تأملاتی بر هنر داستان نویسی: جلسه ۹ / خلق اجزای جهان داستانی: خلق دنیاها

۱٫ دنیای عادی

شکل دادن دنیای شخصیت ها (دنیاسازی) یا محیطی که قهرمان و حریف در آن  به سر می‌برند، بسیار مهم است. اما هر داستان – به نوعی – سفری است که قهرمان را از یک دنیای عادی به دنیایی غیرعادی می‌برد. بنابراین، دنیاسازی جزئی اساسی و ضروری در تمام داستان‌هاست، فارغ از ژانری که در آن قرار می‌گیرند.

دنیاسازی را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد.  بخش اول دنیای عادی و معمولی است، و بخش دوم، دنیای غیرعادی و غریب است.

در این مرحله، جزئیات دنیای عادی رمان خود را شکل می‌دهید.

دنیای عادی چیست؟

دنیای عادی، معمولاً همان دنیایی است که من و شما در آن ساکنیم. البته این قاعده استثناهایی هم دارد. گاهی، دنیای عادی می‌تواند برای خواننده کاملاً نامعمول و ناآشنا باشد، مثل داستان‌های علمی تخیلی. در جنگ ستارگان، دنیای عادی قهرمان (لوک)، سیاره ای به نام تاتوئین است که دو خورشید دارد!

هر تصمیمی که بگیرید، دنیای عادی، دنیایی است که شخصیت اصلی داستان، کار خود را از آن جا شروع می‌کند. ممکن است این دنیا، یک دنیای مادی نباشد. ممکن است یک وضعیت آشنا باشد، یا شرایطی معمولی، و یا حتا وضعیت ذهنی عادی. قهرمان موقعی در این دنیاست که در حال انجام فعالیت‌های معمول و روزمره، و تعامل‌های معمول با مردم عادی ساکن این دنیا است. هرچند این دنیا به اندازه‌ی دنیای غیرعادی مورد توجه رمان قرار نمی گیرد، باید کمی وقت صرف توصیف جزئیات آن کنید، حتا اگر شده به خاطر ایجاد تضاد با فضای دنیای غیرعادی.

مثال

در این جا نمونه‌هایی از دنیاهای عادی در آثار کلاسیک می‌آوریم:

  • اتاق کار شرلوک هولمز در خانه‌ی شماره‌یb  ۲۲۱  در خیابان بیکر.
  • اتاقی که هملت در آن، در میان دوستانش حضور دارد.
  • خانه‌ی خواهر پیپ در آرزوهای بزرگ.
  • کانزاس در جادوگر سرزمین اوز.
  • سیاره‌ی تاتوئین در جنگ ستارگان
  • سیستان و زابل برای رستم.
  • خانه‌ی آقای ک در محاکمه، اثر کافکا
  • خانه‌ی خاله‌ی هری پاتر
  • وضعیت ذهنی هری هالر در آغاز داستان گرگ بیابان

شاید بد نباشد این بخش‌های مربوط به دنیاهای عادی را در این داستان‌ها بخوانید.

زمان‌بندی

هر داستان از سه بخش اصلی تشکیل شده است. محیط قسمت اول داستان، تقریباً همیشه دنیای عادی است. قهرمان دنیای عادی را به مقصد دنیای غیرعادی ترک نمی کند، مگر زمانی که به نقطه‌ای به نام گذر از آستانه برسد. این گذر از آستانه، عموماً بعد از یک چهارم نخست رمان رخ می‌دهد. بعد از آن، قهرمان گاهی به دنیای عادی بر‌می‌گردد، اما این اتفاق معمولاً در آخرین قسمت رمان رخ می‌دهد.

سوال‌هایی که باید هنگام خلق دنیای عادی پاسخ بدهید

می خواهید عنصر جدیدی به نام دنیای عادی خلق کنید. ما خصوصیاتی را پیشنهاد کرده‌ایم که تعریف آن‌ها، به ترسیم دنیای شما کمک خواهد کرد.  می‌توانید به این خصوصیات، خصوصیات دیگری هم اضافه کنید که دنیای شما را عمیق تر و زنده‌تر خواهد کرد:

۱٫ فعالیت‌های عمده‌ی قهرمان در دنیای عادی چیست؟

۲٫ یک روز عادی در زندگی قهرمان چه‌گونه است؟

۳٫ قهرمان بیش‌تر وقت خود را کجا می‌گذراند؟

۴٫ دوستان قهرمان معمولاً چه می‌کنند؟ کجا جمع می‌شوند؟

۵٫ توصیف مادی آن دنیا

۶٫ آب و هوا

۷٫ صداها

۸٫ بوها

۹٫ حال و هوا

۱۰٫ افراد / موجودات دیگر

۱۱٫ پس زمینه‌ی سیاسی / اجتماعی / اقتصادی دنیای عادی

۱۲٫ معماری

۱۲٫ چشم انداز و مناظر

می‌توانید بیش‌تر از یک دنیای عادی خلق کنید، اما توصیه می‌کنیم برای نوشتن داستان خود، فقط به یک دنیای عادی بسنده کنید.

بعد، از کلمات برای ترسیم جزئیات مرتبط با آن خصوصیت مشخص استفاده کنید. به همین ترتیب، تمام خصوصیات بالا را – و خصوصیاتی را که احتمالاً خودتان مایلید اضافه کنید – تکمیل کنید.

خصوصیات جدید را هم باید به شکل سؤال از خود مطرح کنید.

موقعش که رسید، باید از کلماتی استفاده کنید که برای خوانندگان‌تان تداعی‌گر و با معنا باشد، اما در این مرحله فقط باید تخیل خود را درگیر داستان کنید.

آیا می‌توانید عکس یا تصویری از دنیایی شبیه دنیای عادی مورد نظر خود پیدا کنید؟ اگر می‌توانید، به‌عنوان راهنما از آن استفاده کنید و هر‌چه را می‌بینید، توصیف کنید و بنویسید با نگاه به این عکس، چه احساسی به شما دست می‌دهد. این همان احساسی است که موقع نوشتن داستان، می‌خواهید برای خواننده‌ی خود بازآفرینی کنید.

۲٫ دنیای غیرعادی

دنیای غیرعادی، دنیایی است که قهرمان هنگام شروع بخش اصلی ماجرا، وارد آن می‌شود. می‌تواند یک مکان ناآشنا، یک وضعیت ناآشنا، و یا حتا یک وضعیت ذهنی مختل باشد. در واقع این دنیا، دنیای حریف داستان شماست. قهرمان می‌تواند در نتیجه‌ی یک تجربه‌ی غیرعادی یا تغییر بیرونی تکان‌دهنده، وارد این دنیا شده باشد (مانند از دست دادن یک عزیز، به دست آوردن ثروت زیاد، ازدواج و… در زندگی قهرمان، یا رفتن به سفر).

زمان بندی

هرچند احتمالاً در بخش اول داستان شما، اشاره‌هایی به دنیای غیرعادی شده است، اما قهرمان پیش از پایان ربع اول رمان، دنیای عادی را به مقصد دنیای غیرعادی پشت سر نمی‌گذارد.

مثال

در این جا نمونه‌هایی از دنیاهای غیرعادی عادی در آثار کلاسیک می‌آوریم:

  • جاهایی که شرلوک هولمز برای تحقیق درباره‌ی جنایت می‌رود.
  • السینور که از وسواس هملت خشمگین می‌شود.
  • · خانه‌ی خانم هاویشام و لندن در اواخر قرن نوزدهم در آرزوهای بزرگ
  • اتاقی که هملت در آن، در میان دوستانش حضور دارد.
  • سرزمین اوز.

شاید بد نباشد این بخش‌های مربوط به دنیاهای عادی را در داستان‌های شرلوک هولمز، هملت، آرزوهای بزرگ، جادوگر سرزمین، و چند داستان کلاسیک دیگر بخوانید.

سوال‌هایی که باید هنگام خلق دنیای غیرعادی پاسخ بدهید

می‌خواهید عنصر جدیدی به نام دنیای غیرعادی خلق کنید. خصوصیات پیشنهادی ما، به ترسیم دنیای شما کمک می‌کند. می‌توانید به این خصوصیات، خصوصیات دیگری هم اضافه کنید که دنیای شما را عمیق‌تر و زنده‌تر می‌کند:

فعالیت‌های عمده‌ی حریف در دنیای غیرعادی چیست؟

۱٫ یک روز عادی در زندگی حریف چه گونه است؟

۲٫ حریف بیش تر وقت خود را کجا می‌گذراند؟

۳٫ دوستان حریف معمولاً چه می‌کنند؟ کجا جمع می‌شوند؟

۴٫ توصیف مادی آن دنیا

۵٫ آب و هوا

۶٫ صداها

۷٫ بوها

۸٫ حال و هوا

۹٫ افراد / موجودات دیگر

۱۰٫ پس زمینه‌ی سیاسی / اجتماعی / اقتصادی دنیای عادی

۱۱٫ معماری

۱۲٫ چشم انداز و مناظر

می توانید خصوصیات جدیدی به این دنیا اضافه کنید و آن‌ها را به شکل سؤال از خود بپرسید.

