سرگذشت انتشارات کاروان – ۴

اول از همه سراغ پدرم رفتم و ۱۰۰ نسخه از اندوه ماه را به او فروختم تا به دوستانش هدیه بدهد و افتخار کند  که پسرش نویسنده شده. یکی از دوستان خانوادگی مان هم ۵۰ نسخه از ما خرید. اما هنوز ۱۳۵۰ نسخه دیگر داشتم. با پرس و جو فهمیدم که کتاب ها را باید به مراکز پخش کتاب داد تا به کتابفروشی ها بدهند. این بود که پرسان پرسان راه افتادم و از این مرکز پخش به آن مرکز پخش رفتم و کتابم را برای توزیع به آن ها پیشنهاد دادم. اما محض رضای خدا حتی یک نفر هم کتاب را برای پخش قبول نکرد. دلایلشان هم بعدها فهمیدم که منطقی بود، هرچند آن موقع خیلی عصبانی شده بودم:

۱٫ من نویسنده ناشناسی بودم.

۲٫ طرح جلد کتابم خیلی زشت بود.

اما من دار و ندارم را در گرو چاپ این کتاب گذاشته بودم. برای همین تصمیم گرفتم خودم مستقیم سراغ کتابفروشی ها بروم و کتابم را به آن ها پیشنهاد، یا به اصطلاح ناشران، ویزیت کنم.

یک ساک پر از “اندوه ماه” برداشتم و شروع کردم به ویزیت کتابم از میدان انقلاب تا خیابان ولی عصر. کتابم را امانی پیشنهاد می کردم، با ۲۵ درصد تخفیف. بعضی از کتابفروشی ها آن را می گرفتند و خیلی ها نمی گرفتند. اما همین که کتابم از اتاقم خارج شده  بود و چند نسخه ای از آن در کتابفروشی ها قرار می گرفت، خوشحال بودم. درست یادم نیست، اما فکر می کنم در مجموع ۱۰۰ نسخه ای از کتابم پخش شد و حدود ۱۲۰۰ نسخه ماند. ولی راضی بودم.

از آن روز به بعد، کارم این شده بود که حداقل هفته ای دوبار به کتابفروشی های انقلاب سر بزنم و ببینم کتابم فروش رفته یا نه، که نرفته بود. اینجا  بود که برای اولین بار، مفهوم مارکتینگ یا بازاریابی کتاب را فهمیدم. می شود کتابی نوشت، می شود پولی جور کرد و کتاب را به چاپ رساند، حتا می شود یک جورهایی دست و پا شکسته کتاب را پخش کرد، اما همین طوری نمی شود مردم را وادار کرد که کتابت را بخوانند.

سرگذشت انتشارات کاروان (۳) _ اندوه ماه

برای چاپ اندوه ماه، به ناشرهای زیادی سر زدم. اغلبشان صاف و ساده می گفتند «کار قبول نمی کنیم» و خلاص. بعضی هایشان می گفتند من نویسنده ناشناسی هستم و کارم فروش نمی رود، که حق هم داشتند. یکی دو ناشر هم کار را بررسی کردند و وقتی گفتند کارم قبول شده، ذوق کردم. اما موقعی که برای صحبت بیشتر پیششان رفتم، صورتحسابی جلوی من گذاشتند که بعد فهمیدم هزینه تولید کتاب است که من باید بپردازم!
خوب، من قصد نداشتم به ناشری پول بدهم که کتابم را چاپ کند. فکر می کردم هرمان هسه یا داستایوسکی جدیدی هستم که باید کشف بشوم و قرار نیست پول خرج این کار بکنم و همین استعداد لایتناهی ام بس است. اما ظاهراً این طور نبود. برای همین، لج کردم و تصمیم گرفتم خودم کتابم را چاپ بکنم.

