پنج قانون حاکم بر هنر رزم (سون جو)

از کتاب هنر رزم، اثر سون جو، ترجمه نادر سعیدی، انتشارات کاروان

پی‌ریزی نقشه‌ها

سون جو گفت: هنر رزم برای کشور اهمیت ویژه‌ دارد. مسئله‌ی زندگی و مرگ است، راهی است به سوی ایمنی یا نابودی. پس در هیچ شرایطی نباید آن‌ را نادیده گرفت.
پنج عامل ثابت بر هنر رزم حاکم است که تمامی آن‌ها را باید همیشه مد نظر داشت. این عوامل عبارتند از: قانون اخلاق؛ آسمان؛ زمین؛ فرمانده؛ روش و انضباط.
قانون اخلاق، مردم را در هماهنگی کامل با رهبر قرار می‌دهد، به‌گونه‌ای که از جان گذشته و بدون ترس از خطرات، از او پیروی می‌کنند.
آسمان به معنای شب و روز، سرما و گرما، زمان و فصل است.
زمین شامل فاصله‌های دور نزدیک؛ خطر و امنیت؛ زمین باز یا گذرگاه‌های تنگ؛ و احتمالات مرگ و زندگی است.
فرمانده  بیانگر فضایل خردورزی، صمیمیت، خیرخواهی، شجاعت و قاطعیت است.
روش و انضباط، یعنی سرداری سپاه در تقسیم‌بندی‌های مناسب، رتبه‌بندی تدریجی درجات در میان افسران، نگهداری و مرمت راه‌هایی که آذوقه و مهمات از طریق آن‌ها به سپاه می‌رسد، و نظارت بر هزینه‌های نظامی.
این‌ پنج عاملی است که هر سرداری باید با آن‌ها آشنا باشد. آن کس که آن‌ها را بداند، پیروز خواهد شد. آن کس که نداند، شکست خواهد خورد.
پس، به هنگام بررسی اوضاع نظامی خود و دشمن، مقایسه کنید و تصمیم بگیرید:
کدام حاکم  از قانون اخلاق بهره‌مند است؟
کدام سردار بیشترین توانایی را دارد؟
برتری از نظر زمین و آسمان با کدام طرف است؟
انضباط در کدام طرف با بیشترین قاطعیت اعمال می‌شود؟
کدام ارتش قدرتمندتر است ؟
درکدام طرف، افسران و مردان بیشتر تعلیم یافته‌اند؟
در کدام سپاه؛ این یقین بیشتر وجود دارد که لیاقت به تناسب پاداش می‌گیرد و سوء عمل به‌گونه‌ای سزاوار تنبیه می‌شود؟
با این هفت پاسخ، می‌توانم پیروزی یا شکست را پیش‌بینی کنم. سرداری که اندرز مرا فرا‌گیرد و مطابق آن عمل کند، پیروزخواهد بود، این سردار را در سمتش ابقا کنید! فرماندهی که اندرز مرا نادیده گیرد یا خلاف آن عمل کند، شکست خواهد خورد، این سردار را از مقامش عزل کنید. اما به یاد داشته باشید: در عین توجّه به بهره‌گیری از توصیه‌های من، در کسب موفقیّت‌های آرمانی فراتر و بهتر از چهارچوب معمول بکوشید و نقشه‌های خود را مطابق آن وضعیّت‌های مناسب و سودمند تغییر دهید و تعدیل کنید.
تمام جنگ‌ها متکی بر حیله‌اند. پس، آنگاه که قادر به حمله‌ایم، باید خود را عاجز از حمله نشان دهیم؛ زمانی که از نیروهای خود استفاده می‌کنیم،  باید تظاهر به بی‌کُنشی کنیم. آنگاه که نزدیکیم، به دشمن بباورانیم که دوریم. اگر دوریم، باید دشمن را در این تصور نگاه داریم که نزدیکیم. طعمه بگذارید تا دشمن را به دام بکشید. تظاهر به بی‌نظمی کنید و دشمن را پایمال و خرد کنید. اگر دشمن از هر سو در امان است، آماده‌ی او باشید. اگر نیروی دشمن برتر است، از او پرهیز کنید. اگر حریف شما زودخشم است، بکوشید او را خشمگین کنید. وانمود کنید ضعیفید تا احساس غرور و خودبزرگ‌بینی را در دشمن برانگیزید. اگر در فراغت است، آرامش او را به هم بزنید. اگر نیروهای او متحدند، در میان آنها تفرقه بیافرینید. از جایی به او حمله کنید که آمادگی‌ دفاع ندارد، زمانی از راه برسید که انتظارش را ندارد.
سرداری پیروز میدان است که قبل از آغاز نبرد، محاسبات گسترده کند. سرداری که با محاسبات اندک وارد پیکار می‌شود، شکست می‌خورد. پس محاسبات همه‌جانبه، ما را به سوی ‌پیروزی هدایت می‌کند و محاسبات اندک به سوی شکست، حتی اگر هرگز حسابگری نکنیم! با توجه به این نکته است که می‌توانم پیروز و شکست‌خورده‌ی میدان را پیش‌بینی کنم.

