ندا، تو از ما شجاع‌تر بودی. تو دیوار انتهای کوچه‌ی بن‌بست را فروریختی

درست یک سال از آن روز شومی که ندا و ده ها هم‌وطن دیگرم برای اعتراض دربرابر پایمال شدن ساده‌ترین حقوقشان به خاک و خون کشیده شدند، می‌گذرد.
بیش از نیم قرن پیش، صادق هدایت نوشت: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد…»
همیشه به دنبال این بودم که بفهمم هدایت از کدام زخم‌ها می‌گوید، و جستجویم ادامه داشت، تا لحظه‌ای که شاهد مرگ ندا شدم. ظرف چند روز، آخرین 47 ثانیه‌ی زندگی این دختر جوان در تمام شبکه‌های خبری جهان پخش شد و میلیون‌ها نفر به خاطر مرگ مظلومانه‌اش اشک ریختند. روز 30 خرداد 1388، دست کم بیست نفر دیگر به ضرب گلوله کشته شدند، بی‌آنکه مرگشان را دوربینی ثبت کند. اما هربار این 47 ثانیه را نگاه می‌کنم، مطمئن‌تر می‌شوم که آن‌ها هم همین نگاه ندا را پیش از مرگ داشته‌اند. آنچه درنگاهش بود، اگر سؤال بود، دیگر با پاسخ تمام سؤال‌ها روبه‌رو شده است. این ماییم، میرایان نگون‌بخت، که همچنان به دنبال پاسخیم. حالا می فهمم منظور صادق هدایت چه بود. حالا دیگر می‌دانم کدام زخم‌هاست که مثل خوره روح را می‌خورد. فقط زخمی نیست که آن نگاه آهو بر روح من گذاشته است. هدایت نه از زخم یک نفر، که از زخمی کهنه و سه هزار ساله بر روح یک ملت می‌گوید. مرگ ندا این زخم کهنه را نیشتر زد، آن خونی که از بینی و دهان و سینه‌ی ندا فوران کرد، خونی بود که از زخم بازشده‌ی قلب ملت جوشید. ندا، با مرگ مظلومانه‌اش، زخمی کهنه را تازه کرد، تا شاید این بار فرصت التیام یابد.
و اما این دوربین‌های موبایل هم دارند نقش تاریخی‌شان را ایفا می‌کنند. خبرنگارهای خارجی از ایران اخراج شده‌اند، خبرنگارهای داخلی یا در زندانند و یا در ترس خود اسیر. کسی نمانده که ماوقع را ثبت کند. شاید این دستگاه‌های چندکاره برای اولین بار نقش تازه‌ای را به عهده گرفته باشند… این بار رسالت دارند در کنار نگاه ندا، تاریخ ناگفته‌ی یک ملت را بازگو کنند.

همچنان که هنوز غرقه‌ی تأثیر آن صحنه‌ی خونین و نگاه افسونگر آن دخترم، تأمل می‌کنم: دشوار است باور اینکه اینجا ایران است، سرزمینی پهناور و ثروتمند که زمانی گاهواره‌ی تمدن بود، با فرهنگی به قدمت ماقبل تاریخ، سرزمین شهرزاد، سرچشمه‌ی شعر و علوم، سرزمینی که خیام، ابن سینا، بیرونی، حافظ، سعدی، مولوی و خوارزمی، صحنه را برای شکوفایی ریاضیات، طب، نجوم و ادبیات در جهان آماده کردند؛ آن هم زمانی که غرب هنوز در تقلای نجات از وحشت‌های قرون وسطا و تفتیش عقاید بود. بانوی ایران اکنون میزبان یکی از منفورترین دولت‌های جهان شده که تنها نفرت می‌پراکند. ایران، چهارمین صادرکننده‌ی نفت جهان، تکیه زده بر یکی از بزرگ‌ترین ذخایر گاز طبیعی، با کوه‌های بلند و صحراهای بی‌پایان، دشت‌های سرسبز و دریاهای پهناور، در یکی از استراتژیک‌ترین نقاط دنیا… اکنون آن را یکی از سیزده دشمن اینترنت نامیده‌اند.  در سرزمینی که زمانی، زرتشت، رستگاری را از تنها از راه گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک ترویج می‌کرد، پلیس و نیروهای شبه‌نظامی به قتل عام و سرکوب مردم خودشان مشغولند، دولت به پشتیبانی از تروریسم جهانی متهم است، صدها خبرنگار، نویسنده و متفکر در سلول‌های تاریک زندان آزار می‌شوند، نابالغان را اعدام می‌کنند، یکی از پیچیده‌ترین نظام‌های سانسور فعال است، میلیون‌ها نفر از فقر مطلق در عذابند، اعتیاد و فحشا کم‌کم به چهره‌ی اصلی شهرها مبدل می‌شود و آنانی که شجاعت می‌ورزند و رؤیاهای بربادرفته‌شان را فریاد می‌زنند، همچون آخرین برگ‌های سبز درختی در حال احتضار، بر خاک می‌افتند.