موقعی که دانشجو بودم، باید کمک خرج تحصیلم را خودم در می آوردم. از خانواده متوسطی بودیم و پدرم کمکم می کرد، اما دوست نداشتم از او پول بگیرم. برای همین، کار می کردم. اول با تدریس خصوصی شروع کردم. اما خیلی زود از این کار زده شدم. دوست نداشتم به خانه های مردم — که اغلبشان پولدار بودند — بروم و به بچه های تنبل و بی سوادشان درس بدهم. معلم خیلی خوبی هم نبودم و وقتی چیزی را که می گفتم نمی فهمیدند، عصبانی می شدم. همان موقع ها بود، سال اول یا دوم دانشگاه، که دانشگاه پدرم شروع کرد به فروختن کامپیوتر به اعضای هیئت علمی. یک کامپیوتر ٢٨۶، با ۴٠ مگابایت هارد و یک مگابایت رم. قیمتش در بازار ٢٨٠ هزار تومان بود، اما دانشگاه آن را به قیمت ٢٠ هزار تومان می فروخت. روزی که پدرم با آن کامپیوتر به خانه آمد، انگار که یکدفعه مردم و سر از بهشت درآوردم و حوری ها دورم را گرفتند. شروع کردم به تایپ کردن جزوه هایی که سر کلاس دانشگاه می نوشتم، با نرم افزاری ۶۰ کیلوبایتی به نام editor که فارسی سازی رویش نصب می کردیم، و همین طوری بود که تایپ کردن را یاد گرفتم. بعد به یکی از دانشجوهای سال آخر که می خواست پایان نامه اش را تایپ کند، پیشنهاد کردم به جای آنکه صفحه ای ۱۰۰ تومان به این مراکز تایپ بدهد،(حواستان باشد که آن زمان دلار ۱۵۰ تومان بود)، صفحه ای ۴۰ تومان بدهد به من تا برایش تایپ کنم.

آن موقع، داشتن کامپیوتر تجمل بزرگی بود. البته سیستم عاملمان داس ۳ بود و نه ویندوزی بود، نه اینترنتی، و نه هیچ کدام از این نرم افزارهای جورواجور. برای همین، کارم خیلی زود سکه شد و به خاطر قیمت ارزان تایپ من، همه دانشجوها کارهایشان را می آوردند تا من تایپ کنم. همان موقع ها بود که نرم افزاری سینا هم زرنگار نسخه ۱ را داد که معجزه ای در صفحه بندی بود. همانجا صفحه بندی را هم یاد گرفتم. مجلات و کتاب های خارجی را برمی داشتم و صفحه بندی شان را تقلید می کردم. و همین باعث شد که اولین پیشنهاد جدی ام را بگیرم. قرارداد حروفچینی و صفحه بندی نشریه ای به نام «ریخته گری» که جامعه ریخته گران ایران منتشر می کرد. یادم است قراردادی که بستم، زندگی ام را از این رو به آن رو کرد: برای هر شماره ۴۰ هزار تومان! آن هم موقعی که کل پول توجیبی من در ماه، ۵ هزار تومان بود!

این طوری شد که من شدم حروفچین و صفحه بند و ویراستار این فصلنامه و کم کم مسیر حرفه ای شدن در صنعت نشر را طی کردم. سال دومی که این نشریه را کار کردم، در جشنواره مطبوعات وزارت ارشاد، در صفحه بندی نفر دوم شدم و لوح تقدیر گرفتم.

سرانجام، فرصتی دست داد تا رمان خودم را هم حروفچینی و صفحه بندی کردم، و تصمیم گرفتم چاپش کنم. پولی جمع کرده بودم و فکر کردم می توانم با این پول کتاب را چاپ کنم. ناشری به من گفته بود تولید کتابم ۲۷۰ هزار تومان خرج برمی دارد. اما من فقط ۱۱۰ هزار تومان داشتم. برای همین، سراغ مدیر انتشارات دانشگاه علم و صنعت رفتم تا کمکم کند که کتاب را چاپ کنم. هیچ چیز از تولید کتاب نمی دانستم. فقط می دانستم کاغذها را زینک می کنند. آن دوست راهنمایی ام کرد و بالاخره با ۱۲۰ هزار تومان، رمان اندوه ماه را در تیراژ ۱۵۰۰ نسخه چاپ کردم. در واقع تمام پس انداز و دار و ندارم را خرج عقده ی نویسنده شدنم کردم.

روزی که آن ۱۵۰۰ تا کتاب را به خانه آوردم و در اتاقم روی هم چیدم، عرش را سیر می کردم. نویسنده شده بودم.

و بعد که خوب عرش  را سیر کردم، با واقعیت هولناکی مواجه شدم. حالا این ۱۵۰۰ تا کتاب را چه کار کنم؟!