بر خلاف دنیای عادی، احتمالاً در داستان خود مجبور می‌شوید بیش از یک دنیای غیرعادی خلق کنید.

بعد، از کلمات برای ترسیم جزئیات مرتبط با آن خصوصیت مشخص استفاده کنید. به همین  ترتیب، تمام خصوصیات بالا را – و خصوصیاتی را که احتمالاً خودتان مایلید اضافه کنید – تکمیل کنید.

موقعش که رسید، باید از کلماتی استفاده کنید که برای خوانندگان‌تان تداعی‌گر و با معنا باشد، اما در این مرحله فقط باید تخیل خود را درگیر داستان کنید.

آیا می‌توانید عکس یا تصویری از دنیایی شبیه دنیای عادی مورد نظر خود پیدا کنید؟ اگر می‌توانید، به عنوان راهنما از آن استفاده کنید و هر‌چه را که می‌بینید، توصیف کنید، و بنویسید با نگاه به این عکس، چه احساسی به شما دست می‌دهد. این همان احساسی است که موقع نوشتن داستان، می‌خواهید برای خواننده‌ی خود بازآفرینی کنید.

کاسپین ماکان پس از فرار از ایران، از حقیقت مرگ ندا و عواقب آن بر خانواده ندا می گوید

کاسپین ماکان: «هنوز باورم نمی شود. هنوز فکر می کنم ندا را دوباره می بینم.»

روزنامه اُبزروِر Observer، پانزدهم نوامبر ۲۰۰۹

(ترجمه: آرش حجازی)

ندا آقاسلطان که به گلوله تک تیراندازی کشته شد، در این تابستان نماد معترضان رئیس جمهور احمدی نژاد شد. دوست پسر او کاسپین ماکان که به تازگی از ایران گریخته است، درباره عشقشان، زندانی شدن خودش پس از مرگ ندا و فرار هول آورش با آرش سهامی و انگوس مک کویین گفتگو کرده است.

کاسپین ماکان را بهمن کور و سهمگین تاریخ با خود برده است. همین پنج ماه پیش، دوست دخترش در خیابان های تهران کشته شد؛ یکی از ۸۰ قتل موثق گزارش شده در طول تظاهرات پرآشوب پس از انتخابات مورد مناقشه. بیشتر خویشاوندان و دوستان قربانیان در سکوت سوگواری کردند، اما ندا آقاسلطان، دوست دختر کاسپین، دربرابر دوربین موبایل جان سپرد، در فیلم تحمل ناپذیری که او را به یک نماد مبدل کرد. با ارسال فیلم بر اینترنت، چهره ندا در مدت ۵ ساعت به چهره اعتراض دگردیسی یافت.

اما نمادها زندگی های زیادی را ویران می کنند. در طول روزها و هفته های بعدی، کاسپین هم زنی را که قصد ازدواج با او را داشت از دست داد و هم سرزمینش، خانواده اش، دوستانش و شغلش را. هرکسی که کوچکترین ارتباطی با مرگ ندا داشت، اکنون برای حکومت ایران زهرآگین است. اعضای خانواده ندا تحت فشار قرار گرفته اند، تهدید و حتی زندانی شده اند. پزشکی که در برابر دوربین سعی دارد جان او را نجات بدهد اکنون در بریتانیا در تبعید است. معلم موسیقی ای که در هنگام مرگ با او بود، در برابر تلویزیون ظاهر شده و از او خواسته اند آنچه را دیده انکار کند: که ندا به دست شبه نظامیان مذهبی (بسیج) کشته شد.

و کاسپین ناپدید شد. چند روز بعد از کشته شدن ندا، او با ایستگاه های ماهواره ای خارجی مصاحبه کرد و بعد غیبش زد. سرانجام روشن شد که او در زندان مخوف اوین تهران است: نماد هولناک رژیم سرکوبگر شاه، که خیلی آرام در اختیار پلیس مخفی جمهوری اسلامی قرار گرفت. او را بیشتر از دو ماه آنجا نگه داشتند که بخشی از آن در حبس انفرادی بود. در سپتامبر با قرار وثیقه قبل از دادگاه آزاد شد. احتمالاً او را هم برای یکی از دادگاه های نمایشی خارق العاده ای آماده می کردند که در ماه های گذشته از تلویزیون ایران پخش شده است که در آن ها، حامیان عمده معترضان به زور مجبور شده اند اعمال خود را تقبیح کنند. به اصرار خانواده و دوستان، کاسپین به این نتیجه رسید که باید فرار کند.

ما چند روز پس از فرارش با او ملاقات کردیم. در خفا به سر می برد و فعلا مایل نیست مردم محل اقامتش را بدانند. ترس توجیه پذیری از دست یافتن پلیس مخفی ایران به مجامع ایرانیان در تبعید وجود دارد. خانه موقت او آپارتمانی خالی در محله ای گمنام در حومه شهری در خاور میانه است که او نمی شناسد. فعلا با دو قربانی دیگر اعتراض های تابستان زندگی می کند. کاسپین اصلاً در خطر از دست دادن امید به آینده اش نیست.

اصلاً به کسی شبیه نیست که برای فرار از سرزمین مادری اش، پنج روز هولناک را پشت سر گذاشته است. ۵ ساعت از این مدت را در قله های کوه های دور افتاده گذرانده است. تر وتمیز و برازنده، با لبخند نرمی پذیرای ما می شود. چای تعارف می کنند، هرچند صندلی ای در آن آپارتمان در کار نیست. تلاش هایش برای لطافت طبع دیری نمی پاید، حلقه های سیاه دور چشمانش واقعیت را آشکار می کند.

گردباد همه چیزش را برده، به جز چند چیز که توانسته از کشور خارج کند: شاید مهمترینش یک هارد دیسک کامپیوتر باشد. روشنش می کند و عکس هایی را که از ندا گرفته نشان می دهد. لبخند زیبایی که ناگهان کره خاکی را پیمود، بار دیگر به تصویری خصوصی از عشق او مبدل می شود. او همان مردی است که ندا به رویش لبخند می زد. صورتش را بر روی صفحه مونیتور لمس می کند.

قصه آن ها مانند یک داستان عشقی کلاسیک در تعطیلات شروع می شود: همین امسال، ماه آوریل، در تور ترکیه با هم آشنا شدند. ندا را زنی باهوش توصیف می کند که از زندگی اش سرخورده شده بود. ترکیه برای جوانان ایرانی کشش خاصی دارد. یکی از معدود کشورهای دنیاست که ایرانیان می توانند بدون ویزا به آن سفر کنند. کشوری مسلمان است که دولتی سکولار دارد. در عکس هایی که کاسپین در این تعطیلات از ندا گرفته، ندا روسری به سر ندارد.

هنگامی که به یاد اولین حرف هایشان در این تعطیلات می افتد، صدایش به پچ و پچ می گراید. ندا مذهبی بود و در دانشگاه تهران الهیات و فلسفه اسلامی خوانده بود. هنوز سه ترم از شروع دانشگاهش نگذشته بود که به این نتیجه رسید که خدایی را که به او معرفی می کنند، نمی شناسد. یک بار در اوان جوانی ازدواج کرده و طلاق گرفته بود و همین باعث شده بود که حالا نتواند به راحتی کار پیدا کند. عاشق سفر بود و سعی داشت کاری در نقش راهنمای تور در ترکیه پیدا کند.

کاسپین از زندگی خودش به عنوان خبرنگار حرفه ای برای ندا گفت، و اینکه او هم از همسرش جدا شده. اما تصمیم گرفتند درباره زندگی قبلی شان حرف نزنند. می خواستند دوباره از نو شروع کنند. ندا نمی خواست یک رابطه بی جهت داشته باشد و کاسپین، در ۳۸ سالگی، ۱۲ سال بزرگ تر از او، مطمئن بود که خیلی جدی به این رابطه فکر می کند. اما هر دو نگران بودند، به هر حال عشقی که در تعطیلات شروع بشود معلوم نیست چه عاقبتی دارد.

