شاهدكشى و شاهدآزاری در ايران

پارسال در مصاحبه اى گفتم پيش از ماجراى ندا آقاسلطان نقش اجتماعى متفاوتى داشتم؛ نويسنده بودم و ناشر و پزشك. بعد از روز٣٠ خرداد ١٣٨٨ نقش اجتماعى من كاملاً عوض شد: ديگر شاهد بودم، نقشى كه هرگز به خوابم هم نمى ديدم روزى معرف من بشود. پيش از ٣٠ خرداد اگر كسى اسم مرا شنيده بود، يا ياد كتاب هاى پائولو كوئليو مى افتاد، يا انتشارات كاروان، يا رمان شاهدخت سرزمين ابديت. بعد از ٣٠ خرداد ٨٨، اگر كسى مرا به ياد بياورد، به خاطر شهادت من بر قتل بى رحمانه ى نداست.

آن روزها به نظرم نمى رسيد كار مهمى كرده باشم — هنوز هم البته همين طور. فكر مى كردم هركسى جاى من بود همين كار را مى كرد و انتظار داشتم آدم هاى زيادى كه به نوعى شاهد يكى از بى شمار جنايت هايى كه آن روز و روزهاى پس از آن بودند، يكى يكى جلو بيايند و بر بيدادى كه بر بى گناهان مى رفت شهادت بدهند و وقتى ديدم خانواده اى از آشنايانمان كه پسرشان در اثر ضربه ى باتوم در همان روزها خونريزى مغزى كرد و چند روز بعد جان سپرد، سكوت كردند كه مبادا كسب و كار پدر خانواده بر هم نخورد (و البته رفت و آمدشان از كانادا به ايران و بالعكس مختل نشود)، جا خوردم.

اما آن موقع داغ بودم و هيچ توجهى به پديده ى مخوف «شاهدكشى» در كشورمان نداشتم. حتى بعد از اينكه زندگى خودم را از هم پاشيدند و دار و مدارم را بر باد دادند و به خودم هزار تهمت زدند و آواره ى غربتم كردند، فكر مى كردم به خاطر اينكه نگذاشتم با دروغ هايشان قتل ندا را لاپوشانى كنند، خونشان بهجوش آمده و انتقام گيرى شخصى مى كنند.

خبر قتل دكتر رامين اندرجانى را كه شنيدم، تكان خوردم و ديدم با پديده اى سازمان يافته طرفيم. اندرجانى جرمى نداشت جز آنكه در بازداشتگاه كهريزك شاهد قتل محسن روح الامينى و جوادى فر و ديگران زير شكنجه بود، حاضر نشده بود تأييد كند كه اين بى گناهان زير شكنجه كشته شده اند، و در چند مورد هم حرف زده بود.

بعد روز عاشورا رسيد و مأمورى با ماشين نيروى انتظامى مرد جوانى را زير گرفت و طبق معمول هم بعد با حرفهاى ضد ونقيض همه چيز را حاشا كردند، تا اينكه خانمى به نام ليلا توسلى بر صحت خبر شهادت داد. بلافاصله او را گرفتند و بعد هم به دو سال زندان محكوم شد.

پس از قتل ستار بهشتى زير شكنجه، متوجه دو مورد ديگر شاهدآزارى شديم: ابوالفضل عابدينى كه به علت شهادت بر ديدن علايم ضرب و شتم و شكنجه بر بدن ستار و همين طور نقل شكنجه ها از قول ستار تبعيد شد، و خواهر ستار كه اولين كسى بود كه خبر قتل او را بيرون داد، هم بازداشت شد و هم تهديد، تا حدّى كه مادر ستار زير فشار مجبور شد رضايت بدهد.

موازى اين ماجرا پديده ى وكيل آزارى را مى بينيم كه در موارد زيادى نقش شاهد را ايفا كرده اند: ناصر زرافشان، محمد مصطفايى، نسرين ستوده و محمدعلى دادخواه، هركدام در مقطعى به طرح واقعيت ها درباره ى شرايط موكلانشان پرداختند و به دنبالش اسير تعقيب و آزار و زندان شدند.

نكته ى اصلى اين نيست كه شاهدها چه بهاى سنگينى براى گفتن حقيقت مى پردازند، نکته این است که شهادت شاهدان جنایت ها چه هولی در دل حاکمیت ایران می اندازد که برای جلوگیری از آن حاضر است خودش را در معرض حملات سازمان های مدافع حقوق بشر در سراسر دنیا و نگاه مغضوب افکار عمومی در داخل کشور قرار بدهد. و در همین حال می بینیم که این شهادت ها در تغییر شرایط تأثیر مثبتی داشته اند. شهادت خواهر ستار بهشتی اگر نبود، مرگ این جوان ایرانی هرگز آشکار نمی شد و حاکمیت ایران هرگز نیازی به این واکنش های ضدونقیض برای لاپوشانی حقیقت پیدا نمی کرد، مردم دنیا خبر را نمی شنیدند و قوه قضاییه ایران این طور رسما به ضرب و شتم و شکنجه زندانی ها در ایران و بازداشت های غیرقانونی اعتراف نمی کرد.

به وجدان هرکس که شاهد ظلمی است بستگی دارد که بخواهد زبان باز کند یا از ترس دم فرو ببندد. شاهدان ضامن استقرار عدالت در یک جامعه استبدادی هستند. نکته ی مهم این است که شهادت با نام مستعار و با هویت پنهان کم تأثیر است، چرا که راه را برای مخدوش کردن و سلب اعتماد از شهادت با آلوده کردن آن به شهادت های دروغین باز می کند.

اگر کسی به خاطر ترس بر حقیقت شهادت ندهد، حق ندارد از ظلم بنالد.

یا حق

آرش حجازی

با برچسب: ,
پست شده در وبلاگ

ستار بهشتی زیر شکنجه کشته شد. جمیل سویدی زیر شکنجه کشته شد. نسرین ستوده ناپدید شده است. ابوالفضل عابدینی پس از اعلام شهادت در رابطه با شکنجه ستار بهشتی به زندان اهواز تبعید شد. ندا آقاسلطان به ضرب گلوله نیروهای بسیجی کشته شد. محسن روح الامینی در زندان کهریزک زیر شکنجه کشته شد. امیر جوادی فر زیر شکنجه کشته شد. سهراب اعرابی را دستگیر کردند و جنازه اش را تحویل دادند. موسوی و کروبی دو سال است که بدون محاکمه در حبسند. مردم زلزله زده آذربایجان بی پناه چشم به زمستان سهمگینی که در راه است دوخته اند. مسئولان زندان اوین اعتراف کردند که زندانی سیاسی داریم .

مو بر تن آدم سیخ می شود از این اخبار. مسئولان نظام در فکر حفظ نظامند. اما کسی نمی تواند تعریف کند این «نظام» چیست که باید حفظ شود. به هر قیمتی. به قیمت خون بی گناهان، به قیمت اشک یتیمان، به قیمت ناله های بی پناهان، به قیمت فریادهای ناامیدان، به قیمت شکستن کمر محرومان، بیداد، خفقان، عمر پرسشگران…

سرمایه های ملی را نابود کردید، غرور و عزت مردم را پایمال کردید، آرزوهای مردم را بر باد دادید… نفرت مردم چون خوره ای ذره ذره شما را خواهد خورد. از درون متعفن شده اید و دیر نباشد که شما را فریادرسی نباشد.

پست شده در وقایع روز

ندا، دختری که مرد تا دنیا بداند

سه سال پیش، روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، در اعتراضات بعد از انتخابات دستکاری شده ریاست جمهوری، ندا دختر ایرانی، روی سنگفرش های خیابانی در تهران، به ضرب گلوله یک بسیجی جان سپرد.