سرگذشت انتشارات کاروان (۲) ـ اندوه ماه

در یادداشت قبلی، درباره‌ی فضایی صحبت کردم که رمان اندوه ماه در آن متولد شد، در سال ۱۳۷۰٫ به شدت خسته بودم، نه فقط از فشار کار، از همه‌چیز. در یک طرف مرگ بود که کم‌کم به این نتیجه می‌رسیدم که در دنیای پزشکی، عملاً هیچ‌کاری برایش به عقب انداختنش از ما برنمی‌آید، پشت سرم سال‌های نوجوانی و دبیرستان بود که در فضایی مختنق و پرفشار، سپری شده بود ــ دوره‌ای که عملاً هر کار جوانانه‌ای ممنوع بود. خواهر و برادرها موقعی که با هم به خیابان می‌رفتند، شناسنامه‌شان را با خود می‌بردند که اگر گشت کمیته پرسید چه نسبتی دارند، بگویند خواهر و برادرند، حداقل سه تا از هم‌کلاسی‌هایم در جبهه کشته شده بودند، به فاصله‌ی یک ماه بعد از خداحافظی با ما و رفتن به جبهه… اگر چند نوجوان با هم در خیابان بودند، بسیار محتمل بود که کسی از راه برسد و جلویشان را بگیرد و حداقل تمام بدنشان را بازرسی کند که مبادا عکس یک هنرپیشه‌ی هالیوودی یا یک خواننده‌ی پاپ یا گوگوش و داریوش در جیبشان باشد. مهمانی‌های مخفیانه‌ی شبانه‌ی جوان‌ها هر لحظه در معرض حمله‌ی نیروهای انتظامی بود، سال‌های پایانی جنگ بود و رُعب موشک‌هایی که یکی بعد از دیگری در خانه‌ای در تهران فرود می‌آمد و چراغ‌های زندگی‌های زیادی را خاموش می‌کرد، بر فراز هر فردای ما وحشتی آویخته بود، و تنها کار مجاز برای جوان‌ها، درس خواندن بود، که در واقع یک جور پناه بردن به زندگی بود، برای اینکه اگر در کنکور قبول نمی‌شدیم و به دانشگاه نمی‌رفتیم، باید به جبهه می‌رفتیم و از هر سه نفری که به جبهه می‌رفتند، دو نفر زنده برمی‌گشتند.
وقتی اندوه ماه را می‌نوشتم، قصد چاپش را نداشتم، بیشتر هدفم این بود که ذهنم را از افکار آشفته‌ام تخلیه کنم و راهی برای ادامه دادن برای خودم باز کنم. شروع کردم به نوشتن داستان پزشک جوانی که از همه‌چیز قطع امید می‌کند، و دو راه پیش پایش می‌ماند، یا خودکشی، یا رفتن به سفر درازی برای پیدا کردن رقیب شایسته‌ای برای مرگ.
موقعی که نوشتن اندوه ماه را تمام کردم، اتفاقاً راه جلویم باز شد. فهمیدم که مسیری که باید بروم، با مسیری که فکر می‌کردم، متفاوت است. حالا دلم می‌خواست که کتابم را دیگران هم بخوانند. و برای همین بود که شروع کردم به زدنِ درِ مؤسسات انتشاراتی.

سرگذشت انتشارات کاروان (۱) – سال های خون و تعفن

خوب، چون یکی از دوستان اعتراض کردند که از گفتن ماجرای انتشارات کاروان شانه خالی می کنم، شروع می کنم. اما قبل از آن — به این می گویند مرض! — به دوستان خبر بدهم که وب سایت جدید فصلنامه جشن کتاب راه اندازی شد. بی‌زحمت اگر حوصله‌اش را دارید، سری به آن بزنید و در مرحله آزمایشی اش، نظراتتان را به ما بفرمایید.

و اما ماجرای انتشارات کاروان.

ماجرا از پانزده سال پیش شروع شد، یعنی سال ١٣٧٢. من کارورز دانشجوی پزشکی بودم و در دنیای بیماری و شفا و مرگ و زندگی دست و پا می‌زدم. وقتی می‌گویم دست و پا می‌زدم، باور کنید. هفته‌ای سه شب کشیک در بیمارستان و اورژانس، کم‌خوابی، کتاب‌های حجیم و سنگین ١٠٠٠ صفحه‌ای که برای خواندن و یادگرفتن و امتحان دادنشان حداکثر یک ماه وقت داشتیم، امتحان پره‌انترنی در پیش رو… سال‌هایی بود که دانشگاه‌ها را داشتند اسلامی می‌کردند و فشار روانی زیادی به دانشجوها می‌آوردند، تازه نامزد کرده بودم و به عنوان کسی از طبقه‌ی متوسط، بودجه‌ی چندانی برای ازدواج نداشتم. دیگر کم کم از خیالبافی‌های سال‌های اول دانشگاه بیرون آمده بودیم؛ زمانی که فکر می‌کردیم داشتن کارت دانشجویی پزشکی، یعنی آینده روشن، خوشبختی، نجات مردم، کشف درمان سرطان و هزار بیماری درمان‌ناپذیر دیگر، غلت زدن در پول… یادم می‌آید همان موقع، یکی از هم‌دوره‌ای‌هایم، از یکی از خانم‌های پرستار خوشش آمده بود و به او پیشنهاد دوستی کرد. وقتی پرستار به او گفت: “نه!”، این دوست ما گفت:  «خانم! من اگر کارت دانشجویی‌ام را به هرکس نشان بدهم، دخترش را بدون این ناز و اداها می‌دهد به من!» بالاخره جوانی است دیگر. آن دوره، اغلب دانشجوهای پزشکی پسر، کت و شلوار می‌پوشیدند و کیف سامسونایت دستشان می‌گرفتند و خیلی موقر راه می‌رفتند و مدام به هم می‌گفتند “آقای دکتر!”. و دانشجوهای دختر، قیافه‌های خیلی جدی می‌گرفتند و احساس می‌کردند زنان جامعه به آن‌ها مدیونند که استانداردهای زنانه را در جامعه بالا برده‌اند.

