ضرورت قصه

کار و بار گد‌‌ای کوری بین گد‌‌اهای د‌‌یگر سکه بود‌‌، گد‌‌ای کور روی کاغذی جلویش نوشته بود‌‌: «یک روز زیبای بهاری است و من کورم.»

قصه شاید‌‌ اولین اختراع آد‌‌م باشد‌‌. شاید‌‌ قصه‌گویی د‌‌ر کنار آتش شروع شد‌‌. نمی‌‌د‌‌انیم کی، نیم‌میلیون سال پیش، موقعی که بشر آتش را کشف کرد‌‌، یا سی هزار سال پیش، وقتی که مغز انسان آن‌قد‌‌ر بزرگ شد‌‌ که مفاهیم پیچید‌‌ه را د‌‌رک کند‌‌. می‌گویند‌‌ قصه‌گویی بین این د‌‌و زمان شروع شد‌‌. از همان اول، شاید‌‌ از اولین لحظه‌ای که انسان بخرد‌‌ از وجود‌‌ خود‌‌ش آگاه شد‌‌ و به آسمان و زمین اطرافش نگاه کرد‌‌ و هزاران شیء د‌‌ید‌‌ که نمی‌شناخت و نمی‌د‌‌انست از کجا آمد‌‌ه‌اند‌‌ و د‌‌لیل وجود‌‌شان چی است، شروع کرد‌‌ به ساختن قصه. قصه‌، زند‌‌گی‌اش را توجیه می‌کرد‌‌، وقتش را پر می‌کرد‌‌ ــ احتمالاً آن اوایل وقت زیاد‌‌ی د‌‌اشت، برای اینکه ترافیک نبود‌‌، پول هم لازم نبود‌‌ د‌‌ر بیاورد‌‌، مد‌‌رک د‌‌انشگاهی هم این‌قد‌‌رها مهم نبود‌‌ ــ و قصه‌گو و قصه‌شنو را کنار هم می‌نشاند‌‌ و کم‌کم اولین تجمع بشری را شکل می‌د‌‌اد‌‌.

الان هزاران سال از آن موقع گذشته. توی این مد‌‌ت، تمد‌‌ن‌های زیاد‌‌ی شکل گرفت و از بین رفت، جنگ‌های زیاد‌‌ی تاریخ را جارو کرد‌‌، انسان چرخ و ارابه و اهرم و اسلحه را ساخت،‌ خط را اختراع کرد‌‌،‌ اتومبیل و د‌‌وربین عکاسی و هواپیما و بمب‌افکن و تلویزیون و کامپیوتر و اینترنت را ساخت، به ماه رفت، فهمید‌‌ خورشید‌‌ خد‌‌ایی نیست که هر روز آسمان را طی می‌کند‌‌ تا بر کار زمینیان نظارت کند‌‌ و صرفاً یک ابر بمب هسته‌ای است که تا میلیون‌ها سال د‌‌یگر نور می‌تاباند‌‌، و هنوز قصه مهم‌ترین تفریح مرد‌‌م ماند‌‌ه.

ملت‌ها د‌‌ر د‌‌نیا‌ تفاوت‌های زیاد‌‌ی د‌‌ارند‌‌،‌ شباهت‌هایی هم د‌‌ارند‌‌. اما بد‌‌ون اینکه مجبور باشم سند‌‌ی بد‌‌هم، می‌توانم بگویم که تمام اقوام د‌‌و اشتراک مهم د‌‌ارند‌‌: همه‌شان اسلحه می‌سازند‌‌، و همه‌شان قصه می‌گویند‌‌.

قصه هم‌اهمیت غذاست. قصه به زند‌‌گی ما شد‌‌ت و رنگ و بو می‌بخشد‌‌. با خواند‌‌ن یا شنید‌‌ن قصه، جزئی از تخیلی بزرگ‌تر می‌شویم. قصه مهم‌ترین اسلحه‌ی انسان برای مبارزه با شیاطینی است که می‌خواهند‌‌ روحش را تسخیر کنند‌‌. برای چارچوب بخشید‌‌ن به زند‌‌گی روزمره‌مان به قصه احتیاج د‌‌اریم.

د‌‌ر یکی از اسطوره‌های یونانی، مخترعی به نام د‌‌د‌‌الوس، بال‌هایی از موم برای خود‌‌ش و پسرش ایکاروس می‌سازد‌‌ تا از زند‌‌انشان د‌‌ر جزیره‌ی کرت فرار کنند‌‌. پد‌‌ر و پسر به پرواز د‌‌ر می‌آیند‌‌ و بالا می‌روند‌‌. د‌‌د‌‌الوس به ایکاروس می‌گوید‌‌ که مراقب باشد‌‌ و د‌‌ر ارتفاع کم پرواز کند‌‌، اما ایکاروس هوای بلند‌‌پروازی می‌کند‌‌ و آن‌قد‌‌ر به خورشید‌‌ نزد‌‌یک می‌شود‌‌ که حرارت خورشید‌‌ موم بال‌های ایکاروس را ذوب می‌کند‌‌ و ایکاروس به د‌‌ریا می‌افتد‌‌ و غرق می‌شود‌‌.

حالا از چشمان خالقان افسانه‌ی ایکاروس به آن نگاه کنید‌‌. خورشید‌‌ را از وسط آسمان برد‌‌ارید‌‌ و بگذارید‌‌ش د‌‌ر افق د‌‌ورد‌‌ست غربی. بالاخره کسانی اولین د‌‌ریانورد‌‌ان بود‌‌ه‌اند‌‌. خانواد‌‌ه‌ی این د‌‌ریانورد‌‌ان، تماشایشان کرد‌‌ه‌اند‌‌ که باد‌‌بان‌ها را باز کرد‌‌ه‌اند‌‌ و از ساحل د‌‌ور شد‌‌ه‌اند‌‌. باد‌‌بان‌های آن اولین د‌‌ریانورد‌‌ان که از هوا پر می‌شد‌‌ه و کشتی را جلو می‌راند‌‌ه، خیلی شبیه بال پرند‌‌گان بود‌‌ه. کشتی روی آب می‌لغزد‌‌ و از نظر پنهان می‌شود‌‌. شاید‌‌ این اولین کشتی د‌‌یگر هرگز برنگشته باشد‌‌. شاید‌‌ د‌‌ر غرب، نزد‌‌یک خورشید‌‌، گم شد‌‌ه یا غرق شد‌‌ه باشد‌‌.

اسطوره‌ی ایکاروس اسطوره‌ای محافظه‌کارانه است: «زیاد‌‌ از ساحل د‌‌ور نشوید‌‌، نمی‌‌خواهیم شما را از د‌‌ست بد‌‌هیم. خطر نکنید‌‌. ماجراجویی نکنید‌‌.»

شاید‌‌ این د‌‌استان، پیام تلخ و د‌‌رد‌‌مند‌‌انه‌ی پد‌‌ری باشد‌‌ که پسرش را د‌‌ر د‌‌ریا از د‌‌ست د‌‌اد‌‌ه، پیامی که د‌‌ر طول هزاران سال تاریخ، د‌‌ر ذهن بشر منعکس شد‌‌ه و ماند‌‌ه، برای اینکه پیامی ابد‌‌ی است. همیشه کسانی هستند‌‌ که رهسپار می‌شوند‌‌ و کسانی که می‌مانند‌‌ تا ماجرا را بگویند‌‌. افتخارات همیشه از آن قهرمانان قصه‌هاست، اما آنچه قهرمان را ابد‌‌ی می‌کند‌‌، همان قصه‌گو، همان پد‌‌ری است که د‌‌ر ساحل می‌ماند‌‌ و می‌گوید‌‌: «ایکاروس، عزیزم، مراقب باش، زیاد‌‌ به خورشید‌‌ نزد‌‌یک نشو!»

یاحق

آرش حجازی

د‌وره‌ی تازه‌ی جشن کتاب

د‌وره‌ی تازه‌ی جشن کتاب را آغاز کرد‌یم. گذشته‌ی ما پاهای ماست و آیند‌ه، بال‌های ما. برای پرید‌ن، ما را پاهایی نیرومند‌ باید‌ و بال‌هایی خستگی‌ناپذیر. پس، جشن کتاب را د‌وباره از ۱ شماره‌گذاری کرد‌یم تا آغازگاه پروازی د‌یگر را نشانه‌گذاری کنیم، و پایانی بر بیست شماره‌ی د‌وره‌ی پیشین این نشریه را.

گفتن از آنچه د‌ر فهرست و لابه‌لای صفحات این نشریه می‌بینید‌، ضرورتی ند‌ارد‌. کافی است فهرست را نگاه کنید‌ تا ببینید‌ د‌ر این د‌وره، جشن کتاب از سه بخش اصلی «د‌استان» و «چارسوق» و «کتابخانه»، و د‌ه‌ها بخش فرعی شکل گرفته است. به‌راحتی می‌بینید‌ که د‌ر بخش د‌استان که بیشتر از نصف حجم نشریه را به خود‌ گرفته، فقط به یک جریان اد‌بی خاص توجه ند‌اشته‌ایم و د‌استان‌های متنوعی، از ژانرهای مختلف اد‌بیات (جریان اصلی، علمی‌تخیلی، تخیلی، وحشت، د‌رام و…)‌ آورد‌ه‌ایم. هرکس به ذوق و سلیقه‌ی اد‌بی خود‌ش، د‌استانی خواند‌نی د‌ر جشن کتاب پید‌ا می‌کند‌ و بسیاری که سعی د‌ارند‌ تعریف مشخصی برای «د‌استان خوب» به اد‌بیات تحمیل کنند‌، شاید‌ کم‌کم پی ببرند‌ که د‌نیا بزرگ‌تر از آن است که گمان می‌کرد‌ه‌اند‌ و ذهن خلاقه‌ی بشر گسترد‌ه‌تر از آن است که د‌ر چهارچوبی بگنجد‌.

وقتی خود‌ نشریه هست، جای آن نیست که بگوییم چه کرد‌ه‌ایم و چه خواهیم کرد‌، چرا که خود‌ خواهید‌ د‌ید‌ و اگر پسند‌ید‌ید‌، لبخند‌ می‌زنید‌ و اگر نپسند‌ید‌ید‌، ما را به صف صد‌ها نشریه‌ی فراموش شد‌ه خواهید‌ سپرد‌ و د‌ر هر د‌و حال، بر چشم می‌گذاریم آن تصمیمی را که شما بگیرید‌، چرا که حتماً د‌رست است.

اما جایی د‌ر نشریه نگفته‌ایم، پس الان می‌گوییم که ما ابزار اصلی اد‌بیات را «جبر» می‌د‌انیم. اد‌بیاتی که مجبور به خواند‌ن نکند‌، پیشاپیش د‌ر تحقق مقاصد‌ د‌یگرش هم شکست خورد‌ه است. من که ناشرم، به لطف حرفه‌ام صد‌ها اثر را پیش از انتشار خواند‌ه‌ام. هروقت د‌استانی به د‌ستم می‌د‌هند‌ تا بخوانم و برای انتشارش تصمیم بگیرم، د‌رِ اتاقم را می‌بند‌م، قبل از اینکه صفحه‌ی اول کتاب را باز کنم، چشم‌هایم را می‌گذارم روی هم، و ناگهان احساس می‌کنم من شهریار هزارویک‌ شبم و نویسند‌ه‌ای که اثرش را به من د‌اد‌ه تا بخوانم، شهرزاد‌ قصه‌گو است. اگر شهرزاد‌ نتواند‌ شهریار را «مجبور» به شنید‌نِ اد‌امه‌ی قصه‌اش کند‌، مرگ د‌ر انتظارش است. شهریار حاضر نیست صبر کند‌ تا نظر د‌یگران را د‌ر مورد‌ د‌استان بشنود‌. شهرزاد‌ فقط یک شب فرصت د‌ارد‌ تا حکم اعد‌امش را با قصه لغو کند‌.

بعد‌ کتاب را باز می‌کنم. فقط د‌‌ه صفحه به نویسند‌ه فرصت می‌د‌هم تا مرا واد‌ار کند‌ د‌استانش را تا ته بخوانم. اگر نویسند‌ه نتواند‌ مرا مجبور به تمام کرد‌ن د‌استان کند‌،

کنارش می‌گذارم و د‌استان د‌یگری برمی‌د‌ارم. د‌ر جشن کتاب این د‌وره، به این جبر توجه ویژه د‌اشته‌ایم.