فرصت استثنایی برای داستان نویسان ایرانی: نویسندگان داستان کوتاه ایرانی، اگر مایلید آثارتان در یک آنتولوژی انگلیسی منتشر شود، این متن را بخوانید.

انتشارات لایون لونژ، مؤسسه انتشاراتی انگلیسی مستقلی است که به نشر آثار خلاقه (داستان کوتاه، مقاله، شعر) می پردازد. این انتشارات قصد دارد در سال ۲۰۱۰ آنتولوژی دوم خود را که اختصاص به داستان های کوتاه جهان دارد، منتشر کند. آنتولوژی اول در سال ۲۰۰۹ منتشر شد و به آثارخلاقه نویسندگان اروپایی اختصاص داشت. از برخی از نویسندگانی که آثارشان در این مجموعه منتشر شده بود، قبلاً اثری منتشر نشده بود و نشر اثرشان در این آنتولوژی فرصتی به آن ها داده است تا آثار دیگر خود را به ناشران معرفی کنند.

این انتشارات حق التالیفی برای آثار منتشر شده در نظر نگرفته است، اما همین انتشار داستان های کوتاه ایرانی در کنار نویسندگان جهانی فرصتی ایجاد می کند تا ادبیات معاصر ایران به خوانندگان غربی معرفی شود. البته حق نشر آثار همچنان متعلق به نویسندگان می ماند و در صورت تمایل می توانند اثر خود را در مجموعه های دیگر منتشر کنند.

آخرین مهلت ارسال آثار برای ناشر، ۳۱ دسامبر سال ۲۰۰۹ است. سپس آثار مورد داوری قرار می گیرد و با نویسندگان آثار راه یافته به مرحله نهایی برای عقد قرارداد تماس گرفته می شود. برای اطلاعات بیشتر به بخش ارسال آثار این ناشر مراجعه بفرمایید یا آثار خود را به نشانی ایمیل ناشر (submissions@thelionlounge.com) بفرستید. فقط توجه بفرمایید که برای ارسال آثار برای ناشر، باید حتماً اول آن ها را به انگلیسی ترجمه کنید. چون دبیران تحریریه امکان خواندن آثار شما را به فارسی ندارند. البته در صورت پذیرش اثر شما، کار شما قبل از انتشار حتما ویرایش خواهد شد.

شرایط پذیرش:

- نثر: حداکثر ۳ داستان کوتاه، هرکدام بیشتر از ۲۵۰۰ واژه نباشد.

- شعر: حداکثر ۵ شعر، جمعاً بیشتر از ۵ صفحه نباشد.

- آثار باید به زبان انگلیسی ترجمه و بعد ارسال شوند.

- مهلت ارسال ۳۱ دسامبر ۲۰۰۹

نشانی وب سایت ناشر: www.thelionlounge.com

ایمیل ارسال آثار: submissions@thelionlounge.com

فرصت را از دست ندهید. آثارتان را در معرض دید جهانیان بگذارید.

با درود،

آرش حجازی

جناب پرزیدنت اوباما: نامش خلیج فارس است. خواهش می کنم رویاهای یک ملت را لگد نکنید.

۱۱ اکتبر سال ۲۰۰۹

جناب آقای پرزیدنت اوباما،

نخست مایلم از این فرصت استفاده کنم و دریافت جایزه ی صلح نوبل را به شما تبریک بگویم. به راستی امیدوارم این جایزه پیام شما را به قلب و ذهن هایی که با نفرت و شهوت قدرت مهر شده اند، برساند.

