شایسته‌ی نشر نیستید: سانسور کتاب در ایران ــ در جواب آقای احمدی نژاد که می گویند در ایران سانسور وجود ندارد

[یادداشت. دیروز آقای محمود احمدی نژاد در مصاحبه ای (اینجا) اعلام فرمودند که «در ایران هیچ در ایران هیچ کنترل و سانسوری وجود ندارد». همین باعث شد مقاله ای را که چند وقت پیش (در واقع آوریل ۲۰۱۱) در نشریه تخصصی صنعت نشر، لوگوس منتشر شد، به فارسی برگردانم تا ایشان هم بخوانند و باخبر شوند که در ایران هم سانسور وجود دارد، هم کنترل، هم خفقان!]

اصل مقاله را به انگلیسی اینجا بخوانید

شایسته‌ی نشر نیستید
سانسور کتاب در ایران

آرش حجازی

نشریه تخصصی لوگوس

Hejazi, Arash, ‘You don’t deserve to be published’ Book Censorship in Iran, LOGOS: The Journal of the World Book Community, Volume 22, Number 1, 2011 , pp. 53-62(10), DOI: 10.1163/095796511X562644

مقدمه

سانسور هم‌قدمت اندیشمندی بشر است و در مقاطع مختلف، کمابیش در تمام کشورها اعمال شده است: از سال ۳۹۹ قبل از میلاد که سقراط را وادار به نوشیدن شوکران کردند، تا دوران تفتیش عقاید کلیسا در قرون وسطی و رسمیت یافتن مفهوم سانسور با انتشار فهرست کتب ممنوعه از سوی کلیسای کاتولیک؛ از التزام ثبت کتاب‌ها دردفتر نوشت‌افزاری لندن در قرن شانزدهم تا ماجرای کتاب معشوق بانو چترلی اثر دی اچ لارنس و همچنین جریان کتاب‌سوزان نازی‌ها و کنترل مطلق و رسمی دولت‌های شوروی، چین و کشورهای اروپای شرقی بر انتشار مطالب. سانسور همواره موضوع بسیار بحث‌برانگیزی بوده است، به‌ویژه از هنگامی که ماده‌ی ۱۹ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر خواستار  تحقق آزادی بیان درکشورهای عضو سازمان ملل متحد شد.

نویسندگان و سازمان‌های گوناگونی سانسور را تعریف کرده‌اند، اما تا کنون تعریفی جامع و همه‌پذیر از این مفهوم ارائه نشده است؛ بنابراین، این واژه بخش وسیعی از فعالیت‌هایی را در برمی‌گیرد که گاهی با مفاهیم دیگری همچون تعدیل، تنظیم، حساسیت و مداخله خلط می‌یابد. در این مقاله، مقصود از واژه‌ی «سانسور» محدودیتی است که از جانب مقامات یا مراجع قدرت بر اثر تألیفی یا تدوینی اعمال و مانع دسترسی خوانندگان بالقوه‌ی آن اثر به نسخه‌ی اصلی آن، پیش یا پس از انتشار می‌شود؛ یا خالق اثر، در نتیجه‌ی اعمال زور یا تهدید و بر خلاف میل خود، وادار به تغییر یا حذف پاره‌ای از اثر یا کل آن می‌شود. تنها مورد استثنا «خود سانسوری» است،  که ذیل «سانسوربه واسطه‌ی ترس» رده‌بندی می‌شود. سانسور به واسطه‌ی ترس از پرقدرت‌ترین ابزارهای محدودکننده است که می‌تواند هم‌اقتدار مرجع قدرتی باشد که بر مؤلف تحمیل می‌شود و خارج از حیطه‌ی اختیار اوست.

اهمیت برخورد با موضوع سانسور هنگامی آشکار می‌شود که ابزارهای سنتی و تاریخی محدودکننده‌ی آزادی بیان، علیرغم افول در اثر ظهور فناوری اطلاعات و انقلاب اینترنتی، همچنان به کار می‌روند و دامنه‌ی گسترده‌ای از روش‌های بیان، از جمله کتاب، را تحت کنترل دارند. بنابراین به نظر می‌رسد بالا بردن سطح آگاهی نسبت به عواقب سانسور، در هیچ زمانی از عصر روشنگری تا کنون چنین اهمیتی نداشته، و عواقب سانسور رایج در ایران امروز نمونه‌ی بارز آن است.