چه‌گونه کار به اینجا رسید؟

زمانی که همه‌چیز شروع شد، دوربین موبایلی در کار نبود. اما نگاه ندا زخم‌های کهنه را باز می‌کند تا همه‌چیز را بار دیگر مرور کنیم و چشم به آینده بدوزیم.

ندا، جهانیان داستان تو را می‌دانند. می‌دانند چه‌گونه مظلومانه بر خاک افتادی، تنها برای آنکه می‌خواستی حرف بزنی. تو دیگر شهیدی، مردم نام تو را در چهارگوشه‌ی عالم بر زبان می‌رانند، همچون ذکری که تبلور امیدها و خشم‌های مشترک ملت ایران است.

تو شهیدی و ما شاهدیم. ما، نسلی که همه‌چیز را شاهد بود، همه‌چیز را تحمل کرد، همه‌چیز را از دست داد، تنها برای آنکه بر عصری سرشار از نفرت سیاه و امیدهای تابناک شهادت بدهد. تو، نسل فردا، حاصل عمر نسل من شدی.

ما نسلی بودیم که بعدها نسل سوخته نام گرفت؛ نسلی که در زمان انقلاب 7 تا 15 سال داشت؛ نسلی که در دوران انقلاب شاهد قتل عموهایشان بودند و بعد از انقلاب شاهد اعدام و حبس والدینشان. نسلی که محکوم بود بهترین سال‌های عمرش را در وحشت جنگ ایران و عراق به سر ببرد، یا در خط مقدم، در حال دویدن در میدان مین، یا در خانه، در هول بازگشت دوستی از میدان جنگ در تابوت. نسلی که در حال آموزش استفاده از کلاشنیکف وارد سن بلوغ شد.  نسلی که یاد گرفته بود به هیچ‌کس، حتا دوستانش اعتماد نکند، مبادا جاسوس باشند؛ و می‌ترسید کلامی بر زبان آورد، مباد علیهش به کارش برند. نسلی که چیزهای زیادی دید، بیشتر از آنکه سزاوارش باشد.

و اما نسلی که وقتش را به آموختن گذراند. ما شاهدان راستین ملتمان بودیم. ما سی سال تماشا کردیم و هیچ نگفتیم. ما نخجیر شکارچی بودیم، اما در تکامل متوازی نخجیر و شکارگر، ما سریع‌تر تکامل یافتیم. ما ماندیم تا داستان را برای نسل بعدمان بگوییم، شاید آن‌ها از ما شجاع‌تر باشند.

ندا، تو از ما شجاع‌تر بودی. تو دیوار انتهای کوچه‌ی بن‌بست را فروریختی.

پست شده در ندا آقاسلطان, وبلاگ, وقایع روز
38 دیدگاه در “ندا، تو از ما شجاع‌تر بودی. تو دیوار انتهای کوچه‌ی بن‌بست را فروریختی
  1. mos می‌گه:

    این شرو ورها چیه نوشتی آقای حجازی…….
    برات متاسفم….

  2. مریم می‌گه:

    ندا جان نگاه مظلومانه ات شعله بر قلب هر انسان از هر جنس و دین و مسلکی میزند. سالگرد شهادت مظلومانه ات سبز باد

  3. ارمغان می‌گه:

    چی گذشت بر ما..چی کشیدیم ..
    آرش حجازی عزیز… زیبا نوشتی..

  4. نگین می‌گه:

    درود بر شما……V

  5. maryam می‌گه:

    Dorood Bar Shoma…!