در این اوضاع، من از وضعیتم راضی نبودم. شب‌هایی که در بیمارستان کشیک بودم، با صدای هر زنگ تلفن پاویون انترن‌ها که حتماً از اورژانس بود و خبر از ورود بیمار جدیدی می‌داد، خیسِ عرق از خواب چنددقیقه‌ای‌ام می‌پریدم و سراسیمه و با نگرانی و همان سر و وضع آشفته‌ی از خواب بیدار شده، به اورژانس بیمارستان می‌دویدم. یکی از دوستانم (مهدی ایزدی) که الان متخصص پوست برجسته‌ای شده، مجموعه‌ی داستانی از آن روزگار نوشته به نام «از دفترچه‌ی خاطرات یک دانشجوی پزشکی» که انتشارات کاروان در دست چاپ دارد.

شب‌هایی هم که کشیک نبودم، تا صبح در اتاق به هم ریخته‌ام بیدار بودم و سعی می‌کردم از میان خطوط نامفهوم کتاب‌ حجیم طب داخلی هاریسون یا جراحی شوارتز، حداقل تک‌جمله‌های مهمش را به خاطر بسپرم. این جوری هر شب را با سینه‌ای  پر از دود سیگار و چشم‌های خسته و فرسودگی جسمی، به صبح می‌رساندم. احساس پوچی عمیقی در وجودم ریشه دوانده بود، آینده مبهم، جوانی‌ای که در اتاق‌های بیمارستان و بوی زخم‌های عفونت‌کرده و مرگ و زجر گذشته بود، و کم کم این سؤال در ذهنم شکل می‌گرفت که آیا واقعاً ما پزشک‌ها  کاری از دستمان برمی‌آید؟

در همین دوره بود که برای خالی کردن فشارهای روانی‌ام، همین‌جوری برای دست‌گرمی، شروع کردم به نوشتن داستان پزشکی که امیدش را از دست داده… و رمان اندوه ماه متولد شد.

حریم خصوصی

قبل از اینکه طبق قولی که داده ام، به سرگذشت انتشارات کاروان و باقی ماجراها بپردازم، یک چیز می ماند. در یادداشت قبلی ام، اشاره ای کردم به اینکه ما ایرانی ها به حریم خصوصی اعتقادی نداریم. بدم نمی آید کمی درباره حریم خصوصی حرف بزنم.

***

موبایل دوستی زنگ می زند. نگاهی به صفحه نمایش می اندازد. شماره را نمی شناسد. تکمه سبز را می زند و جواب می دهد: «بفرمایید.»

کسی از آن طرف خط داد می زند: «سلام! تو چرا همیشه موبایلت خاموشه؟»

(جواب منطقی: به شما ربطی ندارد!)

اما دوست ما که آدم محترم و مؤدبی است، جواب می دهد: «شارژر موبایلم رو خانه خاله ام جا گذاشته بودم! ببخشید، شما؟»

«من؟ من حمیدم دیگه! (هرگونه تشابه اسمی تصادفی است) الان کجایی؟»

(جواب منطقی: به شما ربطی ندارد!)

دوست مؤدب: «من؟ سر کارم! به جا نمی آرم!»

«بابا من دوست حسینم دیگه! پارسال خونه رضا همدیگه رو دیدیم. یادته؟ شماره ت رو حسین بهم داد!»

«آها! بله، حالتون خوبه؟»

«حسین گفت ماشینتو گذاشتی واسه فروش. من طالبم.»

«ببخشید، حسین اشتباه کرده. من ماشینم رو دو ماه پیش فروختم.»

«اه؟! چند فروختی؟»

(جواب منطقی: به شما ربطی ندارد!)