تاریخچه‌ی سانسور کتاب در ایران به بسیار پیش از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ و در حقیقت به قرن نوزدهم باز می‌گردد، هنگامی که ناصرالدین شأه وزارت سانسور را تأسیس کرد (۱۸۳۱–۹۶) (کوهن  ۱۹۸۱، ص ۳۶–۳۷). پس از کودتای محمدرضا شاه پهلوی در سال ۱۳۳۲ و تشکیل ساواک، سانسور پیش از چاپ نهادینه شد. در سال‌های ۵۷-۱۳۵۶، بلافاصله پیش از انقلاب اسلامی، فضا آزادتر و سانسور پیش از چاپ تقریباً به‌کلی حذف شد، هرچند ساواک همچنان و در ابعاد گسترده به سانسور پس از انتشار، توقیف، مصادره و امحای کتابهایی می‌پرداخت که «مضر» می‌دانست (خسروی ۱۹۹۹، صفحه ۱۶۴–۱۶۷، ۱۵۰–۱۶۹). در این دوره سانسور غالباً متوجه مسائل سیاسی بود (IPA ۲۰۰۹).

در سال ۱۳۵۷، انقلاب اسلامی به رهبری آیت‌الله خمینی رژیم سلطنتی را در ایران برانداخت و جمهوری اسلامی ایران را جایگزین آن کرد که مدعی بود حکومت جمهوری دموکراتیک با رعایت قوانین و احکام اسلامی خواهد بود. طی دو سال اول پس از انقلاب، مطبوعات و صنعت نشر در ایران از آزادی بیان مطلق بهره‌مند شد (معتضد ۲۰۰۸). اما جنگ بین ایران و عراق (۶۷-۱۳۶۰) و مبارزه برای سرکوب تمام نیروهای مخالف در جمهوری اسلامی، مقدمات سانسورها و محدودیت‌های شدید در آزادی بیان را از جانب دولت فراهم کرد. پس از پایان جنگ در سال ۱۳۶۷، پدیده‌ی سانسور «توسط سنت گرایان افراطی تک‌قطبی شد و شورای عالی انقلاب فرهنگی در بهار ۱۳۶۷ آیین‌نامه‌ای برای محدودیت انتشار صادر کرد» (نیوت ۲۰۰۱).

(ادامه…)

روانشناسی دیکتاتور – ۲ – خودشیفتگی

در یادداشت قبل صحبت از این کردم که اغلب دیکتاتورها نشانه های مشخص بالینی از اختلالات شخصیتی نشان می دهند. حالا درباره انواع این اختلالات صحبت می کنم. به احتمال زیاد این اختلالات را در دیکتاتورهای محلی و ملی خود شناسایی می کنید:

نارسیس بر تخت! اختلال شخصیتی خودشیفتگی یا نارسیسیزم

مفسران سیاسی به سبک خودشان سعی دارند تحلیل هایی ارائه بدهند که چرا مثلا حسنی مبارک بعد از شروع تظاهرات مردم، این قدر طول کشید تا بالاخره زبان باز کرد و با مردم صحبت کرد، یا بن علی چرا به جای عربی کلاسیک، به لهجه محلی سخنرانی کرد. می گویند مبارک داشت وقت می خرید و بن علی می خواست روی شکاف عظیم بین خودش و مردم، با لهجه محلی پلی بزند. هیچ کدام از تاکتیک ها عمل نکرد. اما این مهم نیست. برای درک دلایل رفتار عجیب دیکتاتورها زیر فشار، باید دنیای معمول و کلیشه های روزنامه نگاری را کنار بگذاریم و قدم به قلمرو روانشناسی بالینی و کاربردی بگذاریم. فارغ از اینکه دغدغه های سیاسی این رهبران چه بوده، عوامل عمیق روانی است که رفتار و صحبت های این افراد را توجیه می کند.

بسیاری از رفتارهای دیکتاتورها، به خصوص دیکتاتورهای خاور میانه، با تعریف «شخصیت خودشیفته» (نارسیستیک) توجیه می شود. خودشیفتگی و قدرت ارتباط تنگاتنگی با هم دارند. از یک سو شخصیت خودشیفته سعی دارد به قدرت دست یابد نا نیاز روانی اش برای تحسین و تمجید شدن، محبت و احترام را ارضا کند، و از طرف دیگر، کسی که به قدرت دست می یابد ممکن است صفات نارسیستی در خود بپروراند. جوهر اصلی بیماری خودشیفتگی، «عشق به خود» است، که منشای صفات دیگری است. خودشیفته به طور مشخص خودش و توانایی هایش را زیادی دست بالا می گیرد و خودبزرگ بین است، و اطرافیانش را وادار می کند مدام از او تعریف و تمجید کنند و بر عظمتش صحه بگذارند، و اگر این تصویر مورد چالش قرار گیرد، رفتاری پست و سبعانه از خود بروز می دهد.