  6. Aroosha می‌گه:

    دردا… دردا از اين زمانه…

  7. حسین می‌گه:

    بهتر ابهاماتی که در مورد خودت وجود دارد را بر طرف کنه بعد سوگ نامه بنویسی ! هنوز خیلی ها تو را در جریان این قتل شریک می دانند .

  8. alireza می‌گه:

    من کی باشم بخوام در مورد ندا نظر بدم اما تواخرین شاهزاده تاریخ ایرانی که برای همیشه می مانی

  9. حمید می‌گه:

    دلم می خواست مطلب رو برای “سبز لینک” بفرستم، ولی دکمه اش توی سایتتون موجود نیست!

  10. فرزین می‌گه:

    آرش عزیز تو هم اندازه ندا شجاع بودی او شهید بود و تو شاهد

  11. نويد می‌گه:

    خوشا به حالتان نداهاي ايران، رفتن از ماندن راحتتر است، شاهد بودن از شهادت سخت تر

  12. Nasser می‌گه:

    salam aghaye hejazi. agha ghalamet payandeh. khube ke harfe dele man va kheylihaye dige ba ghalame to neveshte beshe ke khanande ziyad dare.

  13. aida می‌گه:

    ای ازادی از ره خون می ایی ولی می ایی

  14. حسین می‌گه:

    پیروزی نزدیک است …

  15. مجید می‌گه:

    چقدر از تو جوان آزاده می ترسند این جانیان!

  16. مهرنوش می‌گه:

    دکتر آرش عزیز
    شمارو بخاطر ترجمه ی نویسنده ی محبوبم پائولو کوئلیو بسیار دوست میداشتم و حالا برای ما یادآور قهرمان جاوید ما ندا هستی . آخرین کسی که خون گرم ندا را در دستانش جهید و هرگز فرو نخواهد آمد . خون همیشه خروشان است و فرودی ندارد. به امید شادی روح رفتگان صبر بازماندگان و ادامه راه آن عزیزان رفته!

  17. نرگس می‌گه:

    امروز حدود ساعت شش و هجده دقیقه آسمان تهران غرید و بارید…حتی فرشته ها هم اشک ریختند بر مظلومیت این شهدا

  18. نیما می‌گه:

    این مطلب افشا گرانه را در مورد فیلم جعلی صدا وسیما در مورد ندا ببنید

  19. سارا می‌گه:

    حتی اگر جنبش سبز از بین بره حتی مردم انقدر نا امید بشن و خسته که به هر شرایطی تن بدن این خون ندا از حقش نمی گذره این خون و خونهای بیگناهان دیگر و دل شکسته پدر و مادرها بچه هایی که یتیم شدند آه یتیمان ظالم رو رسوا و نابود می کنه خدا رو شکر که خدایی هست و آخرتی … درود بر شجاعت و صداقت شما

  20. منوچهر می‌گه:

    دوست گرامی جناب آقای دکتر آرش حجازی
    جنایات رژیم گندیده و پوسیده ولایت فقیه تنها منحصر به خانم ندا آقا سلطان نمی شود. ماجرای خانم ( ترانه موسوی ) به قول صادق هدایت مانند خوره روح آدم را نمی خورد بلکه مانند سیخ داغی است که بر جگر آدم فرو رفته است و او را از خشم و درد و انزجار دیوانه کرده است. پس ماجرای جگرسوز و دیوانه کننده خانم ( ترانه موسوی ) را فراموش نکنید:

    http://jahanezan.wordpress.com/2010/04/13/tanin-184/#more-1220

  21. درسو می‌گه:

    سلام بر آرش عزیز

    از زمانی که ترجمه کیمیاگر را از تو خواندم با روح بزرگ تو آشنا شدم ، هرگز فکر نمی کردم که روح کل هستی جنین وظیفه خطیری را بر عهده تو قرار داده. وظیفه ای که به انجام رساندن آن از عهده هر کسی بر نمی آمد. خدا را شکر که تو شاهد پرواز ندا بودی که این پرواز را به خوبی درک کردی. از خدا آرزوی سلامتی بو را خواستارم. زنده باشی

  22. Somi می‌گه:

    حسین گفته:
    خرداد ۳۰م, ۱۳۸۹ at ۱:۰۰ ق.ظ

    بهتر ابهاماتی که در مورد خودت وجود دارد را بر طرف کنه بعد سوگ نامه بنویسی ! هنوز خیلی ها تو را در جریان این قتل شریک می دانند .