ندا یکی از صدها نفری بود که به دست حاکمیت ایران کشته شدند، فقط به خاطر آنکه آرزوی تغییر داشتند. درست قبل از مرگ، نگاه آخر ندا به وسیله دوربین موبایلی ثبت شد، در اینترنت به گردش در آمد و توجه میلیون ها نفر را در سراسر جهان جلب کرد و شد پربیننده ترین صحنه مرگ تاریخ.

در طی روزهای بعدی، رسانه های جهانی غرق هیجان شدند. رییس جمهورها و نخست وزیرها این جنایت را محکوم کردند، ایرانی ها فریاد عدالت خواهی سر دادند، دولت ایران انکار کرد. اما مرگ این دختر باعث به تحرک در آمدن میلیون ها نفر شده بود. حالا دنیا می دانست. می دانست که در سرزمین اسرارآمیز ایران، نسلی هم زندگی می کند که بسیار به همنسلانش در کشورهای دیگر شبیه است، می خواهد شور زندگی را حس کند، صدایی داشته باشد، و حاضر است در تمنای آزادی همه چیزش را بدهد.
اما سه سال گذشت. جنب

پست شده در ندا آقاسلطان, وبلاگ

سالگرد جنبش سبز، سالگرد انتشار کی خسرو، سالگرد درگذشت ندا آقاسلطان

سه سال پیش، در خرداد 88، در یک چنین روزهایی، بعد از اینکه درس های دانشگاهم در اکسفورد تمام شد، به تهران آمدم تا موقع انتشار رمان کی خسرو در تهران باشم.

همین سفر ساده، زندگی ام را زیر و رو کرد. پیش از آن ناشر بودم، نویسنده، بودم، پزشک بودم و سرم به زندگی خودم. بعد شاهد قتل زن جوانی شدم و سعی کردم کمکش کنم و وقتی دیدم دولت ایران قتل او را کتمان می کند و بعد درباره اش دروغ می گوید و عدالتی در کار نیست، به زبان درآمدم و ماجرا را گفتم.

دیگر نه ناشر بودم، نه نویسنده، و نه پزشک. سرنوشت نقش تازه ای برایم رقم زده بود. از آن روز به بعد «شاهد» بودم. تمام آن چیزهایی که تا چند روز قبلش مرا تعریف می کرد، در کمتر از چند روز از من گرفته شد. ضربه مهلکی بود، اما سعی کردم سزاوار نقش تازه ام باشم. نمی دانم این نقش چه تأثیری در تاریخ یا در عدالت داشت، اما باعث شد به ریشه های خودم برگردم، از حبابی که در آن حبس شده بودم بیرون بیایم و در اعماق وجودم نقب بزنم تا خود راستینم را پیدا کنم. هنوز هم در سفرم.

هرچه بود و هرچه شد، هرگز نتوانستم آن طور که دلم می خواست، موقع انتشار کی خسرو در میان خواننده های عزیز کتابم باشم و آن حس بی بدیل سهیم شدن را تجربه کنم.

اما الان، سه سال بعد از آن حوادث، تصمیم گرفتم به بزرگداشت خون هایی که ریخته شد، از جمله ندا آقاسلطان، و آرزوهایی که بر باد رفت و امیدهایی که هنوز زنده است، رمان کی خسرو را با خواننده هایی که به علت سانسور شدن من به آن دسترسی نیافتند، سهیم شوم.

رمان کی خسرو را از اینجا دریافت کنید. حقوق مادی و معنوی همچنان برقرار است.

 

با برچسب: , , ,
پست شده در ندا آقاسلطان, وبلاگ, وقایع روز, کی خسرو

سال نو، فرصتی برای بخشش طلبیدن

سال نو بهانه‌ای شد تا به سه سال گذشته نگاه کنم. خواستم مثل همه پیام تبریکی بفرستم، اما همه‌ی حرف‌های قشنگ را درباره‌ی سال نو دیگران گفته‌اند و نوشته‌اند. شعر رمانتیکی هم به ذهنم نرسید.

اما سال نوست و رستاخیز طبیعت و یادآوری برای ما که دل و جان هم گاهی نیاز به نوزایی دارد، هرچند نوزایی در این شرایط دشوار است، اما روزی خواهد رسید تا غبار از دل‌هایمان پاک کنیم، و در آن روز به یاد خواهیم آورد سال‌هایی را که در آن، در لحظه‌ی حلول سال نو، آرزو کردیم که امسال سال رستاخیز جان‌ها و وجدان‌ها باشد.

و اما برای من، این چهارمین بهاری است که دور از سرزمینم جشن می‌گیرم، در میان مردمی که نمی‌فهمند چرا باید روز 20 مارس را مرخصی می‌گرفتم. در این چهارمین بهار غربت، دلم می‌خواست می‌توانستم تلخ باشم و روزگار را نفرین کنم که چنین سرنوشتی برای من رقم زد. اما تلخ نیستم. همه‌چیز در چرخشی ابدی است، هر دور باید کامل شود تا دور بعد آغاز شود. این رسم جهان است و اگر نتوانم نظم حاکم بر کیهان را درک کنم، گناه از کیهان نیست.

در سنت ما، سال نو فرصتی برای دید و بازدید است و حلالیت طلبیدن، و من هم می‌خواهم اینجا حلالیت بطلبم.

از همسرم عذر می‌خواهم که تصمیم من برای ایستادگی بر ارزش‌هایم سبب شد که چهار سال تمام از خانواده‌اش دور بماند، کارش را که سال‌ها برای رشد در آن زحمت کشیده بود، از دست بدهد، و در تنهایی غربت با جهانی ناشناخته دست و پنجه نرم کند. اما من همانی هستم که بیست و سه سال پیش دیدی، با همان ارزش‌ها و آرمان‌ها. اگر کاری را که کردم نمی‌کردم، در واقع به عشق تو خیانت کرده بودم. و شاید برای همین بود که تو، علی‌رغم تمام هراس‌ها و نگرانی‌ها و ناامنی‌ها، کنارم ماندی و به من انگیزه‌ی ادامه‌ی راه دادی.

پوزش می‌خواهم از همکاران سابقم در انتشارات کاروان، که تصمیم من برای بازگفتن حقیقت و ایستادگی بر اصولم، برای آن‌ها هم گران تمام شد. در کاروان یک گروه بودیم، یک خانواده، یک تیم، و همه برای هدف مشترکی همکاری می‌کردیم. با گروه 22 نفره‌ی کاروان، با سرمایه‌ی اندک، کارهای بزرگی کردیم، صدها کتاب منتشر کردیم، سنت رعایت کپی‌رایت را شروع کردیم، جایزه‌ی ادبی یلدا را راه انداختیم، نشریه‌ی فرهنگی و ادبی جشن کتاب را منتشر کردیم که این اواخر تیراژش به 25 هزار نسخه رسیده بود، برای اولین بار یک نویسنده‌ی مطرح جهانی را به ایران آوردیم تا با خواننده‌هایش دیدار کند، سنت انتشار کتاب‌های سخنگو را زنده کردیم، سهم خودمان را در انتشار نشریه‌ی صنعت نشر اتحادیه‌ی ناشران و کتابفروشان تهران ایفا کردیم، میلیون‌ها نفر را در کشورمان با کتاب و کتابخوانی آشتی دادیم، به تبلیغات کتاب در ایران بعد تازه‌ای دادیم. نامتان را اینجا نمی برم تا امنیت تان را به مخاطره نیندازم، اما بدانید که همیشه در دلم به یادتان هستم.