دیکتاتورهای خودشیفته، اطراف خود را پر از آدم های «بله قربان گو» و چاپلوس می کنند، که مدام به دیکتاتور اطمینان می دهند که همیشه حق با اوست. مدام باید احساس کنند که دیگران هم دوستشان دارند و هم از آن ها می ترسند، و اصلاً تحمل انتقاد را ندارند. هرکس نظر مستقلی دارد باید سرکوب و خفه شود. هرکس به خودش جرئت انتقاد از رهبر خودشیفته را بدهد یا اقتدار و مرجعیت او را زیر سؤال ببرد، زیر انواع و اقسام فشارهای اجتماعی قرار می گیرد. در دینامیسم روانشناسی گروهی گروهی حامی دوآتشه ی «خودی» رهبر را دوره می کنند و برایش جار می زنند، تا از او در برابر منتقدها یا «غیرخودی ها» حمایت کنند.

این بینش روانشناختی توضیح می دهد که چرا رهبر خودشیفته اصرار دارد کنترل مطلق بر افکار عمومی داشته باشد، به خصوص از راه رسانه های جمعی. سانسور رسانه ها و مطبوعات به وسعت اعمال می شود و روزنامه نگارها، اگر جرئت کنند از رهبر یا سیاست هایش انتقاد کنند، جان خودشان را به خطر انداخته اند. یکی از پیش نیازهای برقراری رژیم دیکتاتوری تحت فرمان چنین رهبر خودشیفته ای، داشتن یک نیروی انتظامی قدرتمند و بی رحم است، در کنار یک دستگاه امنیتی که رفتارهای شهروندان را زیر نظر می گیرد، و زندان هایی مجهز به اتاق های شکنجه.

مردم، افزون بر آنکه باید از رهبر بترسند، باید او را نیایش هم بکنند. در این راستا، رهبر خودشیفته کیش شخصیتی راه می اندازد. نصب عکس او در اماکن عمومی برای القای تفوق او بسیار لازم است. در رژیم های دیکتاتوری، در اغلب خیابان ها عکس های عظیمی از رهبر خودشیفته یا مجسمه های عظیم فرعونی به شکلی بی سلیقه و نئو استالینی برافراشته می شود. هرگاه رهبر قصد رفتن از جایی به جای دیگر داشته باشد (اغلب برای حضور در مراسمی که در آن از رهبر تجلیل می کنند و دستاوردهای او را گرامی می دارند)، خیابان ها را قرق می کنند و کاروان ماشین های محافظ رهبر خودشیفته چند کیلومتر طول دارد.  در این موارد، نیروهای امنیتی و حفاظتی به شکلی خوفناک رهبر را دوره می کنند تا هرگونه تهدید احتمالی را دفع کنند.

رهبر خودشیفته همیشه توقع توجه و مراقبت ویژه دارد و همه کار می کند تا این توجه ویژه نصیبش بشود. کار به جایی می رسد که آن قدر در توانایی ها و جایگاه خودش اغراق می کند که کم کم خودش را خدا یا جانشین خدا بر زمین می داند. ویرث در اشاره به کالیگولا، امپراتور روم می گوید: «دچار توهم الوهیت، حاکم زندگی و مرگ. اما مشکل حاکمی که تمام قدرت دنیا را دارد، این است که نمی تواند محدودیت های قدرتش را ندیده بگیرد؛ یعنی محدودیت، شکنندگی و آسیب پذیری زندگی خودش.» همه می میرند. ویرث می گوید: «هرچه رهبر خودبزرگ بین تر می شود، بیشتر خداگونگی خودش را باور می کند، و همین باز منجر به شدت گرفتن توهمات خودشیفتگی و عظمتش می شود. بدین ترتیب از واقعیت بیشتر و بیشتر فاصله می گیرد و در عوض، در خصومت دائمی، سردی، پیشداوری، و نفرتی عمومی به نوع بشر یا بخشی از آن پناه می گیرد.» (Wirth, Hans-Jürgen, Narcissism and Power: Psychoanalysis of Mental Disorders in Politics, Translation by Ingrid Lansford, Narzissmus und Macht, Zur Psychoanalyse seelischer Störungen in der Politik, Psychosozial-Verlag, Giessen, 2002, 2009, p. 40)