من آرش حجازی هستم. شاید اسم مرا قبلا شنیده باشید، من همان پزشکی هستم که سعی کرد ندا آقاسلطان را نجات بدهد، دختر جوانی که در تظاهرات مسالمت آمیز علیه تقلب در انتخابات ایران کشته شد، همان زنی که شما دو بار در سخنرانی های خود در چهار ماه گذشته به او اشاره کرده اید. من همان کسی هستم که کشورش را ترک کرد تا به خشونت مطلق و بیدادی که به مرگ دختر بیگناهی که گلوله ی نیروهای بسیج به سینه اش اصابت کرد و آن قدر از او خون رفت تا جان سپرد، شهادت بدهد.

آقای رئیس جمهور، وقتی ندا مرد، من آنجا بودم. من کاری کردم تا تمام جهان آن نگاه پیش از مرگ را در چشمان او ببیند. من درباره شرایط مرگش شهادت دادم تا هر مستبدی در جهان بداند که همواره کسی شاهد است. ندا آنجا به دلیلی مرد؛ برای یک رویا، زمانی که تمام رویاها برباد رفته بود. مرد تا عزت را به سرزمینی برگرداند که یکی از منفورترین حکومت های جهان را داشت. سعی کرد به دنیا نشان بدهد که ایران فعالیت های هسته ای و تروریسم و بنیادگرایی نیست، بلکه به معنای باور داشتن به رویاها، شجاعت، عزت، عشق بی قید و شرط و پرداخت هر بهای لازمی برای یک قدم نزدیک تر شدن به آزادی است.

مرگ ندا خلوص ملتی سه هزارساله را بار دیگر به جهان نشان داد.

از زمانی که درباره مرگ او شهادت دادم، همه چیزم را از دست داده ام، شغلم را، زندگی آبرومندم را در ایران، امنیت خانواده و خودم را، کشورم را، و حالا در این دنیای بزرگ تنهایم، بدون پول، بدون شغل، با خانواده ای که باید سرپرستی کنم. اما از کارم پشیمان نیستم و اگر زمان به عقب باز می گشت، باز هم همین کار را می کردم؛ هرچند جهان آن نگاه بی گناه را در چشم های ندا دید و هیچ نکرد. میلیون ها نفر اشک ریختند، اما هیچ کس کاری نکرد. مثل همیشه، همه نظاره کردند، مستبد را نفرین کردند، شهید را دعا کردند، اما هیچ کس قدمی برنداشت تا از ملتی حمایت کند که زادگاه نخستین اعلامیه حقوق بشر بود.

اما این نامه را به این قصد نمی نویسم که از شما بخواهم کاری بکنید. نه، مردم ایران بدون درخواست کمک از هیچ مقامی در دنیا، می جنگند و آزادی شان را به دست خواهند آورد. آنچه مرا ناچار به نوشتن می کند، این است که اگرچه به کمک کسی احتیاج نداریم، سپاسگزار می شویم اگر دنیا حقیقت را مخدوش نکند.

ندا نه به خاطر یک کشور، که برای رویایی به نام ایران جان داد. یکی از مهم ترین نمادهای ایران در قلب ایرانیان، خلیج فارس است، خلیجی زیبا در خاور میانه که در سخنرانی تان آن را “خلیج” نامیدید.

آقای رئیس جمهور،

خلیج فارس در قرن پنجم پیش از میلاد از سوی داریوش بزرگ و هرودوت خلیج فارس خوانده می شد؛ نیز در قرن دوم پیش از میلاد از سوی کلودیوس پتالمائوس، و در قرن اول میلادی از سوی کینتوس کورتیکوس روفوس. نام رسمی آن هنوز “خلیج فارس” است. سازمان ملل دو دستورالعمل صادر کرده است که در آن از دولت ها خواسته است که برای نامیدن این خطه آب، فقط از نام “خلیج فارس” استفاده کنند.

اشاره به ندا در سخنرانی شما برای ایرانیان دلگرم کننده بود؛ اما وقتی واژه “فارس” را از خلیج فارس حذف می کنید، رویاهای ندا و ملتی را لگد می کنید که چیزی جز عزت و رویاهایشان برایشان نمانده است.  مطمئنم شما قصد ندارید ملتی را از آنچه به حق متعلق به اوست، محروم کنید.

من همه چیزم را به خاطر یک رویا از دست داده ام و بر این باورم که شما، آقای رئیس جمهور، از معدود دولتمردان دنیا هستید که هنوز به رویاها باور دارند.

به شما درود می فرستم و در سفر درازی که در پیش دارید، برایتان آرزوی موفقیت می کنم. امیدوارم شما نیز برای ملتی که با چنگ و دندان، در میان خون عزیزانش می کوشد خود را به رویایش برای آزادی و برکت نزدیک کند، آرزوی موفقیت داشته باشید.