متأسفانه روی اغلب دستاوردهای بالا اسم من درج شد، هرچند من فقط یک نفر از تیمی 22 نفره بودم. آن 21 نفر دیگر، بدون چشمداشت، شب و روز کار کردند و با چالش‌های عجیب‌وغریب خاص ایران دست و پنجه نرم کردند تا حاصل کار میسر شد.

اینجا در برابر تمام همکاران سابقم در انتشارات کاروان برمی‌خیزم و اگر قصوری بوده، فروتنانه عذر می‌خواهم. دوستان من، کاروان از بین نرفته. کاروان یک انتشارات نبود، یک ایده بود و هرچند دژخیمان می‌توانند یک مؤسسه را بکشند، از پس ایده برنمی‌آیند. هرکدام از شما سفیر کاروان در محیط‌های کاری تازه‌تان هستید، شاید بتوانید آن روح همکاری و همدلی و عزم برای دستیابی به هدفی مشترک را در محیطی جدید زنده کنید.

دوستان من، اگر من حقیقت را نمی‌گفتم، اگر احتیاط می‌کردم، اگر عافیت می‌طلبیدم، به تمام آرمان‌های انتشارات کاروان خیانت کرده بودم. ما در کاروان عهد کرده بودیم دروغ نگوییم، برای دیناری بیشتر روحمان را نفروشیم.

اما می‌دانم زندگی‌های بسیاری را ویران کردم. حلالم کنید.

همچنین عذر می‌خواهم از پدر و مادرم، که درست موقعی که بیشتر از همیشه به حضور من نیاز داشتند، تنهایشان گذاشتم. اما همینان بودند که به من یاد دادند حق را بگویم، هرچند به بهای جانم باشد. همینان بودند که به من گفتند هرگز نه مرعوب کسی یا ایده‌ای شوم و نه مجذوبش، که همیشه فردیت خودم را حفظ کنم، اما آدمیان پیرامونم را از یاد نبرم. که جان یک انسان از هر ایده و عقیده و سیاست و هدفی ارزشمندتر است و برای نجات یک جان، هرگز عافیت‌ نطلبم.

از همه‌ی آنانی عذر می‌خواهم که مرا دوست داشتند، اما هرگز فرصتی دست نداد تا محبت‌شان را برگردانم. اما عشق شما سبب شد تا قلب من عشقی به بزرگی هستی در خود جای دهد و بیاموزم که من مرکز کیهان نیستم.

از ندا پوزش می‌خواهم که نتوانستم جانش را نجات بدهم. اما تلاشم را کردم تا خونش بیهوده نریخته باشد، تا نامش یادآور مظلومیت ملتی باشد که به هر خواسته‌ی برحقی به خاک و خون کشیده می‌شود.

از تمام خوانندگان کتاب‌هایم و طرفداران انتشارات کاروان عذر می‌خواهم که تنهایشان گذاشتم. اما مطمئن باشید کاروان روزی بازخواهد گشت، با کوله‌باری از تجربه، و عزمی تازه برای احیای فرهنگ مکتوب در جامعه‌مان.

از پسر کوچکم کی‌خسرو عذر می‌خواهم که باعث شدم دور از خانواده و محبت دایی و عمه و پدربزرگ و مادربزرگ بزرگ بشود، با زبانی که زبان مادری‌اش نیست، بر خاکی که سرزمین پدری‌اش نیست، در میان مردمی که هم‌وطنش نیستند… پسرکم، شاید روزی مرا ببخشی، وقتی ببینی که آنچه من کردم، شاید روزی زندگی را برای پسران و دختران هم‌نسل تو در سرزمین زیبای پدری‌ات که روزی خواهی دید، حتی اندکی، بهتر کند.

سال نو بر همه‌ی شما گرامی باد

پست شده در وبلاگ

نامه ای که دلم می خواست می توانستم برای آقای خامنه ای بنویسم

دلم می خواست می توانستم برای آقای خامنه ای بنویسم. اگر قصد داشتم نامه ای برایش بنویسم، یک چنین چیزی می شد:

جناب آقای خامنه ای،

آقای نوری‌زاد از من نخواسته‌اند برای شما نامه بنویسم، اما از روزی که نامه‌ی ایشان را خواندم، احساس کردم دلم می خواهد بنویسم. بر خلاف آقای نوری زاد، من از یاران نزدیک شما نبوده ام. یار نزدیک هیچ کدام از گروه های اپوزیسیون هم نیستم. یار هیچ کس نیستم جز انسان های ساده‌ای  از جنس خودم، که چشمشان به کورسوی دوردستی روشن است که نوید می دهد روزی آفتاب بر ما خواهد تابید، که انفجار ستاره‌ای را خواهیم دید، که فرشته‌ی آزادی به ما هم فرصت خواهد داد تا استعدادهای بالقوه‌مان را محقق کنیم.

اما دلم از نامه‌ی آقای نوری‌زاد به درد آمد. نه به‌خاطر مشقاتی که متحمل شده‌اند ــ که هرچند حق هیچ انسانی نیست، اما بر سر هزاران هزار ایرانی دیگر نیز باریده و آقای نوری‌زاد دست‌کم در کهریزک شما تکه‌تکه نشدند و پزشک معالجشان ــ فقط به خاطر آنکه زیاد می‌دانست و شریف بود ــ معصومانه به قتل نرسید.

رمانم «کی‌خسرو» که شما نخوانده‌اید، اما هزاران هزار هم‌وطنم خواندند، پیش از آنکه دستگاه سانسور وزارت ارشاد بردن نام مرا ممنوع کند، با این جمله شروع می‌شود: «جنگیدن با دشمنی که از او نفرت داری آسان است، سخت، جنگ با آنانی است که دوستشان داری. اینجاست که شجاعت معنا می‌یابد.»

هنگامی که نامه‌ی آقای نوری‌زاد را خواندم، دلم به درد آمد، چرا که به یاد این جمله‌ افتادم و مصداقش را به عینه دیدم. رنج نوری‌زاد کمتر از رنج کی‌خسرو نبود، هنگامی که پدربزرگش افراسیاب را محاکمه می‌کرد. رؤیاها و آرزوهای ما سال‌ها قبل نابود شد، وقتی که هزاران هزار ایرانی را بیدادگرانه اعدام کردند و شما دم برنیاوردید، هنگامی که سانسور لجام‌گسیخته‌ حق آگاهی را از ما گرفت، هنگامی که حق شادی را از ما گرفتند، هنگامی که جوانان چنان زیر فشار رفتند تا یاد بگیرند جز «بله قربان» چیزی نگویند. هنگامی که آرمان‌ها و آرزوهای زاده از انقلاب، جایش را به یأس عمیقی داد، زاده از فساد عمیق اقتصادی و سیاسی. هنگامی که امید ما را به آینده از ما گرفتند.

اما نوری‌زاد باورش نمی‌شد که حکومتی که چنان تا پای جان برایش ایستاده، ناگهان نقاب از چهره برگیرد و در پس آن برقع نورانی، هیولایی تشنه‌ی خون ببیند. دلم برایش سوخت.

اکنون هم که می‌نویسم، از زبان انسانی می‌نویسم که با انسانی دیگر سخن می‌گوید، چرا که هرگز باور نخواهم کرد که شر به تمامی بر روح انسانی مستولی شود. به قول ریموند ویلیامز: «رادیکال واقعی کسی است که به جای اعتقاد به اجتناب‌ناپذیری شر، به ممکن بودن خیر باور دارد.»