رهبر خودشیفته از دیگران متنفر است و با لحنی غیرمودبانه و الفاظ توهین آمیز درباره آن ها حرف می زند. این خصومت می تواند به «خشم نارسیستی مزمن» بینجامد که منجر به رفتارهای انتقام جویانه از سوی رهبر خودشیفته می شود. در چنین شرایطی، دیکتاتورهای خودشیفته دست به جنایاتی انبوه می زنند، از جمله اینکه به واحدهای امنیتی دستور می دهد به روی معترضان غیرمسلح و مسالمت جو آتش بگشایند.

حتی خارج از فضای عمومی، در روابط بین المللی، رهبر خودشیفتنه همیشه سعی دارد در وسط صحنه قرار بگیرد تا «عظمت» خودش را به رخ بکشد، به امید اینکه ستایش دیگران را برانگیزد. به شدت به دیگران حسادت می کند، همیشه می ترسد مبادا شخصیت دیگر به جای او زیر نورافکن برود. در برخوردهای اجتماعی اش با دیگران، استثمارگر است و با دیگران به مثابه ابزارهای قدرت خودش رفتار می کند و وقتی تاریخ مصرفشان تمام شد، مثل دستمال مستعمل آن ها را به دور می اندازد. هیچ جایی برای عواطف در وجودش نمانده، چه نسبت به یک فرد دیگر، و چه نسبت به تمام مردم.

سؤظن او تمام نشدنی است و همه را «دشمن» و «تهدید» می داند. کرنبرگ سندرم رهبری که خودشیفتگی و سؤظن را با هم دارد، «خودشیفتگی بدخیم» می نامد، که در اغلب دیکتاتورها دیده می شود. این سندرم از ترکیب اختلال شخصیتی خودشیفتگی، رفتار ضداجتماعی، خشونت در راستای ارضای تمنیات شخصی، و سؤظن شدید تشکیل می شود. همین سؤظن است که که باعث می شود رهبر خودشیفته اطراف خودش را از افراد متملق و بله قربان گو پر کند که مدام به او اظهار عشق و ستایش و وفاداری بی حد و حصر می کنند.

خودشیفته همه چیز را سیاه یا سفید می بیند و مردم دنیا را به دو گروه «دوست» و «دشمن» تقسیم می کند و خطی سیاه بین خیر و شر می کشد. اگر به نظرش برسد که «دشمن» زیادی خطرناک است و بقای او را تهدید می کند، تمام قدرت سرکوبگرانه اش را بر «دشمن» نازل می کند که به او لذتی سادیستی از این اعمال غیرانسانی و بربرانه می دهد.

از سبک های رهبری در میان شخصیت های خودشیفته، التزام دیگران به اطاعت مطلق از فرامینش است. این تیپ شخصیتی بر مدیریت خُرد و مداخله در تمام امور جزئی و کلی اعتقاد دارد و به خاطر عدم اعتماد به دیگران، حاضر به سپردن اختیار به کس دیگری نیست؛ و اگر تصمیمی در هر سطحی، بدون تأیید مشخص او گرفته شود، شعله های خشمش همه جا را می سوزاند.

حاکم خودشیفته، به خاطر نیاز دائمی به قدردانی، چاپلوسی، تحسین و تمجید و حمایت اجتماعی و سیاسی، مطلقاً نمی تواند این تصور را در مخیله اش بگنجاند که «مردمش» ممکن است «علیه» او برخیزند. وسواس فکری اش نسبت به خودش، او را نسبت به فرایندهای اجتماعی در جهان واقعی نابینا می کند، و همچنان این تصور را در ذهنش می پروراند که مردمش دوستش دارند. به یاد بیاوریم مصاحبه ی آتشین قذافی را با کریستین امانپور در ۲۸ فوریه ۲۰۱۱، که در آن گفت: «تمام ملتم مرا دوست دارند. حاضرند جانشان را برای دفاع از من بدهند.»

در قسمت سوم، به بحث «هیستری و جامعه ستیزی» در میان دیکتاتورها می پردازم.