“در طول ده دوازده روز بعدی همدیگر را ندیدیم و هیچ ارتباطی با هم نداشتیم، برای اینکه می خواستیم از احساسمان به هم مطمئن بشویم. روزی را با هم قرار گذاشتیم و قرار شد که در آن روز تصمیم بگیریم واقعاً می خواهیم با هم باشیم یا نه. من می دانستم که او را می خواهم و آن روز وقتی آمد، می دانستم که او هم همین احساس را دارد. خیلی خوشحال بودم.”

رسماً با هم نامزد نکردند، اما قرارشان این بود. حتی بلیت گرفتند که در آخرین هفته ژوئن دوباره با هم به استانبول بروند. برنامه ی مخفیانه زوجی مخفی. اما بعد ندا مرد و کاسپین به زندان رفت.

آنچه مانع تحقق برنامه آن ها شد، انتخابات ریاست جمهوری ماه ژوئن بود. نه کاسپین سیاسی بود و نه ندا. در تمام دوران نوجوانی آن ها، انتخابات فقط در میان معدود کاندیداهایی برگزار می شد که به دقت تأیید شده بودند. رویاهای قبلی شان برای اصلاحات با واقعیت نظامی سیاسی که به دست برگزیدگان مذهبی اداره می شد، منجمد شده بود. حالا جنگ تن به تنی میان رئیس جمهور احمدی نژاد و نخست وزیر پیشین اصول گرا، میرحسین موسوی در کار بود. نه کاسپین قصد داشت رای بدهد و نه ندا.

بعد — حدود دو هفته قبل از انتخابات — چیزی عوض شد. شاید به خاطر مناظره های تلویزیونی بین نامزدهای انتخاباتی بود که در طول ده روز پیش از انتخابات برگزار می شد. احمدی نژاد که در میان عوام سخنران جذاب تری بود، با حالتی پرخاشگو و همزمان تدافعی بر صفحه تلویزیون ظاهر شد. بر خلاف ماجراهای کسل کننده انتخابات ریاست جمهوری امریکا، در این مناظره ها مسائل شخصی در میان بود. احمدی نژاد به موسوی حمله کرد که چرا اجازه می دهد همسرش در کنار او در میان مردم ظاهر شود. بخش هایی از مناظره ها در یوتیوب پخش شده است. ایرانیان با خوشحالی جواب موسوی را پخش کردند: “این مرد راست راست در دوربین نگاه می کند و دروغ می گوید.” دلیل هرچه بود، موسوی که اصلا لیبرال نبود، ناگهان مقبولیت وسیعی یافت. یکی از دوستان کاسپین که او هم از ایران گریخته، به ما گفت: “فکر می کردم رای ندادن یعنی «نه» گفتن به نظام. اما این بار حس کردم قضیه فرق دارد. به همه توصیه می کردم رای بدهند. فقط نباید می گذاشتیم دولت احمدی نژاد با سرکوب هایش برگردد. این رای برای انتخاب یک کاندیدا نبود، رایی در اعتراض بود.”

جنبش سبز چند روز قبل از انتخابات متولد شد و خیابان ها حال و هوایی کارنوالی به خود گرفتند. این هیجان به ندا هم سرایت کرد، اما نه به کاسپین.

“مرتب بهش می گفتم تو که طرفدار موسوی نیستی. می گفت: «آره، نیستم، اما طرفدارهایش را دوست دارم. دنبال حقشان هستند. موضع یک نفر در میان نیست.»”

گفتن اینکه نتیجه انتخابات واقعاً چه بود، غیرممکن است. اما قطعی این است که پیروزی احمدی نژاد با شتاب غیرمعمولی اعلام شد. این هم قطعی است که صدهاهزار نفر از ایرانیان احساس کردند که سرشان کلاه رفته است. و وقتی به خیابان ها ریختند، با نیرویی متشکل از سرویس های امنیتی مختلف ایران مواجه شدند: “روبوکاپ”های یونیفرم پوش باتوم به دست، پلیس ضد شورش، پاسدارها، و از همه خطرناک تر، شبه نظامیان مذهبی بسیج که گاهی لباس شخصی به تن داشتند. نتیجه اش برای چند روز جنگ خیابانی بود؛ البته جنگی یک طرفه.

متعرضان غیرمسلح بودند، مگر به سنگ هایی که از کف خیابان بر می داشتند، و تلفن های موبایل دوربین دارشان. در مدتی که سعی داشتیم اتفاقات آن روزها را برای فیلم مستندمان کنار هم بگذاریم، به موزائیکی خیره کننده از تصاویر رسیده ایم: اتفاقات مناقشه برانگیز را فقط نه یک دوربین، که ده دوربین گرفته است. پلیس های لباس شخصی در حال شلیک از بام خانه ها از زوایای مختلف ثبت شده اند و اغلب با گزارشی آمیخته با حیرت و خشم همراه است. این همان خبرنگاری شهروندی است که بعد در اینترنت منتشر می شود تا همگان ببینند. تعیین منبع این تصاویر غیرممکن است، اما به عنوان مستندات خام، کار سرکوب بی سر و صدا را تقریبا غیرممکن کرده اند. دیگر هرگز اتفاقاتی شبیه میدان تین آن من نمی تواند رخ بدهد، بدون اینکه ضبط ویدئویی بشود. مرگ ندا فقط یکی از این فیلم هاست.

صدای کاسپین، وقتی از انتخابات و سیاست می گوید، محکم است، اما حالا به زمزمه افول می یابد: “از همان اول به معترض ها پیوست. خیلی شجاع و قوی بود. راستش را بخواهید این نگرانم می کرد. نمی خواستم صدمه ببیند. ازش خواستم به تظاهرات نرود. فکر می کردم شاید بازداشت بشود یا بلایی سرش بیاید. اما فقط به هدفش فکر می کرد: دموکراسی و آزادی برای ایرانی ها.”

ندا تقریباً در تمام تظاهرات شرکت کرد، بعضی ها را با مادرش، و بعضی ها را حتی با کاسپین.

وقتی به یادش می آید که ندا چقدر زیبا دلیل لزوم حضور همه را در تظاهرات توضیح می داد، در خودش فرو می رود. با هم جر و بحث داشتند.

“ندا گفت: تو توی هر کاری می کنم از من حمایت می کنی، چرا این بار نه؟

“گفتم: تو این جماعت را نمی شناسی. اگر بگیرندت چی؟

“گفت: مهم نیست کاسپین. وظیفه ام است. بگذار راستش را بهت بگویم، اگر بچه داشتم، بچه هم را هم کولم می گذاشتم و توی این تظاهرات شرکت می کردم.

“اینجا بود که فهمیدم دیگر نمی توانم جلویش را بگیرم.”

روز مرگ ندا، کاسپین با دوربینش در جای دیگری از شهر بود.

“داشتم از تظاهرات و تظاهرکننده ها عکس می گرفتم. عکس گرفتن سخت بود، چون نیروهای امنیتی داشتند تظاهرکننده ها را کتک می زدند. وقتی نمی توانستم از دوربین بزرگم استفاده کنم، دوربین موبایلم را به کار می انداختم. ساعت شش و هفت عصر بود وقتی دیدم مردم دارند گلوله می خورند و زخمی می شوند. خیلی به فکر ندا افتادم. نگرانش بودم. می خواستم بهش زنگ بزنم، اما موبایل ها کار نمی کرد و نتوانستم بگیرمش. آن شب خوابم نبرد. آن صحنه های وحشتناک جلوی چشم هایم بود. جلوی کامپیوترم نشسته بودم و به عکس هایی نگاه می کردم که گرفته بودم. نزدیک ساعت شش موبایلم زنگ خورد. شماره ندا افتاده بود. اما ندا نبود. خواهرش بود. گفت: «کاسپین، ندا رفت!» اول منظورش را نفهمیدم. باورم نمی شد”

اما همان موقع، دنیا داشت تصاویر سقوط ندا را بر روی زمین، فواره زدن خون را از سینه اش می دید در حالی که دو مرد داشتند کمکش می کردند. در آخرین صحنه که خیلی ها تحمل دیدنش را ندارند، صورت زیبا و رنگ پریده ی او را نشان می دهد، درست قبل از این که خون صورتش را بپوشاند و صداهای نومیدانه ای که کنارش التماس می کنند: “بچه ام! ندا! بمون!”

جای دیگری در اینترنت شواهد دیگری پیدا کردیم: بعد از تیراندازی، جمعیت در برابر قاتل احتمالی جلوی دوربین ظاهر شدند – عضو بسیج بود. این بازدداشت شهروندی نتیجه ای نداشت، اما کارت های شناسایی اش را به عنوان مدرک گرفتند و در اینترنت گذاشتند.