خیر آنجاست، جایی در زیر لایه‌های مخلوق دیوهای آز و خشم. کافی است شما هم به وجودش، مدفون در زیر آواری از شهوت قدرت و فضولات دیو غرور باور داشته باشید، تا خودش راهش را بار دیگر به سطح بیابد.

مرا می‌شناسید؟ من فرزند راستین انقلابم. نسلی که در زمان انقلاب جسد عموهایش را تشییع کرد، پس از انقلاب جسد والدینش را به خاک سپرد، در دوران جنگ جست دوستانش را، و پس از جنگ آرزوهایش را. نسلی که یادش داده بودند از سایه‌ی خودش هم بترسد.

جناب آقای خامنه‌ای، بر خلاف آقای نوری‌زاد، من باور ندارم که شما از جنایاتی که در دو سال گذشته بر این ملت رفت بی‌خبرید. باور ندارم که نمی‌دانید روز 30 خرداد 1388، پس از آنکه در نماز جمعه‌ی 29 خرداد مجوز گشودن آتش بر معترضان صلح‌جو را صادر فرمودید، صدها دختر و پسر جوان هم‌وطنتان را نیروی‌های تحت فرمانتان به ضرب گلوله کشتند. باور ندارم که نمی‌دانید نیروهای انتظامی تحت فرمانتان در بازداشتگاه کهریزک و بازداشتگاه‌های دیگر چه جنایاتی کردند و هرگز مجازات نشدند. باور ندارم که نمی‌دانید در یکی از ثروتمندترین سرزمین‌های جهان، بر مردمی غمگین، سرخورده، خسته، شکسته‌پشت و فقیر حکومت می‌کنید. باور ندارم که نمی‌دانید میلیون‌ها نفر ایرانی از ترس جلادان بیدادگر شما در اقصا نقاط جهان پراکنده‌اند و حسرت نگاهی دیگر به خیابان‌ها و کویرها و کوه‌ها و دریاها و رودهای ایران را دارند. باور ندارم که نمی‌دانید زندان‌های شما پر است از مردان و زنانی که تنها به خاطر بر زبان راندن سخنی به دادخواهی، سال‌های عمرشان را بر باد داده‌اند. باور ندارم که نمی‌دانید چه مصائبی به نام شما بر این مردم شریف فروباریده‌اند. باور ندارم که نمی‌دانید آرای پرشور مردمی سرزنده را دزدیدند و آنگاه که مردم سراغ رأی خود را گرفتند، به خاک و خون کشیده شدند.

اما این را هم باور ندارم که نور نیکی به تمامی از روح شما رخت بربسته باشد. وقتی دیدم که دستور دادید اردوگاه کهریزک را ببندند، مطمئن شدم که آن نور، هرچند مدفون، هنوز وجود دارد و به آن نور است که تأسی می‌جویم.

شما، به حق یا ناحق، هنوز قدرتمندترین شخص ایرانید. هنوز، اگر کسی باشد که بتواند ورق را برگرداند و مانع هبوط ملت به مغاک نابودی شود و شادی را به ما برگرداند، شمایید. باور بفرمایید که هنوز دیر نشده. هنوز می‌توانید مانند کی‌خسرو، در اوج قدرت نامی نیک از خود به جای بگذارید و به زمره‌ی جاویدانان بپیوندید.

چه می‌شود اگر نفرت را به مهر مبدل کنید؟

چه می‌شود اگر زندانیان سیاسی و عقیدتی را بی‌قید و شرط آزاد کنید، از خانواده‌های جوانان به خون غلتیده دلجویی کنید، با انتخاباتی به راستی آزاد بگذارید مردم رهبرانشان را آزادانه و بی‌قید و شرط انتخاب کنند، حق حاکمیت بر سرنوشت را به مردم برگردانید، آنانی را که به امانت مردم خیانت کردند، از قدرت برانید، هرکه را تملق شما را گفت پس بزنید و آنکه را که از سر خیرخواهی به نقد شما برخاست عزیز بدارید، از نابودی ثروت‌های ملی جلوگیری کنید، بگذارید مردم آنگونه که می‌خواهند روزگارشان را به سر کنند، پنجره‌ها را باز کنید تا آفتاب به درون بتابد، درها را باز کنید تا در خانه مان نسیم بوزد؟

هیچ نمی‌شود جز آنکه دشمنان شما و آنانی که دلشان را شکسته‌اید، پشتیبان شما خواهند شد. هیچ نمی‌شود جز آنکه صدها سال دیگر خواهند گفت، «برای اندک زمانی گذاشت اهریمن شانه‌هایش را ببوسد، اما پیش از آنکه فریدونی او را در هم بکوبد، خود فریدون شد.»

و اما اگر نکنید، اگر آن نور را ژرف‌تر دفن کنید، صد سال دیگر، ما همه رفته‌ایم، اما شما همچون ضحاک عمر ابدی خواهید یافت. خود شما اسیر غاری در قعر دماوند به خود می‌پیچید و نام شما اسیر آن مارهای اهریمنی خواهد ماند، تا روزی که همگان به درگاه قضا رویم.

بگذارید آن زمان که فرشته‌ی مرگ شما را فرا می‌خواند، به جای  معدود متملقانی که اشک می‌ریزند چون منافع خود را در خطر می‌بینند، ملتی اشک بریزند که به چشم خود دیدند چه‌گونه می‌توان فرو افتاد و دوباره برخاست و رستگار شد.

اما متأسفانه هرکاری می کنم، نمی توانم خودم را متقاعد کنم که این نامه را بنویسم.

یا حق،

آرش حجازی

پست شده در وبلاگ, وقایع روز

پایان یک توهم ــ نقد هاله اسفندیاری بر نگاه آهو، خاطرات آرش حجازی ــ نیو رپابلیک

 

منبع: The New Republic

نگاه آهو: سرگذشت یک نسل،

اثر آرش حجازی

انتشارات سیگال، 14.5$

این کتاب داستان یک شکست است ــ شکست جمهوری اسلامی، علی رغم سی سال جارزنی تبلیغاتی و شستشوی مغزی، برای کاشتن بذر ایمان به ایدئولوژی این رژیم، در ذهن نسل تازه ی ایرانیان. فرزندان انقلاب 1358 به ارزش های آن پشت کرده اند، و این موضوع به شدت در اعتراضات به انتخابات دستکاری شده ی سال 1388 مشهود شد. جوانان دسته دسته به تظاهرات ملحق می شدند؛ و سرکوب وحشیانه ی این اعتراضات از سوی رژیم و دستگیری های گسترده، شکنجه و قتل در زندان در پی آن، گام های نهایی برای مشروعیت زدایی از جمهوری اسلامی و ایدئولوژی عقیم آن بود.

نسل والدین آرش حجازی انقلاب را با آغوش باز پذیرفتند؛ و فرزندانشان پس از حمله ی عراق به ایران در سال 1359، داوطلبانه از آن دفاع کردند. اما وقتی نوجوانان دو سال قبل به خیابان ها آمدند تا بپرسند: «رای من کو؟» به دست اراذل رژیم و نیروهای امنیتی قلع و قمع شدند. این زنان و مردان جوان از چیزی نمی ترسیدند. با تمام تلاش های رژیم برای منزوی کردن آن ها از غرب مبارزه کردند، و حالا این جوانان از تلفن های همراه و وبلاگ هایشان، ویدئوها و اینترنت استفاده می کردند تا سبعیتی را که در خیابان های تهران جریان داشت، به اطلاع جهانیان برسانند. همان طور که حجازی می نویسد: «ما نسلی بودیم که، چون کار دیگری نداشتیم، وقتمان را به آموختن گذراندیم. ما شاهدان راستین ملتمان بودیم.»