بخش قبلی را اینجا بخوانید

روانشناسی دیکتاتور – ۱

زمانی که مردم دنیا برای جوانان معترض ایرانی در تابستان ۸۸ دست می زدند، رژیم داشت برای بقایش دست و پا می زد و با سرسختی به قدرت چنگ زده بود و حاضر نبود با این واقعیت روبه رو شود که دنیا آن ها را کنار زده است. همین اتفاق در «بهار عربی» برای دیکتاتورهای عرب، از جمله بن علی، قذافی، مبارک، و حالا بشار اسد افتاده است.

دیکتاتورها و رهبرانی که با خیزش های اجتماعی به چالش کشیده می شوند، مشخصه های مشترک زیادی دارند. ده ها سال در راس قدرت بوده اند و رژیم های دیکتاتوری سرکوبگری، استوار بر نیروهای ویژه، پلیس اطلاعاتی و آژانس های اطلاعاتی بنا کرده اند. به بهانه «شرایط ویژه» و حضور «دشمن»، هرگونه زمزمه اعتراضی را سرکوب کرده اند و چهره های معترض را روانه زندان و شکنجه کرده اند و به صورت دوره ای، مضحکه ای به نام «انتخابات» راه انداخته اند و نتایج انتخابات اغلب نشان داده که بین ۵۰ تا ۹۸% مردم به دیکتاتور یا منتصب او رای داده اند. این دیکتاتورها عاشق تک قطبی شدن و مونوپولی قدرتند، و از وزن سیاسی خود برای گردآئری ثروت های عظیم برای راه اندازی رانت های عظیم خود و اطرافیان و حامیانشان استفاده کرده اند که فسادهای رسوایی برانگیزی به بار می آورد.

اما با وجود ده ها سال حکومت پلیسی، مردم کرامت انسانی شان را حفظ می کنند و وقتی فرصتی دست می دهد، به جنبش در می آیند. انتقال نسل ها در این میان اهمیت زیادی دارد. جوانان ۲۵ تا ۳۰ ساله ای که عملاً در دوران حیاتشان به جز وضع موجود وضع دیگری را نشناخته اند (یعنی رهبران مادام العمر) به نوعی می دانند که آنچه در زندگی روزمره شان تجربه می کنند، پدیده ای جهانشمول نیست. بسیاری از اینان سفرهایی به غرب داشته اند یا رسانه های غربی را دیده اند یا از دوستانشان شنیده اند، یا از راه اینترنت به اخبار دنیای بیرون دسترسی داشته اند. همین نسل جوانان است که در برابر رژیم های اداره شده به دست نسل قبل، قد علم می کند. قیامی از سوی جوانان سالم و آینده نگر، در برابر نظم دیکتاتوری محتضر.

تضاد بسیار دراماتیک است. در یک طرف، هزاران، ده ها هزار، و، بله، میلیون ها شهروند از طبقات مختلف اجتماعی در خیابان های شهر تجمع می کنند و به شکلی بسیار صلح آمیز، دو انگشت خود را بالا می گیرند و خواهان حقوق اساسی خود می شوند، نه در مقام اعضای یک ملت، که به عنوان انسان هایی که از حقوق جهانشمولی برخوردار است. در موارد زیادی این شهروندان را می بینیم که اعضای نیروهای مسلحی را که به تظاهرکنندگان ملحق می شوند، در آغوش می کشند.

در طرف دیگر، مردان سنگ چهره صاحب قدرت دیده می شوند، که به شکلی بیمارگونه می خواهند این واقعیت را کتمان کنند که مردمشان در برابر آن ها ایستاده اند. اول سعی می کنند به مردم قول «اصلاحات» بدهند، و بعد تهدید می کنند که اگر اعتراضات ادامه یابد، عواقب وخیمی در انتظار معترضان است و حتی امکان خونریزی وجود دارد. و در آخر هم قسم می خورند که تا «آخرین نفس» از موقعیتشان دفاع کنند، که می شود این طور ترجمه اش کرد: «دیگی که برای من نجوشد، می خواهم سر سگ درش بجوشد!»

اما این «آخرین نفس» بالاخره فرا می رسد. دیر یا زود.

بدین ترتیب، در این اعتراضات، دو دینامیسم متضاد، اما قدرتمند اجتماعی ـ روانشناختی وارد عمل می شود: هرچه رهبر شدت سرکوب را بیشتر می کند، تحرک  معترضان بیشتر می شود. هرچه معترضان سازماندهی بیشتری پیدا می کنند، رهبران ناسازگارتر می شوند و تهدیدهایشان را گسترده تر می کنند و معترضان به حرکت خود عمق بیشتری می بخشند. در جواب، دیکتاتور حجم خشونت را بالا می برود و با سرسختی بر مشروعیت و قدرت خود پافشاری می کند، و در نتیجه تمام مشروعیت خود را از دست می دهد. در ادامه، لاجرم قدرتش را هم از دست خواهد داد.