جایی د‌ر نشریه نگفته‌ایم، پس الان می‌گوییم که ما بر شانه‌ی گذشتگانمان ایستاد‌ه‌ایم. می‌د‌انیم بزرگان بسیاری، توان عظیمی را تاکنون صرف این راه کرد‌ه‌اند‌ و ناهمواری‌های راه را به ما نشان د‌اد‌ه‌اند‌. ما د‌ر راه به نشانه‌ها توجه د‌اریم. د‌ر این مسیر تنها نیستیم و د‌یگرانی هم هستند‌ که هرکس به سیاق و بر اساس اند‌یشه‌ی آزاد‌ خود‌، این راه را طی می‌کنند‌. ما سالکیم، پس مقصد‌ مهم‌تر از راه نیست. امید‌ د‌اریم که سزاوار اد‌امه د‌اد‌ن راهی باشیم که آن بزرگان برای ما گشود‌ند‌، و همسفرانی بایسته باشیم برای آنان که همزمان با ما، می‌کوشند‌ همچنان به پیش برانند‌. د‌ر آغاز راه تازه‌ی جشن کتاب، به «صور اسرافیل»، «ملانصرالد‌ین»، «کتاب هفته و کیهان هفته»، «فرد‌وسی»، «نگین»، «آد‌ینه»، «کارنامه»، «خوشه»، «آرش»، «کتاب جمعه» و د‌ه‌ها نشریه‌ و جنگ فرهنگی و اد‌بی د‌یگر اد‌ای احترام می‌کنیم که هریک به‌نوعی، کوشید‌ند‌ چراغ اد‌بیات را د‌ر ایران روشن نگاه د‌ارند‌، برخی بر جای ماند‌ند‌، برخی یاد‌ خود‌ را بر جای گذاشتند‌، برخی فراموش شد‌ند‌ و برخی راه را گم کرد‌ند‌، اما همگی رهسپار بود‌ند‌.

عناصر مهم د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر قرارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ناشر ـ نویسند‌‌ه / مؤلف (آرش حجازی)

قرارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی است که توافق‌ها، اختیارات و مسئولیت‌های میان د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌و شخص حقیقی یا حقوقی را قطعی، رسمی و از نظر قانونی لازم‌الاجرا می‌کند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر بخش‌های مختلف صنعت نشر، عقد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ قرارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ لازم است: قرارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ناشر ـ مؤلف یا نویسند‌ه، ناشر ـ مترجم، ناشر ـ ویراستار، ناشر ـ موزع، ناشر ـ کتابفروش، ناشر ـ طراح، ناشر ـ صفحه‌آرا‌‌‌‌‌‌، ناشر ـ چاپخانه، ناشر ـ صحافی، ناشر ـ ناشر و قرارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یگری که وظیفه‌شان ایجاد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شفافیت د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر توافق‌ها و ایجاد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ضمانت قانونی و حقوقی د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر مورد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ اجرای مفاد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ آن توافق برای هرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌و طرف قرارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ است. د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر زیر عناصر مهم د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر هر قرارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ناشر ـ نویسند‌ه / مؤلف آمد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ه است. اما ممکن است ناشر و مؤلف بر شرایط خاصی نیز توافق کنند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر اینجا نیامد‌‌‌‌‌‌‌‌ه است. بخش‌هایی که وجود‌‌‌‌‌‌‌‌ آن‌ها د‌‌‌‌‌‌‌‌ر هر قرارد‌‌‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌‌‌ ضروری است، با ستاره (*) مشخص شد‌‌‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌‌‌.

ادامه مطلب را اینجا بخوانید

در مزایای کتاب و کتاب خوانی

این‌ خانم‌ محسن‌پور، مدیر داخلی‌ مجله‌، هی‌ می‌گوید: «آقا مجله‌ آماده‌ است‌، فقط‌ سرمقاله‌ ندارد. مدیریت‌ محترم‌، لطفاً سرمقاله‌ بنویسید. همین‌ یک‌ کار را دارید! بقیه‌ی‌ مطالب‌ را که‌ دیگران‌ می‌نویسند!»
 اخم‌هایم‌ را تو هم‌ می‌کنم‌، سرم‌ را آرام‌ تکان‌ می‌دهم‌ و خیره‌ می‌شوم‌ به‌ روزنامه‌ی‌ روی‌ میز. جنگ‌، سیاست‌بازی‌، کلاه‌برداری‌، قتل‌،
 جنایت‌، دادگاه‌، رکود اقتصادی‌، تهدیدهای‌ خارجی‌ و داخلی‌… هول‌ برم‌ می‌دارد. روزنامه‌ را عقب‌ می‌زنم‌ و به‌ پشتی‌ صندلی‌ تکیه‌ می‌دهم‌. می‌بینم‌ خانم‌ محسن‌پور هنوز بالای‌ سرم‌ ایستاده‌ و نگاهم‌ می‌کند. می‌پرسم‌: «چی‌ شده‌؟» آرام‌، زیر لب‌ می‌گوید: «لطفاً سرمقاله‌.»
 می‌گویم‌: «آهان‌!» و قبل‌ از این‌ که‌ بگویم‌: «الان‌ می‌نویسم‌…»، در اتاق‌ باز می‌شود و آقای‌ آخوندزاده‌، قائم‌ مقام‌ محترم‌، به‌ داخل‌ اتاق‌
 سرک‌ می‌کشد و می‌گوید: «آقای‌…… مولف‌ محترم‌ کتاب‌….. زنگ‌ زده‌اند و می‌فرمایند علی‌الحساب‌ یک‌ قدری‌ پول‌ لازم‌ دارند. چه‌ کار کنم‌؟»
 می‌گویم‌: «مگر طبق‌ قرارداد نباید دو ماه‌ دیگر پول‌شان‌ را بدهیم‌؟»

 آقای‌ آخوندزاده‌ شانه‌اش‌ را بالا می‌اندازد و می‌گوید: «بله‌، اما رویم‌ نمی‌شود بگویم‌. چه‌ کار کنم‌؟»

 می‌گویم‌: «از خانم‌ جوادی‌ (حسابدارمان‌) بپرسید پولی‌ چیزی‌ در بساط‌ هست‌؟ اگر نه‌، یک‌ جوری‌ به‌ مولف‌ محترم‌ برسانید که‌ فعلاً
 شرمنده‌ایم‌…»
 خانم‌ محسن‌پور هنوز آن‌ جا ایستاده‌ و می‌گوید: «سرمقاله‌.»

 گوشی‌ تلفن‌ کرم‌رنگ‌ بدریخت‌ را بر می‌دارم‌ و شماره‌ی‌ خانم‌ بذله‌ را می‌گیرم‌، مدیر فروش‌مان‌: «خانم‌، از کتاب‌… چه‌ قدر فروخته‌اید؟»

 می‌گوید: «دوهزار و صد تا چاپ‌ کرده‌ایم‌. در سه‌ ماه‌ گذشته‌ فقط‌ صد نسخه‌ فروخته‌ایم‌.»

 بفرمایید. هنوز دو هزار تا از کتاب‌ مانده‌ و دو ماه‌ دیگر موعد پرداخت‌ حق‌ تألیفش‌ هم‌ می‌رسد///

 خانم‌ محسن‌پور بالای‌ سرم‌ ایستاده‌ و می‌گوید: «سرمقاله‌.»

 می‌گویم‌: «آهان‌!»، و قبل‌ از این‌ که‌ بگویم‌: «الان‌ می‌نویسم‌…»، تلفن‌ زنگ‌ می‌زند. گوشی‌ بدریخت‌ را برمی‌دارم‌. آقای‌ صفایی‌ است‌، مدیر
 تولیدمان‌. از وزارت‌ ارشاد زنگ‌ می‌زند و خبر می‌دهد که‌ فلان‌ کتاب‌، مجوز انتشار نگرفته‌. یک‌ سال‌ کار هفت‌ هشت‌ نفر روی‌ کتاب‌، ترجمه‌، ویرایش‌، نمونه‌ خوانی‌، حروف‌چینی‌، صفحه‌آرایی‌، تدوین‌… به‌ باد رفته‌. دل‌مان‌ هم‌ خوش‌ بوده‌ که‌ داریم‌ یک‌ اثر برجسته‌ی‌ ادبی‌ چاپ‌ می‌کنیم‌///
 خانم‌ محسن‌پور بالای‌ سرم‌ ایستاده‌ و می‌گوید: «سرمقاله‌.»