    قابل تحسین هست که حتی دشمنان انسانیت و راستی این دردنامه ها و دلنوشته ها رو می خوانند و و از عذاب وجدان به اتهام و دروغ ورزی هنوز مشغول هستند این حساسیت کور خود نشان از پیروزی جنبش آزادی خواهی ملتی سبز اندیش است . خوشحالم که وجدان دردمندشان آنان را بر این میدارد تا در عرصه نبرد روشنی و تاریکی حاضر شوند هر چند هنوز کمتر از آنند که با دلشان و وجدانشان به راستی گواه باشند .

    mos گفته:
    خرداد ۲۹م, ۱۳۸۹ at ۹:۲۳ ب.ظ

    این شرو ورها چیه نوشتی آقای حجازی…….
    برات متاسفم….

    ااینها نا بالغ تر از این هستند که معنی اونچه شما نوشتید رو درک کنند و این نشان از نادانی قومی سیاه اندیش و دشمن با راستی و درستی است.
    درود بر فرزندان سبز اندیش ایران زمین

  23. محمد می‌گه:

    دورد بر شرف شما و دامن پاك مادر شما به خاطر تربيت چنين فرزندي
    كه بعد از اين همه تهديد
    باز از ندا مينويسيد و تعهدي كه به ايران داريد
    سرزنده و سلامت باشيد
    به دور از چشم بد

  24. فرید می‌گه:

    آرش عزیز دمت گرم . دوری از وطن قلم و کلامت رو شیرین تر و جذاب تر کرده.
    به امی پیروزی و دیدارت در ایران عزیز

  25. الیا می‌گه:

    وقتی فکر می کنم می بینم همه چی از اونجا شروع شد که یه مردی تو بهشت زهرای تهران گفت ما شما را به مقام انسانیت می رسانیم و همه براش کف زدن! بله کف زدن! یعنی تشویقش کردن، یعنی گفتن آره تو راست می گی ، ما هنوز آدم نیستیم و منتظریم آدم بشیم . این بود که این مرد فهمید هر بلایی که بخواد می تونه سرمون بیاره و آورد. یکی هم پیدا نشد که بگه مگه تو کی هستی که جرأت می کنی همچین حرفی بزنی!این حرفو حتا موسی نزد، حتا محمد نزد! همشون پیام رسون بودن نه فضول بین روابط انسان و خدا یا قوانین الهی و غیر الهی و نه مجری آدم کردن آدما- تو فقط ابلاغ کن ، بگو!
    بعد از همون روز همه چیزمون قبضه شد، پوششمون(شخصی ترین بخش وجودیه یه آدم)، خندیدنمون، خوردنمون، مردنمون، آزادی مون، فکرمون، و در نهایت و از همه مهم تر شادی مون که پیامد و نمود اصلی این همه وقاحت بود.
    اما هفده هیجده سال پیش با یه مردی آشنا شدم(سید حسین کاظمینی بروجردی. الان معلومه کجاست! تو اوین)که منو با یه کتاب آشنا کرد و جاهای پررنگ این کتابو بهمون نشون داد. آدمای زیادی رو بهمون معرفی کرد که یکی از اون آدما علی بود…
    تواین بین متوجه شدم که علی الله الله صلات نیست، چون نماز یه فریضه ی خصوصیه که سوال و جواب نداره و به کسی هم ربطی نداره که مسلمون و غیر مسلمون برای ارتباط با خدا چه کار می کنن و چی کار نمی کنن!
    خوندم علی به مامور مالیاتش گفته:چون امین تو ستوران زکات را گرفت، از او بخواه که در راه میان مادر و کره اش جدایی نیفکند و آنقدر آن را ندوشد که کره اش را زیان رسد و با سوار شدن بر آنها خسته شان نکند و میان آن شتر که بر آن سوار می شود یا می دوشد و دیگر شترها به عدالت رفتار کند. چان کند که شتر خسته بیاساید و با شتری که پایش مجروح شده و رفتن نتواند مدارا کند و آنها را بر سر آبگیرها برد و آب دهد و از راههایی براند که به علفزارها نزدیک باشد نه از راههای خشک و عاری از گیاه. ساعتها مهلت دهد تا آب بخورند یا علف بچرند -نامه 25
    آدم حیرت می کنه نه!علی الخصوص وقتی که می بینی منفورترین آدمای دنیا مدعی پیروی از این مرد هستن!
    کسی که حتا حواسش به بچه شتر و ماده شتر هست چه برسه به آدما…
    یه جا می گه مسوول هستید حتا در برابر سرزمینها و ستوران، پس تکلیف ما نسبت به آدما روشنه…
    این آدم مراحل آدمیت و شرافتو این جوری تشریح می کنه:لا تکن ظالما، و لا تکن مظلوما، کن لظالم خصما و لمظلوم عونا. یعنی مظلوم به اندازه ی ظالم مقصره! پس اگه سکوت می کنیم فرقی با اونا نداریم.
    اما در حیرتم … در حیرتم از این همه سکوت، که فقط فریاد و فغانش مال یه عده ی خاصه و بقیه … فقط می شنون، تایید می کنن، بهت می گن راست می گی، نسل سوخته که چه عرض کنم ، ما نسل جزغاله ایم. اما در عمل این جونی که گرفتار دردناک ترین مرگ تدریجیه تاریخه پر اهمیت تره!مگه نگفته مهراسید که من با سما هستم… وامروز هر که چیره شود رستگار است .
    اگه این چهار اصل بالا رو همگی رعایت کنیم،دیگه جایی برای ترس نیست چون زیادیم…