حجازی داستان نسلش را در پس زمینه ی انقلابی می نویسد که زیر و بن ایران را سه دهه پیش لرزاند. امیدی را وصف می کند که انقلاب در دل مردم دمید و یأسی را که در پی آن دچارش شدند؛ نقاط عطف اصلی، و کسانی که آن را شکل دادند. تاریخ جامع تر ایران را هم با این روایت در هم می تند، همین طور  تجربه ی مدرنیته، و تأثیر پهلوانان شاهنامه و قهرمانان مذهب شیعه بر تخیل ایرانی.

خانواده آرش حجازی از طبقه متوسط بودند، ثروتمند نبودند، اما رفاه داشتند و مسیر رشدشان بی شباهت به بسیاری خانواده های رو به رشد در دوران سلطنت نبود. مادربزرگش دختر یک نانوا بود. در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و وقتی شوهرش زن دوم و بعد زن سومی گرفت، او را ترک کرد. به آرش گفته بود: «وقتش بود یک نفر به مردها نشان بدهد که صاحب زن هایشان نیستند. ما هم آدمیم.» اما پدرش غیرمذهبی بود و زندگی متفاوتی برای خانواده اش برگزید. آرش حجازی چهار سال اول عمرش را در انگلستان گذراند تا پدرش دکترایش را در مهندسی بگیرد. پدرش بعد در ایران استاد دانشگاه شد.
حجازی هشت ساله بود که برای اولین بار نام آیت الله خمینی را شنید، که مادربزرگش می گفت «ناجی» و «نایب امام زمان» است و صورتش را در قرص ماه می شود دید. آرش نه ساله بود که انقلاب، شاه را سرنگون کرد و خمینی را به قدرت رساند. پدر و مادرش، مثل خیلی از دوست هایشان، به خاطر انزجار از استبداد شاه، انقلاب را با آغوش باز پذیرفتند. اما بعد پی بردند که استقرار دموکراسی هدف خمینی نیست.

اما برای آرش جوان، دنیای اسپایدرمن و سوپرمن ناپدید شد، همین طور دختران کلاس درسش. مدارس دخترانه و پسرانه از هم جدا شدند، عکس شاه از کتاب های درسی تازه ای که به بچه ها دادند حذف و عکس خمینی اخمو به آن ها اضافه شده بود. آرش و همکلاسی هایش مذهبی شدند. می گوید اگر نماز نمی خواندی و قرآن تلاوتنمی کردی، ضدانقلاب محسوب می شدی و به دردسر می افتادی.

حجازی دو بار با آیت الله خمینی ملاقات کرد: یک بار در نه سالگی، و یک بار در دوازده سالگی. در اولین ملاقاتش سعی کرد دست امام را ببوسد، اما خمینی نگذاشت و خم شد و پیشانی پسر کوچک را بوسید. بار دوم، آرش قدم جلو گذاشت تا با رهبر ایران حرف بزند، اما خمینی دستش را دراز کرد تا آرش ببوسد. این پدر ساده و مهربان ملت، به حاکمی مستبد مبدل شده بود.

کودکی آرش داغ زخم های زیادی را دارد: بازداشت ها، اعدام ها و پاکسازی های سال های اول انقلاب. حجازی ماجرای مهاجرت دوستان خانوادگی را می گوید. کمیته ها زندگی مردم را تحت نظر داشتند و رفتار پیش بینی نشده ای داشتند؛ حساب های قدیمی را تسویه می می کردند. مردم احساس امنیت نداشتند، نه در خیابان نه در خانه. رعایت «شئونات اسلامی» از همه انتظار می رفت، اما هیچ کس درست نمی دانست این شئونات چیست.
«انقلاب فرهنگی» زندگی استادان دانشگاه و دانشجوها را به هم ریخت. هشت سال جنگ با عراق مصائب اقتصادی زیادی را نصیب خانواده های طبقه متوسط از جمله خانواده حجازی کرد. حجازی تعریف می کند که پسران هم سن و سالش سرشان را با گوش دادن به موسیقی ممنوع غربی، رقص ممنوع، و خواندن و کشف زندگی هم سن و سالانشان در کشورهای دیگر می گذراندند، و در همان حال منتظر نوبتشان بودند تا به جبهه فراخوانده شوند. برای آرش جوان و بسیاری هم نسلانش، فضا با پایان جنگ در سال 1367، مرگ خمینی در سال بعدش، و دو دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی به دنبال آن باز شد. در دوره خاتمی (روحانی خندان)، به نظر می رسید ایران بار دیگر آماده پیوستن به بقیه دنیا شده است.

حجازی به آرزوی همیشگی اش رسید و پزشک شد. اما بعد از پزشکی مأیوس شد و یک موسسه انتشاراتی راه انداخت. آن موقع رمان کیمیاگر پائولو کوئلیو در ایران بسیار موفق شده بود. حجازی رمان کوئلیو ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد را ترجمه و در ایران منتشر کرد. حجازی و نویسنده برزیلی دوستان نزدیکی شدند و حجازی مقدمات سفر او و همسرش را به ایران فراهم کرد. این برنامه ها در زمان خاتمی میسر بود.

همان طور که حجازی می نویسد، دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی با عقبگردی محافظه کارانه و ارتجاعی همراه بود که با انتخاب محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری در سال 1384 به اوج رسید. تندروهای ایران که از بروز انقلاب مخملی مشابه با آنچه در اوکراین، گرجستان و غیره باعث سرنگونی  استبداد شده بود می ترسیدند، دچار جنون شدند. روزنامه ها را بستند، روشنفکران را بازداشت کردند، دانشگاه ها را «پاکسازی» کردند و فعالیت های مدنی را تحت نظر گرفتند. من خودم شخصا و به عینه این سرکوب را در سال 1386 که بازداشت و زندانی و به تلاش برای براندازی متهم شدم، تجربه کردم.

وقتی احمدی نژاد در سال 1388 برای بار دوم انتخاب شد — در انتخاباتی که بسیاری معتقد بودند به نفع او دستکاری شده — صدها هزار ایرانی به خیابان ها ریختند تا اعتراض کنند. «بهار ایرانی» متقدم بر بهار عربی بود. از همین اعتراض ها جنبش اعتراضی سبز متولد شد، اما به شدت سرکوب شد. حجازی به شکلی تصویری این وقایع را شرح می دهد، وقایعی که خودش ناخواسته در آن ها بازیگری کانونی شد. در میان معترضان دانشجوی فلسفه جوانی به نام ندا آقاسلطان حضور داشت. ندا گلوله خورد و در حال خونریزی بر کف خیابانی بر تهران افتاد و جان داد. تصویر ندا که به وسیله تلفن همراهی ثبت شده بود، بر روی یوتیوب و سایر رسانه های اجتماعی منتشر و در سراسر دنیا پخش شد. ندا نماد جنبش چالش برانگیز سبز ایران شده بود.

این تصویر تاریخی مرد جوانی را هم نشان می دهد، یک پزشک، که روی او خم شده و سعی دارد جانش را نجات بدهد. این پزشک جوان آرش حجازی بود که به اتفاق کنار ندا ایستاده بود. حجازی بود که مرگ او را اعلام کرد، و درباره لحظه مرگ او می نویسد: «قبل از جان دادن نگاهش را دیدم، نگاه آهویی که از دست شکارگرش گریخته و حالا با پیکانی در پهلویش بر زمین  افتاده.»