با احترام،

آرش حجازی

تیزر فیلم ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، بر اساس کتاب پائولو کوئلیو

برای اینکه درباره کتاب بیشتر بدانید، به اینجا مراجعه کنید

دو رمان آرش حجازی در سایت آمازون، برای کسانی که مایلند از خارج از ایران سفارش بدهند

روش تماس با من

دوستان عزیزی که در صفحه تماس با من لطف می کنند و پیامی برای من می گذارند، توجه داشته باشند که اگر ایمیل خودشان را در آن وارد نکنند، امکان پاسخ دادن نخواهم داشت.

با تشکر

حجازی

باز هم قاتل احتمالی ندا

جالب است که هر بار جناب احمدی نژاد نطقی درباره ندا می فرمایند، سندی رو می شود تا گواهی باشد بر دروغگویی ایشان. امروز بعد از ظهر صندوق پستی ام پر بود از ایمیل های دوستانی که اعلام کردند سند جدیدی منتشر شده است و می خواستند بدانند من آن را تایید می کنم یا نه.

فیلمی در اینترنت منتشر شد که به صحنه های پس از مرگ ندا می پردازد. همان طور که در مصاحبه های قبلی ام گفتم، بعد از اینکه بدن بیجان ندا را استاد موسیقی اش سوار بر ماشینی از صحنه دور کرد، مردم شخصی را گرفتند که معتقد بودند ضارب نداست. حتی گفتم که پیراهنش را درآوردند. فیلمی که در زیر می بینید، از جایی است که مردم تصمیم گرفته اند این ضارب احتمالی را رها کنند، هرچند هنوز عده ای معتقدند که باید او را به مجازات رساند. خوشبختانه دهان یاوه گویانی که تا به حال واقعیت را زیر سؤال می بردند، با این فیلم بسته می شود. یاوه گویان عزیز، رئیس جمهور غیرمنتخب شماست که دروغ می گوید، سینه ی شکافته ندا دروغ نمی گوید.

بله، تأیید می کنم که این فیلم به بخشی از حوادثی می پردازد که روز شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، دقایقی بعد از مرگ ندا، در تقاطع خیابان خسروی و صالحی در خیابان کارگر تهران رخ داد.
شخصی که در فیلم می بینید و پیراهن به تن ندارد، همان بسیجی است که مردم گرفته بودند و فریاد می زد نمی خواستم بکشمش.

یا حق،

آرش حجازی

آقای احمدی‌نژاد، دیگر بس است. شرم کنید. چشم‌هایتان را بگشایید.

جناب آقای محمود احمدی‌نژاد،
در سه ماه گذشته، میلیون‌ها ایرانی، به زبان‌های گوناگون، در تبلیغات قبل از انتخابات، در روز انتخابات، در اعتراضات بعد از انتخابات، روز ۲۵ خرداد، روز ۳۰ خرداد، روز قدس و روزهای دیگر، با ده‌ها شکل اعتراض مدنی علی‌رغم سرکوب‌های بی‌امان و بی‌رحمانه‌ی شما و همکارانتان، به شما اعلام کردند که شما را نمی‌خواهند. حتی یک بار هم از خودتان پرسیدید که این مردم چرا از شما راضی نیستند و به بهای از دست دادن امنیت و حتی جانشان این نارضایتی را به شما اعلام می‌کنند؟
گاهی، در میان توجیه‌هایی که حتی خودتان هم به آن‌ها باور ندارید، در فواصل جلساتی که با همکارانتان گذاشته‌اید و در آن‌ها از شرق تا غرب عالم را مسئول برانگیختن مردم برای اعتراض به روش‌ها و سیاست‌های خودتان دانستید، از خودتان پرسیده‌اید که چرا این مردم ساکت نمی‌شوند؟
آقای احمدی‌نژاد،
چند بار گفته‌اید که مرگ ندا «مشکوک» است، اما آیا هرگز از خود پرسیده‌اید که ندا مگر چه کرده بود که سزاوار چنین سرنوشتی باشد؟ با وجود تمام اسناد و مدارک و شواهد غیرقابل انکاری که در مورد مرگ ندا منتشر شد، شما چه سندی را منتشر کردید که گواه بر راستگویی شما باشد؟ در مناظره تلویزیونی‌تان گفتید دروغگو ترسو است. اما این را هم دروغ  گفتید. دروغگو وقیح است. دروغگو شرم را نمی‌شناسد. دروغگو وجدان ندارد. دروغگو در روز روشن، در وسط خیابان، سینه‌ی دختر بی‌گناه جوانی را با گلوله می‌شکافد و بعد گناه مرگش را به گردن ازمابهتران می‌اندازد.
آقای احمدی‌نژاد، از وقتی رئیس جمهور شده‌اید، به ندرت حرف راستی از شما شنیده‌ایم. شهوت قدرت وجدان و روح شما را سوزانده. خرافات و عوام‌فریبی قوه‌ی تمییز شما را پوسانده و دستاوردش برای مردم ما جز ویرانی، نابودی صنعت، نابودی کشاورزی، نابودی فرهنگ، نابودی صنعت نشر و مطبوعات، نابودی ورزش، آوارگی هزاران نفر و برباد رفتن آبروی ملتی سه هزار ساله و بر جای ماندن قبرستانی پر از گور جوانان بی‌گناه نبوده است.