نکته ای که گاهی فرق می کند، حضور ارتش است. در تونس و مصر، ارتش موضعی بی طرفانه گرفت و مداخله نکرد، و مردم دست به دامن ارتش شدند تا آن ها را در برابر خشونت نیروهای ویژه رژیم حفاظت کنند و ارتش در دفاع از مردم پا به میدان گذاشت. در لیبی و ایران، حاکمان مدت ها بود ارتش رسمی را فلج یا منحل کرده بودند و به نیروهای ویژه (سپاه) و شبه نظامیان (بسیج) اتکا داشتند.

سیاست و آسیب شناسی

برای درک رفتار این دیکتاتورها و رهبران سیاسی، باید به معاینه بالینی اختلالات شخصیتی و روان شناختی آن ها  پرداخت. این دیکتاتورها اغلب نمایندگان یک «تیپ» شخصیتی هستند که روانشناسی آن ها را طبقه بندی کرده است.  در مورد بسیاری از دیکتاتورهای خاور میانه، ما با چندین اختلال شخصیتی همزمان در یک نفر روبه رو هستیم، از خودشیفتگی (نارسیسیزم) تا بدگمان (پارانویید).

در قسمت بعد درباره این اختلالات شخصیتی که به احتمال زیاد در دیکتاتورهای دور و برتان به راحتی باز می شناسید، صحبت می کنم.

قسمت بعد را اینجا بخوانید

آقای دکتر شهید، فقط نوک کوه یخ را دیده اید: نامه سرگشاده به دکتر احمد شهید، گزارشگر ویژه سازمان ملل درباره وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران

[متن انگلیسی را اینجا بخوانید]

جناب آقای دکتر احمد شهید،

گزارشگر ویژه سازمان ملل برای بررسی وضعیت حقوق بشر در ایران،

من آرش حجازی  هستم، پزشک، نویسنده، ناشر و روزنامه نگار ایرانی، و پزشکی که سعی کرد دختر جوانی را که به دست نیروهای بسیج به قتل رسید، نجات بدهد. بعد از آن ماجرا درباره نحوه قتل او با رسانه های بین المللی صحبت کردم و به خاطر همین موسسه انتشاراتی ام را در ایران از دست دادم، تحت تحقیب و آزار قرار گرفتم، و به تبعید رانده شدم و خانواده و زندگی ام را در ایران ترک کردم.

گزارش ویژه شما را با علاقه خواندم، و هرچند به تلاش های شما برای تهیه تصویری دقیق از شرایط وخیم حقوق بشر در ایران ارج می نهم، مایلم به استحضارتان برسانم که آنچه در گزارش خود مطرح کرده اید، تنها قله کوه یخی عظیم از سال ها پایمال شدن حقوق بشر و حقوق اساسی شهروندان ایران است.

شما به موارد زیر اشاره نکردید:

- سرکوب وحشیانه ی راهپیمایی های سکوت میلیون ها ایرانی که تنها تقاضایشان شمارش مجدد آرای انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ۸۸ بود، به دست بسیج، نیروی انتظامی و سپاه پاسداران.

- قتل وحشیانه ی صدها شهروند غیرمسلح در روزهای پس از انتخابات. یکی از موارد مستند آن، قتل ندا آقاسلطان به دست یک نیروی بسیجی بود. مادران آن قربانیان بسیار سعی کردند صدای خود را به گوش جهانیان برسانند، و حتی این مادران مورد آزار بسیجیان قرار گرفته اند.

- قوه قضاییه ایران مطلقا کاری برای آوردن قاتلان آن بی گناهان به درگاه عدالت نکرده است، در عوض، همه کار کرده است تا شاهدان این جنایات را مرعوب و تهدید کند.

- شکنجه و قتل تعدادی از معترضان پس از بازداشت به دست نیروی انتظامی. حتی دولت ایران به سه مورد از این قتل ها تحت شکنجه اعتراف کرده است.

- صدها دانشجو از تحصیل محروم شده اند، صرفا به خاطر تعلق به جنبش سبز

- تصویب قانون مجازات اعدام برای وبلاگ نویس ها

- این که یک روحانی مسلمان به نام کاظمینی بروجردی سال هاست زندانی شده و مورد شکنجه قرار گرفته، صرفا به علت این که نظر خود را مبنی بر جدایی دین از دولت ابراز کرده بود.