حجازی ایران را ترک کرد، در انگلستان اقامت گزید و تصمیم گرفت داستانش را بگوید. وقتی همسرش به او توصیه کرد ساکت بماند، جواب داد: «خسته شده ام از تماشا کردن و هیچ نگفتن. اگر پدر و مادر ما موقعی که دوستانشان را اعدام می کردند چیزی می گفتند، شاید دیگر لازم نمی شد ندا بمیرد. اگر الان من حرف نزنم، این دور باطل متوقف نمی شود. روزی پسرمان بهای بزدلی امروز ما را خواهد پرداخت.»

کتاب صمیمی و خوش نوشته ی آرش حجازی زبان حال نسلی از ایرانیان است. بسیاری از آن ها، مثل حجازی، به خاطر سبعیت و استبداد رژیم به تبعید رانده شدند. بسیاری، مثل ندا، جانشان را فدای ایرانی تحت حکومت قانون و نه هوس های یک مستبد کردند.

(هاله اسفندیاری مدیر برنامه خاورمیانه مرکز بین المللی وودرو ویلسون برای پژوهشگران، و نویسنده کتاب «زندان من، خانه من: داستان اسارت زنی در ایران» است)

 

با برچسب:
پست شده در نقد آثار, نگاه آهو, وبلاگ

سرگذشت پسرکی که انقلابی حقیقت شد ــ مروری بر کتاب نگاه آهو، اثر آرش حجازی

Ray Hanania

Middle East Book Review

از استبداد شاه بسیار حرف می‌زنیم، و حتی از استبداد مذهبی بعد از استبداد سلطنتی. از سیاست امروز ایران می‌گوییم و از نقشش در تروریسم، گسترش خشونت و بی‌ثباتی خاور میانه. از جنگی حرف می‌زنیم که امریکا با گسیل کردن دوست دیکتاتورش، صدام حسین، با ایران راه انداخت و خیلی زود از یاد می‌بریم که این مداخله چه مشقاتی نصیب مردم ایران و عراق کرد. و از بحران خاور میانه طوری حرف می‌زنیم که انگار اصلاً ربطی به این ماجرا ندارد.

اما درباره‌ی زندگی‌هایی حرف نمی‌زنیم که ویران و برای همیشه زیرورو شد و به شکلی سبعانه تغییر مسیر یافت. از آن‌همه مرگ حرف نمی‌زنیم؛ آن همه کشتگانی که هرگز نام و چهره‌شان را نخواهیم دید و نخواهیم شناخت.

برای ما، ایران فقط در جدلی سیاسی، عرصه‌ای سیاسی بوده است. اما در واقع ملتی اسیر در آن زندگی می‌کنند که اول تحت استبداد تحت حمایت غرب پهلوی، و بعد تحت حکومت آیت‌الله خمینی به اسارت کشیده‌ شد، و حالا به دست دیکتاتور کوتوله‌ای به نام احمدی‌نژاد اسیر است.

آرش حجازی، با بخشیدن چهره‌ای انسانی به این تاریخ، ماجرا را برای جهان غرب تعریف می‌کند، غربی که از حقایق خاور میانه و خلیج فارس و جهان اسلام چنان بی‌خبر است. «نگاه آهو» به شکلی تأثیرگذار و تکان‌دهنده، تاریخی را که ما مباحثه‌ای سیاسی می‌دانستیم، در قالبی بسیار انسانی برای ما بازتعریف می‌کند. داستان آدم‌هایی واقعی که به خاطر سیاست‌های ما و شرارت سیاسی ما و برداشت‌ و نژادپرستی کلیشه‌ای ما در امریکا، ویران شدند.
داستان از زبان پسرکی تعریف می‌شود که شاهد فرو ریختن دنیای اطرافش بعد از سقوط شاه و روی کار آمدن استبداد مذهبی است. بعد جنگی را می‌بیند که صدام حسین، به پشتوانه‌ی امریکا برپا می‌کند، و تعریف می‌کند که این جنگ چه‌گونه همه‌چیز را در کشورش ویران کرد. برایمان می‌گوید که چه‌گونه شاهد انحراف انقلاب از جنبشی مردمی به دیکتاتوری شریر دیگری بود، که این بار پیچیده‌تر هم بود.
راوی شاهد از هم پاشیدن زندگی خانوادگی‌اش و ناپدید شدن دوستانش و دوستان پدرش می‌شود.

هر امریکایی باید تلاش آرش را برای بازگویی داستان واقعی رفتار جنایتکارانه‌ی رهبران ایران بخواند. پول مالیات‌های ما بود که هزینه‌ی گلوله‌هایی را داد که حکومت مذهبی ایران در بدن زنان جوان ایرانی خالی کرد…
دست کم به ایرانیان این‌قدر بدهکار هستیم که سعی کنیم واقعیت را بفهمیم.
«نگاه آهو» دریچه‌ای به تاریخ وحشتناک معاصر ایران تحت استبداد در طول سال‌هاست.
نتوانستم کتاب را زمین بگذارم. خیلی سریع خواندمش، با ادراکی که برایم تکان‌دهنده بود. به همه توصیه می‌کنم خاطرات پسر کوچکی را بخوانند که انقلابی حقیقت شد.

در مورد کتاب نگاه آهو بیشتر بخوانید

با برچسب: , , ,
پست شده در نقد آثار, نگاه آهو, وبلاگ

شایسته‌ی نشر نیستید: سانسور کتاب در ایران ــ در جواب آقای احمدی نژاد که می گویند در ایران سانسور وجود ندارد

[یادداشت. دیروز آقای محمود احمدی نژاد در مصاحبه ای (اینجا) اعلام فرمودند که «در ایران هیچ در ایران هیچ کنترل و سانسوری وجود ندارد». همین باعث شد مقاله ای را که چند وقت پیش (در واقع آوریل 2011) در نشریه تخصصی صنعت نشر، لوگوس منتشر شد، به فارسی برگردانم تا ایشان هم بخوانند و باخبر شوند که در ایران هم سانسور وجود دارد، هم کنترل، هم خفقان!]

اصل مقاله را به انگلیسی اینجا بخوانید

شایسته‌ی نشر نیستید
سانسور کتاب در ایران

آرش حجازی

نشریه تخصصی لوگوس

Hejazi, Arash, ‘You don’t deserve to be published’ Book Censorship in Iran, LOGOS: The Journal of the World Book Community, Volume 22, Number 1, 2011 , pp. 53-62(10), DOI: 10.1163/095796511X562644

مقدمه

سانسور هم‌قدمت اندیشمندی بشر است و در مقاطع مختلف، کمابیش در تمام کشورها اعمال شده است: از سال ۳۹۹ قبل از میلاد که سقراط را وادار به نوشیدن شوکران کردند، تا دوران تفتیش عقاید کلیسا در قرون وسطی و رسمیت یافتن مفهوم سانسور با انتشار فهرست کتب ممنوعه از سوی کلیسای کاتولیک؛ از التزام ثبت کتاب‌ها دردفتر نوشت‌افزاری لندن در قرن شانزدهم تا ماجرای کتاب معشوق بانو چترلی اثر دی اچ لارنس و همچنین جریان کتاب‌سوزان نازی‌ها و کنترل مطلق و رسمی دولت‌های شوروی، چین و کشورهای اروپای شرقی بر انتشار مطالب. سانسور همواره موضوع بسیار بحث‌برانگیزی بوده است، به‌ویژه از هنگامی که ماده‌ی ۱۹ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر خواستار  تحقق آزادی بیان درکشورهای عضو سازمان ملل متحد شد.