و…

***

به سؤال هایی فکر کنید که از شما می پرسند یا از دیگران می پرسید، و جواب منطقی اش «به شما مربوط نیست» است. سؤال هایی مثل…

«اینجا رو چند خریدی؟»

«معدلت چند شد؟»

«ماهی چه قدر پول در میاری؟»

«عید کجا می ری؟»

«پس تو کی می خوای زن بگیری؟»

«نمی خوای موهات رو کوتاه کنی؟»

«تو چند کیلویی؟»

«این شلوار رو از کجا خریدی؟»

«شبا کی می خوابی؟»

«رتبه کنکورت چند شد؟»

«چرا سیگار می کشی؟ واسه ت بده!»

«این رنگ بهت نمی آد.»

و…

این یعنی تجاوز به حریم خصوصی. یکی از نمودهای کوچکش.

اعترافات آرش حجازی ۳

در مورد انتشارات کاروان خیلی حرف و سخن های عجیبی شنیده ام. بعضی ها لطف دارند و از انتشارات تعریف می‌کنند. بعضی ها هم خیلی تند درباره ما حرف می‌زنند. به هر حال، نظر همه دوستان محترم است. اما شاید بد نباشد بدانید ماجرای انتشارات کاروان چی است.
یک بار در تاکسی آقایی کنارم نشسته بود. از آنجایی که ما ایرانی‌ها کلا کمی — بلانسبت شما — فضولیم، و اصلا چیزی به نام حریم خصوصی و حرمت زندگی شخصی را نمی شناسیم، فورا از من پرسید: «آقا شما شغلتان چیه؟»

حالا شغل من به چه دردش می‌خورد، خدا می‌داند.

«ناشرم.»

«آها! یعنی چاپخانه دارید؟»

«نه قربان، اگر چاپخانه داشتم، می‌شدم چاپخانه دار، نه ناشر. ناشر یعنی کسی که کتاب را «منتشر» می کند. چاپ هم یک قسمتی از کار انتشار کتاب است.»

«آها! یعنی از نویسنده ها کتاب می گیرید و چاپ می کنید؟»

حوصله حرف زدن نداشتم — کلا آدم کم حوصله و مردم گریزی ام — فقط گفتم: «یک همچین چیزهایی.»

«آرش حجازی را می شناسید؟ مترجم است. دخترم ترجمه هایش را خیلی می خواند.»

«ای ی ی… یک جورهایی! شاید…»

«آدم جالبی است. هفتاد سالی دارد، اما مثل یک جوان سی ساله کار می کند. توی اسپانیا درس خوانده. ادبیات اسپانیایی. اما یک دفعه چند سال پیش می آید ایران و شروع می کند به ترجمه کردن و نوشتن. عجیب نیست که یک آدم یک دفعه در شصت هفتاد سالگی شروع کند به کار کردن؟»

گفتم: «آره… اما شما ایشون رو این قدر خوب می شناسید؟»

«آقا آدم معروفیه دیگه! همه می شناسندش.»

فکر می کنم درباره یک آرش حجازی دیگر حرف می زد. چون من نه هفتاد سالم است، نه اسپانیا درس خوانده ام و نه چون دختر محترم آن آقا به ترجمه های من لطف داشته اند، آدم معروفی حساب می شوم. اما نگران هم شدم. آیا اغلب برداشت های ما از واقعیت ها، این قدر از واقعیت پرت است؟ شاید هم آن آقا حق داشت. شاید من هفتاد ساله ام و هنوز باورم نمی شود، شاید یک بخشی از تاریخچه زندگی ام از حافظه ام پاک شده — مثل خیلی از وقایع تاریخ که از حافظه جمعی همه ما پاک شده — و فکر می کنم زندگی ام سی و هفت سال پیش شروع شده. نمی دانم.

اعترافات آرش حجازی (۱)

تصمیم گرفته ام اینجا اعترافاتی بکنم. اگر هم دوستان مایلند در مسائل خاصی از این اعترافات بکنم، در همین بخش کامنت لطفا موضوع اعترافیدنی را بپرسید. این جوری شاید من هم بعضی از تضادهای درونی خودم را حل بکنم. هرچند که رسوای عالم بشوم. بد نیست. شاید باعث بشود نقاب ها یا به قول یونگ پرسوناهایی را که با خودم حمل می کنم، بردارم و هی به خودم نزدیک تر بشوم. مدت‌هاست که مانده ام وبلاگ نویسی به چه درد من می خورد. برای همین مزخرفاتی را هر از گاهی می نوشتم تا پز بدهم که من هم وبلاگ دارم. حالا فکر می کنم این اعترافات به این وبلاگ معنا می دهد.