- سانسور گسترده و غیرقانونی کتاب و سایر رسانه ها. در مقاله ام «سانسور در ایران» به تفصیل این موضوع را مورد بررسی قرار داده ام.

- اعدام زندانیان سیاسی در ایران

- برخورد غیرقانونی با زندانیان سیاسی منجر به مرگ های توجیه نشده

- پایمال شدن حقوق اقلیت ها در ایران، از جمله کردها

- پایمال شدن حقوق کارگران و اتحادیه های کارگری

- تعقیب و آزار فعالان حقوق بشر

- پایمال شدن حقوق اصناف و اتحادیه های صنفی

جناب آقای دکتر شهید، سرنوشت فرصتی یگانه بر سر راه شما گذاشته تا مسبب تغییر شوید. شاید دیگر این فرصت به شما دست ندهد. به خاطر صدهاهزار زندگی که در سی سال گذشته در ایران ویران شد، استدعا می کنم تمام توان خود را به کار بندید تا حقیقت را منعکس کنید: تمام حقیقت، و فقط حقیقت.

با احترام،

آرش حجازی

قضاوت با خودتان، حکومت ایران توتالیتر است یا دموکراتیک؟

تعریف نظام توتالیتر یا تمامیت خواه، بنا به ویکی پدیا:

حکومت توتالیتر نظامی سیاسی است که درآن، حاکمیت هیچ مرزی برای قدرت خود نمی شناسد وسعی دارد تمامی وجوه زندگی عمومی و خصوصی را کنترل کند. رژیم های توتالیتر به روش پروپاگاند و جارزنی تبلیغاتی از راه «رسانه های جمعی تحت نظر دولت»، یک حزب معمولاً استوار بر محور «پرستش یک شخصیت»، کنترل بر اقتصاد، مهار و محدودیت آزادی بیان، نظارت گسترده بر اعمال و رفتارهای شهروندان، استفاده فراگیر از ارعاب برای حکومت، در قدرت باقی می مانند.

نمونه های حکومت توتالیتر:

- فاشیسم ایتالیا (موسولینی)

- آلمان نازی (هیتلر)

- حکومت اتحاد جماهیر شوروی (لنینیسم، استالینیسم، غیره)

حالا یک مقایسه ای بکنیم با حکومت کنونی ایران که به قول آقای احمدی نژاد «دموکراتیک ترین حکومت دنیا»ست:

- شخصیت پرستی: آقای خامنه ای ولی فقیه است. خدا او را برگزیده و مجلس خبرگان فقط وظیفه «شناسایی» او را دارد، نه انتخاب او را. «عدل» آن چیزی است که آقای خامنه ای می گوید، آقای خامنه ای موظف نیست مطابق عدل حرف بزند. وقتی ولی فقیه را داریم، نیازی به داشتن رئیس جمهور منتخب مردم نداریم. آقای خامنه ای می تواند فراتر از قانون حرف بزند، از طرح شدن مسائل در مجلس جلوگیری کند، وزرا را عزل و نصب کند. کسی اجازه نظارت بر عملکرد آقای خامنه ای را ندارد. آقای خامنه ای می تواند در روز روشن دستور بدهد در خیابان مردمی را که برای اعتراض مسالمت آمیز به خیابان آمده اند، به گلوله ببندند و کسی اجازه پیگیری ندارد. آنچه در قانون اساسی آمده «کف» اختیارات آقای خامنه ای است (انگار وقتی اختیارات سقف ندارد، کف آن مهم است). آقای خامنه ای نماینده خدا و امام زمان بر روی زمین است و در زمان غیبت اختیارات امام زمان را دارد. و الی آخر.

- مرز قدرت حاکمیت: کسی امکان زیر سوال بردن نظام جمهوری اسلامی را ندارد. کسی امکان اعتراض به تقلب انتخاباتی را ندارد. جمهوری اسلامی می تواند تعیین کند مردم چه بپوشند، چه بخورند، چه نخورند، چه کسی با چه کسی حرف بزند یا نزند، دانشگاه ها مختلط باشد یا نباشد. کسی امکان فعالیت در شغل مورد نظرش را داشته باشد یا نداشته باشد. کسی اجازه خروج از کشور را داشته باشد یا نداشته باشد. احزاب سیاسی فعالیت بکنند یا نکنند. کسی که اختلاس می کند مورد تعقیب قرار بگیرد یا نگیرد. ثروت های ملی خرج جاه طلبی های برون مرزی بشود یا خرج ساختن زیرساخت های اقتصادی و رفاه مردم. قاتل مردم تعقیب بشود یا نشود. زیر هجده سال اعدام بشود یا نشود. مردم به اطلاعات در گردش دسترسی داشته باشند یا نداشته باشند.