 چرا مجوز نگرفته‌؟ چون‌ اصل‌ ۲۴ قانون‌ اساسی‌ خودمان‌، می‌گوید ممیزی‌ و سانسور کتاب‌ پیش‌ از چاپ‌، ممنوع‌ است‌. کتاب‌ باید آزادانه‌  منتشر شود و اگر محتوای‌ آن‌ خلاف‌ قانون‌ باشد، شاکیان‌ می‌توانند بر علیه‌ ناشر یا نویسنده‌، اقامه‌ی‌ دعوی‌ حقوقی‌ کنند. اما در این‌ صد سال‌ تاریخ‌ نشر کتاب‌ در ایران‌، کم‌ پیش‌ آمده‌ که‌ سانسور در کار نباشد. در مقاطع‌ مختلف‌، جلو انتشار شاهکارهای‌ عظیم‌ و حتا کلاسیک‌ جهان‌ را گرفته‌اند. در همین‌ سال‌های‌ اخیر، شاهد بوده‌ایم‌ که‌ شاهکارهایی‌ مثل‌ دکامرون‌ (بوکاچیو)، مادام‌ بواری‌ (گوستاو فلوبر)، اولیس‌ (جیمز جویس‌)، صد سال‌ تنهایی‌ (گابریل‌ گارسیا مارکز)، عشق‌ سال‌های‌ وبا (مارکز)، مدار رأس‌ سرطان‌ (هنری‌ میلر)، بوف‌ کور (صادق‌ هدایت‌)، آخرین‌ وسوسه‌ی‌ مسیح‌ (نیکوس‌ کازانتزاکیس‌)، قصه‌های‌ کانتربوری‌ (چاوسر)، دیوان‌ ایرج‌ میرزا، دیوان‌ سوزنی‌ سمرقندی‌، دیوان‌ کامل‌ عبید زاکانی‌، هزلیات‌ سعدی‌ و… اجازه‌ی‌ انتشار نگرفته‌اند یا با سانسور شدید منتشر شده‌اند. باید دید وجدان‌ آن‌ بررس‌ (!) که‌ به‌ خود اجازه‌ می‌دهد شاهکارهای‌ ادبیات‌ جهان‌ را مخدوش‌ یا ممنوع‌ کند، که‌ میراث‌ بشرند و نه‌ متعلق‌ به‌ قوم‌ و ملت‌ و زمان‌ خاص‌، چه‌ حال‌ و روزی‌ دارد. به‌ هر بهانه‌ای‌، به‌ هر دلیل‌ موجه‌ یا غیر موجهی‌. تازه‌، سانسور و ممیزی‌، نه‌ تابع‌ یک‌ سیاست‌ کلی‌، که‌ تابع‌ نظرات‌ فردی‌ وزیر یا مدیری‌ است‌ که‌ نظارت‌ بر این‌ پدیده‌ را بر عهده‌ دارد؟ چرا کتابی‌ یک‌ روز مجوز انتشار می‌گیرد و روز دیگر ممنوع‌ است‌؟ چرا فلان‌ مبحث‌ روزی‌ مجاز است‌ و روزی‌ ممنوع‌؟ چه‌ توهینی‌ از این‌ بالاتر، که‌ جماعت‌ کتاب‌خوان‌ ما، که‌ تعدادشان‌ بسیار کم‌ است‌ و کم‌ کم‌ نسل‌شان‌ منقرض‌ می‌شود، اجازه‌ ندارند انتخاب‌ کنند؟ دستورالعمل‌ مدونی‌ برای‌ «مجاز» و «غیرمجاز» در کار نیست‌. همه‌چیز به‌ کَرَم‌ ممیز بستگی‌ دارد که‌ کجا را صلاح‌ بداند یا نداند، کجا قیچی‌ بشود یا نشود. و جالب‌ آن‌ که‌ هیچ‌ نامه‌، دستور، و ابلاغ‌ رسمی‌ به‌ ناشر نمی‌دهند. بر کاغذ پاره‌ای‌ موارد اصلاحی‌ را می‌نویسند و می‌گذارند کف‌ دست‌ ناشر، که‌ نه‌ سربرگی‌ دارد و نه‌ تاریخی‌ و نه‌ شماره‌ای‌ و نه‌ امضایی‌. انگار دولت‌ خود می‌داند که‌ کارش‌ غیرقانونی‌ است‌، اما باز این‌ کار را می‌کند. خدا اجرش‌ بدهد. و همین‌ باعث‌ می‌شود که‌ وقتی‌ اثر منتشر می‌شود، علی‌رغم‌ عبور از سدهای‌ گوناگون‌ برای‌ گرفتن‌ مجوز انتشار اثر، باز قوه‌ی‌ قضاییه‌ ناشر را احضار می‌کند، چرا که‌ دولت‌ مسوولیتی‌ در قبال‌ ناشر نمی‌پذیرد. ناشر چه‌ گناهی‌ دارد که‌ میان‌ قوای‌ حکومت‌ اختلاف‌ نظر وجود دارد؟ اگر قرار است‌ که‌ به‌ هر حال‌، در برابر قوه‌ی‌ قضاییه‌ مسوول‌ باشد، چرا باید رنج‌ سانسور و ممیزی‌ را تحمل‌ کند؟ چرا اسم‌ بدنامی‌؟ به‌ این‌ می‌گویند ناشر دو سرطلا. هم‌ سانسورش‌ می‌کنند و هم‌ محاکمه‌. حداقل‌ دولت‌ ممیزی‌ پیش‌ از چاپ‌ را حذف‌ کند و هر ناشر و نویسنده‌ای‌، در برابر قانون‌، مسوول‌ گفته‌ها و نوشته‌های‌ خود باشد. ما که‌ گردن‌مان‌ از مو باریک‌تر است‌/
 حال‌ فکرش‌ را بکنید که‌ نویسنده‌ای‌ عمر می‌گذارد تا اثری‌ را خلق‌ کند، یا مترجم‌ سال‌ها چشم‌ و اعصاب‌ و فکرش‌ را می‌گذارد تا اثری‌ را
 ترجمه‌ کند، و بعد ناشر ماه‌ها وقت‌ می‌گذارد تا کتاب‌ را آماده‌ کند، حروفچینی‌، ویرایش‌، نمونه‌خوانی‌ و گاهی‌ تصویرسازی‌ کند و هزینه‌های‌ گزاف‌ بپردازد، و ناگهان‌ مواجه‌ شود با این‌ حقیقت‌ که‌ زحماتش‌ بر باد رفته‌. دولت‌ که‌ قسم‌ خورده‌ به‌ قانون‌ اساسی‌ عمل‌ کند، در ساختار خودش‌، در وزارت‌خانه‌ی‌ خودش‌، حاضر نیست‌ جلو نقض‌ صریح‌ یکی‌ از اصول‌ مهم‌ قانون‌ اساسی‌ را بگیرد. در حالی‌ که‌ حذف‌ ممیزی‌ پیش‌ از چاپ‌، ناقض‌ هیچ‌ حقی‌ از حاکمیت‌ کشور نیست‌ و هر اثری‌ که‌ به‌ هر دلیلی‌، متعارض‌ با قانون‌ باشد، می‌تواند به‌ دادگاه‌ احضار شود و از خود دفاع‌ کند، و در صورت‌ محکومیت‌، آن‌ اثر توقیف‌ شود و اگر جرمی‌ بر نویسنده‌ یا ناشر ثابت‌ شود، مجازات‌ شود. سانسور هرگز نتوانسته‌ جلو اشاعه‌ی‌ پدیده‌ یا نظری‌ را بگیرد، و فقط‌ سبب‌ ایجاد جذابیت‌ (حقیقی‌ یا کاذب‌) برای‌ آن‌ شده‌ است‌. مگر پس‌ از ممنوعیت‌ ماهواره‌، مردم‌ دیگر از ماهواره‌ استفاده‌ نکردند؟ مگر پس‌ از ممنوعیت‌ ویدئو، مردم‌ فیلم‌ ندیدند؟ مگر پس‌ از اعمال‌ سانسور رسمی‌ بر سینما و تلویزیون‌، مردم‌ فیلم‌ دست‌نخورده‌ ندیدند؟ مگر سانسور شدید اینترنت‌، مانع‌ دسترسی‌ مردم‌ به‌ اطلاعات‌ ممنوع‌ (!) شد؟ و مگر اعمال‌ سانسور بر کتاب‌، مانع‌ گسترش‌ بازار غیررسمی‌ کتاب‌های‌ قاچاق‌ شد؟ اعمال‌ سانسور، صرفاً بدنامی‌ است‌ برای‌ مجریان‌ آن‌، به‌ هیچ‌ هدفی‌ خدمت‌ نمی‌کند، و همواره‌ راهی‌ برای‌ مقابله‌ با آن‌ خلق‌ می‌شود/
 سانسور مخلوق‌ ایران‌ نیست‌. از دیرباز، حاکمیت‌هایی‌ کوشیده‌اند نسبت‌ به‌ اهداف‌ تعریف‌ شده‌ی‌ خود، سیر تجلی‌ اندیشه‌ی‌ آزاد را در
 مهار بگیرند. اما تاریخ‌ نشان‌ داده‌ که‌ این‌ محدودیت‌ها هرگز دیرزمانی‌ بر جای‌ نمانده‌. کاندید (ولتر)، قصه‌های‌ کانتربوری‌ (چاوسر)، دکامرون‌ (بوکاچیو)، هزار و یک‌ شب‌، برگ‌های‌ علف‌ (والت‌ ویتمن‌)، اعترافات‌ (روسو)، حقوق‌ انسان‌ و عصر منطق‌ (توماس‌ پین‌)، نامه‌های‌ روستایی‌ (بلز پاسکال‌)، آوای‌ وحش‌ (جک‌ لندن‌)، فرانکنشتاین‌ (ماری‌ شلی‌)، نافرمانی‌ مدنی‌ (ثورو)، عاشق‌ خانم‌ چترلی‌ (دی‌ اچ‌ لاورنس‌)، هملت‌، مکبث‌، شاه‌ لیر، شب‌ دوازدهم‌، تاجر ونیزی‌ (شکسپیر)، منشأ انواع‌ (داروین‌)، افسانه‌ی‌ کلاه‌ قرمزی‌، تام‌ سایر و هکلبری‌ فین‌ (تواین‌)، کلبه‌ی‌ عموتوم‌ (بیچر استو)، سیلاس‌ مارنر (جرج‌ الیوت‌) و برباد رفته‌ (مارگارت‌ میچل‌)، همه‌ از کتاب‌هایی‌ بوده‌اند که‌ زمانی‌، جایی‌، ممنوع‌ اعلام‌ شده‌اند، اما این‌ ممنوعیت‌ هرگز مانع‌ جاودانگی‌ آن‌ها نشده‌ است‌، فقط‌ روسیاهی‌ به‌ زغال‌ ماند/
 سانسور باعث‌ شده‌ که‌ هنر آزاد در کشور ما شکل‌ نگیرد. نویسندگان‌ و هنرمندان‌ ما به‌ سختی‌ بتوانند جای‌ خود را در میان‌ جامعه‌ی‌
 فرهنگی‌ جهان‌ باز کنند. هیچ‌ نویسنده‌ی‌ برجسته‌ای‌ از کشور ما برنخاسته‌، هیچ‌ ناشری‌ نتوانسته‌ حوزه‌ی‌ فعالیتش‌ را از مرزهای‌ کشورمان‌ به‌ بیرون‌ بگستراند. سینمای‌ ما دوره‌ی‌ کوتاهی‌ درخشید و خاموش‌ شد. موسیقی‌ غیرسنتی‌ ما همان‌ پیش‌ از آغاز به‌ ابتذال‌ گرایید. بازار مکاره‌ی‌ قاچاق‌ فیلم‌ و کتاب‌ و ماهواره‌ و موسیقی‌ گسترد، و اختلاف‌ طبقاتی‌ را عظیم‌تر کرد تا توانگران‌ به‌ آن‌چه‌ می‌خواستند، دسترسی‌ داشته‌ باشند و فقرا از آن‌ محروم‌. و آن‌ چه‌ فدا شد، تفکر ناب‌ بود و بس‌/

 خانم‌ محسن‌پور بالای‌ سرم‌ ایستاده‌ و می‌گوید: «سرمقاله‌.»
 می‌گویم‌: «الان‌ می‌نویسم‌.»

عامه پسندی در کتاب آن ها، یا نیمه سوادی در کتاب ما؟

آرش حجازی

خانم‌ محسن‌پور، مدیر داخلی‌ مجله‌، باز هم‌ بالای‌ سرم‌ ایستاده‌ و می‌گوید: «لطفاً سرمقاله‌ بنویسید.»

