سرگذشت انتشارات کاروان – 4

اول از همه سراغ پدرم رفتم و 100 نسخه از اندوه ماه را به او فروختم تا به دوستانش هدیه بدهد و افتخار کند  که پسرش نویسنده شده. یکی از دوستان خانوادگی مان هم 50 نسخه از ما خرید. اما هنوز 1350 نسخه دیگر داشتم. با پرس و جو فهمیدم که کتاب ها را باید به مراکز پخش کتاب داد تا به کتابفروشی ها بدهند. این بود که پرسان پرسان راه افتادم و از این مرکز پخش به آن مرکز پخش رفتم و کتابم را برای توزیع به آن ها پیشنهاد دادم. اما محض رضای خدا حتی یک نفر هم کتاب را برای پخش قبول نکرد. دلایلشان هم بعدها فهمیدم که منطقی بود، هرچند آن موقع خیلی عصبانی شده بودم:

1. من نویسنده ناشناسی بودم.

2. طرح جلد کتابم خیلی زشت بود.

اما من دار و ندارم را در گرو چاپ این کتاب گذاشته بودم. برای همین تصمیم گرفتم خودم مستقیم سراغ کتابفروشی ها بروم و کتابم را به آن ها پیشنهاد، یا به اصطلاح ناشران، ویزیت کنم.

یک ساک پر ا

با برچسب: , ,
پست شده در وبلاگ, کاروان
7 دیدگاه در “سرگذشت انتشارات کاروان – 4
  1. --- می‌گه:

    سلام
    خوشحالم که هستید

  2. سبحان می‌گه:

    سلام تبريك مي مبارك باشه، مثل دوست قبلي خوشحالم هستين اونم تو جا جديد!

  3. حورا می‌گه:

    گاهی سر بزننیم به دور افتاده های ذهن

  4. شبنم می‌گه:

    سلام .
    وبلاگ جدید مبارک . مطلب واجب و مهمی است . باید شما را ببینم .
    لطفا.

  5. اشوپوریا می‌گه:

    درود مهربان یار
    کتاب شاه دخت سرزمین ابدیت شما رو خوندم….
    نخستین کتابی بود که از شما خوندم.
    نمی گم که تحت تاثیر قرار گرفتم چون این رو می دونم که از صفحه ی 29 به بعد اشک می ریختم و خواندم!
    که هنوز یک هفته از خوندن اون میگذره و هنوز هنوز جرات نمی کنم به سمت کتاب برم !چون حتا یاد اسم کتاب که می افتم داستان رو به یاد می آرم…..
    که اشک را به بزمی هر چند به کوتاهی یک یا دو شب دعوت می کنم.
    زیبا بود….کتابی بود که نویسنده باید ذهن اهورایی داشته باشه که بتونه این قدر لطیف به لطافت یک آه…بتونه خواننده رو با خودش تا نمی دانم کجای عشق ببره .
    می گاهی وقتا دست نوشته هایی می نویسم نه چندان خوب …نه چندان بد! اما توی این کتاب همه ی اون چیز هایی رو که از عشق می شد بگید رو جوری بیان کرده بودید که من حتا یارای نوشتن یک خط رو ندارم!
    نمی دونم که احساسم رو چه جوری بیان کنم ، چون می دونم که کیبرد قلم بدی هست برای بیان احساس!
    باز هم سپاس…
    بدرود

  6. سارا معراجی می‌گه:

    سلام آقای حجازی عزیز
    از اون 1500 نسخه یکی باقی مونده بود که من به زور ازتون گرفتمش.تو نمایشگاه سال ِ …یادم نیست! یادتونه ؟چرا چند سال قایمش کردین ؟بگید چرا جشن کتاب توقیف شد.وقتی اون نامه به دستم رسید خیلی خیلی دلم گرفت ولی باز مرسی که خبرمون کردین.بعضی وقتا بی خبری خیلی بده.یعنی ترجیح میدم خبر بد بشنوم ولی بی خبر نمونم.بابت این کتاب آخری (جاناتان مرغ دریایی) یه عالمه ممنون.راستش وقتی این پاکتای کاهی ِکاروان با یه نامه ی ِ ضمیمه و یه کتاب رو تو صندوق کوچک ِخونمون می بینم کلی خوشحال میشم.
    پایدار باشید

  7. پارادوکس می‌گه:

    ساده و دلنشین و واقعی… اما
    من هم میپوسم
    در تن زندهِ خود
    و تو هم
    اما تو، در تن جان داده
    چه خبر داری از آن رفته دیروز؟
    به نشانی ،شاید، صورتش منتظر است
    چه کسی میداند ،روحش آواره کیست؟
    من هم میپوسم
    و تو هم

بایگانی