  26. پرهام می‌گه:

    سلام آقاي آرش حجازي. هميشه دوست داشتم برادر بزرگي مثل تو داشتم. مثل دكتر فرهاد ميثمي كه شما را با من در كوران تصميم گيري هاي زندگي يعني دوران كنكور آشنا كرد. كتاب هايي كه ترجمه مي كنيد فوق العاده هستند خصوصن كيمياگر و زهير . راستي شما از دكتر فرهاد ميثمي خبري نداريد.

  27. منوچهر می‌گه:

    بازخوانی یک جنایت: پروندۀ قتل فاطمه قائم مقامی و نقش علی فلاحیان در آن
    .
    http://jahanezan.wordpress.com/2010/04/20/tanin-188/#more-1270

  28. منوچهر می‌گه:

    چگونه دکتر (زهرا بنی یعقوب آبکناری) را خودکشی کردند؟!
    .
    http://jahanezan.wordpress.com/2010/05/10/tanin-219/#more-1790

  29. منوچهر می‌گه:

    فیلم بازجوئی از خانم (فهیمه دری نوگورانی) همسر سعید امامی
    .
    دانلود فیلم بازجوئی از خانم (فهیمه دری نوگورانی) همسر سعید امامی با فرمت RealPlayer وحجم 21 مگابایت ، به همراه عکس هائی از بازجویان و ماموران وزارت اطلاعات: “احمد شیخها” معروف به “احمد نیاکان” مشهور به “تفتازانی” – “علی اکبر باوند” معروف به “مجتبی بابایی” مشهور به “امیری” – “جواد عباسی کنگوری” معروف به “آزاده” مشهور به “آملی” – مصطفی موسوی ( کاظمی ) از معاونان و کارمندان ارشد وزارت اطلاعات – سعید امامی ( اسلامی ) معاون امنیتی و قائم مقام و مشاور ویژه وزارت اطلاعات و توضیح درباره عکس ها
    .
    http://democtatori.blogspot.com/2009/08/blog-post_26.html
    .
    فیلم بازجوئی از همسر سعید امامی در youtube
    .
    اگر در بخش Video سایت معروف http://www.youtube.com عبارت (سعید امامی) را با خط فارسی تایپ کرده و کلید Enter را فشار دهید به نتایج بیشتری دست خواهید یافت.
    .
    http://www.youtube.com/watch?v=p4VzY4cG9dk

  30. منوچهر می‌گه:

    زجرنامۀ يکی از شقايق‌های له ‌شدۀ‌ ايران (قربانی تجاوز در زندان- بهاره مقامی)
    .
    http://news.gooya.com/politics/archives/2010/04/102943.php

  31. منوچهر می‌گه:

    دختر كوچولوی بابا دیگر نمی خندد
    غم نامه پدر یکی دیگر از دختران قربانی تجاوز خطاب به خانم بهاره مقامی
    .
    http://jahanezan.wordpress.com/2010/04/22/tanin-194/#more-1332

  32. منوچهر می‌گه:

    یک سال از شکنجه کُش شدن ترانه موسوی گذشت
    .
    امروز هفتم تیر ماه هشتاد و نه است. یک سال پیش یعنی در هفتم تیر ماه هشتاد و هشت ترانه موسوی در جلوی مسجد قبا بازداشت شد و پس از تجاوز گروهی به وی جنازۀ او به آتش کشیده شد و پنهانی دفن شد. رهبر این جنایت و جنایت های دیگر آخوندی به نام ( حسین طائب ) است که خودش و همدستانش به چند دختر دیگر نیز تجاوز کرده و سپس بی شرمانه برای فریب مردم نمایشی تلویزیونی به راه انداختند که گویا ترانه موسوی زنده بوده و در کانادا به سر می برد و خبر تجاوز و قتل وی دروغ بوده و شایعه دشمنان اسلام و رادیوهای بیگانه است!!!
    اما هیچکس نه تنها فریب این نمایش خنده دار را نخورد بلکه بسیاری از خفتگان نیز بیدار شدند و به ماهیت دوزخی رژیم در حال فروپاشی ولایت فقیه پی بردند. نه تنها کسی نترسید بلکه خشم جای ترس را گرفت و در روزهای دیگری مانند عاشورای هشتاد و هشت نمایش خشم مردم میخ های دیگری بر تابوت رژیم ستمگران کوبید. درباره این جنایت سایت ها و وبلاگ های گوناگون به تفصیل نوشته اند و نیازی به تکرار مکررات نیست. پیشینیان از دیرباز گفته اند: هر کس که باد بکارد توفان درو می کند پس رژیم ولایت فقیه که بیش از سی سال است توفان می کارد آن هم توفان خشم، چه درو خواهد کرد؟
    .
    http://jahanezan.wordpress.com/2010/06/28/tanin-310/#more-3011

  33. الیا می‌گه:

    “آزادی را باید به زور به انسان تحمیل کرد! و او را باید مجبور به آزاد بودن کرد .”
    “آزادی کاربرد قدرتمان است برای حفظ طبیعتمان به نحوی که خودمان فقط خودمان می خواهیم.”

  34. منوچهر می‌گه:

    دردسرهای شباهت با ندا آقا سلطان: از اجبار به اعتراف تا پناهندگی
    .
    وزارت اطلاعات از وی خواسته بوده که به عنوان «ندا» مقابل دوربین اعتراف کند که زنده است و ماجرای قتل ندا توطئه و سناریو بیگانگان بوده است!
    زهرا سلطانی برای اولین بار در مصاحبه با رسانه ای غیر فارسی از جزئیات تلاش دولت ایران برای انکار مرگ ندا آقا سلطان پرده برداشت.
    روزنامه نیویورک تایمز روز شنبه ۳۱ جولای در مطلبی به شرح گفتگو با خانم سلطانی پرداخت. زهرا سلطانی که نام و چهره‌اش شباهت زیادی به «ندا آقا‌سلطان» دارد ضمن بیان جزئیاتی از چگونگی استفاده اشتباهی از عکس وی در رسانه‌ها از فشار و تهدید نیروهای امنیتی برای ضبط مصاحبه تلویزیونی می گوید: وزارت اطلاعات از وی خواسته بوده که به عنوان «ندا» مقابل دوربین اعتراف کند که زنده است و ماجرای قتل ندا توطئه و سناریو بیگانگان بوده است!
    زهرا سلطانی هرگز شنیدن خبر مرگ خود از تلویزیون را فراموش نخواهد کرد. اتفاقی که درجریان کپی کردن عکس نمایه شخصی او روی فیس‌بوک به جای ندا آقا سلطان رخ داد.
    او می گوید: یک روز تلویزیون را روشن کردم و دیدم رسانه‌ها می‌گویند که من در جریان اعتراضات علیه انتخابات ریاست جمهوری کشته شده‌ام!
    در واقع این اخبار در مورد زن دیگری با نام ندا آقا سلطان بود که از لحاظ ظاهری و نام با من شباهت داشت و در تیرماه سال ۸۸ در نتیجه اعتراض به نتایج انتخابات در تهران کشته شده بود. وی به عنوان سمبل مبارزات مردم ایران در سراسر دنیا شناخته شده بود.
    خانم سلطانی گفت: سریعاً خود را در شرایطی پیچیده با پیشنهادات نیروهای امنیتی و کسانی که در قتل ندا دست داشتند دیدم که از من می خواستند مرگ ندا را انکار کنم. وی افزود: وزارت اطلاعات با اعمال فشار از من می خواست که مقابل دوربین و در رسانه های عمومی ظاهر شوم و بگویم تیراندازی و مرگ ندا ساختگی و غیر واقعی بوده و زمانی که قبول نکردم با تهدید همچنان می خواستند این کار را انجام دهم.
    خانم سلطانی ۳۳ ساله که در فعالیت‎های سیاسی حضور نداشته پیش از انتخابات سال گذشته به عنوان استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه آزاد اسلامی مشغول به کار بوده و خود را برای شرکت در کنفرانسی در یونان آماده می کرده است. وی در روزهای پس از راهپیمائی وسیع مردم در تابستان گذشته ایران را ترک کرده و نهایتاً چند ماه بعد در کشور آلمان تقاضای پناهندگی کرده است.
    تحول در زندگی خانم سلطانی زمانی رخ داد که فیلم کشته شدن ندا بر روی اینترنت به سرعت منتشر شد. روزنامه نگاران زیادی از سراسر دنیا قصد شناسائی زنی را داشتند که در اعتراضات کشته شده است اما زن تیر خورده حجاب به سر داشت و فیلم این واقعه هم زیاد واضح نبود. اولین نامی که منتشر شد نام ندا آقا سلطان دانشجوی ۲۶ ساله دانشگاه آزاد اسلامی بود که شباهت زیادی با نام و چهرۀ خانم سلطانی داشت.

    یک نفر عکس من را از فیس‌بوک کپی کرده بود

    در این میان شخصی با جست و جو بر روی فیس‌بوک عکس خانم سلطانی را به جای عکس ندا آقا سلطان کپی می کند و همین عکس در روزنامه‌ها و تلویزیون های بسیاری به عنوان عکس «ندا» منتشر می‌شود. خانم سلطانی در این باره می گوید: وقتی روز۳۱ تیر(یک روز پس از کشته شدن ندا) ایمیل را چک کردم با تعجب متوجه شدم که بیش از ۶۰ نفر از سراسر دنیا من را به لیست دوستان خود اضافه کرده‌اند و هر لحظه به تعداد آنها افزوده می شود. من و مادرم گیج بودیم تا اینکه عکس من را در تلویزیون به عنوان قربانی نیروهای امنیتی ایران دیدیم.
    وی افزود: پس از این ماجرا من و دوستم تلاش کردیم با رسانه‌ها تماس بگیریم و اعلام کنیم که این عکس متعلق به شخصی نیست که در تظاهرات کشته شده است. حتی زمانی که ۳ روز بعد خانوادۀ ندا عکس‌های او را منتشر کردند باز هم عکس‌های من در اعتراضات و رسانه‌ها نشان داده می شد.
    چند روز پس از کشته شدن ندا مأمورین جست و جو برای یافتن خانم سلطانی را آغاز می کنند که باعث می شود وی با ترس با مرکز تحقیق سازمان عفو بین‌الملل تماس بگیرد. آن هریسون، از محققین عفو بین‌الملل در این زمینه می گوید: وی بسیار ترسیده بود و نمی دانست چه باید بکند. پس از این ماجرا گروهی که این عکس را اشتباهی با نام ندا آقا‎سلطان منتشر کرده بود در گزارشی این اشتباه را تصحیح کرد. شرح این اشتباه در وبلاگ بی‌بی‎سی و گزارش عفو بین الملل هم منتشر شده است.