مذهب شیعه لبالب از اسطوره شهادت است: هویت اسلامی ایران همواره با قربانی دادن تعریف شده است. مقامات ایران این را می دانند. وقتی تصاویر ندا تمام اخبار سراسر جهان را تسخیر کرد، خیلی سریع سعی کردند داستان را از بین ببرند.

با توجه به تماس هایمان با مادر و خواهر ندا و گفته های کاسپین، ماجراهای بعدی را ترسیم کرده ایم. به خانواده اش اجازه دادند ندا را به خاک بسپرند، اما فقط در بخشی از گورستان که برای اجساد معترضان در نظر گرفته شده بود. اجازه ندادند هیچ مراسمی برگزار کنند و هیچ کدام از رستوران ها، سالن ها یا مساجد محلی اجازه نداشتند آن ها را بپذیرند. همزمان، در تلویزیون، افسران ارشد پلیس این خشونت را به عناصر تروریستی نسبت دادند و گفتند نیروهای دولتی به سلاح گرم مسلح نبوده اند. کاسپین، پریشان و خشمگین از اخباری که می شنید و در تسخیر کابوس، احساس کرد نمی تواند ساکت بماند. تلفنی با بی بی سی فارسی، الجزیره و شبکه های فارسی زبان مستقر در خارج مصاحبه کرد و به طور خلاصه توضیح داد چه اتفاقی افتاده است.

دوستانش به او التماس کردند کشور را ترک کند، اما کاسپین امتناع کرد.
“نمی خواستم این کار را بکنم. نمی توانستم. نمی توانستم خانه ندا را ترک کنم. نمی توانستم از این جنبش دور بمانم. دیگر برایم مهم نبود.”
روز ۲۶ ژوئن، ۶ روز بعد از مرگ ندا، پلیس و تک تیراندازهای روی بام های همسایه خانه اش را محاصره کردند.
“وقتی زنگ خانه را زدند، خانه بودم. تمام آرشیو کارهایم و لوازم ادیت، مدارکم و تمام ده هزار عکسی را که گرفته بودم تا روزی منتشر کنم، جمع کردند و بردند. بیشترش درباره اماکن تاریخی ایران و طبیعت بود. به من گفتند دارند مرا به اوین می برند. مرا در یک سلول گذاشتند. شماره قبر ندا ۳۲ است، شماره قبر بغلی ۳۴ بود، شماره سلول من. وقتی مرا گرفتند، دلم نمی خواست برگردم. دلم می خواست مرا هم بکشند.”
دو ماه را در سلول انفرادی گذراند. هروقت او را جابه جا می کردند به او چشم بند می زدند. اما می شنید.
“صدای کتک زدن، فریاد. بعضی وقت ها ناله ها و جیغ های آن بچه ها را می شنیدم. به نظرم خیلی جوان بودند. گاهی از در سلولم یک لحظه می دیدمشان.”

“شبیه اتاق معاینه بود. جوان ها را روی این صندلی ها می نشاندند و ازشاان می خواستند هرکاری در طول تظاهرات کرده اند بنویسند. درست نمی دانم، اما فکر می کنم روزی ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر را به زندان می آورند. آن قدر جمعیت زیاد بود که حتی در حمام ها هم آدم می نشاندند.”

او را برای بازجویی به سلول دیگری بردند.

“مرا رو به دیوار روی زمین نشاندند. دو سه نفر بودند. هیچ وقت ندیدمشان. فقط یک بار کفش یکی شان را دیدم. کفش نوک تیز و براقی بود. مدام می گفتند ندا عضو یک گروه معاند جمهوری اسلامی بوده. اصرار داشتند که ندا و من عضو گروهی بوده ایم که مسئول راه انداختن این حوادث بوده است.”

روز بعد اصرار داشتند که ندا عملیات انتحاری کرده، که آگاهانه کشته شده تا حکومت را تضعیف کند. کاسپین فهمیده بود که تمامش بازی است.

“جدی نبودند. کاملا مشخص بود که خودشان هم به این اتهامات اعتقاد ندارند.”

معلوم بود که به شدت از مرگ ندا آسیب دیده اند و کاسپین با حرف زدن درباره اش کار را خیلی بدتر کرده است.

بعد تاکتیکشان را عوض کردند.

“گفتند دولت ایران به تو افتخار می کند. برایم بستنی و بیسکویت آوردند. ازم خواستند به سلولم برگردم. موقع برگشتن کمی خیالم راحت شده بود. فکر کردم، بسیار خوب، بگذار چراغم را خاموش کنم. شبیه فانوسی بود که راست به صورتم می تابید. بعد فهمیدم که هیچ کلیدی برای خاموش کردنش ندارم.”

و همین طور ادامه یافت.

“مرا کنار دیوار روی صندلی نشاندند. کتکم زدند. گفتند قرار است اعدام بشوم.” در طول هفته های بعدی پیشنهادهای مختلفی از روایت های مختلف ماجرا به او ارائه کردند، اما او همه را پس زد.

بعد از چندین بازجویی، یک هفته همه چیز ساکت بود. برای چهل روز او را به سلول دیگری بردند، اما بازجویی اش نکردند. در یک جلسه نهایی، بازجوها تایید کردند که نه او به گروه سیاسی تعلق داشته و نه ندا. “اما گفتند که من با حرف زدنم قانون شکنی کرده ام.”

فشار که بالا گرفت (خانواده ندا، سازمان عفو بین الملل و سازمان های بین المللی دیگر خواستار آزادی او بودند) سرانجام با قرار وثیقه آزادش کردند. هنوز متهم به “توطئه برای براندازی” بود. خانواده اش باید معادل صد هزار دلار و سند خانه پدرش را وثیقه می گذاشتند.

بعد از آزادی، هر روز صبح را بر سر گور ندا می گذراند. صبح زود می رفت تا با پلیس امنیتی روبه رو نشود که همیشه آنجا بودند.

“ندا عاشق طلوع بود، برای همین صبح زود می رفتم تا موقع طلوع تنها نباشد. وقتی آفتاب بالا می آمد، مردم هم کم کم از راه می رسیدند. زیارتگاه شده بود.”

همه به کاسپین می گفتند تا دوباره گرفتار نشده، از کشور برود. اما سخت بود.

“نمی خواستم بروم. اعتقاد دارم که این جنبش تمام نشده، هیچ وقت تمام نمی شود. اما وقتی محدودیت هایم را دیدم، و اینکه مدام تحت نظرم، و اینکه باید خفقان بگیرم، دیگر نتوانستم تحمل کنم.”

سفر سختی بود. قاچاقچی های حرفه ای ترتیبش را دادند. مریض و تنها بود. در مقطعی مجبور شد تنهایی کوهی را پشت سر بگذارد. هشت ساعت کوه نوردی کرد.

کاسپین به بالا نگاه می کند. از این که به آخر سفر رسیده احساس آرامش می کند.
“وقتی تهران را ترک می کردم، به مردم خوب ایران نگاه می کردم که چه مهربان و صبورند. خیلی خسته اند. من ۳۸ ساله ام. همیشه عاشق ایران می مانم. خیلی سخت بود… داشتم آرامگاه ندا را ترک می کردم. هنوز باورم نمی شود. فکر می کنم دوباره می بینمش.”

اما او رسالتی هم دارد. می خواهد نمایشگاهی به یادبود او برگزار کند. این مرد شریف و آرام کار را رها نخواهد کرد.

“حالا که ایران را ترک کرده ام. می توانم فریاد بزنم. می توانم سکوت را بشکنم.”

مصاحبه آرش حجازی با روزنامه تایمز (ترجمه): آرش حجازی، پزشک ایرانی که سعی کرد ندا را نجات بدهد، از زخم هایی می گوید که هرگز بهبود نمی یابند

مارتین فلچر

تایمز، ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

آرش حجازی 2009 Arash Hejazi

آرش حجازی ۲۰۰۹ Arash Hejazi

همان موقع که آرش حجازی در قهوه خانه ای در آکسفورد نشسته بود، بسیجی های شبه نظامی ایرانی در برابر سفارت بریتانیا در تهران خواستار استرداد او بودند.

روز قبل هم رژیم ایران نامه ای در اعتراض به اهدای بورسیه ای به نام ندا آقاسلطان به یکی از کالج های آکسفورد فرستاده بود. ندا آقاسلطان دانشجویی بود که در تظاهرات بزرگی در اعتراض به تقلب در انتخابات در ایران در ماه ژوئن کشته شد. در این نامه اشاره شده بود که آرش حجازی مسئول قتل نداست.