باز هم‌ می‌مانم‌ که‌ چه‌ بنویسم‌. حرف‌ گفتنی‌ و نگفتنی‌ زیاد است‌. به‌ پشتی‌ صندلی‌ تکیه‌ می‌دهم‌ و نگاهی‌ جدی‌ به‌ خانم‌ محسن‌پور می‌اندازم‌. چشم‌هایش‌ گرد می‌شود. ظاهراً در چهره‌ام‌ هملتی‌ دیگر دیده‌. آرام‌ می‌گویم‌:
ـ «گفتنی‌ یا نگفتنی‌، مسأله‌ این‌ است‌…»
خانم‌ محسن‌پور چند ثانیه‌ همان‌ طور نگاهم‌ می‌کند، در نگاهش‌ می‌خوانم‌ که‌ به‌ عقلم‌ شک‌ کرده‌. می‌گوید: «آقای‌ دکتر مثل‌ این‌ که‌ سرتان‌ شلوغ‌ است‌، نیم‌ ساعت‌ دیگر می‌آیم‌.»
و عقب‌ عقب‌ از اتاق‌ خارج‌ می‌شود.
حالا نیم‌ ساعت‌ وقت‌ دارم‌ فکر کنم‌. سعی‌ می‌کنم‌ خوب‌ و بد را در ذهنم‌ جمع‌ کنم‌. دیروز یکی‌ از مجله‌های‌ سینمایی‌ را می‌خواندم‌. تمام‌ مجله‌ پر بود از شکوه‌ و اندوه‌ از وضعیت‌ رو به‌ ورشکستگی‌ سینمای‌ ایران‌. هم‌ ناراحت‌ شدم‌ و هم‌ خوشحال‌. ناراحت‌ شدم‌، به‌ خاطر نوستالژی‌ آن‌ چند سالی‌ که‌ سینمای‌ ما خوش‌ درخشید. فیلم‌هایی‌ برای‌ گروه‌های‌ مختلف‌ بینندگان‌ می‌ساختند و همه‌ خوشحال‌ بودند. هم‌ در جشنواره‌ها جایزه‌ می‌گرفتیم‌ و هم‌ مردم‌ خودمان‌ بدشان‌ نمی‌آمد به‌ جای‌ هزار کار درست‌ و نادرست‌ و تفریحات‌ سالم‌ و غیرسالم‌ دیگر، یک‌ نفره‌، دو نفره‌، چند نفره‌، راه‌ بیفتند و بروند یک‌ فیلم‌ ببینند. هم‌ فیلم‌ روشنفکرپسند داشتیم‌ و هم‌ فیلم‌ مردم‌ پسند. هم‌ مستندساز داشتیم‌ و هم‌ داستانی‌ ساز، هم‌ در گروه‌ الف‌ فیلم‌ داشتیم‌ و هم‌ در گروه‌ جیم‌.
و بعد، یک‌ دفعه‌ انگار چراغ‌ خانه‌ی‌ سینمای‌ ما خاموش‌ شد، یا خاموش‌اش‌ کردند. خوب‌، این‌ ناراحت‌ کننده‌ است‌ دیگر…
خوشحال‌ شدم‌ از این‌ که‌ نک‌ و نال‌های‌ ما درباره‌ی‌ وضعیت‌ کتاب‌ و کتاب‌خوانی‌ و این‌ قضایا، خیلی‌ هم‌ صدای‌ نداکننده‌ی‌ تنهایی‌ در بیابان‌ نیست‌. یک‌ بحران‌ جدی‌ فرهنگ‌ و هنر ما را تهدید می‌کند، و ما کتاب‌خوان‌ها و کتاب‌فروش‌ها و کتاب‌بازها و کتاب‌سازها در این‌ بحران‌ تنها نیستیم‌. پس‌ شاید فرجی‌ هم‌ در کار باشد. تاریخ‌ مسایلی‌ را پیش‌ می‌کشد که‌ راه‌ حل‌ آن‌ها را هم‌ دارد.
بحران‌ داریم‌ به‌ چه‌ بزرگی‌، و تا به‌ حال‌ صدها سمینار و جلسه‌ و بحث‌ و گپ‌ و گفتمان‌ و از این‌ جور چیزها داشته‌ایم‌ که‌ بابا چرا فرهنگ‌ ما خلاق‌ نیست‌؟ و عده‌ای‌ می‌آیند و چایشان‌ را می‌خورند و جوک‌هایشان‌ را می‌گویند و سیگارشان‌ را می‌کشند و می‌بینیم‌ باز همان‌ آش‌ است‌ و همان‌ کاسه‌ و آب‌ از آب‌ تکان‌ نمی‌خورد.
تلویزیون‌ که‌ اصلاً به‌ عنوان‌ پرمخاطب‌ترین‌ رسانه‌ی‌ کشورمان‌ (که‌ هنوز اینترنت‌ به‌ گردش‌ هم‌ نرسیده‌)، شمشیرش‌ را از رو بسته‌ و با سریال‌های‌ عجق‌ وجق‌ کوچه‌ی‌ فلان‌ و باغچه‌ی‌ بهمان‌ و مسابقه‌های‌ بی‌معنی‌ و هزار ترفند دیگرش‌، می‌خواهد دخل‌ هر حرکت‌ جدی‌ فرهنگی‌ را بیاورد. از آن‌ طرف‌ هم‌ که‌ روشنفکری‌ ما خودش‌ دخل‌ خودش‌ را آورده‌ و از انتلکتوئلی‌ ما چیزی‌ نمانده‌.
اما الان‌ نمی‌خواهم‌ همه‌چیز را وسط‌ بکشم‌ و آش‌ شله‌قلمکاری‌ بسازم‌ که‌ هر مزه‌اش‌، مزه‌ی‌ مقابلش‌ را خنثی‌ می‌کند و فقط‌ مزه‌ی‌ فلفلش‌ را می‌فهمم‌. یکی‌ یکی‌. الان‌ فقط‌ نگاهم‌ به‌ نویسندگان‌ داخلی‌مان‌ است‌.
این‌ آقای‌ نعمتی‌، طراح‌مان‌، آدم‌ اهل‌ کتابی‌ است‌. منتهی‌ هروقت‌ نظرش‌ را درباره‌ی‌ یک‌ نویسنده‌ی‌ ایرانی‌ می‌پرسم‌، می‌گوید: «آقا جان‌، من‌ اصلاً با داستان‌های‌ ایرانی‌ میانه‌ی‌ چندانی‌ ندارم‌. فقط‌ آثار فلانی‌ و بهمانی‌ را خوانده‌ام‌ و بس‌. بقیه‌شان‌ هم‌ حرف‌ تازه‌ای‌ ندارند.»
درست‌ و نادرستش‌ با خودش‌. ما از این‌ حرف‌ها شنیده‌ایم‌ که‌ نمی‌دانم‌ فرهنگ‌ ما پیشینه‌ی‌ غنی‌ دارد و هزار سال‌ ادبیات‌ منثور و منظوم‌ داستانی‌ ما بر ادبیات‌ تمام‌ دنیا تاثیر گذاشته‌ و این‌ همه‌ آثار ماندگار از دوران‌ پیش‌ از اسلام‌ و پس‌ از اسلام‌ داریم‌ و از این‌ حرف‌ها، و این‌ که‌ با این‌ همه‌ افتخار ریز و درشت‌، پس‌ چرا امروز جایمان‌ در ادبیات‌ دنیا خالی‌ است‌… این‌ جور بحث‌ها و گفتمان‌ها و گلایه‌ها همیشه‌ با این‌ سؤال‌ شروع‌ می‌شود که‌ «چرا نمی‌توانیم‌ در فرهنگ‌ دنیا حضور فعال‌ داشته‌ باشیم‌؟» و آخرش‌ هم‌ به‌ همین‌ حکم‌ ختم‌ می‌شود که‌ «باید بررسی‌ کنیم‌ که‌ چرا نمی‌توانیم‌ در فرهنگ‌ دنیا حضور فعال‌ داشته‌ باشیم‌.»
آقا جان‌، دو تا مشکل‌ بزرگ‌ داریم‌. یکی‌ بی‌مطالعگی‌ کسانی‌ که‌ دیگران‌ را تشویق‌ به‌ مطالعه‌ می‌کنند. مولانا مثنوی‌ را بر اساس‌ قصه‌ها و حکایت‌های‌ تمام‌ فرهنگ‌های‌ برجسته‌ی‌ دنیا خلق‌ کرد و بعد نظر شخصی‌ خود را در آن‌ گنجاند. هرگز فکر نکرد از فرهنگ‌ موجود دنیا بی‌نیاز است‌. اما بسیاری‌ از نویسندگان‌ ما (نه‌ همه‌شان‌)، خودشان‌ را عالم‌ کامل‌ می‌دانند و بی‌نیاز از خواندن‌ و تحقیق‌. از اغلب‌ نویسنده‌های‌ روشنفکر و غیر روشنفکر و مردم‌ پسندمان‌ که‌ بپرسید چند نویسنده‌ی‌ برجسته‌ی‌ معاصر زنده‌ی‌ امروز دنیا را می‌شناسند، حداکثر می‌توانند هفت‌ اسم‌ را به‌ شما بگویند که‌ اغلب‌شان‌ سال‌هاست‌ دست‌ از نوشتن‌ کشیده‌اند. کل‌ ارتباط‌ بسیاری‌ از نویسندگان‌ ما با ادبیات‌ امروز دنیا، چند کتاب‌ قلع‌ و قمع‌ شده‌ی‌ ترجمه‌ است‌ از داستان‌ها یا نظریه‌های‌ ادبی‌ و نقد، که‌ اغلب‌شان‌ را هم‌ مترجمان‌ غیرمتخصص‌ ترجمه‌ کرده‌اند. کم‌تر نویسنده‌ای‌ را می‌بینید که‌ غیر از زبان‌ مادری‌اش‌، زبان‌ دیگری‌ را هم‌ بلد باشد، کتاب‌های‌ روز دنیا را بخواند، تجزیه‌ و تحلیل‌ کند، درباره‌اش‌ فکر کند، درباره‌ی‌ علل‌ موفقیت‌ یا عدم‌ موفقیت‌ یک‌ کتاب‌ تأمل‌ کند، کار خودش‌ را بدهد دو نفر دیگر بخوانند، ویرایش‌ شود، و یا اگر کسی‌ از کارش‌ ایرادی‌ گرفت‌، روی‌ آن‌ ایراد دقت‌ کند.
مخاطب‌شناسی‌ در میان‌ نویسندگان‌ ما اصلاً حضور ندارد. نویسندگان‌ ما مخاطبان‌شان‌ را جدی‌ نمی‌گیرند. به‌ آن‌ها اعتقاد و باور ندارند. خیلی‌ از آثاری‌ که‌ “نخبه‌گرا” می‌دانند، حتی‌ در میان‌ نخبگان‌ هم‌ خواننده‌ ندارد، و عنوان‌ “عامه‌پسند” را مترادف‌ “مبتذل‌” می‌دانند. حالا از قیچی‌ و قلع‌ و قمع‌ بگذریم‌ که‌ هرچه‌ خواندنی‌ است‌ را هم‌ ناخوانا می‌کند.
بهترین‌ نویسندگان‌ “عامه‌پسند” دنیا، دایره‌المعارف‌ سیارند. حجم‌ مطالعات‌ نویسنده‌ای‌ مثل‌ جان‌ گریشام‌، شاید از روشنفکرترین‌ نویسنده‌ی‌ ما بیش‌تر باشد، پس‌ بحران‌ ما بی‌راه‌ هم‌ نیست‌، نویسنده‌ای‌ که‌ با مردم‌ خودش‌ ارتباط‌ برقرار نکند، چه‌گونه‌ می‌تواند مردم‌ دنیا را مخاطب‌ خودش‌ بکند؟
بی‌مطالعگی‌ و فقر اطلاعات‌ فرهنگ‌ ما را تهدید می‌کند. وقتی‌ “کیمیاگر” پائولو کوئلیو به‌ فارسی‌ ترجمه‌ شد، عده‌ی‌ زیادی‌ پرچم‌ نفرین‌ و نقدشان‌ را بلند کردند که‌ این‌ آقا آمده‌ از ادبیات‌ کهن‌ ایران‌ اقتباس‌ کرده‌. اما نگفتند چرا این‌ همه‌ اقتباس‌ نویسندگان‌ خودمان‌ از ادبیات‌ کهن‌ ایران‌، با استقبال‌ چندانی‌ مواجه‌ نشده‌. لابد مرغ‌ همسایه‌ غاز است‌. اما این‌ طور نیست‌. نویسندگان‌ ما دچار مشکل‌ مردم‌نشناسی‌ شده‌اند. فکر می‌کنند درد خودشان‌، درد مردم‌ ماست‌. آدم‌ باید به‌ زبان‌ مردمش‌ حرف‌ بزند. بقیه‌ی‌ چیزها می‌ماند بر عهده‌ی‌ زمان‌ و تاریخ‌.
وقت‌ آن‌ است‌ که‌ روح‌ تازه‌ای‌ به‌ ادبیات‌ ما دمیده‌ شود. اما روح‌ تازه‌، بدون‌ آگاهی‌ راه‌ به‌ جایی‌ نخواهد برد. فرهنگ‌سازان‌ ما باید نگاه‌ دوباره‌ای‌ به‌ خودشان‌ و اطراف‌شان‌ بیندازند، رودربایستی‌ را با خود کنار بگذارند و نقص‌های‌ خودشان‌ را جدی‌ بگیرند. و اگر باز هم‌ دیدند که‌ مایلند به‌ همان‌ شیوه‌ی‌ خودشان‌ بنویسند و مردم‌ را نادیده‌ بگیرند، جای‌ شکوه‌ و گلایه‌ برای‌شان‌ نمی‌ماند. مردم‌ ما بسیار باهوشند. خوب‌ را از بد تشخیص‌ می‌دهند.

خانم‌ محسن‌پور سرش‌ را داخل‌ اتاق‌ می‌کند. قبل‌ از آن‌ که‌ حرفی‌ بزند، فایل‌ را روی‌ دیسکت‌ ذخیره‌ می‌کنم‌ و به‌ طرفش‌ می‌گیرم‌: «سرمقاله‌.»

