سرگذشت انتشارات کاروان – ۴

اول از همه سراغ پدرم رفتم و ۱۰۰ نسخه از اندوه ماه را به او فروختم تا به دوستانش هدیه بدهد و افتخار کند  که پسرش نویسنده شده. یکی از دوستان خانوادگی مان هم ۵۰ نسخه از ما خرید. اما هنوز ۱۳۵۰ نسخه دیگر داشتم. با پرس و جو فهمیدم که کتاب ها را باید به مراکز پخش کتاب داد تا به کتابفروشی ها بدهند. این بود که پرسان پرسان راه افتادم و از این مرکز پخش به آن مرکز پخش رفتم و کتابم را برای توزیع به آن ها پیشنهاد دادم. اما محض رضای خدا حتی یک نفر هم کتاب را برای پخش قبول نکرد. دلایلشان هم بعدها فهمیدم که منطقی بود، هرچند آن موقع خیلی عصبانی شده بودم:

۱٫ من نویسنده ناشناسی بودم.

۲٫ طرح جلد کتابم خیلی زشت بود.

اما من دار و ندارم را در گرو چاپ این کتاب گذاشته بودم. برای همین تصمیم گرفتم خودم مستقیم سراغ کتابفروشی ها بروم و کتابم را به آن ها پیشنهاد، یا به اصطلاح ناشران، ویزیت کنم.

یک ساک پر از “اندوه ماه” برداشتم و شروع کردم به ویزیت کتابم از میدان انقلاب تا خیابان ولی عصر. کتابم را امانی پیشنهاد می کردم، با ۲۵ درصد تخفیف. بعضی از کتابفروشی ها آن را می گرفتند و خیلی ها نمی گرفتند. اما همین که کتابم از اتاقم خارج شده  بود و چند نسخه ای از آن در کتابفروشی ها قرار می گرفت، خوشحال بودم. درست یادم نیست، اما فکر می کنم در مجموع ۱۰۰ نسخه ای از کتابم پخش شد و حدود ۱۲۰۰ نسخه ماند. ولی راضی بودم.

از آن روز به بعد، کارم این شده بود که حداقل هفته ای دوبار به کتابفروشی های انقلاب سر بزنم و ببینم کتابم فروش رفته یا نه، که نرفته بود. اینجا  بود که برای اولین بار، مفهوم مارکتینگ یا بازاریابی کتاب را فهمیدم. می شود کتابی نوشت، می شود پولی جور کرد و کتاب را به چاپ رساند، حتا می شود یک جورهایی دست و پا شکسته کتاب را پخش کرد، اما همین طوری نمی شود مردم را وادار کرد که کتابت را بخوانند.

برچسب ها: ، ،

۷ نظر برای ”سرگذشت انتشارات کاروان – ۴“

  1. --- گفته:

    سلام
    خوشحالم که هستید

  2. سبحان گفته:

    سلام تبریک می مبارک باشه، مثل دوست قبلی خوشحالم هستین اونم تو جا جدید!

  3. حورا گفته:

    گاهی سر بزننیم به دور افتاده های ذهن

  4. شبنم گفته:

    سلام .
    وبلاگ جدید مبارک . مطلب واجب و مهمی است . باید شما را ببینم .
    لطفا.

  5. اشوپوریا گفته:

    درود مهربان یار
    کتاب شاه دخت سرزمین ابدیت شما رو خوندم….
    نخستین کتابی بود که از شما خوندم.
    نمی گم که تحت تاثیر قرار گرفتم چون این رو می دونم که از صفحه ی ۲۹ به بعد اشک می ریختم و خواندم!
    که هنوز یک هفته از خوندن اون میگذره و هنوز هنوز جرات نمی کنم به سمت کتاب برم !چون حتا یاد اسم کتاب که می افتم داستان رو به یاد می آرم…..
    که اشک را به بزمی هر چند به کوتاهی یک یا دو شب دعوت می کنم.
    زیبا بود….کتابی بود که نویسنده باید ذهن اهورایی داشته باشه که بتونه این قدر لطیف به لطافت یک آه…بتونه خواننده رو با خودش تا نمی دانم کجای عشق ببره .
    می گاهی وقتا دست نوشته هایی می نویسم نه چندان خوب …نه چندان بد! اما توی این کتاب همه ی اون چیز هایی رو که از عشق می شد بگید رو جوری بیان کرده بودید که من حتا یارای نوشتن یک خط رو ندارم!
    نمی دونم که احساسم رو چه جوری بیان کنم ، چون می دونم که کیبرد قلم بدی هست برای بیان احساس!
    باز هم سپاس…
    بدرود

  6. سارا معراجی گفته:

    سلام آقای حجازی عزیز
    از اون ۱۵۰۰ نسخه یکی باقی مونده بود که من به زور ازتون گرفتمش.تو نمایشگاه سال ِ …یادم نیست! یادتونه ؟چرا چند سال قایمش کردین ؟بگید چرا جشن کتاب توقیف شد.وقتی اون نامه به دستم رسید خیلی خیلی دلم گرفت ولی باز مرسی که خبرمون کردین.بعضی وقتا بی خبری خیلی بده.یعنی ترجیح میدم خبر بد بشنوم ولی بی خبر نمونم.بابت این کتاب آخری (جاناتان مرغ دریایی) یه عالمه ممنون.راستش وقتی این پاکتای کاهی ِکاروان با یه نامه ی ِ ضمیمه و یه کتاب رو تو صندوق کوچک ِخونمون می بینم کلی خوشحال میشم.
    پایدار باشید

  7. پارادوکس گفته:

    ساده و دلنشین و واقعی… اما
    من هم میپوسم
    در تن زندهِ خود
    و تو هم
    اما تو، در تن جان داده
    چه خبر داری از آن رفته دیروز؟
    به نشانی ،شاید، صورتش منتظر است
    چه کسی میداند ،روحش آواره کیست؟
    من هم میپوسم
    و تو هم

درج یک نظر