    گفتند به جای ندا جلوی دوربین ظاهر شو و غرب را محکوم کن

    اما چند روز بعد نیروهای امنیتی خانم سلطانی را در خانه خودش بازداشت و جهت بازجوئی به خارج تهران منتقل می کنند. خانم سلطانی می گوید: از من خواستند که مقابل دوربین ظاهر شوم و اعلام کنم که من زنده هستم و ماجرای قتل «ندا» ساختگی بوده؛ عکس من را نیز سفارت یونان منتشر کرده است چرا که عکس روی نمایه فیس‌بوک من همان عکسی بود که برای تقاضای ویزا به سفارت یونان داده بودم.
    سلطانی می گوید: آنها می خواستند که من مقابل دوربین قتل “ندا” را انکار کنم و با جلب توجه رسانه ها و افکار عمومی اعلام کنم: ببینید، این دروغ و توطئه غرب است و سناریوی توطئه‌گران را محکوم کنم. وی گفت: کسانی که از من می خواستند این کار را بکنم مدام می گفتند: برای امنیت تو بهتر است که این کار را انجام دهی.
    این فشارها و تهدیدات در چند روز بعد هم ادامه پیدا می کند. آن هریسون از مسئولین عفو بین الملل می گوید: خانم سلطانی در تماس‌هائی ماجرای بازجوئی‌های خود در این زمینه را شرح داده‌است.

    بلایی که رسانه ها بر سر من آوردند

    در نهایت نیروهای امنیتی خانم سلطانی را به ارتباط با خارج کشور جاسوسی و انتقال اطلاعات متهم کردند که موجب فرار وی از کشور شد. خانم سلطانی پس از خروج از مرز ترکیه به یونان و سپس به آلمان جهت تقاضای پناهندگی می رود.
    سخنگوی سفارت جمهوری اسلامی در آلمان از اظهار نظر در این مورد خودداری کرد اما انریکو ماتنی از سخنگویان سازمان مهاجرت و پناهندگی آلمان می گوید: ما در مورد پروندۀ خانم سلطانی مطمئن بودیم در غیر این صورت با تقاضای پناهندگی ایشان موافقت نمی شد. وی افزود: ما برای تحقیق در مورد درستی یا نادرستی پرونده‌هائی که تقاضای پناهندگی می کنند از منابع اطلاعاتی خودمان استفاده می کنیم.
    خانم سلطانی که در حال حاضر در اطراف فرانکفورت زندگی میکند و به دنبال شغل مناسب می گردد می گوید: بسیار دلتنگ خانه و شرایط کار و زندگی سابقم هستم. وی که همچنان عکسش با نام ندا آقا سلطان در گوشه و کنار دنیا استفاده می شود گفت: امیدوارم روزی رسانه ها متوجه شوند که چه بلائی سر من آورده‌اند.
    .
    (عکس زهرا سلطانی)
    http://graphics8.nytimes.com/images/2010/07/31/world/NEDA2/NEDA2-articleInline-v2.jpg

  35. ashes می‌گه:

    جناب حجازی
    نمیدونم مهم هست که بدونید یا نه ، چون همدیگر را نمیشناسیم ،و اندک آشنایی من با شما همین وبلاگ شماست . همیشه فکر میکردم شما یک مترجم مسن با موهای آشفته و ریش و سبیل هستین ، ولی نورانی مثل دراویش .
    از آشنایی با شما بسیار خوشحالم ولی حیف که کمی دیر شده ، شما به جمع عاشقان ایران در غربت پیوسته اید ، عجب داستانی است داستان مترجم قصه های مورد علاقه من .
    باور کنید وقتی صفحه اول کتاب هایی که نام شما از زبان پائولو کوئلیو به عنوان تنها مترجم آثارش معرفی شده را که می دیدم احساس غرور میکردم ، میتوانستید مثل هزاران عنوان کتاب دیگر بدون اجازه کتاب ها را ترجمه و چاپ کنید ، جناب حجازی از آنچه بر شما گذشت متاسفم . جای شما بی شک خالی است ، مثل میلیون ها ایرانی دیگر .
    ولی مسلما این فصل جدیدی خواهد بود هم برای شما و هم برای خوانندگان شما و هم آثار منتشر شده شما در ایران .
    به امید روزی که ندای حق را بشنویم و آرام نگیریم، جاری باشیم و مرداب نبینیم .
    از صمیم قلب برایتان آرزوی موفقیت میکنم . شاد و پیروز و سربلند باشید .

  36. منوعات می‌گه:

    شكرا على الموضوع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

بایگانی