دورهی تازهی جشن کتاب را آغاز کردیم. گذشتهی ما پاهای ماست و آینده، بالهای ما. برای پریدن، ما را پاهایی نیرومند باید و بالهایی خستگیناپذیر. پس، جشن کتاب را دوباره از ۱ شمارهگذاری کردیم تا آغازگاه پروازی دیگر را نشانهگذاری کنیم، و پایانی بر بیست شمارهی دورهی پیشین این نشریه را.
گفتن از آنچه در فهرست و لابهلای صفحات این نشریه میبینید، ضرورتی ندارد. کافی است فهرست را نگاه کنید تا ببینید در این دوره، جشن کتاب از سه بخش اصلی «داستان» و «چارسوق» و «کتابخانه»، و دهها بخش فرعی شکل گرفته است. بهراحتی میبینید که در بخش داستان که بیشتر از نصف حجم نشریه را به خود گرفته، فقط به یک جریان ادبی خاص توجه نداشتهایم و داستانهای متنوعی، از ژانرهای مختلف ادبیات (جریان اصلی، علمیتخیلی، تخیلی، وحشت، درام و…) آوردهایم. هرکس به ذوق و سلیقهی ادبی خودش، داستانی خواندنی در جشن کتاب پیدا میکند و بسیاری که سعی دارند تعریف مشخصی برای «داستان خوب» به ادبیات تحمیل کنند، شاید کمکم پی ببرند که دنیا بزرگتر از آن است که گمان میکردهاند و ذهن خلاقهی بشر گستردهتر از آن است که در چهارچوبی بگنجد.
وقتی خود نشریه هست، جای آن نیست که بگوییم چه کردهایم و چه خواهیم کرد، چرا که خود خواهید دید و اگر پسندیدید، لبخند میزنید و اگر نپسندیدید، ما را به صف صدها نشریهی فراموش شده خواهید سپرد و در هر دو حال، بر چشم میگذاریم آن تصمیمی را که شما بگیرید، چرا که حتماً درست است.
اما جایی در نشریه نگفتهایم، پس الان میگوییم که ما ابزار اصلی ادبیات را «جبر» میدانیم. ادبیاتی که مجبور به خواندن نکند، پیشاپیش در تحقق مقاصد دیگرش هم شکست خورده است. من که ناشرم، به لطف حرفهام صدها اثر را پیش از انتشار خواندهام. هروقت داستانی به دستم میدهند تا بخوانم و برای انتشارش تصمیم بگیرم، درِ اتاقم را میبندم، قبل از اینکه صفحهی اول کتاب را باز کنم، چشمهایم را میگذارم روی هم، و ناگهان احساس میکنم من شهریار هزارویک شبم و نویسندهای که اثرش را به من داده تا بخوانم، شهرزاد قصهگو است. اگر شهرزاد نتواند شهریار را «مجبور» به شنیدنِ ادامهی قصهاش کند، مرگ در انتظارش است. شهریار حاضر نیست صبر کند تا نظر دیگران را در مورد داستان بشنود. شهرزاد فقط یک شب فرصت دارد تا حکم اعدامش را با قصه لغو کند.
بعد کتاب را باز میکنم. فقط ده صفحه به نویسنده فرصت میدهم تا مرا وادار کند داستانش را تا ته بخوانم. اگر نویسنده نتواند مرا مجبور به تمام کردن داستان کند،
کنارش میگذارم و داستان دیگری برمیدارم. در جشن کتاب این دوره، به این جبر توجه ویژه داشتهایم.
جایی در نشریه نگفتهایم، پس الان میگوییم که ما بر شانهی گذشتگانمان ایستادهایم. میدانیم بزرگان بسیاری، توان عظیمی را تاکنون صرف این راه کردهاند و ناهمواریهای راه را به ما نشان دادهاند. ما در راه به نشانهها توجه داریم. در این مسیر تنها نیستیم و دیگرانی هم هستند که هرکس به سیاق و بر اساس اندیشهی آزاد خود، این راه را طی میکنند. ما سالکیم، پس مقصد مهمتر از راه نیست. امید داریم که سزاوار ادامه دادن راهی باشیم که آن بزرگان برای ما گشودند، و همسفرانی بایسته باشیم برای آنان که همزمان با ما، میکوشند همچنان به پیش برانند. در آغاز راه تازهی جشن کتاب، به «صور اسرافیل»، «ملانصرالدین»، «کتاب هفته و کیهان هفته»، «فردوسی»، «نگین»، «آدینه»، «کارنامه»، «خوشه»، «آرش»، «کتاب جمعه» و دهها نشریه و جنگ فرهنگی و ادبی دیگر ادای احترام میکنیم که هریک بهنوعی، کوشیدند چراغ ادبیات را در ایران روشن نگاه دارند، برخی بر جای ماندند، برخی یاد خود را بر جای گذاشتند، برخی فراموش شدند و برخی راه را گم کردند، اما همگی رهسپار بودند.