با این حرکات صبر دکتر حجازی که سعی کرده بود جان خانم آقاسلطان را نجات بدهد، لبریز شد و به این نتیجه رسید که وقت حرف زدن است. بعد از اینکه خانم ندا آقاسلطان به قتل رسید، حجازی به دنیا گفت که ندا چگونه در پاسخ اعتراض صلح جویانه اش به انتخاب دوباره و مشکوک پرزیدنت احمدی نژاد، به ضرب گلوله ی یکی از هواداران دولت به قتل رسید. وقت آن بود که حجازی اعلام کند که این رژیم، چگونه از آن زمان سعی کرده او را بدنام، مجازات و ساکت کند.

دکتر حجازی اکنون در بریتانیا و در تبعید زندگی می کند، بدون شغل و نگران، در حالی که در تهران رژیم سعی می کند او را بدنام و برای دوستانش، خانواده اش و همکارانش مزاحمت ایجاد کند.

حجازی به تایمز گفت: “من حقیقت را گفتم. فقط کاری را کردم که باید می کردم، اما عواقب وخیمی داشت.”

به طور خلاصه، یک بازی سرنوشت  — اینکه او در لحظه ای که خانم آقاسلطان تیر خورد کنارش ایستاده بود — زندگی او را زیر و رو و او را به “قربانی دیگری از استبداد” مبدل کرده است.

همزمان با انتخابات ریاست جمهوری ۱۲ ژوئن، دکتر حجازی ۳۸ ساله در حال گذراندن یک دوره ی کارشناسی ارشد یک ساله در رشته ی نشر در دانشگاه آکسفورد بروکس بود و روز بعد در یک سفر کاری به تهران رفت. روز ۲۰ ژوئن در یک تظاهرات خیابانی گرفتار شده بود که صدای گلوله ای را شنید. به اطرافش نگاه کرد و فوران خون را از سینه ی زنی که کنارش ایستاده بود، دید.

زن از پا افتاد. دکتر حجازی که قبل از روی آوردن به نشر پزشک بود، بیهوده سعی کرد جان او را نجات بدهد. در عرض چند ساعت، فیلم ویدئویی آن صحنه دنیا را زیر پا گذاشت و خانم آقاسلطان را به نماد وحشی گری رژیم و مبارزه ی ایرانیان برای آزادی مبدل کرد.

این تصاویر چنان قدرتمند بود که دکتر حجازی، هنگامی که به این نتیجه رسید که رژیم سعی دارد حقیقت را خفه کند، نزد همسر و پسر کوچکش در بریتانیا برگشت. چند روز بعد، در مصاحبه ای با تایمز و بی بی سی اعلام کرد که خانم آقاسلطان چگونه به دست یک بسیجی موتورسوار که بی درنگ به دست تظاهرکنندگان دیگر دستگیر شد، به قتل رسید.

مشکلات دکتر حجازی تقریباً بلافاصله شروع شد. پدرش، یک استاد دانشگاه، ساعت ها مورد بازپرسی قرار گرفت و به او گفتند به پسرش بگوید ساکت شود. مقامات ارشد رژیم اعلام کردند که خانم آقاسلطان در اثر توطئه ی سرویس های اطلاعاتی خارجی به قتل رسیده و دکتر حجازی به توطئه ای بین المللی برای بی اعتبار کردن جمهوری اسلامی تعلق دارد. او را در رسانه های تحت اختیار دولت تقبیح کردند. رئیس نیروی انتظامی ایران اعلام کرد که او تحت تعقیب است.

هرچند دکتر حجازی هزاران ایمیل دریافت کرده که شهامت او را در لب به سخن گشودن ستوده اند، حامیان رژیم او را تهدید به مرگ و نیز قاتل، جاسوس و قواد خانم ندا آقاسلطان خطاب کرده اند. پلیس آکسفورد یک سیستم مراقبت در خانه ی کوچک دوخوابه اجاره ای او در حاشیه آکسفورد نصب کرد، اما او هنوز احساس امنیت نمی کند و در گشودن در احتیاط می کند و از ما خواست که نام همسرش را منتشر نکنیم.

گفت: “نگران امنیتم هستم.”

در تهران رژیم دارد از انتشارات کاروان انتقام می گیرد، مؤسسه انتشاراتی که دکتر حجازی تأسیس کرد و ۲۲ کارمند دارد. رژیم از قوانین سانسور برای ممنوع کردن کتاب های این انتشارات استفاده کرده و به بانک ها اجازه نمی دهد به این موسسه وام بدهند، حتی بعد از اینکه دکتر حجازی از سمت ریاست تحریریه این انتشارات استعفا داده است.

می گوید: “دارند سعی می کنند این انتشارات را تعطیل کنند.”

اعتقاد دارد دلیل اینکه رژیم او را تحت تحقیب قرار داده، فقط این نیست که او به شدت رژیم را سرافکنده کرده است، “بیشتر این فشار به خاطر این است که دیگران را از حرف زدن بترسانند.”

تحصیل دکتر حجازی در سپتامبر به پایان رسید، اما روشن است که بازگشت به ایران اکنون ممکن نیست. گفت: “در فرودگاه دستگیر می شوم.” او را هم به صدها زندانی سیاسی دیگری ملحق می کنند که در پنج ماه گذشته کتک خورده اند، مورد تجاوز قرار گرفته اند و شکنجه شده اند.

“می شود گفت که تبعیدی هستم.”

او به دنبال یافتن کار در صنعت نشر بریتانیا بوده است، حتی کارهای پیش پا افتاده، اما نتیجه ای نداشته است. همسرش شغلش را به عنوان مدیر مالی یک شرکت بزرگ ایرانی از دست داده و هم اکنون با پولی که از دوستانشان قرض گرفته اند زندگی می کنند.

“نمی توانم خانواده ام را ببینم. شغل و زندگی حرفه ای ام را از دست داده ام. نمی دانم چگونه امرار معاش کنم.”

این حرف را در حالی زد که می خندید به این اتهام رژیم ایران که او را مأمور سرویس های اطلاعاتی خارجی می دانست. می گفت اگر این اتهام حقیقت داشت، الان وضع زندگی اش این نبود.

در حالی که رژیم ایران دکتر حجازی  و خانواده اش را زجر می دهد، هیچ کاری برای مجازات آن بسیجی که خانم ندا آقاسلطان را به قتل رساند نکرده است، با اینکه او بی درنگ از سوی تظاهرکنندگان شناسایی شد.

دکتر حجازی از کاری که کرده پشیمان نیست و اصرار دارد که اگر لازم باشد دوباره همین کار را می کند. اعتقاد دارد که به روشن شدن سرشت پلید این دولت کمک کرده است.

می گوید: “رژیم های توتالیتر همیشه سعی می کنند خشونت و رعبی را که خلق کرده اند بپوشانند، اما همیشه اسنادی رو می شود که به دنیا واقعیت ماجرا را نشان می دهد.”

به خودش افتخار می کند که به این چالش پاسخ مثبت داده است: “در زندگی هرکس لحظات تعیین کننده ای پیش می آید که هویت آدم را رو می کند و باورها و ارزش های او را می آزماید. فکر می کنم این امتحان را گذراندم.”

اما چهره ی آن زن جوان هنگامی که همزمان با تحلیل رفتن جانش بر کف خیابان سعی می کرد بپرسد “چرا؟” دکتر حجازی را تا پایان عمرش تسخیر خواهد کرد.

هنوز هم از یادآوری آن خاطره رنج می برد. می گوید: “در مقام پزشک بارها مرگ را دیده ام. اما معصومیت ندا، مرگ ظالمانه اش و نگاهش قبل از مرگ، هرگز نمی گذارد زخم من بهبود یابد.”

احمدی نژاد رویاروی دانشگاه آکسفورد

دانشگاه آکسفورد خاطره ندا را گرامی می دارد. دولت ایران آرش حجازی را مقصر می داند!

سفارت ایران به اعطای بورسیه تحصیلی با نام ندا آقاسلطان از طرف کویینز کالج دانشگاه آکسفورد اعتراض کرد!

بیشتر بخوانید

تأملاتی بر هنر داستان نویسی: جلسه ۸ / نکاتی در انتخاب گروه داستان

هدف داستان خود را مشخص کنید: از خود بپرسید: «می‌خواهم این داستان چه پیامی را برساند؟» چرا که هرچند مرحله‌ی تعیین گروه داستان نیازی به نوشتن ندارد، در عمل تعیین‌کننده‌ی هدف داستان است. شاید نویسندگان بزرگ هرگز هشیارانه از خود نپرسیده باشند که می‌خواهند یک داستان طرح و توطئه، حماسه، یا شخصیت بنویسند، اما این انتخاب در داستان آن‌ها همیشه مشهود است.