اعتراف ۱

جهان بینی آرش حجازی با جهان بینی کوئلیو متفاوت است:

از روز اول که ترجمه کتاب های کوئلیو را شروع کردم، به خصوص به دنبال آشکار شدن دوستی من با پائولو و سفرش به ایران و واگذاری امتیاز نشر کتاب هایش به من و انتشارات کاروان، این تصور در علاقه مندان کوئلیو ایجاد شد که من شاگرد یا یک جور نقیب و جانشین پائولو کوئلیو در ایرانم. راستش اوایلش که جوان تر بودم، بدم نمی آمد. این تصور باعث شده بود که یک جورهایی به شهرت برسم و شهرت زهر جوانی است. خیلی هم می چسبد. اما الان که دیگر دارم به چهل سالگی نزدیک می شوم، احساس می کنم باید این نقاب را پاره کنم. چه طوری؟ این طوری:

من مثل کوئلیو خوش بین نیستم. من مثل او به انسان امیدوار نیستم. من عارف نیستم. من مفسر آثار کوئلیو نیستم. آرش حجازی یک جور دیگر دنیا را می بیند. آرش حجازی چندان به پایان خوش داستان ها دلبسته نیست. آرش حجازی بیش از آنکه به عرفان امیدوار باشد، به معرفت اعتقاد دارد. آرش حجازی فقط مترجم و ناشر آثار کوئلیو است، و ترجمه هایش هم به اصل اثر بسیار وفادار است. من کوئلیو را خیلی خوب می شناسم، فلسفه کوئلیو را خیلی خوب می شناسم و به نظراتش احترام می گذارم. اما نسخه بدل کوئلیو نیستم. با هم خیلی دوستیم، اما اختلاف نظرهایمان بارها ما را درگیر دعوا و حتی قهر کرده. من بسیار پراگماتیک (عمل گرا) هستم. سزاوار شهرتی که ترجمه آثار کوئلیو برایم آورده نیستم.

مالکیت فکری و حق مؤلف یعنی چه؟ و چرا رعایت نمی‌شود؟

به بقالی می‌روید، می‌بینید که مارک جدید چیپسی رسیده. اما به صرف اینکه از این مارک جدید خوشتان آمده، برش نمی‌دارید و نمی‌گذاریدش توی جیبتان. اگر خیلی خوشتان آمده بود، پولش را می‌دهید و بیرون می‌آیید.

به کتابفروشی می‌روید، کتاب تازه‌ی نویسنده‌ی محبوبتان رسیده. اما این باعث نمی‌شود که پولش را نداده، کتاب را توی جیبتان بگذارید و از کتابفروشی بیرون بزنید.

دوست‌تان پولی را پیش شما امانت می‌گذارد و به مسافرت می‌رود، چه‌کار می‌کنید؟ پول را خرج می‌کنید به صرف اینکه پیش شماست؟‌ یا آن را جای امنی پنهان می‌کنید تا وقتی دوست‌تان برگشت، دست‌نخورده به او برش گردانید؟

اما خیلی‌ها بدون احساس گناه، دزدی می‌کنند و شاید خودشان هم نمی‌دانند که دزدی، دزدی است، هر اسم دیگری می‌خواهید رویش بگذارید.

نزدیک یک ماه پیش، پلیس فرانسه، نوجوان شانزده ساله‌ای را که به‌تدریج کتاب هفتم هری پاتر را ترجمه می‌کرد و در وبلاگش می‌گذاشت، دستگیر کرد و وبلاگش هم تعطیل شد. چرا؟ برای اینکه این کار دزدی بود!

مالکیت فکری، یعنی مالکیت بر محصولی که نتیجه‌ی آفرینش فکری خالقش باشد. یعنی پیش از آن وجود نداشته و فقط بعد از اینکه فردی آن را خلق کرد، موجودیت پیدا می‌کند؛ مثل قطعه‌ی موسیقی، نوشته، داستان، شعر، نرم‌افزار، فیلم، تئاتر، و…

مالکیت فکری نوعی مالکیت است که برای صاحبش، حق تکثیر  (حق نشر یا کپی رایت) می آورد. یعنی هرگونه نسخه برداری از آن اثر، بدون اجازه رسمی صاحب آن اثر، جرم محسوب می شود.

