اعترافات آرش حجازی ۳

در مورد انتشارات کاروان خیلی حرف و سخن های عجیبی شنیده ام. بعضی ها لطف دارند و از انتشارات تعریف می‌کنند. بعضی ها هم خیلی تند درباره ما حرف می‌زنند. به هر حال، نظر همه دوستان محترم است. اما شاید بد نباشد بدانید ماجرای انتشارات کاروان چی است.
یک بار در تاکسی آقایی کنارم نشسته بود. از آنجایی که ما ایرانی‌ها کلا کمی — بلانسبت شما — فضولیم، و اصلا چیزی به نام حریم خصوصی و حرمت زندگی شخصی را نمی شناسیم، فورا از من پرسید: «آقا شما شغلتان چیه؟»

حالا شغل من به چه دردش می‌خورد، خدا می‌داند.

«ناشرم.»

«آها! یعنی چاپخانه دارید؟»

«نه قربان، اگر چاپخانه داشتم، می‌شدم چاپخانه دار، نه ناشر. ناشر یعنی کسی که کتاب را «منتشر» می کند. چاپ هم یک قسمتی از کار انتشار کتاب است.»

«آها! یعنی از نویسنده ها کتاب می گیرید و چاپ می کنید؟»

حوصله حرف زدن نداشتم — کلا آدم کم حوصله و مردم گریزی ام — فقط گفتم: «یک همچین چیزهایی.»

«آرش حجازی را می شناسید؟ مترجم است. دخترم ترجمه هایش را خیلی می خواند.»

«ای ی ی… یک جورهایی! شاید…»

«آدم جالبی است. هفتاد سالی دارد، اما مثل یک جوان سی ساله کار می کند. توی اسپانیا درس خوانده. ادبیات اسپانیایی. اما یک دفعه چند سال پیش می آید ایران و شروع می کند به ترجمه کردن و نوشتن. عجیب نیست که یک آدم یک دفعه در شصت هفتاد سالگی شروع کند به کار کردن؟»

گفتم: «آره… اما شما ایشون رو این قدر خوب می شناسید؟»

«آقا آدم معروفیه دیگه! همه می شناسندش.»

فکر می کنم درباره یک آرش حجازی دیگر حرف می زد. چون من نه هفتاد سالم است، نه اسپانیا درس خوانده ام و نه چون دختر محترم آن آقا به ترجمه های من لطف داشته اند، آدم معروفی حساب می شوم. اما نگران هم شدم. آیا اغلب برداشت های ما از واقعیت ها، این قدر از واقعیت پرت است؟ شاید هم آن آقا حق داشت. شاید من هفتاد ساله ام و هنوز باورم نمی شود، شاید یک بخشی از تاریخچه زندگی ام از حافظه ام پاک شده — مثل خیلی از وقایع تاریخ که از حافظه جمعی همه ما پاک شده — و فکر می کنم زندگی ام سی و هفت سال پیش شروع شده. نمی دانم.

۲ نظر برای ”اعترافات آرش حجازی ۳“

  1. A گفته:

    آرش حجازی عزیز

    عجله نکنید ! شما هم بزرگ می شوید ! هنوز خیلی مانده.
    پست تبلیغاتی گاهی خودش اثر منفی دارد.
    خوانندگان را یه قول جوانترها اوسکول فرض نکنید.
    به شما توصیه می کنم این پست را پاک کنید.

    سپاسگزارم.

  2. لیلا گفته:

    سلام
    یادم دم می یاد چند سال پیش وقتی داشتم مقدمه کتاب” خاطرات یک مغ ” رو می خوندم من هم همچین احساسی بهم دست داد و فکر می کردم چقدر می تونه فاصله بین ما زیاد باشه ، حتما شما خاک سرشتتون از ما جدا بوده که به همچین جایی رسیدید . اون روزها من هم خیلی سودای ترجمه رو تو سرم می پروروندم و با ولع تمام برای مترجم شدن این در و اون در می زدم… اما کم کم سرد شدم.
    خیلی از عوامل دست به دست هم داد تاازین دنیای رویائی که از دوره دبستان و راهنمایی دنیای آرزوهام بود فاصله بگیرم …
    اما این رو می دونم که فقط انسانهای بزرگ هستند که می تونند کار های بزرگ رو انچام بدن و بدونه اغراق شما یکی از همون هایید.

    با آرزوی سلامتی و موفقیت

درج یک نظر