به درون خود نگاه کنید و شاید بتوانید گروهی را انتخاب کنید که هویت قصه‌گوی شما را متجلی می‌کند. هر یک از ما روشی منحصر به فرد برای درک زندگی داریم. برخی از ما در داستان‌های ترسناک بهتر می‌توانیم دنیای خود را نشان دهیم، برخی دیگر در داستان‌های عشقی یا علمی تخیلی. و دیگرانی هم مثل خواهران برونته یا تولستوی، دوست دارند با اصطلاحات فلسفی درباره‌ی زندگی صحبت کنند. پیش از آن که بتوانید نوشتن یک داستان خوب را آغاز کنید، باید خود را بشناسید.

فکر کنید تأکید اولیه‌ی داستان شما چیست. مثلا جنایت و مکافات، هرچند از بیرون یک داستان طرح و توطئه به نظر می‌رسد، اما در واقع متعلق به گروه حماسه است.

به یاد داشته باشید که نوشتن در گروه‌های حماسه و شخصیت، بسیار دشوار و پرچالش است. همچنین بدانید که کم‌خواننده‌ترین و در عین حال برجسته‌ترین آثار، آثار این دو گروه است. امروز، بیش تر رمان‌های پرفروش بازار، در گروه طرح و توطئه قرار دارد. به طور معمول، داستان‌های گروه طرح و توطئه، کم مایه‌ترند و زودتر به فراموشی سپرده می‌شوند. در حالی که داستان‌های گروه حماسه و شخصیت، اغلب عمیق تر، ماندگارتر، تأثیرگذارتر، و تحریک کننده‌تر است. اما استثناهای زیادی هم وجود دارد، هم آثار ماندگاردر گروه طرح و توطئه داریم و هم آثار مبتذل در گروه حماسه و شخصیت.

سرانجام، مهم‌تر از همه این است که بدانید داستان خوب، داستانی است که نمودار دغدغه‌ی عمیق نویسنده باشد. از خود بپرسید: «چرا این داستان را می‌نویسم؟»، «هدف من از نوشتن این داستان چیست؟» موضوعاتی را پیدا کنید که با تمام و قلب و روح خود، مایلید درباره‌شان بنویسید. معمولاً داستان‌هایی که از این موضوعات به وجود می‌آیند، (اگر فن داستان نویسی را بدانید)، داستان‌هایی قابل توجه خواهند بود.

تذکر: وقتی گروه داستان خود را تعیین کردید، شاید لازم باشد درون‌مایه‌ی داستان را بازنگری کنید. ممکن است درون‌مایه‌ای برای گروه طرح و توطئه نوشته باشید، اما بعد گروه داستانی شخصیت را انتخاب کنید. حتما باید درون‌مایه و گروه داستان با هم همخوان باشند.

گروه داستان را زیر درون‌مایه‌ی داستان بنویسید. در هر مرحله می‌توانید برگردید و درون‌مایه و گروه جدیدی برای داستان خود تعیین کنید. روش ما، روش خلاق است، بنابراین به خلاقیت خود اجازه دهید شما را پیش ببرد، اما تغییرات نظر خود را یادداشت کنید.

تأملاتی بر هنر داستان نویسی: جلسه ۷ / تغییر درون‌مایه‌ی داستان

هر زمان که مایل باشید، می‌توانید درون‌مایه‌ی داستان را تغییر دهید و داستان را با درون‌مایه‌ی جدید بازنگری و اصلاح کنید. ممکن است درون‌مایه‌ای را برای داستان درنظر بگیرید و در حین نوشتن داستان، به درون‌مایه‌ی دیگری برسید. خیلی ساده، یک پاک‌کن بردارید و درون‌مایه‌ی قبلی را پاک کنید و درون‌مایه‌ی جدید را به جایش بنویسید.

در مرحله‌ی دوم، درون‌مایه‌ی داستان را بررسی، و به آن خواص و صفاتی می‌بخشیم. برای این کار، ساختاری عمومی و کلی در اطراف درون‌مایه خلق می‌کنیم. این ساختار، گروه داستان نام دارد.

از آنجا که این طبقه بندی بسیار کلی است. همان طور که گفته شد، داستان شما، در کنار تمام داستان‌های دنیا، در یکی از سه گروه زیر قرار می‌گیرد:

  • طرح و توطئه
  • حماسه
  • شخصیت

در این مرحله باید تصمیم بگیرید کدام گروه داستان، برای درون‌مایه‌ی شما مناسب‌تر است. ابتدا توضیح هر یک از گروه‌ها را بخوانید و مناسب‌ترین گروه را نسبت به درون‌مایه‌ی خود انتخاب کنید.

گروه داستانی طرح و توطئه:

داستان‌هایی در گروه طرح و توطئه قرار می‌گیرند که در آن‌ها، شخصیت‌ها فقط به منظور عملی که انجام می‌دهند حضور می‌یابند. داستان‌های طرح و توطئه، عموماً پایان خوش دارند. آثار این گروه داستانی، بیشتر معطوف به سفر یا ماجرای شخصیت اصلی است تا تحول روانی یا احساسی آن شخصیت. مثال بارز این گروه، داستان‌های جیمز باند (یان فلمینگ) و داستان های شرلوک هولمز (کنان دویل) است. بیش تر داستان‌های مردم‌پسند در این گروه قرار می‌گیرند. اگر می‌خواهید یک داستان پلیسی، ترسناک، عشقی، مبارزه‌ای یا جاسوسی بنویسید، این گروه مناسب‌ترین گزینه خواهد بود. اما اگر می‌خواهید داستانی درباره‌ی نیازهای معنوی شخصیت اصلی داستان بنویسید، بدون توجه به ژانر داستان، گروه حماسه یا شخصیت را انتخاب کنید. و اگر می‌خواهید یک نکته‌ی فلسفی مهم را مطرح کنید، حتماً از گروه حماسه استفاده کنید. در گروه طرح و توطئه، فقط ماجرا و داستان مطرح است، در این گروه، جایی برای پیام‌های جهانی، انسان‌شناسی، درون‌کاوی و… وجود ندارد.

گروه داستانی حماسه:

گروه داستانی حماسه، به شخصیت‌های پیچیده‌ای  می‌پردازد که قربانی تقدیرند. مثل رومئو و ژولیت، آنا کارنینا، موبی دیک، رستم و اسفندیار، داستان سیاوش، بوف کور، سرود رولان، آرتور شاه، کلیدر، هملت، مکبث، بلندی‌های بادگیر. اما هرچند شخصیت‌های یک داستان حماسی نیازهای درونی قدرتمند و اهدافی دارند، این اهداف ناکام می‌ماند. بنابراین داستان‌های گروه حماسه، پایان خوش ندارند. اما یک پیام معنوی یا فلسفی دارند، و همواره به پایانی تراژیک و غم‌انگیز منتهی می‌شوند.

گروه داستانی شخصیت

این گروه با داستان‌های طرح و توطئه متفاوت است، چرا که در داستان شخصیت، همواره کشاکشی درونی برای رسیدن به یک هدف وجود دارد (به طور مثال، تطابق با گذر سن، تطابق با محیط یا یک نیاز درونی). اما داستان‌های شخصیت، نکته‌ی مشترکی هم با داستان‌های طرح و توطئه دارند، پایان آن ها همیشه خوش است. مثل در جست و جوی زمان از دست رفته (مارسل پروست)، کشتی شیندلر، کیمیاگر (پائولو کوئلیو)، ناتور دشت (سلینجر)، بیابان (لوکلزیوآرزوهای بزرگ (چارلز دیکنز).

تأملاتی بر هنر داستان نویسی: جلسه ۶ / گروه داستان

تعیین گروه داستان: در این بخش، بعد از نوشتن درون مایه داستان، یک گروه عمومی برای داستان خود در نظر می‌گیرید که ساختار گسترده و کلی داستان را در اختیار شما می‌گذارد.