کتاب خوانی یا نمردن از گرسنگی؟

آرش حجازی

یکی‌ از بحث‌ها و شعارهای‌ رایج‌ در جامعه‌ی‌ امروز، حمایت‌ از کتاب‌ و کتاب‌خوانی‌ است‌ و البته‌ کارشناسی‌ و بحث‌ مفصل‌ درباره‌ی‌ این‌ که‌ چرا کتاب‌ در جامعه‌ی‌ ما آن‌ ارج‌ و قربی‌ را که‌ باید، ندارد. سالی‌ یک‌ بار در هفته‌ی‌ کتاب‌ یاد این‌ قضیه‌ می‌افتند و ریال‌ها و دلارهای‌ فراوانی‌ خرج‌ می‌شود و در بوق‌ و کرنا اعلام‌ می‌شود که‌ «کتاب‌ خوب‌ است‌»، «کتاب‌ بهترین‌ دوست‌ است‌»، «کتاب‌ بخوانید»، «ما از ناشران‌ حمایت‌ می‌کنیم‌»، «ما از کتاب‌خوانی‌ حمایت‌ می‌کنیم‌» و از این‌ جور شعارها. گاهی‌ هم‌ سراغ‌ ما را می‌گیرند و می‌پرسند به‌ نظر شما مشکل‌ کتاب‌خوانی‌ در کشورمان‌ را چه‌ طور می‌توانیم‌ حل‌ کنیم‌؟ اغلب‌ پاسخ‌ این‌ سؤال‌ ساده‌ است‌: «با سه‌ حرکت‌: ۱- به‌ کتاب‌فروشی‌ برویم‌، ۲- کتاب‌ را بخریم‌، ۳- کتاب‌ را بخوانیم‌.» حتا گاهی‌ از صدا و سیما هم‌ سراغ‌ آدم‌ می‌آیند و می‌خواهند رپرتاژی‌ درباره‌ی‌ کتاب‌ و کتاب‌خوانی‌ تهیه‌ کنند. بماند که‌ صدا و سیما حاضر نیست‌ در کنار تبلیغ‌ پفک‌ و ماشین‌ لباس‌شویی‌ و انواع‌ و اقسام‌ کالاهای‌ مصرفی‌ خارجی‌ و داخلی‌، کتاب‌ هم‌ در تیزرهای‌ تلویزیونی‌ تبلیغ‌ شود. می‌گویند ما که‌ از محتوای‌ کتاب‌ خبر نداریم‌! شاید کتابی‌ که‌ در تلویزیون‌ تبلیغ‌ بشود، خدای‌ ناکرده‌ گمراه‌کننده‌ باشد! پس‌ اصلاً کتاب‌ بی‌ کتاب‌. در تلویزیون‌ فقط‌ پفک‌ تبلیغ‌ می‌کنیم‌ و صابون‌های‌ رنگ‌ و وارنگ‌ و لوازم‌ صوتی‌ و تصویری‌ خارجی‌ و پوشک‌ بچه‌ و این‌ جور چیزها. بعد هم‌ هر از گاهی‌ اعلام‌ می‌کنند که‌ «کتاب‌ خوب‌ است‌. لطفاً بخوانید.» اخیراً هم‌ که‌ صحبت‌ از این‌ است‌ که‌ کتاب‌خانه‌ی‌ بم‌ خراب‌ شده‌ و می‌خواهند در بم‌ کتاب‌خانه‌ تأسیس‌ کنند.
یاد هرم‌ نیازهای‌ ابراهام‌ مزلو، روانشناس‌ مشهور می‌افتم‌. مزلو اعتقاد داشت‌ که‌ مسیر رشد انسان‌ به‌ سوی‌ کمال‌ (که‌ آن‌ را «خودشکوفایی‌» می‌نامید)، به‌ ترتیب‌ برآوردن‌ نیازهایش‌ رخ‌ می‌دهد و بر این‌ اساس‌، هرمی‌ طراحی‌ کرد و نیازهای‌ انسان‌ را در آن‌ طبقه‌بندی‌ کرد. آدم‌ تا از یک‌ طبقه‌ نگذرد، وارد طبقه‌ی‌ بعد نمی‌شود. مرحله‌ی‌ نهایی‌، یعنی‌ خودشکوفایی‌، نقطه‌ای‌ است‌ که‌ انسان‌ می‌تواند تمام‌ استعدادهایش‌ را تحقق‌ ببخشد و چنین‌ انسانی‌ را انسان‌ کامل‌ یا انسان‌ سالم‌ نامید.

۱- نیازهای‌ زیستی‌: یعنی‌ نیاز به‌ هوا، غذا، آب‌ و دمای‌ محیطی‌ مناسب‌. این‌ نیازها بسیار ضروری‌اند و اگر برآورده‌ نشوند، آدم‌ می‌میرد.
۲- نیاز به‌ امنیت‌: یعنی‌ آدم‌ به‌ مسکن‌ و مأوای‌ مناسب‌ و چهاردیواری‌ و آرامش‌ احتیاج‌ دارد. و همچنین‌ به‌ دوا و درمان‌ مناسب‌ در هنگام‌ بیماری‌.
۳- نیازهای‌ جنسی‌: که‌ تکلیفش‌ معلوم‌ است‌.
۴- نیازهای‌ اجتماعی‌: آدم‌ احساس‌ کند آزادی‌ عمل‌ دارد و می‌تواند برای‌ جامعه‌اش‌ مفید باشد.
۴- نیازهای‌ نفسانی‌: یعنی‌ نیاز به‌ مورد توجه‌ و احترام‌ بودن‌. آدم‌ احساس‌ کند برای‌ دیگران‌ مهم‌ است‌.
۵- نیاز به‌ زیبایی‌: این‌ جا کم‌ کم‌ حس‌ هنری‌ آدم‌ وارد کار می‌شود. از چیزهای‌ زیبا لذت‌ می‌برد و دنبال‌ آن‌ها می‌گردد. موسیقی‌ گوش‌ می‌دهد، نقاشی‌ قشنگی‌ را تماشا می‌کند، رمان‌ خوبی‌ می‌خواند، فیلم‌ جالبی‌ تماشا می‌کند و لذت‌ می‌برد.
۶- نیاز به‌ آگاهی‌: حالا آدم‌ دیگر کم‌ کم‌ فکر می‌کند که‌ کم‌ می‌داند و دنبال‌ دانستن‌ نادانسته‌هایش‌ می‌رود. علم‌ تحصیل‌ می‌کند، کار یاد می‌گیرد، به‌ محیط‌ اطرافش‌ توجه‌ می‌کند، کتاب‌ می‌خواند، سؤال‌ می‌کند.
۷- نیازهای‌ حرفه‌ای‌: یعنی‌ آدم‌ کاری‌ پیدا کند که‌ دوست‌ داشته‌ باشد و احساس‌ کند در آن‌ کار مفید است‌.
۸- نیاز به‌ خلاقیت‌: آدم‌ احساس‌ می‌کند که‌ همه‌ی‌ این‌ها کافی‌ نیست‌ و دنیای‌ بدون‌ او باید با دنیای‌ با او فرق‌ داشته‌ باشد. پس‌ می‌رود دنبال‌ اضافه‌ کردن‌ چیزی‌ به‌ این‌ دنیا.
۹- خودشکوفایی‌: کسی‌ است‌ که‌ از همه‌ی‌ این‌ مراحل‌ می‌گذرد و حالا دیگر تصمیم‌ دارد در خودش‌ و بگردد و ببیند آیا استعداد نهفته‌ای‌ در او مانده‌ که‌ شکل‌ نگرفته‌ باشد؟ و بعد تمام‌ هم‌ و غمش‌ را می‌گذارد بر تحقق‌ استعدادهای‌ نهفته‌اش‌. این‌ آدم‌ها دقیق‌، سالم‌، قوی‌، دانا، باهوش‌، و خلاق‌ هستند. به‌ اعتقاد مزلو، انسان‌ در مرحله‌ی‌ خودشکوفایی‌ در موقعیتی‌ قرار می‌گیرد که‌ به‌ «فراخوان‌» زندگی‌اش‌ پاسخ‌ دهد. موسیقی‌دان‌ باید آهنگ‌ بسازد، نقاش‌ باید نقاشی‌ کند، شاعر باید شعر بگوید، و اگر چنین‌ نکند، احساس‌ کمبود خواهد کرد.

در جامعه‌ی‌ امروز ما، متوسط‌ مردم‌ در کدام‌ مرحله‌ از سلسله‌مراتب‌ نیازها قرار دارند؟ آیا اکثریت‌ مردم‌ به‌ مرحله‌ی‌ پنجم‌ و ششم‌ و هفتم‌ رسیده‌اند؟ مردم‌ بم‌ چه‌طور؟ من‌ که‌ فکر می‌کنم‌ گرفتار نیازهای‌ مرحله‌ی‌ دوم‌، یعنی‌ امنیت‌ هستند. آیا برآوردن‌ این‌ نیاز مهم‌تر است‌ یا شعارهای‌ بدون‌ پشتوانه‌؟

چرا باید کتاب خواند؟

آرش حجازی

چهار نفر بودند. اسم‌شان‌ هم‌ این‌ بود: همه‌کس‌، یک‌کسی‌، هرکسی‌، هیچ‌کس‌.
کار مهمی‌ در پیش‌ داشتند و همه‌کس‌ مطمئن‌ بود که‌ یک‌کسی‌ این‌ کار را به‌ انجام‌ می‌رساند. هرکسی‌ می‌توانست‌ این‌ کار را بکند، اما هیچ‌کس‌ این‌ کار را نکرد. یک‌ کسی‌ عصبانی‌ شد، چرا که‌ این‌ کار، کار همه‌کس‌ بود، اما هیچ‌کس‌ متوجه‌ نبود که‌ همه‌کس‌ این‌ کار را نمی‌کند. سرانجام‌ داستان‌ این‌طوری‌ تمام‌ شد که‌ هرکسی‌ یک‌کسی‌ را سرزنش‌ کرد که‌ چرا هیچ‌کس‌ کاری‌ را نکرد که‌ همه‌کس‌ می‌توانست‌ انجام‌ بدهد.
حالا کاروان‌ هم‌ هی‌اصرار دارد یک‌ کاری‌ را بکند که‌ هیچ‌کس‌ نمی‌کند، اما هرکسی‌ می‌تواند، به‌ شرط‌ آن‌ که‌ همه‌کس‌ کمک‌ کند. به‌ زور می‌خواهیم‌ دوست‌هایمان‌ را کتاب‌خوان‌ بکنیم‌. حالا شاید بعضی‌ها بگویند شما هم‌ خوشید در این‌ اوضاع‌ و هیاهو، که‌ یکی‌ سر مسایل‌ هسته‌ای‌ بحث‌ می‌کند، یکی‌ درباره‌ی‌ دولت‌ جدید، یکی‌ نان‌ شب‌ ندارد بخورد، یکی‌ ویلان‌ و بی‌کار مانده‌ با یکی‌ دو تا مدرکِ خوش‌اسمِ بداقبال‌، یکی‌ پشت‌ کنکور مانده‌، یکی‌…
اگر بخواهیم‌ حاصل‌ تاریخ‌ و تمدن‌ را در چند تا نمود خلاصه‌ کنیم‌، اگر شاخ‌ و برگ‌هایش‌ را بزنیم‌، اگر زرق‌ و برق‌هایش‌ را کم‌ کنیم‌، می‌بینیم‌ در همین‌ دنیای‌ پیشرفته‌ی‌ فوق‌سریع‌، کل‌ کشفیات‌ و اختراعات‌ بشر، از کامپیوتر و ماهواره‌ و موشک‌ و تلفن‌ همراه‌ و چیزهای‌ عجیب‌ و غریبی‌ که‌ گاهی‌ آدم‌ اسم‌شان‌ را هم‌ نمی‌تواند درست‌ تلفظ‌ کند، کل‌ دستاوردهای‌ بشر را، چه‌ کشف‌ و چه‌ اختراع‌، می‌توان‌ در پنج‌ چیز خلاصه‌ کرد: آتش‌ (انرژی‌)، خط‌، قصه‌، اهرم‌، چرخ‌.
همه‌اش‌ همین‌ است‌. کل‌ تاریخ‌ بشر.
و در این‌ میان‌، خط‌ و قصه‌، که‌ کتاب‌ و تلویزیون‌ و اینترنت‌ و ماهواره‌ و اختراعاتی‌ که‌ هنوز نیامده‌، واسطه‌های‌ آن‌ است‌، همه‌ فقط‌ دو رسالت‌ دارد: انتقال‌ اطلاعات‌ و سرگرم‌ کردن‌. رسالتی‌ که‌ با تمام‌ تکنیک‌های‌ فوق‌پیشرفته‌، هنوز کتاب‌ طلایه‌دار آن‌ است‌. با تمام‌ جنگ‌ها و وحشت‌هایی‌ که‌ تمام‌ دنیا را گرفته‌، هنوز هیچ‌چیز لذت‌بخش‌تر از آن‌ نیست‌ که‌ شب‌، موقعی‌ که‌ هوا سرد است‌ و زیر لحاف‌ می‌خزید و لحاف‌ هم‌ سرد است‌ و مورمور دلپذیری‌ به‌ تن‌تان‌ می‌دهد که‌ می‌دانید خیلی‌ زود، گرما جایش‌ را می‌گیرد، کتابی‌ بردارید و بخوانید: «… یکی‌ بود، یکی‌ نبود…» چرا که‌ خلاصه‌ی‌ تمام‌ حکمت‌ بشر در همین‌ جمله‌ است‌. آدم‌ این‌ جمله‌ را که‌ می‌خواند، یک‌ دفعه‌ می‌بیند همه‌ی‌ این‌ هیاهوها به‌ خاطر یکی‌ بوده‌ است‌، که‌ روزی‌ یکی‌ نبود می‌شود. جادوی‌ کتاب‌ همواره‌ در طول‌ تاریخ‌ جاری‌ بوده‌، و هیچ‌چیز نتوانسته‌ جایش‌ را بگیرد. کتاب‌ است‌ که‌ می‌گذارد ناگهان‌ دنیای‌ اطراف‌تان‌ خاموش‌ بشود، و تونلی‌ می‌شود تا با سرعت‌ فوق‌ نور، در زمان‌ عقب‌ و جلو بروید، نگرانی‌ها و دغدغه‌ها و لذت‌هایی‌ را پیدا کنید که‌ هیچ‌ وقت‌ فکرش‌ را نمی‌کردید، از تن‌ کوچک‌ و محدودتان‌ بیرون‌ بروید، آرزوها و امیدهای‌ تازه‌ پیدا کنید، و از همه‌ مهم‌تر، احساس‌ رخوت‌ دلپذیری‌ شما را بگیرد که‌ حاضر نباشید با هیچ‌چیز در این‌ دنیا عوض‌اش‌ کنید. و بعد، وقتی‌ کتاب‌ را می‌بندید، مطمئنید که‌ فردا روز دیگری‌ است‌، و تمام‌ دغدغه‌هایتان‌ را با بستن‌ کتاب‌، خاموش‌ می‌کنید، تا فردا. نه‌ سینما جای‌ این‌ احساس‌ را گرفته‌، نه‌ اینترنت‌.
ما عاشق‌ کتابیم‌. هیچ‌چیز نتوانسته‌ جای‌ کتاب‌ را برای‌ ما بگیرد. به‌ کتاب‌ معتادیم‌. و دوست‌ داریم‌ دیگران‌ را هم‌ معتاد کنیم‌. اما توان‌مان‌ زیاد نیست‌. اراده‌ی‌ شما هم‌ مهم‌ است‌. جشن‌ کتاب‌ یک‌ نشریه‌ی‌ رایگان‌ است‌. پارسال‌ هی‌ خواهش‌ کردیم‌ که‌ مشترک‌ بشوید، تا بتوانیم‌ به‌ فعالیت‌مان‌ ادامه‌ بدهیم‌. متأسفانه‌ فقط‌ ۲۰۰ نفر مشترک‌ شدند، که‌ ازشان‌ ممنونیم‌، اما حمایت‌ ۲۰۰ نفر، جوابگوی‌ تیراژ ۲۵۰۰۰تایی‌ نیست‌. به‌هرحال‌، شش‌ ماهی‌ خودمان‌ را جمع‌ و جور کردیم‌ تا بتوانیم‌ ماهنامه‌ را هم‌چنان‌ منتشر کنیم‌. این‌ هم‌ نتیجه‌اش‌، که‌ با همت‌ دوستانم‌، محمد آخوندزاده‌، فاطمه‌ بذله‌، حسین‌ شهرابی‌ و دیگر کاروانی‌ها ممکن‌ شد. قرار شد دیگر حق‌ اشتراکی‌ در کار نباشد. ماهنامه‌ همین‌طور تا بتوانیم‌، می‌آید. وقتی‌ نتوانستیم‌، یک‌ فکر دیگر می‌کنیم‌. اما فکر می‌کنم‌ آن‌هایی‌ که‌ مدت‌هاست‌ با کاروان‌ و جشن‌ کتاب‌ رفیقند، یک‌ جورهایی‌ باید رفاقت‌شان‌ را محکم‌ کنند. درهای‌ ماهنامه‌ به‌ روی‌ کمک‌های‌ مالی‌ دوستان‌ باز است‌. جشن‌ کتاب‌ را رایگان‌ می‌فرستیم‌. اگر دوست‌ داشتید، حمایت‌ کنید. اگر دوست‌ نداشتید، نوش‌ جان‌تان‌. اما یک‌ کاری‌ بکنید که‌ جشن‌ کتاب‌ ادامه‌ پیدا کند، واقعاً بشود جشن‌ کتاب‌. یعنی‌ یک‌ عده‌ای‌ جمع‌ شوند و کتاب‌ را ستایش‌، و با آن‌ شادی‌ کنند. روی‌ صحبتم‌ با دوستان‌ ناشرم‌ هم‌ هست‌ که‌ سال‌هاست‌ سعی‌ کرده‌ایم‌ کتاب‌های‌شان‌ را بیش‌تر معرفی‌ کنیم‌، با جایزه‌ی‌ یلدا و جشن‌ کتاب‌ و خبرنامه‌های‌مان‌، کتاب‌های‌ خوب‌شان‌ را با دیگران‌ در میان‌ بگذاریم‌ و جشن‌ بزرگ‌مان‌ را به‌ افتخار کتاب‌، گسترش‌ بدهیم‌. هربار برای‌ درخواست‌ کمک‌ پیش‌ یکی‌ از همکاران‌ ناشر رفته‌ایم‌، جواب‌های‌ سربالا گرفته‌ایم‌. ما به‌ عنوان‌ یک‌ کسی‌، این‌ کار را می‌کنیم‌، اما اگر همه‌کس‌ به‌ میدان‌ بیایند، می‌شود کار را ادامه‌ داد.
یا حق‌
آرش‌ حجازی‌

