه سعی می کنند خشونت و رعبی را که خلق کرده اند بپوشانند، اما همیشه اسنادی رو می شود که به دنیا واقعیت ماجرا را نشان می دهد.&#8221;</p>
<p>به خودش افتخار می کند که به این چالش پاسخ مثبت داده است: &#8220;در زندگی هرکس لحظات تعیین کننده ای پیش می آید که هویت آدم را رو می کند و باورها و ارزش های او را می آزماید. فکر می کنم این امتحان را گذراندم.&#8221;</p>
<p>اما چهره ی آن زن جوان هنگامی که همزمان با تحلیل رفتن جانش بر کف خیابان سعی می کرد بپرسد &#8220;چرا؟&#8221; دکتر حجازی را تا پایان عمرش تسخیر خواهد کرد.</p>
<p>هنوز هم از یادآوری آن خاطره رنج می برد. می گوید: &#8220;در مقام پزشک بارها مرگ را دیده ام. اما معصومیت ندا، مرگ ظالمانه اش و نگاهش قبل از مرگ، هرگز نمی گذارد زخم من بهبود یابد.&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arashhejazi.com/1388/08/arash-hejazi-time/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