نویسنده، اثرش را خلق می‌کند، این اثر مال نویسنده است، ملک اوست. مالکیت مالکیت است، بعضی‌ها مالک ساختمان و ماشینند، بعضی‌ها مالک یک داستان یا فیلم. بعد داستانش را برمی‌دارد و سراغ ناشری می‌رود. ناشر بعد از اینکه اثر را پسندید، با نویسنده قرارداد می‌بندد. در این قرارداد، سرمایه‌گذاری بر تولید و تکثیر اثر به عهده‌ی ناشر قرار می‌گیرد و ناشر هم متعهد می‌شود که از منافع حاصل از تولید و فروش این اثر، سهمی توافقی به نویسنده بدهد. این یک فعالیت اقتصادی است و تنها درامد مادی نویسنده از خلق اثرش، همین حق تألیفی است که از ناشر می‌گیرد.

قوانین حق تکثیر یا حق نشر، از همین‌ واقعیت ریشه می‌گیرند. در دنیا صدها قانون کپی‌رایت وجود دارد. چند تا از این معاهده‌ها، بین‌المللی هستند و هرکشوری که آن معاهده‌ها را امضا کند، موظف به رعایت حق‌تکثیر آثار مخلوق کشورهای دیگر می‌شود؛ یعنی اگر ناشری فرانسوی خواست کتاب یک نویسنده‌ی انگلیسی را ترجمه و منتشر کند،‌ باید با نویسنده یا نماینده‌ی قانونی او قرارداد ببندد و سهمی به او بپردازد. ۱۶۳ کشور دنیا، به هر حال عضو یکی از این معاهده‌های بین‌المللی هستند، هرچند ایران و ۲۷ کشور دیگر، از جمله اتیوپی، اریتره، افغانستان، آنگولا، اوگاندا، برمه، توالو، جزایر سلیمان، عراق و یمن، هنوز عضو هیچ کدام از این معاهده‌های جهانی نشده‌‌اند.

اما جدای از این معاهده‌های بین‌المللی، هر کشوری قانونی داخلی برای حمایت از حقوق مؤلفان و مصنفان دارد. قانونی که در ایران جاری است، قانون حمایت حقوق مؤلفان و مصنفان مصوب ۱۳۴۸ است. برای خواندن متن کامل این قانون، می‌توانید به نشانی اینترنتی زیر مراجعه کنید:

http://www.bookfiesta.ir/modules/fa/news_publish_details.aspx?newsid=14

در این قانون توجهی به مالکیت فکری و حق‌تکثیر آثار خلق‌شده در خارج از ایران نشده، اما به وضوح و شفافیت، برای تمام آفرینش‌های فکری و هنری، حق‌تکثیر قائل شده است و متخلفان از این قانون، علاوه بر جبران خسارت‌های واردشده به صاحب اثر، ممکن است تا شش ماه به زندان محکوم بشوند.

فکرش را بکنید، اگر حق مالکیت فکری وجود نداشت، این همه ناشر و نشریه و شرکت‌های فیلمسازی و تولید و تکثیر آثار موسیقی و بصری، به فعالیتشان ادامه می‌دادند؟ آیا کارگردان‌ها و نویسنده‌ها و مترجم‌ها همین‌طوری به کارشان ادامه می‌دادند؟ آیا مؤسسات تولید نرم‌افزار اصلاً زحمت فکر کردن و آزمایش و عرضه‌ی نرم‌افزارهای جدید را به خودشان می‌دادند؟

متأسفانه با وجود این همه اخلاقیاتی که مدام تبلیغ می‌شود و ایرانی‌ها هم خودشان را از ملت‌های نجیب دنیا می‌دانند، در هیچ‌جای دنیا به اندازه‌ی ایران خودمان، در مورد حقوق تکثیر آثار «دزدی» نمی‌شود. فقط کافی است سری به اینترنت بزنید تا ببینید در وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌ها،‌ چند رمان و داستان و شعر و عکس و تابلو نقاشی و مقاله را بدون اجازه‌ی صاحب اثر ــ به‌خصوص آثار نویسندگان ایرانی ــ نقل می‌کنند. حتی گاهی اسم نویسنده را هم برمی‌دارند و اسم خودشان را می‌گذارند. کافی است به مطبوعات و کتاب‌هایی که منتشر می‌شود نگاهی بکنید، تا ببینید چه‌قدر راحت و بی‌رودربایستی آثار این و آن را در روزنامه یا کتاب خودشان جا می‌دهند، گاهی ارجاع به اثر اصلی می‌دهند و خیلی وقت‌ها حتی ارجاع هم نمی‌دهند. تا به حال چندبار نرم‌افزارهای ایرانی «قفل‌شکسته» روی کامپیوترتان نصب کرده‌اید؟ تا به‌حال چند بار سی‌دی یا کاست یا فایل صوتی فلان موسیقی یا ترانه‌ی ایرانی را بی‌اجازه کپی کرده‌اید و پشیزی نپرداخته‌اید؟ تابه‌حال چندبار بخشی از کتابی را که خوشتان آمده، در وبلاگتان گذاشته‌اید؟ تا به حال چند بار از کتابی که خوشتان می‌آمده، فتوکپی گرفته‌اید و خلاص؟!