نویسندگان و سازمان‌های گوناگونی سانسور را تعریف کرده‌اند، اما تا کنون تعریفی جامع و همه‌پذیر از این مفهوم ارائه نشده است؛ بنابراین، این واژه بخش وسیعی از فعالیت‌هایی را در برمی‌گیرد که گاهی با مفاهیم دیگری همچون تعدیل، تنظیم، حساسیت و مداخله خلط می‌یابد. در این مقاله، مقصود از واژه‌ی «سانسور» محدودیتی است که از جانب مقامات یا مراجع قدرت بر اثر تألیفی یا تدوینی اعمال و مانع دسترسی خوانندگان بالقوه‌ی آن اثر به نسخه‌ی اصلی آن، پیش یا پس از انتشار می‌شود؛ یا خالق اثر، در نتیجه‌ی اعمال زور یا تهدید و بر خلاف میل خود، وادار به تغییر یا حذف پاره‌ای از اثر یا کل آن می‌شود. تنها مورد استثنا «خود سانسوری» است،  که ذیل «سانسوربه واسطه‌ی ترس» رده‌بندی می‌شود. سانسور به واسطه‌ی ترس از پرقدرت‌ترین ابزارهای محدودکننده است که می‌تواند هم‌اقتدار مرجع قدرتی باشد که بر مؤلف تحمیل می‌شود و خارج از حیطه‌ی اختیار اوست.

اهمیت برخورد با موضوع سانسور هنگامی آشکار می‌شود که ابزارهای سنتی و تاریخی محدودکننده‌ی آزادی بیان، علیرغم افول در اثر ظهور فناوری اطلاعات و انقلاب اینترنتی، همچنان به کار می‌روند و دامنه‌ی گسترده‌ای از روش‌های بیان، از جمله کتاب، را تحت کنترل دارند. بنابراین به نظر می‌رسد بالا بردن سطح آگاهی نسبت به عواقب سانسور، در هیچ زمانی از عصر روشنگری تا کنون چنین اهمیتی نداشته، و عواقب سانسور رایج در ایران امروز نمونه‌ی بارز آن است.

تاریخچه‌ی سانسور کتاب در ایران به بسیار پیش از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ و در حقیقت به قرن نوزدهم باز می‌گردد، هنگامی که ناصرالدین شأه وزارت سانسور را تأسیس کرد (۱۸۳۱–۹۶) (کوهن  ۱۹۸۱، ص ۳۶–۳۷). پس از کودتای محمدرضا شاه پهلوی در سال ۱۳۳۲ و تشکیل ساواک، سانسور پیش از چاپ نهادینه شد. در سال‌های ۵۷-۱۳۵۶، بلافاصله پیش از انقلاب اسلامی، فضا آزادتر و سانسور پیش از چاپ تقریباً به‌کلی حذف شد، هرچند ساواک همچنان و در ابعاد گسترده به سانسور پس از انتشار، توقیف، مصادره و امحای کتابهایی می‌پرداخت که «مضر» می‌دانست (خسروی ۱۹۹۹، صفحه ۱۶۴–۱۶۷، ۱۵۰–۱۶۹). در این دوره سانسور غالباً متوجه مسائل سیاسی بود (IPA ۲۰۰۹).

در سال ۱۳۵۷، انقلاب اسلامی به رهبری آیت‌الله خمینی رژیم سلطنتی را در ایران برانداخت و جمهوری اسلامی ایران را جایگزین آن کرد که مدعی بود حکومت جمهوری دموکراتیک با رعایت قوانین و احکام اسلامی خواهد بود. طی دو سال اول پس از انقلاب، مطبوعات و صنعت نشر در ایران از آزادی بیان مطلق بهره‌مند شد (معتضد ۲۰۰۸). اما جنگ بین ایران و عراق (۶۷-۱۳۶۰) و مبارزه برای سرکوب تمام نیروهای مخالف در جمهوری اسلامی، مقدمات سانسورها و محدودیت‌های شدید در آزادی بیان را از جانب دولت فراهم کرد. پس از پایان جنگ در سال ۱۳۶۷، پدیده‌ی سانسور «توسط سنت گرایان افراطی تک‌قطبی شد و شورای عالی انقلاب فرهنگی در بهار ۱۳۶۷ آیین‌نامه‌ای برای محدودیت انتشار صادر کرد» (نیوت ۲۰۰۱).

بیشتر بخوانید ›

با برچسب: , , , ,
پست شده در سانسور, وبلاگ

روانشناسی دیکتاتور – 2 – خودشیفتگی

در یادداشت قبل صحبت از این کردم که اغلب دیکتاتورها نشانه های مشخص بالینی از اختلالات شخصیتی نشان می دهند. حالا درباره انواع این اختلالات صحبت می کنم. به احتمال زیاد این اختلالات را در دیکتاتورهای محلی و ملی خود شناسایی می کنید:

نارسیس بر تخت! اختلال شخصیتی خودشیفتگی یا نارسیسیزم

مفسران سیاسی به سبک خودشان سعی دارند تحلیل هایی ارائه بدهند که چرا مثلا حسنی مبارک بعد از شروع تظاهرات مردم، این قدر طول کشید تا بالاخره زبان باز کرد و با مردم صحبت کرد، یا بن علی چرا به جای عربی کلاسیک، به لهجه محلی سخنرانی کرد. می گویند مبارک داشت وقت می خرید و بن علی می خواست روی شکاف عظیم بین خودش و مردم، با لهجه محلی پلی بزند. هیچ کدام از تاکتیک ها عمل نکرد. اما این مهم نیست. برای درک دلایل رفتار عجیب دیکتاتورها زیر فشار، باید دنیای معمول و کلیشه های روزنامه نگاری را کنار بگذاریم و قدم به قلمرو روانشناسی بالینی و کاربردی بگذاریم. فارغ از اینکه دغدغه های سیاسی این رهبران چه بوده، عوامل عمیق روانی است که رفتار و صحبت های این افراد را توجیه می کند.

بسیاری از رفتارهای دیکتاتورها، به خصوص دیکتاتورهای خاور میانه، با تعریف «شخصیت خودشیفته» (نارسیستیک) توجیه می شود. خودشیفتگی و قدرت ارتباط تنگاتنگی با هم دارند. از یک سو شخصیت خودشیفته سعی دارد به قدرت دست یابد نا نیاز روانی اش برای تحسین و تمجید شدن، محبت و احترام را ارضا کند، و از طرف دیگر، کسی که به قدرت دست می یابد ممکن است صفات نارسیستی در خود بپروراند. جوهر اصلی بیماری خودشیفتگی، «عشق به خود» است، که منشای صفات دیگری است. خودشیفته به طور مشخص خودش و توانایی هایش را زیادی دست بالا می گیرد و خودبزرگ بین است، و اطرافیانش را وادار می کند مدام از او تعریف و تمجید کنند و بر عظمتش صحه بگذارند، و اگر این تصویر مورد چالش قرار گیرد، رفتاری پست و سبعانه از خود بروز می دهد.

دیکتاتورهای خودشیفته، اطراف خود را پر از آدم های «بله قربان گو» و چاپلوس می کنند، که مدام به دیکتاتور اطمینان می دهند که همیشه حق با اوست. مدام باید احساس کنند که دیگران هم دوستشان دارند و هم از آن ها می ترسند، و اصلاً تحمل انتقاد را ندارند. هرکس نظر مستقلی دارد باید سرکوب و خفه شود. هرکس به خودش جرئت انتقاد از رهبر خودشیفته را بدهد یا اقتدار و مرجعیت او را زیر سؤال ببرد، زیر انواع و اقسام فشارهای اجتماعی قرار می گیرد. در دینامیسم روانشناسی گروهی گروهی حامی دوآتشه ی «خودی» رهبر را دوره می کنند و برایش جار می زنند، تا از او در برابر منتقدها یا «غیرخودی ها» حمایت کنند.