واقعیت است آقای احمدی‌نژاد، میلیون‌ها ایرانی اعلام کرده‌اند که شما را نمی‌خواهند. از خودتان پرسیده‌اید این مردم چه می‌خواهند؟
کمی تأمل کرده‌اید که شاید خود شما بتوانید آنچه را این مردم می‌خواهند به آن‌ها بدهید؟
یا خداوند بر گوش و چشم شما مهر زده است و دیگر برای شما خیلی دیر شده؟
به شما می‌گویم. هرچند می‌دانم که می‌دانید و هرچند می‌دانم که از انجام خواسته‌ی مردم عاجزید، چرا که اگر از هویت سرکش و مستکبری که برای خود ساخته‌اید دست بکشید، چیزی جز مردی عاجز از شما نمی‌ماند، هرچند عاجز بودن بهتر است از ظالم بودن.
۱٫    مردم می‌خواهند در انتخاب رهبرانشان آزاد باشند. می‌خواهند هرکس را که خواستند، فارغ از جنس و دین و نژاد، به رهبری خود برگزینند. آیا در ایران مردم این حق را دارند؟ آیا برای انتخاب منتخبانشان مجبور نیستند اسیر دور باطل نظارت استصوابی شوند؟
۲٫    مردم می‌خواهند نظر اکثریت در جامعه اجرا شود، اما حقوق اقلیت محترم دانسته شود. آیا این حقوق محترم شمرده می‌شود؟ آیا محل تجمع دراویش شیعه‌ی اثنی‌عشری با خاک یکسان نشد؟ آیا جوامع قومی و دینی مختلف جامعه، زرتشتی، مسیحی، یهودی، کرد، لر، ترک، بلوچ و… حقوق برابر با بقیه‌ی مردم دارند؟
۳٫    مردم می‌خواهند آزادی‌های فردی‌شان محترم شمرده شود. قانونی را نمی‌خواهند که به حاکمان قدرت بدهد که به مردم بگویند چه بپوشند و چه نپوشند، چه بخورند و چه نخورند، چه بگویند و چه نگویند. آیا در ایران حقوق فردی مردم محترم است؟
۴٫    مردم عدالت می‌خواهند، مایلند همه در پیشگاه قانون برابر باشند. به راستی اعتقاد دارید همه در برابر قانون برابرند؟ آیا در برابر شکایاتی که از روزنامه‌ی کیهان می‌شود، همان برخوردی می‌شود که با شکایات از روزنامه‌های غیرمقبول از نظر شما می‌شود؟ آیا با مردمی که فقط به جرم حضور در خیابان دستگیر شدند، همان برخوردی شد که با ضارب مسلح سعید حجاریان شد؟
۵٫    مردم عدالت اجتماعی می‌خواهند، می‌خواهند بدانند ثروت‌های ملی‌شان چه‌گونه هزینه می‌شود. مایلند بدانند که چرا میلیاردها دلار از سرمایه‌های ملی ما بلاعوض به کشورهای دیگر منتقل می‌شود.
۶٫    مردم از رهبرانشان پاسخگویی می‌خواهند. نه اینکه در پاسخ خبرنگاری که از شما می‌پرسد آیا انتخابات را دزدیده‌اید، بگویید من نمی‌فهمم چه می‌گویید.
۷٫    مردم آزادی بیان می‌خواهند. بارها ادعا کرده‌اید که در ایران آزادی بیان مطلق است که در واقع یعنی مفهوم آزادی بیان را نمی‌دانید. آزادی بیان یعنی اینکه قلم و گردن هرکس را که مخالف میل شما حرف می‌زند، نشکنید؛ اگر کسی در اعتراض به شما فریاد زد، کشته نشود؛ روزنامه‌ها هراس نداشته باشند که مبادا چیزی بگویند که با یک حکم تعطیلی از سوی هیئت نظارت بر مطبوعات شما، صدها نفر بیکار بشوند؛ سانسور، به‌ویژه سانسور پیش از انتشار، بر کتاب‌ها اعمال نشود؛ آزادی انتخاب شغل وجود داشته باشد؛ فرد ممنوع‌القلم و ممنوع‌التصویر وجود نداشته باشد، برای روزنامه‌نگاران راهی جز تمکین، زندان یا تبعید وجود داشته باشد، کتابی ممنوع‌الانتشار نشود، اطلاعات به سهولت مبادله شود و با فیلترینگ سهمگین و پرهزینه‌ی شما مواجه نشود، کسی که شما را نمی‌خواهد همان‌قدر امنیت داشته باشد که کسی که شما را می‌خواهد دارد. هنوز هم می‌گویید در ایران آزادی بیان وجود دارد؟
۸٫    مردم آزادی شاد بودن می‌خواهند. آیا تا کنون در عمرتان شاد بوده‌اید؟ باورم نمی‌شود بدانید شادی یعنی چه، چرا که نمودهای شادی شما را دیده‌ام: بزغاله نامیدن متخصصان، خس و خاشاک نامیدن مردمی که بر آن‌ها حکومت می‌کنید در جشنتان و هلهله کشیدن بر گورهای دسته‌جمعی مخالفانتان که در کمال صلح، فقط می‌گفتند شما را نمی‌خواهند. وقتی می‌گویم مردم شادی می‌خواهند، باید بدانید که شادی قاعده ندارد، قانون ندارد، به شمار انسان‌های روی زمین، راه برای شادی وجود دارد. کسی با پایکوبی شاد می‌شود و کسی دیگر با جشن‌های دینی و آیینی.
۹٫    مردم آزادی عقیده می‌خواهند. می‌دانید آزادی عقیده یعنی چه؟ یعنی بپذیرید که برای رستگاری فقط یک راه – راهی که شما به آن اعتقاد دارید – وجود ندارد. یعنی بپذیرید که به شمار انسان‌های روی زمین، راه برای رستگاری هست.
۱۰٫    مردم آزادی هویت می‌خواهند. می‌دانید آزادی هویت یعنی چه؟ یعنی بپذیرید که همه نباید رفتاری مطابق با استانداردهایی که شما تعریف می‌کنند داشته باشند.
۱۱٫    مردم حق تشکل می‌خواهند. لزوماً تشکل‌های مردم با علایق شما سازگار نیست. شما حق ندارید جلوی تشکل مسالمت‌آمیز جمعیتی هرچند کوچک را بگیرید.
۱۲٫    مردم نمی‌خواهند منفور کشورهای دیگر باشند، مایلند در کنار تمام مردم جهان، در راه سعادت این کره‌ی خاکی کوچک گام بردارند.