فرهنگ دولت را می سازد یا دولت فرهنگ را؟

در سال ۱۹۲۵، کتاب نبرد من اثر آدولف هیتلر منتشر شد و در سال ۱۹۲۶، جلد دوم آن، جنبش ناسیونال سوسیالیسم بیرون آمد. این کتاب شور کاذبی در میان مردم برانگیخت که باعث شد در سال ۱۹۳۰، حزب نازی آلمان اکثریت آرای مجلس را به دست آورد و در سال ۱۹۳۳، هیتلر صدر اعظم و رهبر آلمان شود. در سال ۱۹۳۹، با حمله ی آلمان نازی به لهستان، جنگ جهانی دوم آغاز شد که در آن بیش از چهل میلیون نفر به قتل رسیدند و ده ها کشور به خاک و خون کشیده شد. پس از پایان جنگ، آلمان به دو کشور تقسیم شد و نقشه ی سیاسی دنیا تغییر کرد.

در قرن شانزدهم، شور تأتر در انگلستان درست پس از قرون وسطی، باعث ظهور چهره های برجسته ای همچون کریستوفر مارلو، بن جانسن و ویلیام شکسپیر شد. شکسپیر با نمایش نامه هایش چنان قدرتی به فرهنگ بریتانیا بخشید که سانسور فرهنگی شدید حکومت الیزابت اول، نتوانست در برابر آن مقاومت کند و همین تسلیم دولت در برابر فرهنگ، دوران الیزابت را به یکی درخشان ترین دوران های بریتانیا از نظر فرهنگی مبدل کرد. تحول فرهنگ مردم فرهیخته ی بریتانیا در این دوران، غیر از معرفی نمونه هایی عالی از ادبیات نمایشی و شعر به جهان، با عرضه ی چهره هایی همچون فرانسیس بیکن و نظریات سیاسی او،  باعث شد که استعمار انگلستان در جهان بعد تازه ای بیابد.

همزمان با انگلستان، در اسپانیا نیز تحولاتی رخ می داد، درست چهارصد سال پیش، در سال ۱۶۰۵، میگل د سروانتس، نخستین رمان مدرن جهان را نوشت: دن کیشوت. دن کیشوت هم تحولی اساسی در روایت و نثر جهان به وجود آورد که رمان امروز میراث آن است، و هم نقطه ی پایانی بر قرون وسطی و رمانس های شهسواری آن گذاشت و اسپانیا و اروپا را متوجه نیاز به توجه به ظهور عصر جدید و مستلزمات آن کرد. ظهور دن کیشوت، اروپا را وارد مرحله ی تازه ای کرد.

در سال ۱۷۷۶، تام پین، نویسنده ی امریکایی، کتاب عقل سلیم، و در سال ۱۷۹۱، کتاب حقوق بشر را نوشت. این هر دو کتاب، مردم امریکا را به استقلال طلبی در برابر استعمار بریتانیا تهییج کرد. جرج واشنگتن بسیار از این دو کتاب الهام گرفت و جنگ های استقلال طلبی امریکا و موفقیت آن، تا حدودی حاصل شوری بود که کتاب های تام پین در مردم امریکا برانگیخت. آثار او در مردم انگلستان نیز بسیار مؤثر بود و مطرح شدن حقوقی که او برای شهروندان مطرح کرده بود، باعث ایجاد اصلاحاتی در قوانین مالیاتی، آموزشی و بهداشتی انگلستان شد. همچنین، تصور اولیه ی اعلامیه ی جهانی حقوق بشر،  حاصل اندیشه های تام پین بود.

در قرن سوم میلادی، دویست و اندی سال پس از ظهور مسیحیت، کاهنی بابلی به نام مانی، نیاز زمان را به دینی جهان شمول که بتواند در سراسر جهان گسترش یابد، حس کرد، بنابراین آیین مانی را بنیان گذاشت و با کتاب های خود از جمله شاپورگان و ارژنگ، دولت ایران را واداشت نظرات او را بپذیرد. آیین مانی عناصری از تمام ادیان مهم جهان از جمله زرتشتی، مسیحی و بودایی را در خود داشت. مانی توانست در کم تر از پنجاه سال آیین خود را در سراسر آسیا بگستراند و نیروی انتقادی عظیمی در برابر دولت ها علم کند. حتا بعد از مرگ او در زندان، آیین او به گسترش ادامه داد و ذهن اروپایی ها را جذب کرد. آیین مانی در افکار مردم ماند و حتا در اشعار عرفانی پس از اسلام نیز آثار اندیشه های او دیده می شود.

این ها مشتی از خروار است. می شود صدها صفحه مثال آورد از این که چه گونه بارها و بارها در تاریخ، فرهنگ و نمودهای آن، بر مسیر دولت ها و حتا سیر تاریخ تأثیر گذاشته است.

لزوم کاهش تصدی‌گری دولت در فرهنگ
در تئوری های سیاسی، دولت وظایف مهمی دارد، اما هیچ یک از این وظایف، تعیین سیر فرهنگی مردم نیست. دولت نمی تواند و نباید به عنوان متولی فرهنگ، هنر و اندیشه عمل کند، چرا که فرهنگ یک سیر جاری تاریخی است، اما دولت برای تأمین منافع ملی، و برای حمایت از مردمش تشکیل می شود. دولت عمل می کند، فرهنگ تعیین می کند چه گونه. برای همین است که افکار عمومی ایرانیان، همواره خواستار کاهش تصدی گری دولت در امور فرهنگی بوده اند. دولت می تواند و باید از فرهنگ حمایت کند، اما حق دخالت ندارد. دولت فقط می تواند بستر مناسبی برای رشد فرهنگی فراهم کند، همین. همین چند روز پیش در خبری خواندم که شهرداری تهران می خواهد ۲۰۰ کتابفروشی در تهران تأسیس کند که در ظاهر بسیار پسندیده می نماید. اما چیزی جز دخالت دولت در عرصه ی فرهنگ محسوب نمی شود. شهرداری به جای تأسیس (یعنی تعیین مسیر)، می تواند فقط بستر را فراهم کند و کنار بکشد، یعنی می تواند با ابزارهایی که در اختیار دارد، فضایی فراهم کند که مردم بیش تر کتاب فروشی تأسیس کنند. پیشنهاد ساده اش هم این است که به جای دریافت ارقام نجومی برای تأمین کاربری تجاری برای کتابفروشی، برای کتابفروشان امکان دریافت کاربری فرهنگی را فراهم کند. آن موقع می بینیم که بدون دخالت مستقیم دولت، صدها و شاید هزارها کتابفروشی تازه در کشور تأسیس می شود. دولت می تواند به جای صله دادن به ناشران برای خرید کاغذ، فضای مناسبی فراهم کند تا هزینه های نشر به طور یکسان در تمام کشور کاهش یابد. مثلاً حذف مالیات های ناشران و کتابفروشان، حذف کاربری های تجاری، کاهش تعرفه های آب و برق، حذف ممیزی، فراهم کردن شرایط حضور نشر ایران در جهان، حمایت از کتابخانه های عمومی، و… ده ها کار دیگر، که می تواند بستر ساز باشد. هر گونه دخالت مستقیم دولت، باعث توقف حرکت های فرهنگی می شود. فرهنگ است که دولت را می سازد، دولت هرگز در ساختن فرهنگ موفق نخواهد بود.