روش ساختارمندی که به کار می بریم، نوشتن شما را ماشینی و فرمولی نمی کند. در نوشتن (مثل موسیقی، ورزش، و هر نمود دیگری از هنر خلاق ) قبل از ابتکار، بهتر است قواعد را بدانیم. فاصله گرفتن از هنجار می‌تواند بسیار قدرتمند، تحریک‌کننده، تأثیرگذار و تکان‌دهنده باشد. اما فقط به شرط آن که قبلاً از روش اصولی کار مطلع باشید و در وجود شما نهادینه شده باشد. تنها بعد از آگاهی نسبت به روش کلاسیک، می‌توانید و اجازه دارید آن روش را به میل خود تغییر دهید. همان گونه که برای سرودن شعر نو، باید از اوزان عروضی و قواعد سرودن اشعار کلاسیک آگاهی داشته باشید، و برای کشیدن تابلو نقاشی برجسته‌ای، باید اول اصول نقاشی را بشناسید و بر آن‌ها مسلط باشید. تنها در این صورت اجازه‌ی سنت‌شکنی دارید. پس عجله نکنید. متأسفانه در اغلب هنرها دیده می‌شود که هنرجویی،  به علت عدم تسلط بر اصول کار، نوآوری را بهانه‌ی بی توجهی خود به اصول می‌کند و معمولاً نتیجه‌ی آن نیز اثر موفقی نخواهد بود و نیست. اول با توجه به اصول داستان بنویسید و بعدها می‌توانید این اصول را زیر پا بگذارید. این جلسات، آن آگاهی و سنت را در اختیار شما می‌گذارد، و نظارت می‌کند تا خشت‌های داستان، همه آماده باشد تا با کمک آن ها، بتوانید داستان خود را خلق کنید.

برای بسیاری از نویسندگان، این دغدغه‌ها بخش بنیادی سفرشان را به سوی انتشار تشکیل می‌دهد. بدون ساختار کامل و قالب درست، ناشران حتا بهترین ایده‌ها برای داستان را هم پس می‌زنند.

داستان شما ذاتاً در یکی از سه گروه عمومی زیر قرار می‌گیرد:

  • طرح و توطئه
  • شخصیت
  • حماسه

داستان طرح و توطئه، توسط عمل پیش برده می‌شود.

داستان شخصیت، بیش تر بر تحول یک شخص تمرکز می‌کند.

داستان حماسه، بر درون‌مایه، نظریه یا مفهوم متمرکز است.

حالا بوف کور صادق هدایت را در هریک از این سه گروه می‌آزماییم و به درون‌مایه‌های متفاوتی می‌رسیم.

طرح و توطئه: مردی، زن محبوبش را به خاطر حسادت می‌کشد.

شخصیت:  مردی، بخش زنانه‌ی وجودش را می‌کشد.

حماسه: مردی، زن محبوبش را، به خاطر صلاح جهان می‌کشد.

هر سه یک داستان است، اما در مثال اول، بیش تر اتللوی شکسپیر به ذهن می‌آید تا بوف کور، و در بخش دوم، بوف کور. در واقع، تمرکز داستان در مثال اول بر ماجرای برونی (اتفاق اصلی داستان) است، و در مثال دوم، به شخصیت و ماجرای درونی، و در مثال سوم به پیام جهانی داستان، که فداکاری است. پس از آن جا که پیام داستان مهم تر از شخصیت و اتفاقات است، درون‌مایه‌ی داستان باید بیش تر به پیام اشاره داشته باشد. اگر درون‌مایه‌ی شماره ۳ را به این ترتیب عوض کنیم:

“صلاح همه‌ی افراد بشر مهم تر از سلامت یک نفر است.”

به درون‌مایه‌ی مناسب آن داستان دست یافته‌ایم. اگر داستان بخواهد در گروه طرح و توطئه قرار گیرد، همان طور که بعد خواهیم دید، قاعدتاً باید پایان خوش داشته باشد. بنابراین درون‌مایه‌ی داستان نیز تغییر می‌کند و مثلاً به «مردی که قصد کشتن زن خائنش را داشته، او را می‌بخشد» تغییر می‌کند.

در مثالی دیگر، داستان رومئو و ژولیت شکسپیر را در نظر می‌گیریم:

فاعل: عشق

مفعول: از مرگ

فعل: بزرگ‌تر است. در واقع، بخش فعلی، همان ابزاری است که فاعل را می‌آزماید.

در واقع، در داستان‌های حماسه محور مانند رومئو و ژولیت، برخورد نویسنده مانند یک دانشمند است: در درون‌مایه‌ی داستان حماسی، نویسنده مانند یک دانشمند، می‌خواهد فرضیه‌ای را ثابت کند. در رومئو و ژولیت، نویسنده می‌خواهد ثابت کند که عشق از مرگ بزرگ‌تر است، در داستان رستم و اسفندیار، می‌خواهد ثابت کند که جاه طلبی انسان را نابود می‌کند، در جنگ ستارگان، می‌خواهد ثابت کند که مرز خیر و شر بسیار باریک است، و در بوف کور، می‌خواهد ثابت کند که انسان می‌تواند حتا از عزیزترین چیزش در زندگی (زن، وطن، فرهنگ؟)، متنفر هم باشد. حتا در فیلم فارست گامپ، نویسنده می‌خواهد ثابت کند که معصومیت (حتا در حد حماقت) بر شر غلبه می‌کند.

تأملاتی بر هنر داستان نویسی: جلسه ۵ / درون مایه

قبل از شروع به کار بر روی داستان، یک کلاسور و یکی دو بسته کاغذ کلاسور بخرید. ممکن است بخواهید با رایانه کار کنید. اما به هر حال، روشی که با این کلاسور می‌گوییم، قابل اجرا با رایانه نیز هست.

مرحله ی اول داستان نویسی: درون‌مایه‌ی داستان

درون مایه، یک جمله‌ی تک‌سطری و کوتاه است که داستانی را که می‌خواهید بنویسید، معرفی می‌کند.

وقتی می‌خواهید جمله‌ی درون‌مایه را بنویسید، تصور کنید می‌خواهید این درون‌مایه را به عنوان شعار تبلیغاتی کتاب‌تان، برای یک روزنامه بفرستید یا در تبلیغات از آن استفاده کنید. پس باید کوتاه، جامع، و کلیدی باشد.

درون‌مایه‌ی داستان باید بدون نیاز به جزئیات، عناصر اصلی داستان را برساند. جزییات در داستان می‌آید و مهارت نویسنده در این است که خواننده را در تمام طول داستان همراه خود بکشد.

اگر در تمام مدتی که داستان می‌نویسید، مرکز ثقل افکارتان یک خلاصه‌ی کوتاه از داستان باشد ، دقیقاً می‌دانید برای خوانندگان چه می‌خواهید بگویید. از آن جا که این فرایندی پیوسته است، این مرحله، عنصری اساسی در هر داستان خوب است، و اولین مرحله از روش داستان نویسی ما.

فارغ از آن که داستان شما از چه سنخی باشد، برای نوشتن خلاصه‌ی یک سطری داستان خود، باید سه بخش را در آن بگنجانید. با یک شخصیت یا ایده (فاعل یا جوهره‌ی داستان) شروع می‌کنید، بعد هدف (مفعول، کلمه یا عبارت نهایی) را مطرح می‌کنید و سرانجام کنش (فعل یا عبارت حاوی فعل) را می‌آورید.

مثال ساده‌ای برای روشن شدن این بحث می‌آوریم.

جنایت و مکافات:

۱٫ فاعل (کننده): عبارت «یک دانشجوی فقیر»

۲٫ . مفعول (هدف): قوی ترین بخش این جمله، مفعول فاعل و تعارض است. در این داستان، «پیرزنی رباخوار» هدف فاعل داستان است.

۳٫ تعارض داستان: یعنی عبارت فعلی که به دنبال تعارض می‌آید. در این جا، تعارض ما عبارت «به خاطر پول می‌کشد» است.

و بنابراین درون‌مایه‌ی داستان می‌شود: «یک دانشجوی فقیر، پیرزنی رباخوار را به خاطر پول می‌کشد.» دقت کنید که منظور از فاعل و مفعول، نقش دستوری آن ها نیست.

همین داستان را که بسیار پیچیده است، می‌توان به شکلی دیگر خلاصه کرد و به جای شخصیت، ایده را آورد:

«جنایت به هر دلیلی [فاعل]، مکافات [مفعول] دارد.» و اتفاقاً داستایوسکی همین جمله را به عنوان نام کتاب خود انتخاب کرده است: جنایت و مکافات.

مثال‌های دیگر:

  • مردی که عاشق زنش است (فاعل)، زن خائنش را (مفعول)، می‌کشد (تعارض). ( بوف کور، صادق هدایت)
  • مجرم (فاعل)، انسانی نیکوکار (مفعول)، می‌شود (تعارض). (بی‌نوایان، ویکتور هوگو).
  • مردی دچار پوچی (فاعل)، مرد عربی را (مفعول)، می‌کشد. (بیگانه، آلبر کامو).
  • مردی (فاعل)، به سوسک (مفعول)، مبدل می‌شود. (مسخ، فراتس کافکا)
  • جنگ (فاعل)، تمام آرمان‌ها را (مفعول)، بر باد می‌دهد. (خانواده‌ی تیبو، روژه مارتن دوگار).
  • انسان (فاعل)، خیر و شر را (مفعول)، درون خود دارد. (دل تاریکی، جوزف کنراد).