متأسفانه‌ همه‌ی این‌ها دزدی است، در کشورهای دیگر به آن می‌گویند راهزنی!

یا حق

آرش حجازی

بدون عنوان

چهار نفر بودند. اسمشان این ها بود:‌ همه کس، یک کسی، هرکسی، هیچ کس.

کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند. هرکسی می توانست این کار را بکند،‌ اما هیچ کس این کار را نکرد. یک کسی عصبانی شد، چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را  نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد  که هرکسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد.

فتح‌الله بی‌نیاز: تاثیر متون عرفانی و کهن بر ادبیات معاصر ما بسیار کم بوده است.

خبرگزاری دانشجویان ایران – اهواز
سرویس فرهنگ و هنر
یک منتقد ادبی معتقد است: « تعصبات فراروشنفکرانه مانع استفاده و بهره‌گیری ادبیات داستانی معاصر ما از متون مقدسی چون قرآن، متون کهن و عرفانی شده است. به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) ـ منطقه خوزستان ـ فتح‌الله بی‌نیاز گفت: « استفاده از این متون به عنوان آرایه‌ای از داستان، یعنی بخشی از زمینه، می‌تواند بسیار مفید باشد چون زمینه تنها آداب و سنن نیستند. ما می‌توانیم آرایه‌های داستانی این متون را در دل زمینه پیدا کنیم و در کارمان از آن استفاده نماییم. » وی افزود: « موضوعیت قصه‌های قرآنی و قصه‌های متون مقدسی چون تورات و انجیل، محور روایت بسیاری از داستان‌ها و رمان‌ها شده است. به طور مثال رمان ” شرق بهشت “ نوشته جان اشتاین‌بک که از آرایه‌های داستانی هابیل و قابیل در زمینه مفاهیم کتاب مقدس استفاده کرده است. افراد دیگر هم هستند مانند اونامونو، توماس‌مان و… در واقع موضوع در کتاب مقدس به شکل محور اصلی داستان آورده شده و نویسنده آن را داستانی می‌کند. به نظر من این بهره‌گیری‌ها ناخودآگاه انجام می‌گیرند. » این داستان‌نویس در گفت و گو با ایکنا گفت: « به طور کلی تاثیر متون عرفانی و کهن بر ادبیات معاصر ما بسیار کم بوده است. کتابی چون ” تذکرة‌الاولیا “ خوانده می‌شود اما این‌که در آثار داستانی یا شعر منعکس گردد کمتر به چشم خورده است. » بی‌نیاز توضیح داد : « یکی از دلایل این امر این است که نویسندگان ما به خصوص در دهه‌ ۳۰ و ۴۰ قبل از این ‌که به اندیشه‌ غالب کنونی در جهان، یعنی تکثر، گفتمان و… برسند با گرایش‌های ایدئولوژیکی با این متون برخورد کرده‌اند و چون بیشتر نویسندگان هم دچار یک نوع روشنفکرمآبی شده بودند چنین استفاده‌هایی را ارتجاعی می‌دانستند. » وی همچنین گفت: « خوشبختانه مدتی است این فضای فکری دگم دارد می‌شکند و بنیادگرایی در ادبیات حذف شده است. در نتیجه رویکردی به این آثار با ابزارهایی چون بینامتنی یا کولاژ و… دیده می‌شود آن هم به شکل مؤلفه‌های پست مدرنیستی؛ یعنی حذف متن اصلی یا رجعت به زبان آن دوره با استفاده از بخش‌هایی از این متون و قصه‌ها. این منتقد تصریح کرد: « گلشیری را می‌توان آغازگر نوین چنین حرکتی دانست. او متون کهن و عرفانی و قرآن را به دقت خوانده بود و خوب هم خوانده بود. بی‌نیاز گفت: من در « ” شاهدخت سرزمین ابدیت “ نوشته آرش حجازی، ” اسفار کاتبان “ و ” رود راوی “ نوشته ابوتراب خسروی یا بعضی آثار مندنی‌پور به خصوص داستان‌های کوتاه‌اش تاثیرات چنین متونی را به خصوص از نظر زبان بسیار می‌بینم. »