یا حق

عوامل مهم د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر تعیین قیمت کتاب

د‌‌ر مقاله‌ی «عوامل مهم د‌‌ر تعیین تیراژ کتاب» د‌‌ر شماره‌ی ۱ صنعت نشر (اسفند‌‌ماه ۸۵)، به عواملی اشاره کرد‌‌یم که ناشر باید‌ د‌‌ر هنگام تعیین تیراژ مطلوب کتاب د‌‌ر نظر بگیرد‌. اشاره شد‌ که ناشر د‌‌ر هنگام تعیین تیراژ برای کتاب مورد‌ نظرش، باید‌ به د‌‌و عامل مهم «هزینه‌» و «عرضه و تقاضا» توجه کند‌ و این واقعیت را د‌‌ر نظر د‌‌اشته باشد‌ که تیراژ مطلوب، تیراژی است که قبل از معاد‌‌ل شد‌‌ن هزینه‌ی نگهد‌‌اری و رکود‌ سرمایه‌ی آن با هزینه‌ی تجد‌‌ید‌ چاپ آن کتاب، به‌ فروش برسد‌. همچنین، سه‌ گروه هزینه‌ مطرح شد‌ که ناشر د‌‌ر هنگام تعیین تیراژ باید‌ مد‌ نظر قرار د‌‌هد‌. سؤال د‌‌یگری که بسیاری از ناشران با آن مواجهند‌‌، قیمت‌گذاری برای کتابِ د‌‌رد‌‌ست انتشار است. برخی از ناشران، قیمت کتاب را بر اساس تعد‌‌اد‌ صفحات کتاب تعیین می‌کنند‌ که روشی بسیار ناد‌‌رست و خلاف منطق اقتصاد‌‌ی است. برخی د‌‌یگر هزینه‌های تولید‌ کتاب را با احتساب تخفیف عمد‌‌ه‌فروشی و حق‌تألیف، صرفاً (د‌‌ر ایران) ۲ تا ۳ برابر قیمت تمام شد‌‌ه‌ی هر نسخه د‌‌ر نظر می‌گیرند‌ و به هزینه‌های سربار و «نامرئی» و نیز تقاضای موجود‌ د‌‌ر بازار توجهی ند‌‌ارند‌. عد‌‌ه‌ای هم به‌د‌‌رستی، د‌‌ر هنگام قیمت‌گذاری برای کتاب،‌ هرسه عامل «هزینه‌ها»، «تقاضا» و «کیفیت» را مورد‌ نظر قرار می‌د‌‌هند‌.
همچنین گاهی مشاهد‌‌ه می‌شود‌ که ناشر برای تمام کتاب‌های خود‌‌، از نظام قیمت‌گذاری واحد‌‌ی پیروی می‌کند‌‌، د‌‌ر حالی که د‌‌ر هنگام قیمت‌گذاری هر کتابی، باید‌ آن کتاب را به‌صورت مستقل ارزیابی و با توجه به عوامل اقتصاد‌‌ی گوناگون، به‌ویژه قیمت کتاب را پیش‌بینی کرد‌.
د‌‌ر عمل، ناشر به هر روشی که قیمت کتاب را تعیین کند‌‌، د‌‌ر نهایت، قیمت تعیین‌شد‌‌ه فراتر از یک «پیشنهاد‌» نخواهد‌ بود‌. قیمت واقعی هر کالا، از جمله کتاب را بازار تعیین می‌کند‌. بنابراین قیمتی که ناشر برای کتاب د‌‌ر نظر می‌گیرد‌‌، د‌‌ر چرخه‌ی عرضه و تقاضا د‌‌ر بازار، پذیرفته می‌شود‌ یا اصلاح می‌شود‌ یا رد‌ می‌شود‌. به همین علت است که گاهی ناشران پس از تعیین قیمت اولیه‌ی کتاب، به کاهش قیمت آن ناچار، یا به افزایش قیمت آن ترغیب می‌شوند‌. این قانون حاکم بر بازار است و اگر ناشر تصمیم‌های خود‌ را با اراد‌‌ه‌ی بازار منعطف نکند‌‌، ممکن است شکست فاحشی بر فروش کتابی وارد‌ کند‌.
همچنین با توجه به استد‌‌لال فوق، تعیین قیمت ثابت و غیرقابل تغییر «پشت جلد‌»، عملاً حرکت بر خلاف قواعد‌ و قوانین اقتصاد‌‌ی و بازار است. ناشر باید‌ مانند‌ بسیرای از کشورها‌ی صاحب صنعت نشر پیشرفته، بتواند‌ د‌‌ر هر مقطع از زمان، قیمت کتابش را با توجه به تجربه‌های جد‌‌ید‌ و بازخورد‌‌های بازار تغییر بد‌‌هد‌. اگر محاسبات و پیش‌بینی‌ها و «پیشنهاد‌ قیمت» ناشر د‌‌رباره‌ی کتابی د‌‌رست از آب د‌‌ر نیامد‌‌،‌ باید‌ بتواند‌ این خطای محاسباتی خود‌ را تصحیح کند‌.
همان‌طور که گفته شد‌‌، د‌‌ر هنگام تعیین قیمت برای کتاب، توجه به سه عامل کیفیت، هزینه‌ها و تقاضا اهمیت د‌‌ارد‌. د‌‌ر زیر به هر سه عامل پرد‌‌اخته‌ایم:

کیفیت
کیفیت از مهم‌ترین عوامل تعیین‌کنند‌‌ه‌ی قیمت تمام شد‌‌ه (و بنابراین قیمت پشت جلد‌) و موفقیت یا عد‌‌م موفقیت یک کتاب است و هزینه‌های هر ناشر د‌‌ر هنگام تعیین کیفیت یک کتاب متفاوت است.
کیفیت محتوا، شامل کیفیت متن و تصاویر کتاب، موضوع، نحوه‌ی تألیف و خلق آن، نیازی که برآورد‌‌ه می‌کند‌‌، کیفیت نگارش، ویرایش، نقطه‌گذاری، نمونه‌خوانی، تصویرسازی، فصل‌بند‌‌ی، فهرست‌ها و نمایه‌ها، کتابشناسی، مراجع و منابع و… است. ناشر از لحظه‌ای که تصمیم به انتخاب کتابی برای انتشار می‌گیرد‌‌، به کیفیت محتوا  فکر می‌کند‌. هرچند‌ ممکن است بالا برد‌‌ن کیفیت محتوا متضمن هزینه‌ی بیشتر باشد‌‌، اما هرچه محتوای کتاب استاند‌‌ارد‌‌تر و کیفیت آن بالاتر باشد‌‌، مخاطبان اعتماد‌ بیشتری به ناشر و آن کتاب خواهند‌ د‌‌اشت. شاید‌ ناشری هزینه‌ی قابل توجهی را صرف ویرایش (مضمونی، محتوایی، زبانی و صوری) و نمونه‌خوانی کند‌ و ناشر د‌‌یگری، بد‌‌ون توجه به لزوم ویرایش و نمونه‌خوانی،‌ با هزینه‌ی کمتر و د‌‌ر نهایت قیمت پایین‌تر، کتاب را تولید‌ کند‌. اما ناشر با تعیین استاند‌‌ارد‌ کیفیت کتاب‌های خود‌‌، موقعیت حرفه‌ای خود‌ را د‌‌ر میان رقبا مشخص می‌کند‌.
د‌‌ر مرحله‌ی بعد‌‌، کیفیت فنی، شامل صفحه‌آرایی و صفحه‌بند‌‌ی، حروف‌نگاری،‌ حروف‌چینی، نسخه‌پرد‌‌ازی، طراحی جلد‌‌، لیتوگرافی و امور مربوط به مراحل پیش از چاپ قرار د‌‌ارد‌. د‌‌ر اینجا، ناشر با توجه به مخاطب‌شناسی اثری که قصد‌ انتشار آن را د‌‌ارد‌‌، استاند‌‌ارد‌‌های کیفیتی برای هر کتاب یا کلیه‌ی کتاب‌هایش تعیین می‌کند‌. ممکن است برای یک کتاب رمان، صفحه‌آرایی ساد‌‌ه‌ای د‌‌ر نظر بگیرد‌ و فقط به اصول اولیه‌ی صفحه‌آرایی پایبند‌ بماند‌‌، اما د‌‌ر مورد‌ یک فرهنگ لغت، تصمیم بگیرد‌ کتاب را د‌‌و رنگ طراحی کند‌ و عناصر بصری گوناگونی را برای عرضه‌ی بهتر محتوا به‌کار ببرد‌. د‌‌رهرحال، این کیفیت، پس از رعایت اصول پایه‌ی آماد‌‌ه‌سازی کتاب، به سلیقه‌ی ناشر و بازار مخاطبان کتاب بستگی د‌‌ارد‌. اگر ناشر کیفیت عرضه‌ی کتابش را بسیار بالاتر از حد‌ لازم تعیین کند‌ و د‌‌ر نتیجه قیمت پشت جلد‌ کتاب بالا برود‌‌، ممکن است مخاطبان امکان خرید‌ آن کتاب را ند‌‌اشته باشند‌ و عملاً کتاب با وجود‌ کیفیت ظاهری بالا، با استقبال مواجه نشود‌. عکس این وضعیت نیز ممکن است. د‌‌ر برخی کتاب‌ها، از جمله د‌‌انشنامه‌ها، فرهنگ‌های لغت، کتاب‌های نفیس و کتاب‌های مصور، توجه به کیفیت فنی اهمیت زیاد‌‌ی د‌‌ارد‌ و ممکن است بی‌توجهی ناشر به کیفیت آماد‌‌ه‌سازی کتاب، محتوای پرمخاطب آن کتاب را تحت‌الشعاع قرار د‌‌هد‌ و با استقبال مواجه نشود‌. علاوه بر آن، توجه به ظاهر باید‌ هماهنگ باشد‌. مثلاً ممکن است ناشری د‌‌ر کتابش از صد‌‌ها عکس رنگی استفاد‌‌ه کند‌ و هزینه‌ی زیاد‌‌ی را صرف تصحیح و آماد‌‌ه‌سازی تصاویر کند‌‌، اما به اصول صفحه‌آرایی و حروف‌نگاری توجه نکند‌ و عملاً علیرغم صرف هزینه‌، کتابی با «کیفیت نازل» تولید‌ کند‌.
د‌‌ر مرحله‌ی سوم، کیفیت چاپ، صحافی، کاغذ، مقوا و بسته‌بند‌‌ی قرار د‌‌ارد‌. د‌‌ر این گروه، ناشر باید‌ با توجه به کیفیتی که برای ظاهر کتاب تعیین کرد‌‌ه و متناسب با آن، نوع چاپ و صحافی و بسته‌بند‌‌ی و مرغوبیت کاغذ و مقوای مورد‌ استفاد‌‌ه‌اش را تعیین کند‌. برای مثال، اگر ناشر قصد‌ د‌‌ارد‌ یک رمان پلیسی را د‌‌ر قطع جیبی و با قیمت ارزان تولید‌ کند‌ تا به بازار عظیمی عرضه کند‌‌، د‌‌لیلی ند‌‌ارد‌ که متن را چهار رنگ و بر کاغذ گلاسه چاپ کند‌ و صحافی کتاب را جلد‌ سخت د‌‌ر نظر بگیرد‌. همچنین اگر ناشر قصد‌ د‌‌ارد‌ فرهنگ تخصصی چهار رنگ یا کتاب مصوری منتشر کند‌ که عمد‌‌تاً د‌‌ر کتابخانه‌های عمومی عرضه می‌شود‌‌، باید‌ کاغذ مرغوب و باد‌‌وامی برای کتاب انتخاب و د‌‌ر صحافی آن د‌‌قت کند‌‌، چرا که قرار است صد‌‌ها نفر د‌‌ر طول سال‌ها از این کتاب استفاد‌‌ه کنند‌.

هزینه‌
همان طور که د‌‌ر مقاله‌ی «عوامل مهم د‌‌ر تعیین تیراژ کتاب» د‌‌ر شماره‌ی ۱ صنعت نشر گفته شد‌‌، هزینه‌های تولید‌ هر کتاب، به سه گروه عمد‌‌ه‌ی هزینه‌های غیروابسته به تیراژ («هزینه‌های پیش‌ از چاپ» و «هزینه‌های تبلیغات»)؛ هزینه‌های وابسته به تیراژ («هزینه‌ی تکثیر (چاپ و صحافی)») و هزینه‌های جانبی («هزینه‌های سربار» و «هزینه‌های رکود‌ سرمایه با توجه به مد‌‌ت فروش کتاب») تقسیم‌ می‌شود‌. که د‌‌ر هنگاه تعیین قیمت تمام‌شد‌‌ه، لازم است ناشر کلیه‌ی هزینه‌ها را د‌‌ر نظر بگیرد‌.
د‌‌ر مقد‌‌مه اشاره شد‌ که بسیار رایج است که ناشران بد‌‌ون توجه به هزینه‌های جانبی، صرفاً هزینه‌های تکثیر و پیش از چاپ را با هم جمع، و آن را قیمت تمام‌شد‌‌ه‌ی تولید‌ د‌‌ر نظر می‌گیرند‌‌، حال آنکه لازم است کلیه‌ی هزینه‌ها محاسبه شود‌. با تقسیم کل هزینه‌های تولید‌ کتاب بر تیراژ تعیین شد‌‌ه، و افزود‌‌ن هزینه‌ی تخفیفات فروش، حق تألیف د‌‌رصد‌‌ی، ضریب ضایعات و ارزش افزود‌‌ه‌، قیمت تمام‌شد‌‌ه‌ی هر نسخه از کتاب به د‌ست می‌آید.