سعی کنید درون‌مایه‌ی خلاصه‌ی کتاب‌هایی را که خوانده‌اید، روی کاغذ بنویسید. تمرین ارزشمندی است تا بتوانید به درون‌مایه‌ی داستان خودتان برسید.

تمرین

درون مایه ی ده رمان برجسته ی ادبیات را بنویسید.

تأملاتی بر هنر داستان نویسی: جلسه ۴ / استمرار و گرم شدن

نوشتن را به تعویق نیندازید.

هر وقت خواستید نوشتن را به تعویق بیندازید، بنشینید و ۵ دلیل برای این که چرا باید نوشتن را به تعویق بیندازید، پیدا کنید و بنویسید. بعد جلوی هرکدام، یک جمله بنویسید که چرا نباید نوشتن را به تعویق بیندازید.

خودتان را قربانی ندانید.

همه ی ما در جامعه قربانی چیزهایی هستیم. اما اگر نقش خودمان را به عنوان قربانی بپذیریم، خلاقیت مان را برای همیشه از دست می دهیم.

. خانواده مان ما را درک نمی کنند.

. رئیس مان زندگی مان را پر از مشکل می کند.

. پول نداریم.

. شوهرمان یا زن مان به ما فضای کار نمی دهد.

. ماشین مان خوب کار نمی کند یا ماشین نداریم.

. همسایه ها سر و صدا می کنند و نمی گذارند کار کنیم.

آسمان خراش یکی از بزرگ ترین اختراعات قرن بیستم است. آسمان خراش را کسانی اختراع نکردند که زمین های بزرگ داشتند. کسانی اختراع کردند که زمین کوچکی داشتند و می خواستند از آن بیش ترین استفاده را بکنند.

منتقد خودتان نباشید. هر کسی در خودش منتقدی دارد. وقتی می نویسید، این منتقد شروع می کند به اعتراض و نابودتان می کند. دیگر نمی گذارد بنویسید. هر وقت صدای اعتراض به نوشته تان را در مغزتان حس کردید. این منتقد به موقع خودش خیلی خوب است. وقتی که دست نویس اول را نوشتید و حالا می خواهید بررسی اش کنید، که بعدا به آن می رسیم. به منتقدتان یادآوری کنید که نوبت او هم می رسد، و فعلا ساکت باشد. و به هر حال، به خاطر این منتقد دست از نوشتن نکشید. این تکنیکی است که در مراقبه به کار می رود. وقتی آدم مراقبه می کند، افکار به او حمله می کنند. باید اجازه بدهد که این افکار بیایند و بروند، اما او از جایش تکان نخورد و ادامه بدهد.

برای دفعه ی بعد، مقاله ای بنویسید: چرا می نویسم؟ نیاز درونی تان را برای نوشتن کشف کنید و به شنونده ثابت کنید که چرا نوشتن، برای شما مهم ترین کار دنیاست. از هر کار دیگری مهم تر است و نمی توانید ننویسید.

گرم شدن

۱٫ برای گرم شدن، همه تان یک دفتر خاطرات نگه دارید. هر روز، یکی از مهم ترین ماجراهای روزتان را در آن بنویسید.

۲٫ یک صفحه از کتابی که خیلی دوست دارید، بخوانید.

تأملاتی بر هنر داستان نویسی: جلسه ۳ / کش و قوس برای کشف ایده

شایع ترین سؤالی که از یک نویسنده مشهور یا موفق می شود: «ایده ی کتاب هایتان را از کجا می آورید؟»

سؤال مسخره ای است، بهترین جوابش هم این است که: از ایده فروشی های معتبر!

واقعیت این است که هیچ معجون جادویی وجود ندارد. خلاقیت یک چیز درون جوش و درون زا است، فقط با تمرین و کشف و درون و توجه به بیرون می توانید ایده ی مناسبی پیدا کنید. شما هرکدام منبع بزرگی از ایده ها را در خودتان دارید. همان طوری که انسان منبع بزرگی از انرژی در خودش دارد. اما فقط با تمرین می توانید این منبع انرژی را استفاده کنید. یکی مثل من کیف دستی اش را هم نمی تواند بردارد، یکی هم مثل رضازاده دویست و شصت کیلو را یک جا بالا می برد! فرقش تمرین است. بنابراین از حالا تا هفته ی دیگر، تمرین هایی می کنیم. نرمش های اولیه را برای نوشتن می کنیم، تا ذهنمان نرم و باز بشود. آن وقت شروع می کنیم به کشف ایده ها.

۱. حضور منظم:

مهم ترین عامل موفقیت در هر کاری، از جمله نوشتن، انضباط است. این افسانه هایی را که می گویند فلان نویسنده یک شب از خواب بیدار شد و قلمش را روی کاغذ گذاشت و تا آخر رمانش را نوشت و بعد خوابید را فراموش کنید. نود و نه درصد نویسنده های موفق دنیا، هر روز سر یک ساعت معین می نویسند. چون ذهن کم کم شرطی می شود. ساعت نوشتنتان که می رسد، ذهن کم کم باز می شود، شروع می کند به خلاقیت. وگرنه با ناکامی های زیاد موقع نوشتن روبه رو می شوید. پس تمرین اول این است:

از حالا، هر کدامتان ساعت مشخصی را در شبانه روز برای نوشتن انتخاب می کنید: بعضی ها صبح ها مغزشان بهتر کار می کند، بعضی ها شب ها. خودتان انتخاب کنید.

نکته‌ی بعد این است که از حالا تا هفته ی دیگر، هر روز سر این ساعت معین، بنویسید. مهم نیست چه می نویسید. خاطرات روزانه تان را بنویسید. اصلا هم نگران نباشید که خوب می نویسید یا بد می نویسید یا من خوشم می آید یا دوست پسر یا دوست دخترتان خوشش می آید یا نه. شجاعانه بنویسید. حتا کارهای بدی را که کرده اید، بنویسید. اگر کاری کرده اید که عذاب وجدان دارید، بنویسید. شرمنده اید، بنویسید، خوشحالید، بنویسید، هر کاری را که کرده اید، بنویسید. بعدا اگر محرمانه بود، از بین می بریدش. ولی تحت هر شرایطی، باید چیزی را که به فکرتان می رسد، بنویسید. نویسندگی یعنی آزادی. از هر چیز. باید اول آزادی را در خودتان به وجود بیاورید. ما به خاطر محدودیت های اجتماعی و سیاسی و مذهبی، تربیت شده ایم که خودمان را سانسور کنیم. اگر موقع نوشتن این وضع را حفظ کنید، چیزی جز یک مشت مزخرفات روی کاغذ نمی آورید.

اگر پشت میز نشستید و نتوانستید بنویسید، حق ندارید کار دیگری هم بکنید. پشت میز بنشینید، و به خودتان بگویید: از ساعت ۳ تا ۵، ساعت نوشتن من است. حق ندارم کار دیگری بکنم. اگر هم دیدید حوصله نوشتن ندارید، مشغول کار دیگری نشوید. همان طور بنشینید و آسمان را تماشا کنید تا ساعت ۵ بشود.

نکته ی دوم محل مشخص است: کجا می نویسید؟ بعضی نویسنده ها می توانند هر جایی چهارزانو بنشینند و شروع کنند به نوشتن. بعضی ها فقط محل خاصی را برای نوشتن در نظر می گیرند. من شدیدا پیشنهاد می کنم برای نوشتن، جای خاصی را که برایتان راحت است در نظر بگیرید. ممکن است دوست داشته باشید ایستاده بنویسید، یا پشت میز، یا روی زمین دراز بکشید. اما محل مقدس خودتان را درست کنید. این محل، جزوی از داستان نویسی شما می شود. پس، همین الان وارد مرحله ی تمرین کلاسی مان می شویم.

همین الان شروع به خیال پردازی کنید و بنویسید. ده دقیقه فرصت دارید.

زمان و محل ایده‌آل‌تان را برای نوشتن توصیف کنید. تمام جزئیاتش را بنویسید. شاید دلتان بخواهد در ویلایی در شمال، در ایوان بنویسید که به دریا مشرف است. شاید دلتان بخواهد در اتاق کاری بنویسید که تویش بخاری شومینه روشن است. شاید بخواهید روز بنویسید، شب بنویسید. دوست دارید در فضای باز بنویسید یا فضای بسته؟ دوست دارید رنگ دیوار یا محیط تان چه رنگی باشد؟ دوست دارید احساس آزادی کنید یا امنیت؟ دوست دارید موسیقی بشنوید یا نه؟ تمام جزئیات را بنویسید. ده دقیقه فرصت دارید.