این بینش روانشناختی توضیح می دهد که چرا رهبر خودشیفته اصرار دارد کنترل مطلق بر افکار عمومی داشته باشد، به خصوص از راه رسانه های جمعی. سانسور رسانه ها و مطبوعات به وسعت اعمال می شود و روزنامه نگارها، اگر جرئت کنند از رهبر یا سیاست هایش انتقاد کنند، جان خودشان را به خطر انداخته اند. یکی از پیش نیازهای برقراری رژیم دیکتاتوری تحت فرمان چنین رهبر خودشیفته ای، داشتن یک نیروی انتظامی قدرتمند و بی رحم است، در کنار یک دستگاه امنیتی که رفتارهای شهروندان را زیر نظر می گیرد، و زندان هایی مجهز به اتاق های شکنجه.

مردم، افزون بر آنکه باید از رهبر بترسند، باید او را نیایش هم بکنند. در این راستا، رهبر خودشیفته کیش شخصیتی راه می اندازد. نصب عکس او در اماکن عمومی برای القای تفوق او بسیار لازم است. در رژیم های دیکتاتوری، در اغلب خیابان ها عکس های عظیمی از رهبر خودشیفته یا مجسمه های عظیم فرعونی به شکلی بی سلیقه و نئو استالینی برافراشته می شود. هرگاه رهبر قصد رفتن از جایی به جای دیگر داشته باشد (اغلب برای حضور در مراسمی که در آن از رهبر تجلیل می کنند و دستاوردهای او را گرامی می دارند)، خیابان ها را قرق می کنند و کاروان ماشین های محافظ رهبر خودشیفته چند کیلومتر طول دارد.  در این موارد، نیروهای امنیتی و حفاظتی به شکلی خوفناک رهبر را دوره می کنند تا هرگونه تهدید احتمالی را دفع کنند.

رهبر خودشیفته همیشه توقع توجه و مراقبت ویژه دارد و همه کار می کند تا این توجه ویژه نصیبش بشود. کار به جایی می رسد که آن قدر در توانایی ها و جایگاه خودش اغراق می کند که کم کم خودش را خدا یا جانشین خدا بر زمین می داند. ویرث در اشاره به کالیگولا، امپراتور روم می گوید: «دچار توهم الوهیت، حاکم زندگی و مرگ. اما مشکل حاکمی که تمام قدرت دنیا را دارد، این است که نمی تواند محدودیت های قدرتش را ندیده بگیرد؛ یعنی محدودیت، شکنندگی و آسیب پذیری زندگی خودش.» همه می میرند. ویرث می گوید: «هرچه رهبر خودبزرگ بین تر می شود، بیشتر خداگونگی خودش را باور می کند، و همین باز منجر به شدت گرفتن توهمات خودشیفتگی و عظمتش می شود. بدین ترتیب از واقعیت بیشتر و بیشتر فاصله می گیرد و در عوض، در خصومت دائمی، سردی، پیشداوری، و نفرتی عمومی به نوع بشر یا بخشی از آن پناه می گیرد.» (Wirth, Hans-Jürgen, Narcissism and Power: Psychoanalysis of Mental Disorders in Politics, Translation by Ingrid Lansford, Narzissmus und Macht, Zur Psychoanalyse seelischer Störungen in der Politik, Psychosozial-Verlag, Giessen, 2002, 2009, p. 40)

رهبر خودشیفته از دیگران متنفر است و با لحنی غیرمودبانه و الفاظ توهین آمیز درباره آن ها حرف می زند. این خصومت می تواند به «خشم نارسیستی مزمن» بینجامد که منجر به رفتارهای انتقام جویانه از سوی رهبر خودشیفته می شود. در چنین شرایطی، دیکتاتورهای خودشیفته دست به جنایاتی انبوه می زنند، از جمله اینکه به واحدهای امنیتی دستور می دهد به روی معترضان غیرمسلح و مسالمت جو آتش بگشایند.

حتی خارج از فضای عمومی، در روابط بین المللی، رهبر خودشیفتنه همیشه سعی دارد در وسط صحنه قرار بگیرد تا «عظمت» خودش را به رخ بکشد، به امید اینکه ستایش دیگران را برانگیزد. به شدت به دیگران حسادت می کند، همیشه می ترسد مبادا شخصیت دیگر به جای او زیر نورافکن برود. در برخوردهای اجتماعی اش با دیگران، استثمارگر است و با دیگران به مثابه ابزارهای قدرت خودش رفتار می کند و وقتی تاریخ مصرفشان تمام شد، مثل دستمال مستعمل آن ها را به دور می اندازد. هیچ جایی برای عواطف در وجودش نمانده، چه نسبت به یک فرد دیگر، و چه نسبت به تمام مردم.

سؤظن او تمام نشدنی است و همه را «دشمن» و «تهدید» می داند. کرنبرگ سندرم رهبری که خودشیفتگی و سؤظن را با هم دارد، «خودشیفتگی بدخیم» می نامد، که در اغلب دیکتاتورها دیده می شود. این سندرم از ترکیب اختلال شخصیتی خودشیفتگی، رفتار ضداجتماعی، خشونت در راستای ارضای تمنیات شخصی، و سؤظن شدید تشکیل می شود. همین سؤظن است که که باعث می شود رهبر خودشیفته اطراف خودش را از افراد متملق و بله قربان گو پر کند که مدام به او اظهار عشق و ستایش و وفاداری بی حد و حصر می کنند.

خودشیفته همه چیز را سیاه یا سفید می بیند و مردم دنیا را به دو گروه «دوست» و «دشمن» تقسیم می کند و خطی سیاه بین خیر و شر می کشد. اگر به نظرش برسد که «دشمن» زیادی خطرناک است و بقای او را تهدید می کند، تمام قدرت سرکوبگرانه اش را بر «دشمن» نازل می کند که به او لذتی سادیستی از این اعمال غیرانسانی و بربرانه می دهد.

از سبک های رهبری در میان شخصیت های خودشیفته، التزام دیگران به اطاعت مطلق از فرامینش است. این تیپ شخصیتی بر مدیریت خُرد و مداخله در تمام امور جزئی و کلی اعتقاد دارد و به خاطر عدم اعتماد به دیگران، حاضر به سپردن اختیار به کس دیگری نیست؛ و اگر تصمیمی در هر سطحی، بدون تأیید مشخص او گرفته شود، شعله های خشمش همه جا را می سوزاند.

حاکم خودشیفته، به خاطر نیاز دائمی به قدردانی، چاپلوسی، تحسین و تمجید و حمایت اجتماعی و سیاسی، مطلقاً نمی تواند این تصور را در مخیله اش بگنجاند که «مردمش» ممکن است «علیه» او برخیزند. وسواس فکری اش نسبت به خودش، او را نسبت به فرایندهای اجتماعی در جهان واقعی نابینا می کند، و همچنان این تصور را در ذهنش می پروراند که مردمش دوستش دارند. به یاد بیاوریم مصاحبه ی آتشین قذافی را با کریستین امانپور در 28 فوریه 2011، که در آن گفت: «تمام ملتم مرا دوست دارند. حاضرند جانشان را برای دفاع از من بدهند.»

در قسمت سوم، به بحث «هیستری و جامعه ستیزی» در میان دیکتاتورها می پردازم.

بخش قبلی را اینجا بخوانید

با برچسب:
پست شده در مقالات, وبلاگ
بایگانی