آقای احمدی‌نژاد، متأسفانه به علت بی‌توجهی شما به خواسته‌های مردم، یکی از منفورترین شخصیت‌های تاریخ در میان مردم خودتان شده‌اید، حتی هیتلر و موسولینی و چنگیز خان هم در دوران حیاتشان و در میان مردم خودشان چنین منفور نبوده‌اند. اما هنوز دیر نیست. همیشه می‌توانید خودتان را از ننگین شدن در پیشگاه تاریخ نجات بدهید.
به عنوان یک نویسنده و روشنفکر از شما می‌خواهم یک بار دیگر این متن را در خلوت خودتان بخوانید، بعد تصمیم بگیرید در کجای تاریخ می‌خواهید بایستید، در کنار مردم یا در برابر آن‌ها. در هنگام تصمیم گرفتن فراموش نکنید که حاکمان جمله رفتنی‌اند و از آن‌ها جز نام نیک یا ننگ نمی‌ماند. اما مردم ابدی‌اند و این مردم، خواسته‌های دوازده‌گانه‌شان را تحقق خواهند بخشید، با شما یا بی شما.
نگذارید به سرنوشت اسفندیار دچار شوید که چشم‌هایش نقطه‌ی ضعفش بود و همان کوری او را بر خاک انداخت.
آرش حجازی