- پروپاگاند و جارزنی تبلیغاتی از راه رسانه های جمعی تحت نظر دولت: رادیو و تلویزیون، خبرگزاری های ریز و درشت دولتی یا شبه دولتی، روزنامه های مورد حمایت حاکمیت، روز و شب شعار «دشمن دشمن» سر می دهند، اخبار را به میل خود دستکاری می کنند، اگر قرار است فردا راهپیمایی در دفاع از حکومت برگزار شود، می گویند: «فردا راهنمایی باشکوه برگزار خواهد شد» (هنوز برگزار نشده)، اما اگر میلیون ها نفر به خیابان ها آمدند و گفتند: «رای من کو»، اعلام می کنند حدود ۱۵۰ نفر اراذل و اوباش به خیابان آمدند و اموال عمومی را تخریب کردند. از صبح تا شب سخنرانی های رهبر، رئیس جمهور، روحانیون حکومتی و شبه متفکران حکومتی را پخش می کنند و به تمام مخالف های خود ناسزا می گویند بی آن که هیچ فرصتی به منتقدان برای دفاع از نظرات خود بدهند.

- کنترل بر اقتصاد: تا ۶ سال قبل، ۸۰ درصد اقتصاد ایران دولتی بود و ۲۰ درصد خصوصی. الان شرایط فرق کرده، ۹۰ درصد اقتصاد ایران در دست سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است و ۱۰ درصد در کنترل بخش خصوصی مورد حمایت دولت! سپاه که قرار است یک نیروی نظامی باشد، تمام شریان های اقتصادی کشور را در دست دارد: نفت، گاز، معادل، فرودگاه ها، گمرک، صادرات و واردات، مخابرات، صنایع سنگین و سبک… و چون سپاه است، هیچ کس امکان نظارت بر عملکردش را ندارد، چون مستقیم به رهبر گزارش می دهند و رهبر هم که از خطا و جرم بری است بی محاکمه.

- مهار و محدودیت آزادی بیان: سانسور فراگیر و رسمی نشر کتاب و مطبوعات که اظهر من الشمس است. اصولا قانون مطبوعات و مصوبه نظارت بر نشر کتاب هر دو «غیرقانونی» هستند. فیلترینگ میلیون ها سایت اینترنتی به هوس مقامات، سانسور سینما و تلویزیون و تئاتر و هنرهای تجسمی و حتی اخبار… صدها روزنامه و مجله توقیف شده و هزاران کتاب توقیف یا سانسور شده، نویسندگان ممنوع القلم، هنرمندان ممنوع التصویر، سیاستمداران ممنوع النفس…

- نظارت گسترده بر اعمال و رفتارهای شهروندان: هر شهروندی پرونده عریض و طویلی در وزارت اطلاعات و ارگان موازی اش حراست سپاه دارد. در محل کار زیر نظرید، در خیابان زیر نظرید، در دانشگاه زیر نظرید، در مدرسه زیر نظرید، اگر سفر خارج بروید زیر نظرید.

- ارعاب: هزاران متفکر، نویسنده، روزنامه نگار، سیاسی کار و منتقد در زندان، صدهاهزار تبعیدی، هزاران ممنوع القلم، اعدام و شلاق در ملاء عام، گلوله باران کردن و ضرب و شتم معترضان در خیابان، تجاوز و کشتن معترضان در زندان، ممنوع الخروج کردن فعالان سیاسی…

حالا جناب جمهوری اسلامی ایران، لطفا بفرمایید شما نظام دموکراتیکید یا توتالیتر؟ اگر دموکراتیک هستید، بی زحمت موارد بالا را حل و فصل بفرمایید تا مردم برایتان حرف در نیاورند. اگر توتالیتر هستید، فکری برای آخر و عاقبت پیش کسوتان توتالیتر خودتان، فاشیسم ایتالیا، نازیسم آلمان و اتحاد جماهیر شوروی کرده اید؟ آن ها هم همه فکر می کردند ابدی هستند.

یا حق

آرش حجازی