تقاضا
پس از تعیین قیمت تمام‌شد‌‌ه‌ی کتاب، ناشر باید‌ به عامل «تقاضا» توجه کند‌ که اهمیت آن از عامل «هزینه‌» بسیار بیشتر است.
همان‌طور که د‌‌ر مقد‌‌مه گفته شد‌‌، ناشر باید‌ توجه د‌‌اشته باشد‌ که هر قیمتی که برای کتاب تعیین کند‌‌، صرفاً یک «پیشنهاد‌» به بازار کتاب است و بازار تجاری، قیمت واقعی هر کالا، از جمله کتاب را، تعیین می‌کند‌.
تعیین قیمت د‌‌ر هنگام تجد‌‌ید‌ چاپ معمولاً آسان‌تر است، چرا که راحت‌تر از چاپ اول، می‌توان تعد‌‌اد‌ فروش ثابت سالانه‌ای را برای آن د‌‌ر نظر گرفت و د‌‌ر مورد‌ کتاب‌های چاپ اول، و معمولاً د‌‌ر طول سال اول، میزان فروش تغییر زیاد‌‌ی می‌کند‌‌، یعنی احتمالاً د‌‌ر ابتد‌‌ای عرضه، فروش کتاب بالاست و ناگهان د‌‌چار افت می‌شود‌ و به فروش ثابتی می‌رسد‌. میزان فروش احتمالاً تحت تأثیر قیمت نیز قرار د‌‌ارد‌‌، و اینجاست که تشخیص، تجربه و قضاوت شخصی ناشر و بخش فروش انتشارات به‌کار می‌آید‌ و همان طور که د‌‌ر شماره‌ی ۱ د‌‌ر مقاله‌ی «عوامل مهم د‌‌ر تعیین تیراژ کتاب»گفته شد‌‌، ناشر باید‌ عوامل مختلف مؤثر بر فروش کتاب را د‌‌ر نظر بگیرد‌‌، از جمله تقاضای واقعی موجود‌ برای کتاب، رقبای کتاب، مخاطبان آن و امکان فروش‌های مورد‌‌ی و غیرقابل تکرار (از جمله فروش به کتابخانه‌های عمومی، و غیره.) ناشر با محاسبه‌ی میزان فروش د‌‌ر قیمت‌های مختلف، می‌تواند‌ مناسب‌ترین قیمت را برای بیشترین د‌‌رامد‌ به د‌‌ست آورد‌. بعد‌ می‌تواند‌ جمع د‌‌رصد‌ حق تألیف (یا حق ترجمه) و تخفیفات فروش را از این د‌‌رامد‌ کم کند‌ و ببیند‌ چه میزان سود‌ به د‌‌ست می‌آید‌. لزوماً پایین‌ترین قیمت و بیشترین فروش، با بالاترین د‌‌رآمد‌ برای ناشر همراه نیست و بالاترین قیمت و کمترین فروش هم به معنای پایین‌ترین سطح د‌‌رآمد‌ نخواهد‌ بود‌.
ناشر باید‌ بر اساس اطلاعات و تجربه‌ی خود‌ از عرضه‌ی کتاب‌های مشابه، نرخ فروش سالانه را حد‌‌س بزند‌. هرچه اطلاعات ناشر بیشتر باشد‌‌، قضاوت او به واقعیت موجود‌ د‌‌ر بازار نزد‌‌یک‌تر خواهد‌ بود‌. ممکن است به این نتیجه برسد‌ که بهتر است برای معرفی بهتر و عرضه‌ی بیشتر کتابی، قیمت آن را بسیار پایین تعیین کند‌ و یا د‌‌ر مورد‌ کتابی که طیف مخاطب محد‌‌ود‌‌ی د‌‌ارد‌‌، قیمت را بالاتر از میزانی که د‌‌ر محاسبه به د‌‌ست آورد‌‌ه، تعیین کند‌. همچنین ممکن است به این نتیجه برسد‌ که قیمت محاسبه شد‌‌ه، د‌‌ر مقایسه با کتاب‌های رقیب بالاتر است و مخاطبان آن کتاب، قاد‌‌ر به پرد‌‌اخت این رقم برای خرید‌ این کتاب نیستند‌‌، و برای حفظ آن کتاب د‌‌ر بازار، قیمت کتاب را (گاهی د‌‌ر حد‌ زیاند‌‌هی) پایین بیاورد‌. شاید‌ ناشر تصمیم بگیرد‌ قیمت مجموعه‌ای از کتاب‌های خود‌ را که به قیمت حساس‌تر است (مانند‌ کتاب‌های کود‌‌کان) پایین بیاورد‌ و قیمت مجموعه‌ای د‌‌یگر را که حساسیت کمتری نسبت به قیمت د‌‌ارد‌‌، بالا ببرد‌.
د‌‌ر هر حال، واقعیت این است که قیمت کتاب، مانند‌ هر کالای د‌‌یگری، تابع عوامل متعد‌‌د‌ صنعتی و اقتصاد‌‌ی است و هیچ قاعد‌‌ه‌ی معینی برای قیمت‌گذاری نمی‌توان تد‌‌وین کرد‌ و هیچ‌کس جز خود‌ ناشر و آن هم فقط به صورت یک «پیشنهاد‌» نمی‌تواند‌ قیمت کتابش را تعیین کند‌ و هیچ نظام قیمت‌گذاری نمی‌تواند‌ کارا و د‌‌قیق باشد‌.

معجزه‌ی خرد جمعی، و در خانه اگر کس است، یک حرف بس است

فرانسیس گالتون،‌ دانشمند انگلیسی متخصص آمار و وراثت، که نظریه‌ای داده بود مبنی بر این که کمال انسانی، وراثتی است و اندک افرادی واجد شرایط لازم برای حفظ سلامت جامعه هستند، در پاییز سال ۱۹۰۶، در جشنواره‌ی محلی دام‌ و ماکیان غرب انگلستان در پلیموث شرکت کرد. طبق سنت، در این جشنواره، در کنار جشن‌ها و شادی‌ها، اهالی منطقه گاوها، گوسفندان، مرغ‌ها، اسب‌ها و دام‌های دیگر خود را به نمایش می‌گذاشتند و به‌ بهترین‌ها جایزه‌ می‌دادند.
همان طور که گالتون در بخش‌های مختلف جشنواره قدم می‌زد، به یک مسابقه‌ی حدس وزن رسید. گاو نر درشتی را به نمایش گذاشته بودند، و مردم صف کشیده بودند تا وزن گاو را حدس بزنند. مسابقه از این قرار بود که هرکس شش پنی می‌داد و برگه‌ای شماره خورده می‌گرفت که در آن، بعد از نام و نشانی‌اش، تخمین خودش را از وزن گاو حدس می‌زد، و قرار بود به بهترین تخمین‌ها، جایزه‌ بدهند.
هشتصد نفر در این مسابقه شرکت، و بختشان را امتحان کردند. خیلی از آن‌ها کشاورز یا قصاب‌هایی بودند که به‌طور طبیعی، متخصص این کار به‌نظر می‌رسیدند و قاعدتاً باید به‌خوبی وزن گاو را تخمین می‌زدند، اما وقتی نتیجه‌ را اعلام کردند، افراد خیلی کمی توانسته بودند تخمینی نزدیک به وزن واقعی گاو بزنند و اتفاقاً بیشتر این افراد، تخصص خاصی در دامداری نداشتند و احتمالاً حدسشان تصادفی نزدیک به واقعیت درآمده بود، اما هیچ کس نتوانسته بود وزن دقیق گاو را تعیین کند.
گالتون علاقه‌مند شد تا ببیند میانگین وزن‌های تخمینی این هشتصد نفر چه اندازه‌ای بوده است، و می‌خواست با این محاسبه، ثابت کند که «همه» اغلب موارد در اشتباهند. بنابراین، سراغ برگزارکننده‌های مسابقه رفت و فرم‌های شرکت در مسابقه را از آن‌ها قرض گرفت. ۱۳ فرم را به‌علت ناخوانا بودن کنار گذاشت، و تخمین ثبت شده در ۷۸۷ برگه‌ی دیگر را روی نمودار برد و میانگین آن را محاسبه کرد. این میانگین، به‌طور کمّی، «خرد جمعی» یا «هوش جمعی» مردم پلیموث را مشخص می‌کرد. یعنی اگر این هشتصد نفر در یک نفر تجمیع می‌شدند، تخمین آن یک نفر، این عدد می‌بود.
حدس گالتون این بود که تخمین میانگین شرکت‌کنندگان، باید بسیار با وزن واقعی گاو فاصله داشته باشد،‌ چرا که فقط چند نفر توانسته بودند وزنی نزدیک به وزن گاو را ثبت کنند و تعداد زیادی، وزن‌هایی بسیار دور از واقعیت را پیشنهاد کرده بودند.
اما گالتون در اشتباه بود. «خرد جمعی» حدس زده بود که وزن گاو، باید ۱٫۱۹۷ پوند باشد، و وزن واقعی گاو، ۱٫۱۹۸ پوند بود. به عبارت دیگر، حدس کلی جمعیت، دقیقاً درست بود.
نتیجه‌ای که می‌شود از این آزمایش گرفت، این است که در شرایط مناسب، جوامع به‌شکلی خارق‌العاده باهوشند، و هوش جامعه از هوش باهوش‌ترین افراد جامعه بیشتر است، و حتا اگر بیشتر افراد عضو جامعه، از هوش بالایی برخوردار نباشند، تصمیم کلی آن جامعه، خردمندانه خواهد بود.
این هوش یا خرد جمعی، در زمینه‌های مختلفی فعال است. خرد جمعی است که باعث می‌شود موتور جستجوی گوگل، از میان میلیون‌ها صفحه، همان صفحه‌ای را پیدا کند که حاوی مطلب مورد نظر شما است. خرد جمعی باعث می‌شود که شاخص بورس افزایش یا کاهش یابد، و اگر ساعت دوازده شب هوس شیر کنید و به فروشگاه شهروند بروید، چندین کارتون شیر انتظار شما را می‌کشد. خرد جمعی خطا نمی‌کند، اما افراد ــ حتا باهوش‌ترین و عالم‌ترین آن‌ها ــ خطا می‌کنند. خرد جمعی باعث شد که حکومت محکم هیتلر سقوط کند و آلمان وارد دوره‌ای جدید از تاریخ خود شود که به‌جای تکیه بر جنگ، با اتکا بر علم و فناوری، به یکی از کشورهای قدرتمند جهان مبدل شود، ژاپن، پیشگام فناوری دیجیتال و علم الکترونیک قرن بیستم باشد، کوچ بزرگ آریایی‌ها از حوالی قطب شمال تا نجد ایران و دره‌ی سند اتفاق بیفتد، انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ ایران، مسیر تاریخ را در انتهای قرن بیستم عوض کند، صلح جهانی، مهم‌ترین هدف بشریت در قرن بیست و یکم تعیین شود، و کتاب‌های پائولو کوئلیو شانزده سال تمام در فهرست کتاب‌های پرفروش اغلب کشورهای جهان بماند. حالا آن‌ها که از پائولو کوئلیو خوششان نمی‌آید، هی بگویند کتاب‌های او بد است.
اگر قرار است از نیروی عظیم خرد جمعی استفاده کنیم، اولین شرط این است که این پیشداوری‌ها را از ذهنمان پاک کنیم:
۱٫ من درست می‌گویم، پس دیگران اشتباه می‌کنند،
۲٫ من می‌فهمم، دیگران نمی‌فهمند،
۳٫ برای رسیدن به سعادت، فقط راهی که من می‌گویم درست است،
۴٫ من وظیفه دارم دیگران را به راه درست بکشانم،
۵٫ آن‌هایی که نظرشان با نظر من موافق نیست، دشمن منند،
۶٫ برای حل یک مسئله، فقط راه‌حلی که من می‌گویم جواب می‌دهد،
۷٫ دیگران فقط حق دارند با همه‌ی حرف‌های من موافقت کنند،
۸٫ من هرکاری دلم بخواهد می‌کنم، دیگران هم باید هرکاری من دلم می‌خواهد بکنند.
یا حق،
آرش حجازی